چپتر 2607: فصل 2607
0کویلا در حالی که به چشمانِکنی موروک نگاه میکرد، گفت: «میدونم که تواینکه بهمعنایِ واقعیِ کلمه یه جادوگرِ خاکی هستی.»
«مثلِ من، تو هم یتیمی. هیچوقت خونه، خانواده یا جایی که بهشتشویقشان تعلق داشته باشی نداشتی. تمامِ عمرِ بزرگسالیت رو از یه جا بهشدند جای دیگه رفتی، به دنبالِ چیزی که میدونی برای همیشه از دست رفته.
«هیچکس نمیتونه خانواده یا خونهای رو که هیچوقت نداشتی بهت بده، اما من میتونم مالِ خودمهمراه رو بهت بدم و امیدوار باشم که اون رو با من شریک بشی. با این کلید،آلیجاه ازت میخوام که دیگه به گذشته نگاه نکنی و ساختنِ آینده رو با من شروع کنی.»
دستانِ موروک هنگامِ گرفتنِ کلید میلرزید. کویلا را درهمراه آغوش گرفت، با اینکه قرار نبود تا زمانی کهخزِ عاقد به آنها اجازه نداده، به یکدیگر دست بزنند.
مرون به سومین نقضِ آدابِ متوالی چشمغرهدستانِ رفت، اما جمعیت فینفین میکردند و بیشترقرار از سنتها، به احساساتِ این زوج اهمیت میدادند.
پادشاه گفت: «تبریک میگم. بهاعلام نامِ پادشاهیِ گریفون، شما رومهمانان زن و شوهر اعلام میکنم.»
با بوسهٔ تازهعروس و داماد، مهمانان ایستاده تشویقشان کردند و لاکی زوزه کشید. بلافاصلهبچههای آبومینوس، اسلش، تزکا و بچههای سیرا هم با او همراه شدند. ملکه هاتی بهخشن زنی سیواندیساله با موهای نقرهای به رنگِ خزِ معمولیاش و چهرهای خشن دگردیسی یافته بود.
او و آلیجاه توانستند پیش از آنکه کسی متوجهشان شود، آنها را متوقفزنی کنند. سیرا در دل از خدایان برای حضورِ جانورانِ جادوییِ بسیار بزرگتر و پرسروصداترپیش تشکر کرد که همراه با تشویقِ پرخروشِ جمعیت، بیشترِ سروصدای بچهها را پوشش دادند.
آن موجودِ گرگ-روباه-مانند بهتنهایی بهاندازهٔ یک گلهٔ کاملهنگامِ زوزه میکشید و صدایش با طنینهای چندگانه، همچونزمانی گروهِ کُرِ خدایانِ گرگینه زیرِ ماهِ کامل، میپیچید.
اعضای سنا منتظر ماندند تا تبریکگفتنِ بقیهٔ مهمانان تمام شود وایستاده بعد نوبتِ آنها برسد. دوست نداشتند با انسانها قاطی شوند وسیرا میترسیدند که به طریقی بتوانند از ورای تغییرقیافهشان واقعیت را ببینند.
بسیاری از مهمانان در تمامِ طولِ مراسم، بیش از حدِ معمول واسلش مؤدبانه به هیولاها خیره شده بودند و این باعث میشد آنها احساسِ غریبگیخزِ کنند. حقیقت این بود که بهجز سیرا، بقیهٔ گروه خیرهکننده به نظر میرسیدند.
تکامل به بالور، فومورها و تراوگن درجهای از پالایشِ بدن مشابهِملکه بیداری هدیه داده بود. حتی پس از تغییرِ ظاهرشان به انسان بایافته پیکرتراشی، برای اینکه ظاهری معمولی پیدا کنند به تغییراتِ عمدهای نیاز بود.
آنها ظاهرِ سادهتری را ترجیح میدادند، اما باهنگامِ وجودِ هماهنگکننده و نیروهای زندگیِ سقوطکردهشان، بدونِ بهزمانی خطر انداختنِ جانشان کارِ زیادی از دستشان برنمیآمد.
خلاصهٔ کلام، اگر حضورِ بچهها نبود،میکنم بسیاری از مردهای مجردِ اشرافزاده خیلی دوستکردند داشتند آن بانوانِ مرموز را بهتر بشناسند.
آلیجاه، موروک و کویلا را طوری در آغوش گرفت که انگار دوستانِ قدیمی هستندبچههای و گفت: «ممنون که من رو هم دعوت کردید! عهدهاتون خیلی تأثیرگذار بود وخشن من یه دفترچهٔ کامل رو از مشاهداتم دربارهٔ واکنشِ احساسیِ انسانها به تعهد پر کردم.
«خیلی عجیبه که چقدرآبومینوس کینه، شهوت و تحقیر پشتِهمراه این چهرههای خندون پنهان شده.»
کویلا پرسید: «صبرساختنِ کن، الان چیکنی پشتِ کی پنهان شده؟»
آلیجاه در حالی که یادداشتهایش را بررسی میکرد، با قلمپرش بهایستاده گوشهایش ضربه زد و گفت: «من تو خوندنِ حالتهای چهرهٔ انسانهاسیرا افتضاحم، برای همین تحلیلم رو بر اساسِ مکالماتی که شنیدم پایهگذاری کردم.»
دگردیسی هیچ تأثیری روی حواسِ شخص نداشت،لاکی بنابراین حتی در این فرمِ کوتاهتر و گردتر،سیرا گوشهایش همچنان تیزیِ معمولِ شنواییِ الفها را داشت.
«راستی، میشه برام توضیح بدید که سنتِ شرطبندی چطور کار میکنه؟ به نظرِ خودمسیواندیساله خیلی بیادبانه بود، اما چون همه این کار رو میکردن، فقط میتونم فرض کنمآنکه که از اون رسمهاییه که تا وقتی عضوِ قبیله نباشید منطقی به نظر نمیرسه.»
کویلا پرسید: «کدوم شرطبندی؟» و خواست نگاهی به دفترچه بیندازد. وقتی آلیجاهگرفت دفترچه را به سمتش چرخاند، با چیزی روبهرو شد که دستکمی ازسومین یک دفترِ کل نداشت؛ پر از اسم، عدد و احتمالاتی دربارهٔ مدتزمانِ ازدواجش.
شانسِ فسخِ ازدواج بعد از شبِ عروسی ۱ بهداماد ۱۰۰ تعیین شده بود و بیشترِ شرطها به اینآبومینوس زوج از چند ماه تا یک سال فرصت میدادند.
«این هیچ سنتی نیست! این فقط معنیش اینه که پدر و مادرم به دوستای بهتریسیرا نیاز دارن، چون تا وقتی من زندهام این آدما دیگه به هیچ مراسمی دعوت نمیشن.»یافته تنها جای شکرش این بود که هیچکدام از دوستان و همکارانش در آن شرکت نکرده بودند.
نامهای داخلِ دفترِ کل متعلق به اشراف وسیرا اعضای دربارِ سلطنتی بود که پدر و مادرشنقرهای مجبور شده بودند به دلایلِ سیاسی دعوتشان کنند.
در این میان، خدمتکارانِ خانهای که ارناسها برای این مراسم با خودگرفت آورده بودند، صندلیها را از تالارِ اصلی بیرون بردند و چند میزسومین را کنارِ دیوارها چیدند تا کارکنانِ آشپزخانه رویشان غذا و نوشیدنی بگذارند.
در کمالِ ناراحتیِ اعضای سنای زلکس، فرزندانشان هیچ مشکلی برایمهمانان جوشیدن با انسانها نداشتند. آران و لریا حقیقت را میدانستند وبچههای برای ترساندنشان چیزی بیشتر از عضویت در نژادهای سقوطکرده لازم بود.
آنها بچههای جدید را بینِ میزها گرداندند و ماهیتِکشید غذاهای مختلف را برایشان توضیح دادند؛ با تأکیدِ ویژهملکه روی شیرینیهایی که همه مثلِ یک مشت ترولِ قحطیزده میخوردند.
بهخصوص ترولها.
لیلیا و لران بیشرمانه هاتیِ جوان را بو کشیدند و او هم متقابلاً همینقرار کار را کرد، که باعث شد چندین نگاهِ تند از سوی مهمانان به سمتشان جلبرفت شود. سلیا هنوز در بستر بود و بدونِ او، محافظ اهمیتِ چندانی به تشریفات نمیداد.
محافظ گفت: «ما از طرفِ داماد هستیم.» با اینداماد حرف، برقی از درک در چشمانِ اشراف درخشید وآبومینوس تقصیر را از گردنِ ارناسها برداشت و برایشان دلسوزی خرید.
در عوض، فیلیا و فری اگر حضورِ تزکا نبود،کشید تعامل با آن جوانانِ بیشازحد جذابی را که بهملکه نظر میرسید هیچ عقلِ سلیم و دانشی ندارند، معذبکننده مییافتند.
بچههای زینیا پس از سروکار داشتنِ مداوم با آدمربایان، اوباششدند و قاتلان، مدتها پیش یاد گرفته بودند که تا وقتیچهرهای فیلگیا از آنها نخواهد چشمانشان را بپوشانند، چیزی برای نگرانی ندارند.
پس از اینکه اساگور به یک آرشیدوکنشین ارتقا یافت، واستور مقادیرِآغوش هنگفتی طلا برای ساختِ دروازههای وارپ و شهرهای جدید دریافت کردهبزنند بود، همراه با اختیارِ تام برای اینکه آنها را کجا سرمایهگذاری کند.
جناحهای داخلیِ مختلف بر این باور بودند که بچههای زینیا سریعترین راه برایکردند فرستادنِ پیام به او یا باجگیری از ارباب برای انجامِ خواستههایشان هستند. ازهاتی بختِ بدشان، واستور اصلاً روحش هم خبر نداشت که چنین مشکلی وجود دارد.
خورشیدخوار بهندرت نیاز پیدا میکرد بیش از یک دمش را برای رسیدگی بهتزکا قلدرهای اجیرشده جا بگذارد و در همان حال بچهها را بهموقع به خانه برمیگرداند.چهرهای در آن نقطه، سازمان از طریقِ کنترلِ مویرگیاش بر دنیای زیرزمینی واردِ عمل میشد.
وقتی نه در برابرِ یک جناحِ مجرمِ دیگر، بلکه در برابرِ خودِ تشکیلاتزنی بازی میکردی، واسطهها و شرکتهای صوری کمکِ چندانی به پنهان کردنِ هویتت نمیکردند.توانستند اشرافِ مسئول همیشه چند ساعت بعد از سوءقصد به بچهها، مرده پیدا میشدند.
برخی بر اثرِ حملهٔ قلبی میمردند، برخیدستانِ دیگر یادداشتِ خودکشی به جا میگذاشتند، در حالینبود که بقیه بهسادگی دچارِ یک «تصادفِ» غمانگیز میشدند.
محافظ که کاسهای بستنی به اندازهٔ دستش داشت،تازهعروس گفت: «واقعاً فکر میکنم باید این چیزا روکشید بفروشی. بچهها عاشقشن و فقط هم اونا نیستن.»