چپتر 1095: قرارِ دوگانه (بخشِ ۱)
0«خلاصه بگم، بعد از اینکه رفتم ارتش با یه پسرِ فوقالعادهبردم به اسمِ کرون آشنا شدم. مالِ یه خانوادهٔ تاجرِ پولدار بود واونقدر میخواست تو ارتش ترفیع بگیره تا به توسعهٔ کسبوکارِ خانوادهاش کمک کنه.
«خوشقیافه، مهربون و جنتلمن بود و حاضر بود پولِ معجونِ پیشگیری از بارداریچیزی رو بده. منم جوون، حشری و احمق بودم. از توجهش ذوق کرده بودمعملکردم و میخواستم با خراب کردنِ نقشههاشون برای پاکدامنیام، از پدر و مادرم انتقام بگیرم.
«مثلِ خنگا عاشقش شدم و بهسختی از این ضربه جونِ سالم به در بردم. همین کهبرگردیم به چیزی که میخواست رسید، کرون ولم کرد و درست جلوی چشمم رفت مخِ هماتاقیام رو زد.داده اونقدر گریه میکردم و عملکردم اونقدر بد شده بود که نزدیک بود از دورهٔ آموزشی اخراجم کنن.
«کاری که کرد خودش خیلی بد بود، ولی بدترین قسمتش اینکمبودِ بود که همه بهخاطرِ حماقتم مسخرهام میکردن و بهم یادآوری میکردن کهمنو یه مردِ پولدار هرگز زنی رو که خانوادهاش طردش کرده، جدی نمیگیره.
«بعد از اینکه تو دورهٔ آموزشی رد شدم و بهعنوانِ کارمند شروع بهچیزی کار کردم، اوضاع بهتر شد. دوست، پول و یه آپارتمانِ کوچیک داشتم. من وشده همکارام رفاقتِ عمیقی با هم داشتیم، چون هیچکدوممون جایی رو نداشتیم که بهش برگردیم.
«ارتش تنها خونهمون بود و ما خانوادهٔ همدیگه بودیم. با روفو، دومین دوستپسرم، بعدرسید از اینکه بهخاطرِ کمبودِ پرسنلِ پایگاه به اینکا منتقل شدم، آشنا شدم. تازه همهٔنزدیک دوستام رو از دست داده بودم، جای جدید منو میترسوند و احساسِ تنهایی میکردم.
«نه پولدار بود نه خوشقیافه، اما کمکم کرد جا بیفتم و منو به همهٔنداشتیم دوستاش معرفی کرد، طوری که حس میکردم به اونجا تعلق دارم. خیلی مهربون بودمنتقل و هرگز بهم فشار نمیآورد، برای همین بعد از مدتی با هم واردِ رابطه شدیم.
«رابطهمون بیشتر از دو سال طول کشید و حتی شروع کردیم به برنامهریزیپایگاه برای ازدواجمون. همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه هر دومون برای بورسیهٔ آکادمیِ افسریاما درخواست دادیم و فقط من قبول شدم. از اونجا به بعد، همهچیز خراب شد.
«اولش روفو وانمود کرد که برام خوشحاله و ادعا کرد که تمامِهمین تلاشش رو میکنه تا از شغلم حمایت کنه. اما همون لحظهای کهگریه ترفیع گرفتم و اون دوباره تو بورسیه رد شد، اخلاقش عوض شد.
«روفو همیشه از اینکه چقدر کم درآمد داره شکایت میکرد و میخواست کهچیزی من تمامِ اجاره رو بدم. شروع کرد به خرج کردنِ تمامِ درآمدش برایعملکردم چیزای چرتوپرت، از من پول میخواست و بعد اگه قبول نمیکردم بهم میپرید.
«سعی کردم تو درس خوندن بهش کمک کنم، هر کاری از دستم برمیاومد کردم تا بهشبرگردیم نشون بدم که رتبه یا درآمد برام مهم نیست، که فقط میخوام دوباره همون مردی بشه کهداده عاشقش شده بودم. یه بار که زیادی مست کرده بود، روفو بهم گفت که هرگز دوستم نداشته.
«معلوم شد که فقط به این خاطر باهام واردِ رابطه شده بود چون تو گروهمون تنها کسیهمهٔ بودم که طرد شده بودم. دونستنِ اینکه من حتی از اونم کمتر دارم، باعث میشد روفو حسِتعلق بهتری نسبت به خودش پیدا کنه. نمیتونست نه ترفیعِ منو قبول کنه و نه شکستهای پیدرپیِ خودش رو.
«همون موقع بود که فهمیدم روفو هرگز برای رابطهمون ارزشی قائل نبوده. فقط ازش بهعنوانِولم یه تکیهگاه برای غرورش استفاده میکرده و فقط به این خاطر خوشحال بود که من ازاخراجم اون بدبختتر بودم. روزِ بعد، با روفو به هم زدم و درخواستِ یه انتقالیِ دیگه دادم.
«هیچ جایی تو اینکا نبود که منو یادِ اون نندازهسالم و روفو هم خیلی راحت همکارای سابقم رو متقاعد کردهرفت بود که من ولش کردم چون فکر میکردم خیلی ازش سرترم.
«از همون موقعی که بهخاطرِ ترفیعم رفتم یه دفترِ دیگه، پشتسرم حرف زده بود، برایبهش همین هیچکس حرفم رو باور نکرد.» کامیلا دستمالش را محکم در مشت فشرد و فینفین کرد.دوستام «همون آدمایی که تا روزِ قبل تو برنامهریزیِ عروسیمون کمکم میکردن، حالا منو مقصرِ همهچیز میدونستن.»
لیث دستش را نگه داشت تا اینکه آرامروفو شد و گفت: «به نظرم برای امشب خاطراتِتازه غمانگیز دیگه کافیه. ببخشید که قرارمون رو خراب کردم.»
کامیلا با دستمالی اشکهایش را پاک کرد و فینجونِ کرد: «نه، کارِ درستی کردی. من تنها کسیام که میتونهچشمم با شیاطینِ درونم بجنگه، اما پنهان کردنشون بینمون فاصله میندازه.
«حرف زدن در موردشون با تو قلبم روضربه آروم میکنه. ممنون که بهجای اینکه سعی کنیکرد مشکلاتم رو برام حل کنی، بهشون گوش میدی.»
لبخندِ درخشانِ کامیلا باعث شد لیث خوشحالهمکارام شود که پیش از پیشنهادِ پیدا کردننداشتیم و کشتنِ دوستپسرهای سابقش، صبر کرده است.
دهکدهٔ لوتیا، در همان زمان.
نالروند زرهِ پوستدزد نداشت، بنابراین پس از ترکِ برج، باید به خانه برمیگشتچیزی تا دوش بگیرد و لباسهای تمیز بپوشد. کمدِ لباسهایش از قبل هم محدودعملکردم بود و تمریناتِ فالوئل او را مجبور کرده بود مدام آنها را نو کند.
اندامِ باریکش عضلانی شده بود و چند کیلوگرم عضلهٔ خالص اضافه کردههیچکدوممون بود که باعث میشد لباسهای قدیمیاش آنقدر تنگ شوند که دیگر نتواند آنهاپرسنلِ را بپوشد. فقط یک نفسِ عمیق کافی بود تا آنها را پارهپاره کند.
خدا رو شکر سلیا از بیشترِ خیاطها بهتره. اونهمه خیاطی بهخاطرِکمبودِ بچهها اونو تبدیل به یه حرفهای کرده. با این حال، لباسهاییجدید که میدوزه برای اولین قرارم بعد از پنج سال خیلی سادهست.
خوشبختانه لیث قبول کرد بدهیم رو قسطیاین بدم، برای همین همهٔ سهمم از معادنرسید نمیره تو جیبش و تونستم چندتا لباس بخرم.
پیراهنِ نخیِ سفیدِمثلِ ساده و شلوارِبهسختی نخیِ قهوهای پوشید.
نه او و نه برینا ثروتمند نبودند و برای قراری در لوتیا، حتی پوشیدنِنداشتیم یک کت هم زیادهروی بود. در طولِ دو سالِ گذشته، مساحتِ دهکده سه برابرمنتقل شده بود، اما هنوز تا تبدیل شدن به حتی یک شهرِ کوچک فاصلهٔ زیادی داشت.
با این حال اکنون حتی پس از غروبِ آفتابدومین هم پر از آدم بود و چندین مغازه یادوستام کسبوکارشان را گسترش داده بودند یا تازه باز شده بودند.
نالروند به حومهٔ دهکده وارپ کرد تا استعدادهایضربه جادوییاش را فاش نکند و بقیهٔ راه راکرد تا خانهٔ رنا پیاده رفت تا دنبالِ برینا برود.
خانهٔ زکل بهتازگی بازسازی شده بود. آهنگر خانهٔ همسایهاش راسالم خریده بود و پس از تبدیلِ آهنگریِ قدیمی به محلِرفت زندگی، آن را به کارگاهی جدید و مجهزتر تبدیل کرده بود.
لیث بیشترِ نقرههای فروشنرفتهاش را به لوتیا میآورد و به زکل میداد تا تمامِنداشتیم اشیایی را بسازد که لیث قرار بود در برجش افسون کند. کسبوکارشان آنقدر خوبمنتقل پیش رفت که زکل کارگاه را به دو بخشِ آهنگری و زرگری تقسیم کرده بود.
اولی به سفارشهای اوریکالکوم رسیدگی میکرد، در حالی که دومی ابزارهای ظریفِ نقرهایپایگاه و آویزهایی را میساخت که لیث برای آزمایشهایش نیاز داشت. سنتون، شوهرِ رنا، جواناما و قوی بود و همین او را برای کار با فلزِ جادویی بینقص میساخت.
زکل داشت پیر میشد و کسبوکارشان هم بیش از حد پرجنبوجوش بود. پس از یک عمر کار کردن،جلوی فقط میخواست استراحت کند و از نوههایش لذت ببرد. زکل همچنان در رسیدگی به پیچیدهترین رویههای مربوط بهولی اوریکالکوم به پسرش کمک میکرد و سفارشهای لیث را شخصاً میساخت، اما هر چیزِ دیگری را به شاگردانش میسپرد.
زکل ثروتمندترین مردِ لوتیا نبود، اما قطعاً شادترین بود. آن زمانبردم که پادشاه نامِ خانوادگیای به لیث اعطا کرده بود، زکل مطمئنهماتاقیام شده بود که رنا و نوهاش نامِ ورهن را نگه دارند.
نشانِ خانوادگیشان روی تمامِ درها و پنجرههای خانهٔ زکل نقاشی شده بود،هیچکدوممون بنابراین هیچکس جرئت نمیکرد با او دربیفتد، حتی اشرافِ محلی. میتوانست درهای مغازهپرسنلِ را شبها باز بگذارد و همهچیز را همانجایی پیدا کند که گذاشته بود.