چپتر 2275: فصل 2275
0اگه اون موقع تو کولاعلاوه اتفاقی بین او و فلوریااینکه افتاده بود، الان جاش امن بود.
اوریون با خودش فکر کرد، آره، اینجوری لیث میشد یه عوضیِ دوزنهباز و منخوابِ سایهاش رو با تیر میزدم، اما حاضر بودم هر چیزی رو ببخشم اگه معنیش اینیورمون بود که دخترم هم تحتِ محافظتِ نگهبانان قرار میگرفت و پیشِ خودم تو خونه میموند.
صبحِ روزِ بعد آسمان صاف و خورشید درخشان بود، اما این موضوع مایهٔذهنی تسلیِ چندانی برای لیث و سولوس نشد. انگار موگار یک پرده تاریکتر شدهکاملاً بود و حتی بعد از یک خوابِ راحتِ شبانه، هنوز هم آشفته بودند.
آنها نگرانِ فلوریا بودند و هر کاری که ثرود ممکن بود با او بکند تاکشته فقط تقاصِ مرگِ یورمون را از لیث بگیرد. فکرِ دریافتِ یک ویدیوی دیگر که اینخونآلود بار فلوریا به جای اورپال قربانیِ آن باشد، لیث را تا دیروقت بیدار نگه داشته بود.
همچنین میترسیدند ثرود هر لحظه وجودِ برج را فاش کند تاتاریکتر اتحادِ میانِ پادشاهی و لیث را بشکند و زندگیشان را برایکاری همیشه نابود کند. علاوه بر این، عذابوجدانِ آن قتلعام هم رهایشان نمیکرد.
لیث و سولوس از اینکه در حملاتشان آنهمه آدمِ بیگناه را کشته بودند، هیچ احساسِ افتخاری نمیکردند.احساسِ کاری را کرده بودند که برای به چالش کشیدنِ ثرود لازم بود، به این امید که او رااسترس مجبور کنند موقعیتِ گریفونِ طلایی را فاش کند، اما این موضوع از خونآلود بودنِ دستهایشان چیزی کم نمیکرد.
با ذهنی که هنوز از خوابکنند و استرس مهآلود بود از خوابدستهایشان برخاستند و با غافلگیریِ دلپذیری روبهرو شدند.
جیرنی سرِ حرفش مانده بود، پس با اینکهرهایشان خورشید کاملاً بالا آمده بود، کامیلا هنوز آنجاهیچ حضور داشت و برایشان صبحانه درست کرده بود.
کامیلا پرسید:مایهٔ «صبح بخیر.چندانی امروز حالتون چطوره؟»
لیث با خمیازهای جواب داد و دستشقتلعام را روی دهان و صورتش گذاشت، به اینکشته امید که او را گول بزند: «من خوبم.»
سولوس با لبخندِ کمرنگیامید که به چشمانش نمیرسید،گریفونِ جواب داد: «خیلی بهترم، ممنون.»
کامیلا سر تکان داد: «متأسفم که هنوز حالتون افتضاحه. پس چه دلیلی بهترآدمِ از این که یه صبحانهٔ مفصل بخورید. زندگی با شکمِ پر همیشه قشنگتر بهموقعیتِ نظر میرسه و شما هم به انرژیتون نیاز دارید. امروز قراره روزِ شلوغی باشه.»
لیث همانطور که مینشست، با بدخلقی گفت: «منانگار گرسنهم نیست و نمیخوام هیچجا برم. خستهام. تنهاشبانه چیزی که نیاز دارم یه کم آرامش و سکوته.»
کامیلا نوچ کرد: «آره، حتماً. چون غذا نخوردنرهایشان واسه اعصاب معجزه میکنه و زل زدن بههیچ سقف هم ایدهٔ خیلی محشریه. تو چطور، سولوس؟»
سولوس موهای بههمریختهاش را خاراند تاکنند شاید مغزِ قفلشدهاش را روشن کند:دستهایشان «نمیدونم. شاید یه سفرِ دیگه به ماه؟»
کامیلا پرسید: «داریهمیشه از من میپرسی یاقتلعام داری بهم خبر میدی؟»
«اممم...»
کامیلا بشقابهایشان را پر از پنکیک کرد و آنها را غرقِ در شیرهآدمِ کرد و گفت: «عالیه. از اونجایی که هیچکدومتون واسه امروز برنامهای ندارید، طبقِکنند برنامهٔ من پیش میرید.» بعد برای لیث یک فنجان قهوه با قطرهای شیر ریخت.
در عوض برای سولوس یک فنجان شکلاتِ داغ با شکر، خامهٔبودنِ فرمگرفته و کلی بیسکویتِ شکلاتیِ خیسخورده در آن آماده کرد. آنقدرجیرنی شیرین بود که آدم دیابت میگرفت، دقیقاً همانطور که سولوس دوست داشت.
سولوس بدخلق بود، اما بوی غذای موردعلاقهاش بههرحال باعث شد جیغِ شادیآنهمه بکشد. چنگالش سریعتر از مغزش حرکت میکرد و همین که طعمِ شیرینامید دهانش را پر کرد، مادهٔ خاکستریِ مغزش کنترلِ بدنش را از دست داد.
اما لیثمایهٔ از جنسِچندانی دیگری بود.
«من گرسنهم نیست.»
کامیلا ظرفی پر از کلوچههای تازهپخته را روی میز گذاشت که باعث شد جیغِخواب سولوس و نالهٔ لیث بلندتر شود: «و من کلی زحمت کشیدم تا این غذاآمده رو بذارم تو بشقابت. با این حال نمیبینی که من بابتش غر بزنم. حالا بخور.»
لیث آهی کشید و قهوهاش را جرعهجرعه نوشید تا برای خودش کمی وقتآدمِ بخرد. شیر تلخیِ نوشیدنی و بدخلقیِ او را کم کرد. در عین حال،کنند به معدهاش یادآوری کرد که چقدر گرسنه است، پس معدهاش حقش را طلب کرد.
لیث لقمههای کوچکی از غذایش برداشت تا فقط جلوی قاروقورِ شکمش را بگیرد.حتی نمیخواست کامیلا بفهمد حق با اوست و لیث فقط دارد اخموتخم میکند. امافقط تا به خودش بیاید، پنکیکها تمام شده بود و چند بیسکویت هم خورده بود.
کامیلا موهایش را به هم ریختعذابوجدانِ و پرسِ دومِ پنکیکها را بهآنهمه آنها داد و گفت: «پسرِ خوب.»
سولوس التماس کرد:لازم «این دفعه باکنند سسِ شکلات میخوامشون!»
لیث که از جنگیدن درعلاوه نبردی ازپیشباخته خسته شده بود، همصداحملاتشان با شکمش غرغر کرد: «منم همینطور.»
کرنک در حالی که زانو زده بود وانگار شبیه به شوالیهای کوچک و پشمالو به نظرشبانه میرسید، شلوارِ کامیلا را کشید و گفت: «منم همینطور.»
لیث پرسید: «چراهمیشه هنوز اینجایی وعذابوجدانِ داری چیکار میکنی؟»
هایپریون شانه بالا انداخت و گفت: «بچهها کلِ شب بغلمخونآلود کرده بودن. نمیتونستم بدونِ بیدار کردنشون برم. تازه تختخواباتون هم خیلیشدند نرمه. در موردِ سؤالِ دومت، دارم به میزبانم ادای احترام میکنم.»
لیث خرناسزندگیشان کشید: «اینجانابود خونهٔ منه.»
کرنک هم در جواب خرناس کشید: «و تو از همسرتپرده اطاعت میکنی، نگهبانان ازش محافظت میکنن، و حتی مارِ موگار بانگرانِ شنیدنِ اسمش طلسمهاشو کنار گذاشت. سلسلهمراتبِ اینجا از این واضحتر نمیشه.»
کامیلا گفت:زندگیشان «آخی، ممنون.نابود خیلی بامزهای.»
هایپریونها جنگجویانی مغرور بودند و دوست نداشتند «بامزه» خطاب شوند. با این حال،ذهنی کامیلا تازه یک بشقاب پر از شیرینیهای داغ و یک شیشهٔ کامل عسل بهبالا او داده بود. کرنک هم مثلِ هر موجودِ عملگرای دیگری، اولویتهایش را خوب میدانست.
پیش از آنکه محتویاتِ شیشه را رویقتلعام پنکیکها خالی کند و آنها را بابیگناه لقمههای بزرگ ببلعد، تعظیمِ کوچکی به او کرد.
لیث پرسید:مایهٔ «یه لحظه صبربرای کن. بقیه کجان؟»
کامیلا پاسخ داد: «زینیا که رفته خونه، پدر و مادرت رفتن کویر، وآدمِ بچهها هم رفتن مدرسه. والیا و لوکریاس هنوز پیشِ خانوادههاشون هستن. لطفاً قبل ازموقعیتِ اینکه بریم، از قبل بهشون خبر بده و بهشون وقت بده تا خداحافظی کنن.»
لیث که سولوس را خوشحالمجبور میدید و خودش هم حسِ بسیاربودنِ بهتری داشت، فقط سر تکان داد.
لیث در حالی که ذهنش مقایسهای نهچندانقتلعام جالب میانِ آن دو نفر که کثیفبیگناه غذا میخوردند انجام میداد، با خود فکر کرد.
هیچ فایدهای نداره که روزِ همه رونشد خراب کنم. کامی هر نقشهای تو سرش داره،راحتِ بهتره دندون رو جیگر بذارم و لبخند بزنم.
دست و دهانِ سولوس و کرنک هر دو کثیفنمیکرد بود، اما در حالی که گورکنِ عسلخوار بامزه بهافتخاری نظر میرسید، سولوس شبیه به یک ولگردِ گرسنه شده بود.
کرنک در پایانِ صبحانه گفت: «اشکالی نداره من اینجا بمونم؟ یهبودنِ جا برای خوابیدن لازم دارم. اینجوری، وقتی شما نیستید میتونم مراقبِ اوضاعسرِ باشم و بهمحضِ اینکه وقتت آزاد شد، میتونیم درسهامون رو شروع کنیم.»
لیث جوابزندگیشان داد: «آره،نابود اشکال داره.»
کامیلا گفت: «هیچ مشکلی نیست. هر چقدر دلت میخوادموگار میتونی بمونی. وقتی من سرِ کارم، بچهها میتونن ازآشفته یه همبازیِ جدید و یه محافظِ جانورِ الهی استفاده کنن.»
کرنک اولی را نادیدهنابود گرفت و تعظیمِ عمیقیرهایشان به دومی کرد: «باعثِ افتخارمه.»
لیث و کامیلا چند ثانیه بهکنند یکدیگر چشمغره رفتند تا اینکه لیثدستهایشان به نشانهٔ تسلیم شانههایش را پایین انداخت.
هایپریون در حالی که با قدمهایعذابوجدانِ تند به سمتِ اتاقِ بچهها وآنهمه تختشان برمیگشت، از خنده رودهبر شد: «سلسلهمراتب!»
لیث با صدایی کهچندانی از آن طعنه میباریدانگار گفت: «کجا بریم، سرورم؟»
کامیلا کمرش را صاف کرد و با لحنیرهایشان مغرورانه که بهاندازهٔ لحنِ شوهرش پر از تمسخرهیچ بود، گفت: «جنگلِ تراون، جیوِز. و عجله کن.»
سولوس هم حالا داشت ازمجبور خنده رودهبر میشد و باعث میشدبودنِ لیث ثانیهبهثانیه احساسِ حماقتِ بیشتری کند.
سولوس پیش از آنکه مجموعهای از گامها را باز کنداینکه تا هرگونه تعقیبکنندهٔ احتمالی را قبل از رسیدن به مقصدشان گمچالش کنند، خبردار ایستاد و به کامیلا سلامِ نظامی داد: «بله، سرورم.»