چپتر 1720: فصل 1720
0«اون دوستداشتنی، پخته وناهار باوقاره و یکی از مهمترینتماس القابِ اشرافیِ پادشاهی رو داره.»
قیافهٔ سولوس یک ثانیهٔ طولانی مثلِ آدمهایبعدش یبوستگرفته در هم رفت و بعد توانستدروازهٔ لبخندی بزند. فلوریا فقط سر تکان داد.
الینا با آویزِ ارتباطیِ توی جیبششمام ور رفت و گفت: «معلومه که آدمِانبار خوبیه. من فقط میخوام تو خوشحال باشی.»
در واقع توی دلش فکر میکرد: معلومه که نه! من یکی رو میخوام که یکمتواناییِ جوونتر باشه و بتونه به نوههام یکم پوستِ بیشتر و فلسِ کمتر بده. بیصبرانه منتظرمروحش ناهار تموم بشه تا بتونم با زینیا تماس بگیرم. حتماً کاری هست که بتونیم بکنیم.
آران که اصلاً نگرانیهای پدر و مادرش را نداشت، پرسید:بگیرم «داداش بزرگه، میتونی ما رو ببری جنگلِ تراون؟ لیلیا ومادرش لران برگشتن و ما دوست داریم بریم تو جنگل بازی کنیم.»
بچهها هنوز آنقدر میترسیدند که بدونِ نظارتِ یک بزرگسال اینطرف و آنطرف نمیرفتند. محافظ پیشتروارپِ به سرِ کار برگشته بود تا خرجِ خانوادهاش را دربیاورد و در رسیدگی به افتضاحیلوکریاس که پس از بازگشت از قلعهٔ فیروال با آن روبهرو شده بودند، به فالوئل کمک کند.
«حتماً. فقط یکی دوکاملاً تا کار دارم واینکه بعدش کاملاً در اختیارِ شمام.»
بعد از ناهار، بهمحضِ اینکه فریا و فلوریا از دروازهٔبرای وارپِ داخلِ انبار گذشتند، لیث برای اولین بار از زمانِلوکریاس کشفِ تواناییِ تبارِ مُهرِ خلأ، سایهٔ لوکریاس را احضار کرد.
سروانِ پیشینِ سپاهِ ملکه از پَری که اکنون میزبانِ روحش بود بیرون آمد و سایههایبکنیم داخلِ انبار را بهسوی خود کشید. در ابتدا شبیه به ستارهٔ سیاه و کوچکی بود،لران اما آن کره بهسرعت بزرگ شد و به کالبدِ کاملِ یک دیوِ پنجچشم تغییرِ شکل داد.
انگار با احضارِ تکیاش،کمک لوکریاس انرژیِ خیلی بیشتریکاملاً نسبت به حالتِ عادی گرفته.
لیث میدید که اهریمنِ تاریکی علاوه بربهمحضِ تعدادِ غیرعادیِ چشمهایش، ویژگیهای واضحی دارد کهگذشتند او را شبیه به موجودی زنده نشان میدهد.
فقط سوسوزدنِ تصادفیِ بدنِ انرژیاشوارپِ لو میداد که از گوشتبرای و استخوان ساخته نشده است.
لوکریاس بینهایت غمگین به نظر میرسید، اما بهمحضِ اینکه فهمید کجاست، نگاهشکاری مصمم شد و پرسید: «چیکار میتونم برات بکنم، لیث؟ کسی از اعضای سپاهِمیتونی ملکه مشکوک رفتار میکنه یا کسی توی خونه هست که میخوای تعقیبش کنم؟»
لیث سر تکان داد: «هیچکدوم. فقط قبل از زسکا، هیچوقت فکر نمیکردماینکه ارواح بتونن بعد از گذشتِ اینهمه مدت از مرگشون، دوروبرم پرسه بزنن.کشفِ میخواستم ازت بخوام منو تا جاهایی که لارک و میریم مُردن همراهی کنی.»
«شاید اونا هم درست مثلِ تو منتظرِ ندای من باشن. میتونن چیزایی دربارهٔ اون قاتلِلیث مقلد بهمون بگن و کمک کنن دستگیرش کنیم. با این حال، نمیتونم بدونِ اینکه سروصدا بهسپاهِ پا کنم و لو بدم که تیامات هستم، برم خونههاشون و اهریمنانِ تاریکی رو احضار کنم.»
لوکریاس دستهایش را گود کرد و شعلهای سیاه میانشان پدید آورداولین که حضور و هویتِ ارواحی را که مدام لیث را دنبالکرد میکردند، برایش آشکار کرد و گفت: «من میتونم کمکت کنم دنبالشون بگردی.»
وقتی فضای بهظاهر خالیِ انبار پر از پیکرههای اثیری شد، لیث یکه خورد. بعضیهایشانبتونیم لباسهای باستانی به تن داشتند و بعضی نیمهبرهنه و پوشیده از گِل بودند، اما چهرهٔلیلیا همهشان از احساساتِ خشن در هم رفته بود و چشمانتظار به لیث خیره شده بودند.
سروان گفت: «با این حال، شک دارم اونا هنوز این اطراف باشن. من قبل از رسیدنِ توانبار مُردم، اما کششت رو حس کردم و ازش کمک گرفتم تا همهجا دنبالت بیام. تو خیلی زودپیشینِ بعد از حمله به عمارتِ لارک رفتی و چند روز بعد هم به خاندانِ دیستار سر زدی.»
لوکریاس شعلهٔ سیاه را به سینهاش نزدیک کرد و زنجیرِ نازکی را نشانانبار داد که او را به لیث وصل میکرد: «اونا خیلی بیشتر از منلوکریاس به تو نزدیک بودن، پس اگه تصمیم میگرفتن بمونن، من اولین نفرِ تو نبودم.»
با ناباوری پیشِ خودش فکر کرد:داخلِ این همون چیزیه که کارل روبار پیشم نگه داشته بود تا اینکه شکستمش!
سولوس در فکر فرو رفت و گفت: «این یعنی میتونی پیوندت رو باهست دیوهات هر وقت بخوای بشکنی، و یه سؤال هم پیش میاره. چرا کارلببری هیچوقت به شکل یه دیو درنیومد، حتی فقط واسه اینکه باهات حرف بزنه؟»
لیث ناگهان از اینکه برادرِ کوچکش را دور کرده بود پشیمان شداینکه و گفت: «شاید هم دراومد. وقتی یه ویرملینگ بودم، دیوهام خیلی ضعیفترکشفِ بودن، در حدِ یه سایهٔ سهبعدی که نه دهن داشت و نه چهره.»
«شاید مدتها کنارم جنگیده و ازم محافظت کرده باشه، ولیدروازهٔ هیچوقت نمیفهمیم چون تا وقتی که من یه تیامات شدم،کشفِ اون خیلی وقت بود که به خاطر من رفته بود.»
سولوس پرسید: «جدی میگی؟ واقعاًوارپِ دلت میخواست کارل رو مجبوربرای کنی تو وضعیتی مثل لوکریاس بمونه؟»
لیث در دل آهی کشید و گفت: «نه. کارل هم تو زندگی و هم تو مرگ خیلی زجر کشیدهپدر بود. خیلی بیشتر ترجیح میدم بدونم تو آرامشه تا اینکه بخوام شاید تا ابد دنبالِ خودم بکشمش. تازه، ماشینِبچهها اودی تنها راهیه که برای شکستنِ چرخهٔ تناسخم پیدا کردم و نمیخوام کارل منو تو اون وضعیت ببینه. ممنون، سولوس.»
با لبخندِبودند تلهپاتیکِ درخشانی جوابکند داد: «خواهش میکنم.»
لوکریاس پرید وسطِ حرفشان و هر دو را از جا پراند: «میدونستید خیلی بیادبیِ شماست کهبرای منو منتظر میذارید تا شما دوتا با هم لاس بزنید؟ آره، من بخشی از توام پسملکه معلومه که منم میتونم از پیوندِ ذهنی استفاده کنم. میشه بگید میخواید چیکار کنید؟ راستی، کارل کیه؟»
حس کردنِ حضورش در جایی که معمولاً فضاییگذشتند خصوصی بود، لیث را بینهایت کلافه کرد. پیشتبارِ از آنکه جواب بدهد، دسترسیِ لوکریاس را قطع کرد.
«احتمالاً حق با توئه، ولی بازم ارزشِ امتحان کردن رو داره. حتی اگه لارکبتونیم و میریم هیچی ندیده باشن، بازم میتونم قبل از اینکه کمکشون کنم به آرامشتراون برسن باهاشون خداحافظی کنم، البته اگه خودشون اینو بخوان. از عمارتِ لارک شروع میکنیم.»
لیث گامهای وارپ را به سوی جنگلِبعدش تراون باز کرد و سولوس از آینهٔ وارپِوارپِ برج استفاده کرد تا بیدرنگ به مقصدشان برسند.
لوکریاس با شگفتی گفت: «هنوزم نمیتونم باور کنماینکه که تو صاحبِ یه برجِ جادویی و بابرای این حال حاضر نشدی اونو با پادشاهی شریک بشی.»
ساختمان هنوز هم مخروبه به نظر میرسید، اماگذشتند در هیئتِ دیوش میتوانست قدرتی را که درتبارِ میانِ سنگهای سادهٔ خاکستری جریان داشت حس کند.
لیث جواب داد: «احمق نباش. اگه این کار رو میکردم، هیچوقت از بچگی جونِ سالم بهآران در نمیبردم. سیاستبازیهای حقیرانه و اشرافِ تشنهٔ قدرت، الان که یه جادوگرِ اعظمم هم هنوز آزارمدوست میدن. فکر کن اون موقع که فقط یه شاگرد از یه دهکدهٔ دورافتاده بودم چی میشد.»
سروان گفت: «منظورم الان بود. برج بهت تواناییهای شگفتانگیزی میده که میتونه الانفریا که اینهمه تهدید مثل گرگهای گرسنه دورِ پادشاهی پرسه میزنن، کمکِ بزرگی بهشتبارِ بکنه. خاندانِ تو حتی میتونه به یه ستونِ بنیانگذارِ جدید برای پادشاهی تبدیل بشه.»
سولوس با پوزخند گفت: «آره، حتماً. این کار یه سیبلِ هدف هم پشتِ تکتکِ اعضایلیث خانوادهمون میکاره. تا الان فقط به این خاطر در امان موندن که لیث هیچچیزی ندارهپیشینِ که خاندانهای مختلف بخوان. استعدادش رو نمیشه دزدید و در مقایسه با اونا، آدمِ فقیریه.»
«اگه وجودِ برج فاش بشه، اشرافداخلِ برای کشتنِ لیث و خانوادهش و بهزمانِ چنگ آوردنش از هیچ تلاشی دریغ نمیکنن.»
«خانوادهٔ سلطنتی مثل همیشه شمشیرتموم و سپرِ شما میشن. خانوادهتبگیرم رو به پایتخت منتقل میکنن و—»
لیث حرفش را برید: «پدر و مادرم رو تا روزِشمام مرگشون مثل زندانیها نگه میدارن، اگه اصلاً ازشون به عنوان گروگاناولین استفاده نکنن تا منو تو مشتشون نگه دارن. ممنون، ولی نخواستم.»