چپتر 1810: تولدِ سولوس (بخشِ ۴)
0سولوس آنقدر تند گفت که قابلباور نبود: «آره، ولی بازم باید یه بهونهداری برای اینکه حتی یه روز هم پیر نشدم جور کنم و خودت میدونیخیلی درخواستِ کمک از یه دوستپسرِ سابق چقدر خجالتآوره. فکر کنم باید بیخیالِ نقاشی بشم.»
لیث سر تکانسابقش داد: «من کهرابطهشان اینطور فکر نمیکنم.»
«به نظرم باید بری و این یارو رو ببینی. میتونه کمکتمیکنی کنه گذشتهت رو به یاد بیاری. تو راه یه چرتوپرتِ سرهمبندیشدهدارید براش پیدا میکنیم. تو بدترین حالت، همون فراموشیت رو بهونه کن.»
از فکرِ اینکه سولوس دوستپسرِ سابقش را ببیند و شاید حتیخوشحال رابطهشان را از سر بگیرند، خوشحال بود. این گامِ بزرگی بودبار تا از او مستقل شود و زندگیِ خودش را داشته باشد.
سولوس چند بار دهانش را باز کرد و بست، اماتوسعهٔ کلمهای نگفت. از یک طرف، نقاشی و خاطراتش را پس میخواست.اونجا از طرفِ دیگر، میترسید دوستپسرِ سابقش دربارهٔ خودِ گذشتهاش چه بگوید.
سالارک گفت: «من اینجا با لیث موافقم. آرت مردِ جوونِ خوب ومستقل جادوآهنگرِ بزرگیه. اون یکی از آیندهدارترین اعضای تیمِ تحقیق و توسعهٔ منه.اما میدونم که داری روی کریستالهای خاطره کار میکنی و اون هم همینطور.»
«میتونی بری اونجا، یه کم دربارهٔداری گذشته و کارت گپ بزنی. شما دومیتونی تا خیلی چیزا با هم مشترک دارید.»
لیث تکرار کرد:همون «مردِ جوونِ خوب؟ مگهببیند یارو هزار سالش نیست؟»
ارباب با لبخندی گرم بر چهره گفت و روزِ تولدِتوسعهٔ فرزندش را به یاد آورد: «نه، فقط یه کم بیشتر ازاونجا ۷۰۰ سالشه. برای یه ققنوسِ بیدارشده، اون یه کوتولهٔ کوچولوی دوستداشتنیه.»
«اون بهعنوانِ یه حلالِ مشکلات معروف شده و خیلیبود از جادوگرا دنبالش میگردن تا نظرِ دومش رو دربارهٔچند تحقیقاتشون بپرسن. شانس آوردی که فرصتِ دیدارش رو داری.»
لیث سر تکان داد: «موافقم.»
«فقط یه نصیحت. آرت یه ققنوسِ آبیه که به "پرندهٔ آبیِخوشحال خوشبختی" معروف شده، چون هر کی پیداش میکرد با جوابی کهبار دنبالش بود میرفت خونه، اما اگه اینو بهش بگی، میندازتت بیرون.»
لیث و سولوس به این لقبِ زمانی باشکوه خندیدند. در سالهای اخیر، «پرندهٔ آبیِروی خوشبختی» بهعنوانِ نامِ معجونی با رنگی مشخص انتخاب شده بود که برای حلِ مشکلِ رایجِدارید برخی مردانِ پا به سن گذاشته در رسیدن به خوشبختی در رختخواب به کار میرفت.
لیث در دل خندید:ببیند «دوستپسرِ سابقت ناخواسته شدهخوشحال نمادِ تبلیغاتیِ معادلِ موگاریِ ویاگرا.»
سولوس خندید: «طفلکی.توسعهٔ منم جای اونداری بودم اعصابم خرد میشد.»
با آهی گفت: «ممنون، مادربزرگ. فکر کنمببیند به نصیحتت گوش بدم.» نمیخواست از گذشتهاشبزرگی فرار کند. «آرت رو کجا میتونیم پیدا کنیم؟»
سالارک در حالی که مجوزِ عبوری به آنها میداد، پاسخ داد: «آزمایشگاهش چند صد کیلومترکریستالهای به سمتِ غربِ اینجاست، ولی میتونید از طریقِ دروازهٔ وارپ مستقیماً بهش برسید. برخلافِ قبیلههای من،مگه چشمهٔ مانا نمیتونه راه بره، برای همین اعضای آشیانهٔ من همه وسیلهٔ نقلیهٔ خودشون رو دارن.»
«اینجوری مجبور نیستید برای پیدا کردنش وقت تلف کنیدبود و آزادید که دربارهٔ برج چیزی بهش نگید. چشمهٔ مانابار باید برای سرپا نگهداشتنت بیشتر از حدِ کافی باشه، سولوس.»
لیث پیش از رفتن، به سالارک تعظیم کردکریستالهای و چند شیرینی که برای مهمانی نگه داشتهکارت بود، به او داد و گفت: «پس ما رفتیم.»
ارباب گفت:حالت «به اینفراموشیت زودیها نه.»
«میدونم که شما دو تا اخیراً رفتیداعضای مأموریت و شرط میبندم یه غنائمی همروی برای خودتون گیر آوردید. میخواید براتون بازیافتش کنم؟»
سولوس پاسخ داد: «فکرببیند میکردیم حوصله نداری و نخواستیمبود بیشتر از این مزاحمت بشیم.»
سالارک آهی کشید و گفت: «بابتِ قبل معذرت میخوام. هنوز از دستِ یهمیتونی عوضیِ بیادب عصبانیم و حاملگی هم اوضاع رو بهتر نمیکنه. حالا که اینجایید،سالش دلیلی نداره با یه سفرِ دوباره، وقتِ من و خودتون رو تلف کنید.»
لیث از او خواست با استفاده از جادوی آفرینش،رابطهشان تمامِ زرههایی را که جمع کرده بود به آدامانتِ خالصداشته تبدیل کند و فقط یکی را برای بررسی نگه داشت.
اما سلاحهاجادوآهنگرِ را همانطور کهیکی بودند نگه داشت.
سولوس در حالی که با موهایش ور میرفت، گفت: «لیث، اشکالی نداره قبل اززندگیِ دیدنِ آرت، یه کم برگردیم به برج؟ باید یه چیزی بهت بگم.» آنقدر معذبخاطراتش و خجالتزده رفتار میکرد که لیث ترسید نکند میخواهد به او ابرازِ علاقه کند.
لیث با لبخندی گرم ومیدونم تعظیمی درخورِ یک پیشخدمت پاسخ داد:میکنی «اصلاً. تولدته و امروز در خدمتتم.»
«ممنونم.»
وقتی واردِ آشپزخانه شدند، یک نوشیدنیِ الکلیِ تند قاطی با کمی چایمیدونم لازم بود تا سولوس شجاعتِ این را پیدا کند که دربارهٔ چیزهاییبزنی که از مالیشکا و سیلوروینگ دربارهٔ گذشتهاش فهمیده بود، با لیث روراست باشد.
لیث شانه بالا انداخت و او را ماتومبهوت رها کرد: «اون قسمتی که مربوط بهخودش سیلوروینگ میشد رو میدونستم، چون دقیقاً بعد از اینکه دیدیش با هم ترکیب شدیم. در موردِدیگر بقیهاش، از خاطراتی که به دست آوردی خبر نداشتم، اما از روی واکنشهات خودم حدس زدم.»
سولوس پرسید: «من اینهمه مدتمیدونم خودم رو عذاب دادم و تومیکنی از قبل میدونستی؟ چرا بهم نگفتی؟»
پاسخ داد: «چون زندگیِ شخصیِ گذشتهات به من ربطی نداره. اون موقع آدمِ دیگهای بودی،مستقل ولی با این حال آدمِ خوبی بودی. علاوه بر اون، من حق ندارم مجبورت کنمطرف سفرهٔ دلت رو برام باز کنی. صبر کردم تا خودت بهاندازهٔ کافی احساسِ راحتی کنی.»
«در موردِ اون...» نتوانستاون جملهاش را تمام کندتیمِ و گونههایش بنفش شد.
لیث خندید: «تو یه نوجوانِ عزادار و عصبانی بودی. خودت منوبزرگی بعد از مرگِ کارل دیدی. داروهای تجویزی مصرف میکردم، ولی بههرحالکرد دارو بودن. آیا این باعث میشه پیشِ من احساسِ ناراحتی کنی؟»
سولوس سرش را تکان داد.
«پس چیزی نیست که بخوای ازشسابقش خجالت بکشی. گذشتهها گذشته و اینبود حالا زندگیِ توئه. چیزِ دیگهای نمونده؟»
«نه، ولی حالا که داریم دربارهٔ مسائلِ شخصی حرف میزنیم، خیلی واضحمیدونم یادمه که دوستپسر و دوستدختر داشتم. که برام یه کم عجیبه، چونبزنی هنوز زنی رو پیدا نکردم که از نظرِ جنسی برام جذاب باشه.»
سولوس شانه بالا انداخت.
از یک طرف، این خبر عزمِ لیث را برای یافتنِ راهی جهتِ مستقل کردنِاونجا او جزمتر کرد. به نظرش عجیب نبود، چون سولوس با پیوندی که با او داشت،لبخندی هرگز کسی جز لیث را در ذهن نداشت و همین قضاوتش را کدر کرده بود.
از طرفِ دیگر، نمیتوانست از تصور کردنِ او با کامیلا دست بردارد، درگامِ حالی که هر دو هیچچیز جز یک لبخند به تن نداشتند. حالتِ چهرهاشبست نشاندهندهٔ تمرکز و دقتی عظیم بود، گویی داشت به رازهای مرگ و زندگی میاندیشید.
صدای سولوس او را بهیکی خودش آورد: «چرا اون قیافهٔتوسعهٔ منحرفانهات رو به خودت گرفتی؟»
لیث پاسخ داد: «بدجورببیند نیاز دارم با یکی بخوابم.»بود و باعث شد سولوس بخندد.
به لطفِ دروازهٔتوسعهٔ وارپ، در یک ثانیهروی به آزمایشگاهِ آرت رسیدند.
سالارک ورودشان را خبر داده بود و اربابِ آتشفشانرابطهشان منتظرشان بود. با این حال، وقتی سولوس را دید،خودش دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش گرد شد.
کتابی را که میخواند به کناری انداخت و او را در آغوشمیدونم گرفت، اما نتوانست مثلِ گذشتهها او را از زمین بلند کند و گفت:شما «شکرِ مادرِ بزرگ که زندهای الفین، فکر میکردم برای همیشه از دستت دادم.»
آرت، ققنوسِ آبی، شبیهِ مردی در اواسطِ دههٔ بیستسالگیاش بود؛ با حدودِ ۱٫۸۶شود متر قد، اندامی لاغر، چشمانِ سیاه و موهای آبیِ روشنی که انگار از دلِطرف یک انیمه بیرون آمده بود. چهرهای جذاب داشت و چشمانش لبریز از هوش بود.