---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1185: فضای ذهن (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1185: فضای ذهن (بخشِ ۱)

0

«می‌خوام بدونم چطور سولوس رو از برجش آزاد کنم.‌لباس‌هایش​ چطور نیروی زندگیِ لیث رو درست کنم. چطور می‌تونم‌حال​ از یه دورگه به یه موجودِ کامل تبدیل بشم. چطور—»

همزادِ موگاری‌اش حرفِ نالروند را قطع کرد: «کافیه.‌لباس‌های​ هر سؤال جوابِ پیچیده‌ای داره و شک دارم‌علامتِ​ ذهنِ انسانی‌ات بتونه حتی یکیشون رو درک کنه.»

با تکانِ دستِ موگار، سه کرهٔ کوچکِ نور‌همین‌قدر​ پشتِ سرش پدیدار شد. نالروند جلو رفت تا‌باز​ آن‌ها را بگیرد، اما همزاد سدِ راهش شد.

موگار گفت: «اون دانش مالِ منه‌روی​ و تو هیچ کاری نکردی که‌بدنش​ لیاقتش رو داشته باشی. همین‌قدر رو می‌فهمی؟»

نالروند پرسید:‌روی​ «می‌خواید جلوم‌خائنانی​ رو بگیرید؟»

موگار کنار رفت و راه‌کمرش​ را باز گذاشت: «معلومه که‌کثیفی​ نه. فقط یه هشدارِ دوستانه بود.»

نالروند هیچ ایده‌ای نداشت کدام کره جوابِ کدام سؤال است، پس از راست‌ترینشان‌بگیرید​ شروع کرد. لحظه‌ای که رزار دستش را دراز کرد، کره تغییرِ شکل داد و‌است​ به مردی با اجزای صورتِ تیز، ریشِ مرتب و چشمانِ نقره‌ایِ بی‌رحم تبدیل شد.

دست‌ها و پاهای چهرهٔ ناشناس هر دو به کمرش زنجیر شده‌بودند​ بود. لباس‌های ژنده‌ و کثیفی به تن داشت که نشانِ گریفونِ‌حال​ شکسته روی آن بود؛ علامتِ خائنانی که به مرگ محکوم شده بودند.

بدنش از لباس‌هایش هم کثیف‌تر بود و جای شکنجه‌های طولانی‌مدت رویش دیده می‌شد، با این حال‌می‌شد​ مرد مثل یک تیر صاف ایستاده بود. اقتداری که از او ساطع می‌شد و نگاهِ فولادینش‌برایش​ نالروند را مرعوب کرد، به‌طوری که حتی چشم در چشم شدن با او برایش سخت بود.

آرتان چنان سیلیِ محکمی به نالروند زد که‌لباس‌های​ او را روی زمین پهن کرد و گفت:‌علامتِ​ «یه دهاتی چطور جرئت می‌کنه به پادشاه دست بزنه؟»

با اینکه شاهِ دیوانه قرن‌ها بود که مرده بود و هیچ‌کدام از اتفاقاتِ‌بگیرید​ فضای سفید واقعی نبود، نالروند درد را حس می‌کرد. در دنیای واقعی، لبش‌کره​ شکافت و گونه‌اش کبود شد، انگار که کسی به او ضربه زده باشد.

دیدِ رزار هنوز از شدتِ شوک تار بود که به کرهٔ میانی نزدیک‌لباس‌هایش​ شد. لحظه‌ای که کره شروع به تغییرِ شکل کرد، پیش از آنکه چیزی‌صاف​ شبیه به یک چکشِ جادوآهنگریِ گران‌بها جمجمه‌اش را خُرد کند، به عقب پرید.

زنی که چکش را در دست داشت گفت: «خیلی دل‌وجرئت داری که می‌خوای رازهای منو بدزدی،‌می‌شد​ بچه. یه بارِ دیگه این کارو بکن تا همه‌شون رو بپاشم درودیوار.» او کاملاً کوتاه بود، به‌زحمت‌سخت​ ۱.۵۶ متر قد داشت و موهایش که به هفت رنگِ عناصر بود، فالوئل را به یادش می‌آورد.

منادیون غرق در زخم و خون بود که بیشترش به خودش تعلق داشت. سر و وضعِ آشفته‌خائنانی​ و لباس‌های پاره‌اش باعث می‌شد به نظر برسد تازه یک مبارزهٔ تا پای جان را تمام کرده‌تیر​ است، با این حال نورِ چشمانش به نالروند می‌گفت که آماده است همه‌چیز را از نو شروع کند.

نالروند دستش را به سمتِ آخرین کره دراز کرد و‌پرسید​ گفت: «بذار حدس بزنم...» و درست در آخرین لحظه، پیش‌هشدارِ​ از آنکه یک دستِ چنگال‌دار گلویش را بشکافد، جاخالی داد.

یک رزار جای آن را گرفته بود، اما‌خائنانی​ برخلافِ دیگر اشباح، حرف نمی‌زد. یک غرش تمامِ‌شکنجه‌های​ چیزی را که برای گفتن داشت، منتقل می‌کرد.

نالروند بدونِ اینکه چشم از ارواح‌محکوم​ بردارد گفت: «این یعنی چی؟ شما‌شکنجه‌های​ قبول کردید به سؤالاتم جواب بدید؟»

موگار سرش را کج کرد و گفت: «دقیقاً کِی همچین کاری کردم؟ من‌گریفونِ​ اومدم اینجا چون تو صدام کردی و ازت پرسیدم سؤالاتت چیه، چون این‌طولانی‌مدت​ تنها دلیلیه که انسان‌ها دنبالم می‌گردن. تا چیزی رو که مالِ خودشون نیست بردارن.»

«برای آخرین بار‌کاری​ می‌گم، من انسان‌داشته​ نیستم. من یه دورگه‌ام!»

موگار با دلخوری سر تکان داد و گفت: «این‌مرگ​ رو مردی می‌گه که واقعاً خودش رو خیلی دست‌بالا‌رویش​ می‌گیره و حتی نمی‌تونه تو ذهنِ خودش دگردیسی کنه.»

«من کتابخونه نیستم. این روشِ من برای پردازشِ اطلاعاته. با ثبتِ کلِ وجودِ‌طولانی‌مدت​ تمامِ کسانی که روی سطحِ من قدم برداشتن. اگه جواب‌هات رو می‌خوای، تنها‌نگاهِ​ کاری که باید بکنی اینه که بهشون دست بزنی. یه لمسِ ساده کافیه.»

نالروند پرسید: «اگه‌چهرهٔ​ اونا فقط خاطره‌ن، چطور‌شده​ می‌تونن این‌قدر قوی باشن؟»

همزاد گفت: «مرگ ذهن رو ضعیف‌تر نمی‌کنه. اون سایه‌ها‌می‌فهمی​ نمایانگرِ تمامِ چیزی هستن که بودن و می‌دونستن. برای‌معلومه​ رسیدن به چیزی که می‌خوای، باید بهشون غلبه کنی.»

نالروند سعی کرد جادوی همجوشی را فعال کند، اما هیچ‌محکوم​ اتفاقی نیفتاد. بعد سعی کرد طلسمی ببافد تا سایه‌ها را محدود‌این​ کند، اما تازه فهمید هیچ انرژیِ عنصری‌ای برای فراخواندن وجود ندارد.

لعنتی، هی یادم می‌ره اینجا ذهنِ خودمه. نمی‌فهمم موگار اصلاً‌کثیف‌تر​ چرا به خودش زحمت می‌ده غیرِ بیدارشده‌ها رو بپذیره وقتی کسی‌تیر​ که جادوی روح نداره هیچ راهی برای جنگیدن نداره. سپیده که...

این فکر‌اون​ مثلِ پتک به‌منه​ سرش کوبیده شد.

سپیده قرن‌ها تو حاشیه بوده، با این حال وقتی من و لیث‌همین‌قدر​ باهاش روبه‌رو شدیم، برای پیدا کردنِ راهِ‌حلی واسه مشکلش به فناوریِ اودی‌ها متوسل‌دوستانه​ شد. اگه جوابش رو از موگار گرفته بود، چرا باید همچین کاری می‌کرد؟

خبرِ خوب اینه که اگه اون شکست خورده، پس‌می‌فهمی​ باید راهی برای موفقیت باشه که به جادوی روح‌معلومه​ ربطی نداره. خبرِ بد اینه که نمی‌دونم اون راه چیه.

نالروند به سمتِ رزار، دشمنی که بهتر از همه‌لباس‌هایش​ می‌شناختش، یورش برد. موجود از دستِ درازشدهٔ او جاخالی‌حال​ داد و با چنگال‌های ۳۰ سانتی‌متری‌اش ضربه‌ای به سرش زد.

نالروند هم‌زمان با دنبال کردنِ حرکاتِ دشمن، از‌نکردی​ حمله جاخالی داد. دو سایهٔ دیگر در مبارزه‌شان دخالت‌بگیرید​ نکردند و حتی به شکلِ انرژیِ خالصِ خود برگشتند.

نالروند دلگرم شد و پیشروی کرد. در آن فضای سفید، سرعت‌باشی​ به عضلات ربطی نداشت، فقط به اراده بستگی داشت. با فهمیدنِ حقیقتِ‌فقط​ وضعیتش، چند بار تا مرزِ گرفتنِ یکی از بازوهای موجود پیش رفت.

با هر تلاشِ ناموفق، نالروند حس می‌کرد ایده‌هایی در ذهنش جرقه می‌زنند؛ به وضوح و درکی‌باز​ دربارهٔ دورگه‌ها می‌رسید که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بود. مشکل اینجا بود که به محضِ‌دراز​ اینکه رزار حتی یک قدم دور می‌شد، تمامِ دانشِ به‌دست‌آمدهٔ نالروند، مانندِ خاطراتِ یک رؤیا محو می‌شد.

وقتی دستِ نالروند به یکی از چنگال‌هایش کشیده شد، موجود غرید و طلسمی‌طولانی‌مدت​ را رها کرد که شباهتِ زیادی به «سپیده‌دم»ِ سپیده داشت. نیزه‌های سوزانِ نور اندام‌ها‌فولادینش​ و سینهٔ نالروند را شکافتند و هم‌زمان، ابرِ تاریکیِ پیرامونشان تمامِ وجودش را می‌خورد.

نالروند سعی کرد برای دفاع از خودش سازهٔ نورِ سختِ خودش را پدید آورد، اما نتوانست.‌جلوم​ تلفیقِ زندگی هم فعال نشد و او را کاملاً در برابرِ حمله بی‌دفاع گذاشت. با شروعِ محو‌شروع​ شدنِ وجودش، فضای سفید از هر طرف ترک خورد و جریانِ آگاهیِ موگار به داخل راه یافت.

نالروند-موگار گفت: «لقمهٔ بزرگ‌تر‌مالِ​ از دهنت برداشتی، انسان.‌نکردی​ حالا بیا پیشِ من.»

با هجومِ هم‌سراییِ صداها به سرش، نالروند حس کرد ذهنش دارد سرگردان‌جلوم​ می‌شود. در دنیای واقعی، بدنش همان جراحاتِ ذهنش را برداشته بود و‌نداشت​ از زخم‌هایی چنان بزرگ که همراهانش می‌توانستند آن‌طرفشان را ببینند، به‌شدت خون‌ریزی می‌کرد.

فریا گفت: «اینجا چه خبره؟» و درست همان‌طور که‌لباس‌هایش​ آسیبِ ناشی از سیلیِ آرتان را درمان کرده بود،‌حال​ در همان لحظهٔ شکل‌گیریِ جراحات، شروع به درمانشان کرد.

با این حال، بدونِ محافظتی که فقط دایرهٔ کویلا برایش‌داشته​ فراهم کرده بود، نالروند هم مانندِ تمامِ کسانی که در‌باز​ ارتباط با سیاره شکست خورده بودند، در دم مرده بود.

موروک در حالی که تمامِ تلاشش را می‌کرد تا به فریا کمک‌همین‌قدر​ کند، گفت: «فکر کنم شکست خورده و موگار داره جایزه‌ش رو برمی‌داره.» با‌دوستانه​ وجودِ تمامِ تلاش‌هایشان، بدنِ رزار بر اثرِ جادوی تاریکی داشت به‌آرامی حل می‌شد.

کویلا گفت: «کمتر حرف بزنید، بیشتر درمان کنید. با تمامِ توان مایه‌جلوم​ بذارید.» او داشت از طلسمِ درمانیِ ردهٔ ۱ خود، تزریق، استفاده می‌کرد‌نداشت​ تا معجون‌های مغذی و تونیک‌ها را مستقیماً در جریانِ خونِ نالروند پخش کند.

ناولها | novelha.net