چپتر 1658: نبردِ مردگان (بخشِ ۲)
0شعلههای مبدأ از فلسهای اژدهای سیاهپای بیرون زد و رگبارِ طلسمهای جادوگرانجمعآوری و غرشِ نخستینِ لیث را خنثی کرد.
اگر مردم دیگر به خدا بودنِ او و قهرمان بودنِ پیامآورشارتش باور نداشتند، پیروزی هیچ فایدهای نداشت. پیروزی دیگر کافی نبود. بایدنمیمیره شکستی خردکننده به پادشاهی تحمیل میکرد تا وفاداریِ پیروانش را برگرداند.
وقتی فهمید نبرد در لبهٔ فاجعهبتواند قرار دارد، دست از مدارا برداشتمنطقه و به نقشهٔ اضطراریاش رو آورد.
در حالی که شعلههای مبدأ او را در برابرِ هرگونه حملهای سپر میکرد، سیروک یکیجسدی از تواناییهای تبارش، دروازهٔ زیرین را فعال کرد. لایهای ضخیم از جادوی تاریکی شهر زسکارزمیشان را پوشاند و باعث شد هر جسدی درونِ دیوارهایش به شکلِ یک نامردهٔ پَست برخیزد.
قدرتِ اژدهای سیاه بخشی از مهارتهای جادویی و رزمیاش را به آنهاجمعآوری اعطا کرد و توانِ رزمیشان را تا نزدیکِ نامردگانِ هوشمند بالا برد. همچنیندارم به آنها امکان داد از تجهیزاتی که برایشان فراهم کرده بود استفاده کنند.
سیروک میدانست تا وقتی ثرود دست به کار شود، تنها خواهد بود ومنم باید بتواند روی پای خودش بایستد. بخشی از سلاحهایی که از منطقه نسترارزندهها جمعآوری کرده بود، صرفِ مجهز کردنِ نیروهای نامرده در شهرهای مختلف شده بود.
سیروک گفت: «تو ارتش داری، منم دارم. اما در حالی که قدرتِ ارتشِنسترار تو تحلیل میره، ارتشِ من هرگز متزلزل نمیشه یا نمیمیره. تعدادِ مردگان همیشه ازدارم زندهها بیشتره، درست همونطور که فانیها همیشه در برابرِ خدایان سر تعظیم فرود میارن!»
نامردگان از گورهایشان، از سردخانهٔ شهر و حتی از مغازههایتاریکی قصابی بیرون آمدند. به خیابانها هجوم آوردند، بهراحتی از دیوارهاپَست بالا رفتند و با بدنهایشان از رنجرِ مجروح محافظت کردند.
تیامات شانه بالاخواهد انداخت: «چی میتونمپای بگم. کاملاً موافقم!»
لیث از آن فرصت استفاده کرده بود تا اهریمنان تاریکیاش را پدید آورد و اجسادیاما را که سربازانش در طولِ شب دفن کرده بودند از مانا لبریز کند. اینگونه، سریعترینفانیها ارواحی که به ندایش پاسخ میدادند، آنها را تسخیر میکردند و به شیاطین سقوطکرده تبدیل میشدند.
اژدهای سیاهکار سرگرم شد، اماخواهد تحتِتأثیر قرار نگرفت.
با بینش حیات میدید که شیاطین تاریکی ضعیفترضخیم از شیاطین سقوطکردهاند و هیچکدامشان به پای قدرتیدرونِ که تجهیزاتِ مناسب به نامردگانِ خودش میداد، نمیرسند.
چیزی که بیشتر از همه کنجکاویاش را برانگیخت، این بود که هر دیوصرفِ ویژگیهای متفاوتی داشت. هنوز بخشی از ظاهرِ زمانِ حیاتشان را حفظ کرده بودند،اما با این حال دیوها فلسها، بالهای وارونه و چشمانِ متعددِ اربابشان را هم داشتند.
سیروک بال زد و در حالی که جریانی پرفشارشده از شعلههای مبدأِ بنفش را پرتاب میکرد، به سمتمیره لیث یورش برد: «بهم نشون بده چیکار میتونی بکنی، جوجه!»
تیامات دیواری از خاک پدید آورد تا جلویپای شعلهها را بگیرد و دیواری دیگر تا مسیرِمجهز اژدهای سیاه را سد کند، اما هیچکدام فایدهای نداشت.
سیروک با بینش حیات متوجهِ مانا شد و به آسمان اوج گرفت. همزمانپوشاند توانایی تبارش، بالِ وحشت، شعلههای مبدأ را به تودهای از جادوی تاریکی تبدیلرزمیاش کرد. این توده از دیوارِ خاکی گذشت و سپس به حالتِ اولش برگشت.
لیث غافلگیر شد و پیش از آنکه بفهمد چه شده،منطقه ضربه را کامل خورد. جابهجایی میانِ انرژیِ جهان و انرژیِشده عنصری آنقدر سریع بود که چیرگیاش نمیتوانست پابهپای آن پیش برود.
سیروک این فرصت را از دست نداد و از آسمان شیرجه رفتداری تا آتشِ بیشتری بر سرِ دشمنِ بیدفاعش ببارد. تیامات درد را تابمردگان آورد، نفسِ عمیقی کشید و شعلههای مبدأ را از سراسرِ بدنش رها کرد.
از انفجارِ ناشی از برخوردِخواهد شعلهها بهعنوانِ پوششی استفاده کردبایستد تا به جای امنی بلینک کند.
نمیخواستم اینتواناییهای کار رو بکنم،زیرین ولی چارهای ندارم.
لیث این را در حالی فکرپای کرد که میدید ارتشِ جادوگران و دیوهایشصرفِ در آستانهٔ مغلوب شدن به دستِ نامردگاناند.
علاوه بر این، کوارون از نیروهای کمکی بهمختلف عنوان سپرِ گوشتی استفاده میکرد تا پیشرویاش راارتشِ پوشش دهد و به زودی به سولوس میرسید.
چشمِ سیاهش بنفش شد، چرا که لیث قدرتش راخودش با شیاطین تاریکی به اشتراک گذاشت. بدنهای سایهوارشان ناگهان اثیرینامرده شد و به درونِ محافظهای افسونشدهٔ حریفانِ اسکلتیشان رسوخ کرد.
سپس، شیاطین از چیرگی استفاده کردند تا بر هستهٔ خونِ طعمههایشان غلبهزسکا کنند و امضای انرژیِ سیرووک را با امضای لیث جایگزین کردند. به لطفِجادویی چشمِ سیاه، شیاطین مانای اژدهای سیاه و اجساد را از آنِ خود کردند.
شیاطین سقوطکردهٔ جدید نه تنها قدرتِپای اولیهشان را دو برابر کرده بودند، بلکهصرفِ تجهیزاتِ رایگانی هم به دست آورده بودند.
سیرووک با خشممجهز فریاد زد: «بانامرده ارتشِ من چیکار کردی!»
لیث او را نادیده گرفت و با بالهایش به پرواز درآمد. اژدهامنطقه تعقیبش میکرد و بیوقفه طلسمهای عنصریِ ردهٔ ۵ را به سمتش میفرستاد وداری لیث را مجبور میکرد برای جاخالی دادن، هرازگاهی رو به جلو بلینک کند.
آنها آنقدر دور بودند که سیرووک نمیتوانست ازضخیم نقاطِ خروج بهرهبرداری کند، و این او رادرونِ هم مجبور میکرد بلینک کند تا فقط عقب نماند.
اژدهای سیاه با خود فکر کرد: «این گرگمبههوا چه فایدهای داره؟ اگهجمعآوری میخواست فرار کنه، گامها رو باز میکرد. درسته که میتونه از نشاطبخشی واسهدارم بازیابیِ انرژیاش استفاده کنه، اما منم میتونم، و این یه بازیِ سربهسر میشه.»
تیامات بالاتر و بالاتر رفت تا اینکه به چشمِشده ابرِ رعدوبرقی رسید که اژدها از آن ظاهر شده بود،هرگز و آن را پراکنده کرد تا خورشید بر دره بتابد.
سیرووک از اینکه لیث ظاهراً اینهمه وقت و تلاش را برای دستاوردیمنطقه ناچیز هدر میداد، جا خورده بود و با خود فکر کرد: «همین؟ حتیداری یه نکرومنسرِ تازهکار هم میدونه که نورِ خورشید جلوی نامردگانِ پَست رو نمیگیره.
«درسته، تابشِ مستقیم باعث میشه هستههای خونشون کمترضخیم دوام بیاره، ولی این نبرد خیلی قبل ازدرونِ اینکه این موضوع اهمیتی پیدا کنه، تموم میشه.»
چیزی که او نمیدانست این بود که شیاطینِ لیث بیشتر به مسخشدگان شبیه بودند تاکردنِ نامردگان. آنها نیز درست مانندِ او، از نورِ خورشید و گرما تغذیه میکردند. و درستهرگز مانندِ سایههایی که از آنها زاده شده بودند، هرچه نور قویتر میشد، آنها تاریکتر میشدند.
بدونِ ابرِ رعدوبرق، نامردگان ثانیهبهثانیه ضعیفتر میشدند،شهرهای در حالی که شیاطین قویتر میشدند ودارم ورقِ نبرد را یک بارِ دیگر برمیگرداندند.
پایین روی زمین، جادوگران مجبور به عقبنشینی شدند. آنها فرستادهبایستد شده بودند تا با شهری متوسط از شهروندانِ عادی مقابله کنندمختلف و برای جنگیدن با یک اسکادرانِ نامرده آمادگیِ لازم را نداشتند.
شوالیههای استخوانی که سیرووک متحرک کرده بود، میتوانستند از چندین تکنیکِشهر مبارزه که به آنها منتقل کرده بود استفاده کنند و سهقدرتِ ردهٔ اولِ جادوی تاریکی را مانندِ جادوگرانِ راستین به کار ببرند.
آنها هنوز موجوداتی بیفکر بودند که از یک برنامه پیرویمنطقه میکردند، اما با توجه به تجهیزاتشان و پیچیدگیِ دستورالعملهایی کهشده دریافت کرده بودند، شوالیهها نیرویی بودند که باید جدی گرفته میشدند.
در مقابل، جادوگران بهترین طلسمهایشان را علیه اژدها و رنجرِ خائن اجراداری کرده بودند. آنها باید از مجروحانشان و کسانی که مانایشان را کاملاً مصرفهمیشه کرده بودند محافظت میکردند، و برای اجرای طلسمهای جدید به زمان نیاز داشتند.
فقط سروانها و چند تن از شیاطین سقوطکردهپای در کنارِ سولوس ایستاده بودند، در حالی کهمجهز او همزمان با امواجِ شوالیهها و کوارون مقابله میکرد.
سولوس با خود فکر کرد: «به جانِ مادرم قسم، هیچکدوم ازشهر اینا تو برنامهای که لیث برام گذاشته بود نیست.» او برایقدرتِ صرفهجویی در مانا، بیشتر با استفاده از سازههای نورِ سخت میجنگید.
او میتوانست آنها را بسته به شرایط به دلخواهسلاحهایی تغییرِ شکل دهد و حفظ کردنِ یک طلسمِ ردهٔ ۵مختلف انرژیِ بسیار کمتری نسبت به اجرای طلسمهای جدید نیاز داشت.
سپرهایش دشمن را دور نگه میداشتندنامرده و در آنِ واحد فقط بهداری یکی از آنها اجازهٔ ورود میدادند.