چپتر 2107: دشمنِ راستین (بخشِ ۱)
0طوفانِ مانا رگباری از ستارههای در حالِ سقوطِ زمردین پدید آورد که عناصرِ نورجفت و زمین آنها را به سختیِ الماس میساختند، آتش و تاریکی قدرتِ مخربشان رالمس تقویت میکردند، در حالی که آب و هوا قدرتِ مانور و سرعتشان را افزایش میدادند.
هر شش عنصر در کنارِ همهمچین میدانِ گرانشیای نیز تولید میکردند کهبوده وزنِ هر پرتابه را صد برابر میکرد.
لیث هیچ راهِ فراری نداشت جز اینکه از چشمکهمون روحی استفاده کند. این طلسم او را به پشتِآروارهٔ فنریر منتقل کرد، درست همانجا که انتظار داشت ظاهر شود.
در حالی که به نقطهٔ خروجی که هنوز داشت باز میشدفلوریا نگاه میکرد، با خود فکر کرد: «چه احمقی. فقط یه اشارهجفت میخوام تا مسیرِ طوفانِ مانا رو تنظیم کنم و همزمان گلـ...»
گلولهای که از تاندرکرش با نیروی الکترومغناطیسی شتاب گرفته بود، چشمش را شکافت و یکتیغهها ثانیه پیش از آنکه صدای انفجارِ شلیک به گوشهایش برسد، به مغزِ زولا رسید. طوفانِ مانااوضاع محو شد و بدنش بیجان افتاد، اما بدونِ هوشیاریاش، جزر و مد شوم دیگر مهار نمیشد.
فلوریا با خود فکر کرد: «یههمچین همچین حرکتِ احمقانهای حتماً همون علامتبوده بوده. سؤال اینه که حالا چی؟»
لیث جفت تیغهها را داخلِ آروارهٔ بازِ فنریر فرو کرد و زرهش رااینه از تنِ خود درآورد و روی او پوشاند، و از اثرِ ترکیبیِ صدها لمسترکیبیِ مسخشده استفاده کرد تا در صورتی که اوضاع خراب میشد، انفجار را مهار کند.
همانطور که زولا میترسید، گروههای شیاطین که هنوز روی زمین بودند داشتند آرایهای را شکل میدادند، اماعلامت آن یک آرایهٔ وارپ بود. در همان لحظهای که لیث بلینک کرده بود، به آنها دستور دادهترکیبیِ بود آرایه را فعال کنند و فنریرِ بیدفاع را به ارتفاعی بالا در آسمانِ زنما منتقل کنند.
جزر و مد شوم انرژیِ انباشته را در انفجاری که از فضا هم دیده میشدتیغهها رها کرد، اما هیچچیزی نبود که بتواند به آن آسیب برساند. بهعلاوه، درست بالای موقعیتِصورتی فلوریا بود؛ آنقدر دور که تهدیدی محسوب نشود، اما آنقدر نزدیک که هدفی آسان باشد.
به محض اینکه لیث با تریون جابجا شد، در حالیهمون که زره را پوشیده بود و جنگ را در دست داشت،فرو فلوریا از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «میدونی که دیوونهای، مگه نه؟»
«کمتر ور بزن، بیشتر طلسم اجرا کن.» همزمانحتماً با اینکه فلوریا بافتنِ برش همهجانبه را تمامتیغهها کرد، او آخرین رون را برای ویرانی کامل کرد.
زولا با حس کردنِ انرژیِ جهان و ارتشِ شیاطین درنمیشد اطرافش، از نشاطبخشی استفاده کرد تا قدرتش را بازیابد و ازحالا بدن مانا بهره گرفت تا نگذارد لمسِ مسخشدگان او را بکشد.
او آنقدر مشغولِ جلوگیری از ورودِ آنحتماً حشراتِ موذیِ کوچک به دهانِ باز وجفت زخمهایش بود که متوجهِ انفجارِ پیشِ رو نشد.
تیغههای سرخِ ویرانی و ستونِ سفیدِ برش همهجانبه آدامانتحتماً را بریدند و گوشت را بخار کردند، و موانعداخلِ و تواناییهای تبارش را طوری شکافتند که انگار کاغذ بودند.
بدونِ ژنرالشان که به آنها دستور بدهد، فراموششدگان مانندِهمون ماشینها به جنگیدن ادامه دادند و به خاطرِ ناتوانیشانآروارهٔ در سازگاری با تغییرِ آرایشهای نبردِ دشمن، شکست خوردند.
اوضاع برای ارتشِ مدافع وقتی بدتر شد که انفجارِمهار جزر و مد شوم شیاطین را سرشار از انرژیبوده کرد و همهٔ آنها را به شش چشم رساند.
ارتشِ محافظِ زنما که در برابرِ دشمنانِ روبهرویشانهمون از نظرِ تعداد کمتر بودند و مغلوبِ قدرتِداخلِ دشمنانِ پشتِ سرشان شده بودند، بهسرعت نابود شد.
تا چند دقیقه پیش، شهروندان برمیخاستند و در کنارِ کسانی میجنگیدند که آنها رااینه آزادیبخشِ خود از استبدادِ خانوادهٔ سلطنتی میدانستند. اما پس از شنیدنِ اینکه زولا باترکیبیِ جانشان قمار میکند، دیگر چندان مطمئن نبودند که باید چه چیزی را باور کنند.
قهرمانانشان تازه تهدید کرده بودند که زنما راحتماً ویران میکنند، در حالی که ستمگرانشان برای دفاعتیغهها از شهر جانشان را به خطر انداخته بودند.
مردم آنقدر ترسیده و گیج بودند کهشوم نمیتوانستند از جایشان تکان بخورند، پس در خانههایشانحتماً پنهان شدند و منتظر ماندند تا طوفان بگذرد.
لیث جنگ را به پهلویش آویخت، دستشحتماً را به سوی او دراز کرد وجفت گفت: «کارت عالی بود، فرمانده ارناس. ما بردیم.»
فلوریا دستش را نادیده گرفت و او را در آغوش کشید. از نگرانی میلرزید.اینه گفت: «باورم نمیشه واقعاً این کار رو کردی. اگه تیرم خطا میرفت چی؟ اگهترکیبیِ فنریر متوجهِ حقهت میشد و جزر و مدِ شوم رو تو صورتت رها میکرد چی؟»
لیث کمی معذب شد، بهخصوص بعد از گفتگوییحتماً که در مهمانی داشتند، اما همچنان او راتیغهها در آغوش نگه داشت و شانههایش را نوازش کرد.
پاسخ داد: «اگه ازت خواستم جونت رو به من بسپاری،نمیشد به خاطرِ اینه که منم جونم رو به تو میسپارم.اینه وگرنه هرگز همهچیز رو دربارهٔ سولوس، برج و قدرتهام بهت نمیگفتم.
«شاید دیگه عاشقِ هم نباشیم، اما من هنوزهمون دوستت دارم. تو یکی از بهترین دوستای منی وآروارهٔ این موضوع هر اتفاقی هم که بیفته، عوض نمیشه.»
در حالی که اشکنمیشد چشمانش را تار کردهاحمقانهای بود، میانِ فینفینکردنهایش پرسید: «واقعاً؟»
لیث سر تکان داد: «آره. تازه، شیاطین دستور داشتن در صورتیبوده که اوضاع خراب شد، از آرایهٔ وارپ استفاده کنن و منتنِ رو دور کنن. من همیشه یکی دوتا نقشهٔ جایگزین آماده دارم.»
فلوریا با عصبانیت او را بهجزر عقب هل داد: «چه عوضیای هستی!همچین تو اصلاً به من اعتماد نداشتی.»
لیث شانه بالا انداخت: «نه، فقط نمیخواستم بمیرم. تازه، تریون تو رواینه به جای امنی میبرد، در حالی که لوکریاس مسئولِ وارپ کردنِ تیستاپوشاند و سولوس بود. نمیتونستم جونِ عمهها و مادرخواندهٔ بچهم رو به خطر بندازم.»
خشمش در یک لحظه ناپدید شد: «واقعاً میخوای من مادرخواندهش باشم؟علامت پس سالارک، سولوس یا رنا چی؟ لعنتی، شاید حتی فالوئل هم انتظارتنِ داره ازش بخوای در صورتی که اتفاقی برات افتاد، مراقبِ بچه باشه.»
لیث سر تکان داد: «خب، مادربزرگ در هر صورت بخشی از زندگیِ بچه خواهد بودجفت و من احساسِ امنیت نمیکنم که چنین نقشِ مهمی رو به کسی بسپارم که احتمالاً باصورتی چربزبانی اون رو به خدمتِ خودش درمیاره. اگه به خاطرِ پیوندمون نبود، سولوس بهترین انتخاب بود.
«اگه اتفاقی برام بیفته، حتی اگه از چیزی که من رو کشته جونِ سالم به در ببره، زندگیش دستخوشِسؤال تغییراتِ اساسی میشه. فقط پیدا کردنِ یه شریکِ جدید براش آسیبزا خواهد بود، چه برسه به اینکه بخواد عادتصورتی کنه بخشِ بزرگی از وجودش رو با کسِ دیگهای شریک بشه، اونم الان که برای خودش یه زنِ مستقل شده.
«در موردِ رنا، اون نه جادوگره و نه بیدارشده.علامت نمیتونه به بچه کمک کنه تا چیزی از اونچه قرارفرو هست بخشِ بسیار مهمی از زندگیش باشه رو درک کنه.»
فلوریا پاسخ داد: «پس فالوئل بهترین انتخابحرکتِ نیست؟ اون هر چیزی که من هستم روحالا داره و یه جانورِ امپراطورِ قدرتمند هم هست.»
لیث گفت: «نه. طبیعتِ جانورِ الهیِ بچه بخشی از مشکل خواهدبوده بود. اگه ذرهای شبیهِ من باشن، هیچ مشکلی در پذیرشِ قدرتهاشونتنِ نخواهند داشت، اما در خطرِ این هستن که مستِ قدرت بشن.
«اونها تا بیستسالگی دورگهٔ انسان-تیامات خواهند بود و من میخوام بچهم بهعنوانِ عضویحرکتِ از هر دو دنیا بزرگ بشه. امیدوارم قبول کنی و بتونی کمکشون کنی تافرو انسانیتشون رو از دست ندن، درست همونطور که با من این کار رو کردی.»
فلوریا پرسید:نمیشد «کامیلا با اینحرکتِ موضوع مشکلی نداره؟»
«معلومه که نه.مهار وگرنه این پیشنهاد روحرکتِ بهت نمیدادم. چی میگی؟»
فلوریا گفت: «میگم آره.» سپس با لیث دستحتماً داد. آنقدر تحتتأثیرِ حرفهای او قرار گرفته بود کهداخلِ از خود نپرسید چرا به زینیا فکر نکرده بودند.
پاسخ این بود که کامیلا از واستورشوم میترسید و از این ایده که بچهاش درحتماً محاصرهٔ قاتلانِ دستهجمعیِ چندهزارساله بزرگ شود، خوشش نمیآمد.
لیث و فلوریا چند ثانیهحرکتِ بعد به زمین برگشتند، امابوده نبرد از قبل تمام شده بود.
پس از اینکه شیاطین تالارِ شهر را از وجودِ فراموششدگانِ ثرودعلامت پاکسازی کردند، تیستا مشکلی برای رسیدن به پنلِ کنترل و خاموشکردنِ سیستمِتنِ دفاعی و همچنین اتصالِ مجددِ دروازهٔ وارپ به شبکهٔ بُعدیِ پادشاهی نداشت.
گاردهای سلطنتیِ والرون بهسرعت کارِ باقیماندهٔ نیروهایاحمقانهای مقاومت را تمام کردند و سربازان نیزحالا کسانی را که تسلیم شده بودند، دستگیر کردند.