چپتر 1789: خشمِ سولوس (بخشِ ۳)
0سولوس در حالی که هنوز خشممیانِ را محکم چسبیده بود، به گریهزبانه افتاد، اما این بار از روی محبت.
آرتیفکت تنها چیزی بود که از مادرش برایش باقی مانده بود وگاردش آن را مثلِ یک نوزاد به سینهاش فشرد. در حالی که ابرِ سیاهاوجِ بیرون پراکنده میشد و خورشید بازمیگشت، روی زانوهایش افتاد و زارزار گریه کرد.
یک ثانیه بعد لیث رسید و به هزارتویی که همهٔ عمارتهای بزرگ داشتند و معمارانی کههمقدِ طراحیشان کرده بودند، لعنت فرستاد. سولوس را غرق در خون روی زمین پیدا کرد. در حالیغافلگیر که خشم را به سینهاش چسبانده بود و هقهق میکرد، در حالتِ جنینی مچاله شده بود.
به هیئتِ تیاماتش درآمد، اندازهاش را همقدِسمتِ اژدهای سایه کرد و سرِ زورث غرید:راست «باهاش چیکار کردید؟ چرا سولوس داره گریه میکنه؟»
خشمش به اندازهٔ اشکهای سولوس دو باستانی را غافلگیر کرد. هیچکدام بازبانه عقل جور درنمیآمد. قرار بود سولوس به دنبالِ انتقام باشد و لیثبیاورد اصلاً به او اهمیت ندهد، اما واقعیت چیزِ دیگری را نشان میداد.
بیترا پاسخ داد: «هیچی.حواسش من بهش حمله نکردم.است کاملاً برعکس، منتظرِ قضاوتشم.»
هفت چشمِ لیث حینِ بررسیِ اتاق از مانا شعلهور شد و شعلههای خلأ ازدرآمد میانِ دندانهای نیشِ برهنهاش به سمتِ مسخشدگان زبانه کشید. حواسش به او میگفت کهخشمش داستانشان راست است، اما ذاتِ بدگمانش مانع از این میشد که گاردش را پایین بیاورد.
تنها خونِ داخلِ اتاق متعلق به بیترا بود، هیچ ردی ازحواسش طلسمها نبود، و نیروی زندگی و مانای سولوس در اوجِ خودخونِ قرار داشتند. هیچکدامِ اینها با یک مبارزه، هرچقدر هم کوتاه، همخوانی نداشت.
علاوه بر این، سولوس حریفِخلأ بیترا نمیشد، چه رسد به دومسخشدگان تا از دورگههای واستور بهطورِ همزمان.
سولوس در میانِکشید هقهق با لکنت گفت:راست «راست میگه. اون فقط...»
گریهها و نالهها بقیهٔ حرفهایش را به کلماتی نامفهوم تبدیل کرد، با اینتیاماتش حال همین هم کافی بود تا لیث آرام شود. با تپشی از جادوی تاریکیمیکنه خون را از روی سولوس پاک کرد و او را دودستی در آغوش گرفت.
این تماسِ فیزیکی به سولوسِ آشفته اجازه داد تا بهطورِ غریزی خاطراتش را با او بهذاتِ اشتراک بگذارد و همراه با آنها، بارِ غمش را نیز منتقل کند. چشمانِ لیث با فهمیدنِاوجِ حقیقت دربارهٔ بیترا و اتفاقاتی که سولوس را به وضعیتِ فعلیاش کشانده بود، از تعجب گرد شد.
او هم به تتهپته افتادخلأ و کلماتِ نامفهومی به زبان آوردمسخشدگان تا چیزی برای گفتن پیدا کند.
«دهنم سرویس.» سرش را تکان داد و غصه خوردن را به وقتِ دیگری موکولبیاورد کرد. «سولوس بخشیدتت، بیترا. میگه میتونی بری و دیگه هم نمیخواد هیچوقت ریختتو ببینه.اینها در موردِ تو، زناگروش، باید با هم حرف بزنیم، ولی فعلاً باشه برای بعد.»
پیش از آنکه هیچکدام از آن دو زن بتوانند پاسخی بدهند، لیث از اتاق بیروناندازهاش زد و مثلِ باد به سمتِ دروازهٔ وارپِ عمارت دوید. سولوس لحظهای از گریه کردن یاباستانی فشردنِ خشم دست برنداشت و لیث میدانست تا زمانی که کاری نکند، او آرام نخواهد گرفت.
به محضِ رسیدن به انبارِ مزرعهٔ ورهن، وارپی باز کرد که او راداستانشان به چشمهٔ مانا در جنگلِ تراون میبرد و از آنجا به کویر وارپِردی برج کرد. لیث اصلاً به این اهمیت نمیداد که دارد نصفهشب سرزده وارد میشود.
سولوس به کمک نیاز داشتخلأ و سالارک تنها کسی بودسمتِ که میتوانست به او کمک کند.
وقتی لیث مهمانیاش را به هم زد و محافظانی رابدگمانش که مؤدبانه از او خواسته بودند بایستد زیرِ پا لهطلسمها کرد، نگهبان گفت: «به حقِ مادرِ بزرگ، اینجا چیکار میکنی؟»
سالارک نیازی به خواب نداشت و شبهایش را به تفریح میگذراند. چونهیئتِ باردار بود، رقص و مهمانی گرفتن منتفی بود، بنابراین در حالی کهکردید به اندازهٔ دو نگهبان غذا میخورد، مشغولِ تماشای یک نمایشِ تئاتر بود.
لیث درست وسطِ صحنهٔ حساسِنیشِ پردهٔ دوم رسیده بود وکشید آن را خراب کرده بود.
سعی کرد توضیح دهد، اما نیازی به کلمات نبود. حالا که اینقدر به همحواسش نزدیک بودند، تواناییِ تبارِ مهرِ خون که ققنوسها در آن مشترک بودند به اوهیچ اجازه میداد تا بدونِ نیاز به فنِ تنفسش، خورشیدِ مادر، افکارِ لیث را بخواند.
خاطراتِ سولوس از او به لیث، و از لیث بهبدگمانش سالارک در جریانِ سیالی از آگاهی منتقل شد که برایطلسمها کسری از ثانیه، آن سه را به یک موجود تبدیل کرد.
«پس اینجوری مُردی، ریفا.» با دیدنِهقهق دردی که دوستِ عزیزش و دخترشهیئتِ کشیده بودند، اشک روی گونههای نگهبان لغزید.
پیش از ادامه دادنِ آننیشِ گفتوگو، خودش، لیث و سولوسکشید را به اتاقِ خصوصیاش وارپ کرد.
سالارک پرسید: «چرا آوردیش اینجا؟ برای بهبودیدندانهای به خانوادهاش نیاز داره و هرچند برامحواسش عزیزه، اما پیوندِ ما اونقدرها عمیق نیست.»
لیث پاسخ داد: «چون تو تنها کسی هستی که میتونه بهش آرامشِ خاطر بده، مادربزرگ.خونِ سولوس مدام گریه میکنه و چکش رو نگه داشته، نه از روی درد، بلکه ازهرچقدر ترس. خشم هنوز نشانِ مالکیتِ بیترا رو داره و فقط با یه فکر میتونه برش گردونه.»
«این توی افکارِ سولوس نبود. از کجامیکرد میدونی؟» نگهبان با «افکار» نامیدنِ آن آشفتگیِ اسفباریاندازهاش که در سرِ سولوس میگذشت، لطف کرده بود.
او فقط مدام صحنهٔ مرگِ خودشبرهنهاش و مادرش را مرور میکرد ومیگفت بیوقفه از راهِ ذهنی جیغ میکشید.
لیث پرسید: «چون همونقدر که خودم رودندانهای میشناسم، اون رو هم میشناسم. میتونی لطفاًحواسش نشانِ مالکیت رو با جادوی آفرینش پاک کنی؟»
سالارک جعبهٔ کوچکی را از بُعدِداستانشان جیبیاش بیرون آورد و جلوی لیث بازپایین کرد و گفت: «میتونم کارِ بهتری بکنم.»
جعبه حاویِ نقشههای چکشی جدید و موادِ لازم برای ساختِ آن با استفاده از خشماندازهاش به عنوانِ پایه بود. منادیون آنها را برای سالارک به جا گذاشته بود، چون نگهبان تنهاباستانی کسی بود که میتوانست از جادوی آفرینش استفاده کند و آخرین هدیهاش را برای دخترش بسازد.
اولین فرمانروای شعلهها برنامهریزی کرده بود که پس از پایانِکشید دورهٔ شاگردیِ سولوس، برج و خشم را برای او بهپایین جا بگذارد؛ چیزی که ریفا هرگز زنده نماند تا ببیند.
«اگه فقط نشانِ مالکیت رو پاک کنم، خشم نهتنها تبدیل بهمسخشدگان یه تیکه آشغال میشه، بلکه یادگاریِ خونآلودی از بدترین لحظهٔ زندگیِگاردش سولوس هم میمونه. چیزی که اون نیاز داره، نشونهای از عشقِ مادرشه.»
سالارک قدرتِ دو هستهاش، هستهٔ خودش و هستهٔ نوزاد را فراخواند تا جادوآهنگریپایین را بدونِ استفاده از هیچ ابزاری انجام دهد. جادوی آفرینش ابتدا نشانِ مالکیت راهیچکدامِ از روی خشم پاک کرد و سپس آرتیفکت را از هستهٔ نیرویش جدا کرد.
لیث دید که کرهٔ انرژی بزرگ شد و به دایرههای هممرکزِ بیشماری ازتیاماتش رونهای پیچیده و ناشناخته تبدیل شد. هر دایرهٔ رونی بهطورِ عمودی حولِ محورِداره خودش میچرخید و نشان میداد که هر طلسم چگونه با بقیه در تعامل است.
حرکتِ دیگرِ دستِ سالارک به کرهٔ دوم از روی طومارِ منادیون جان بخشیدداستانشان و آن را جایگزینِ اولی کرد. سپس، نگهبان رونهای قدیمی را با رونهای امروزیطلسمها عوض کرد و بعد همین کار را با طلسمهای دمیدهشده در آرتیفکت انجام داد.
وقتی کارش تمام شد، دایرههای هممرکز دوباره به کرهٔ انرژیای بازگشتند که بزرگتر از یک سیب نبود. پساست از آن، سالارک خشم را به اجزای سازندهاش تجزیه کرد. داوروسِ سرِ چکش، استخوانِ ققنوس در دسته، چرمِخود اژدها که دورش پیچیده شده بود، و کریستالهای سفیدی که روی اضلاع و بالای آن حک شده بودند.
لیث نتوانست هیچکدام از موادِ داخلِ جعبه را بشناسد جز یکی؛ پَرِگاردش چندرنگِ یک گریفون. نگهبان موادِ ناشناخته را به انرژیِ بیشتری تبدیل کردمانای که به هستهٔ نیرو پیوست و پَر را با استخوان همجوشی داد.
رنگِ سفید به هفت رنگِ عناصر تجزیه شد که لبریزمچاله از قدرتی تازه بود. آخرین تکانِ مچِ دستش همهچیز رازورث دوباره کنارِ هم قرار داد و به خشمی جدید جان بخشید.