چپتر 1951: طعمه و تعویض (بخش ۱)
0تسیوس نسبت به بایترا احساسِ نزدیکی میکرد. کسی را پیدا کرده بود که دقیقاً مثلِ خودش بود،منبعِ کسی که میتوانست واقعاً درک کند او چه میکشد. تازه میخواست از رایجو بپرسد که آیا او همکار از جنونِ خون رنج میبرد یا نه، که بایترا رو به دولگوس کرد و سرش را تکان داد.
بایترا گفت: «خواهش میکنم، من نه لایقِ عذرخواهیتونم نه تحسینتون.» این حرف هرچیزهای دو مرد را گیج کرد. «از وقتی تمامِ خاطراتِ نسخهٔ اصلیام رو بهاون دست آوردم، نه فقط بارِ جنایتهاش، بلکه عظمتش رو هم به ارث بردم.
«کورگ نابغهای بود که گذاشت حسادت و جاهطلبیاش اونو ببلعه تا اینکه تبدیل به یه موجودِموجودِ وحشتناک شد. کاری که کرد وحشتناک بود و چیزهای زیادی ازش به دست آورد. من همونقدراون که نمیتونم منبعِ دانشی که بهم داده رو فراموش کنم، کارهای اون رو هم نمیتونم خنثی کنم.
«توی بیشترِ عمرِ کوتاهم، از حملاتِ جنونِ خون رنج میبردم چونبودم هر بار که دانشِ کورگ رو به کار میگرفتم، یادم میاومد چطورخودت اون دانش رو به دست آورده و چه رنجی به بار آورده.
«فقط بعد از دیدنِ سولوس و قبول کردنِ مسئولیتهام بهکاری عنوانِ وارثِ کورگ بود که بالاخره به آرامش رسیدم. منداده این کار رو نمیکنم چون یه قهرمانم، بلکه چون کارِ درستیه.
«اگه فقط از ثمرهٔ جنایاتِ کورگ لذت میبردم بدونِتبدیل اینکه حتی سعی کنم برای قربانیهاش جبران کنم، هیچنمیتونم فرقی با اون نداشتم و لایقِ خشمِ شما بودم.»
گریفون جواب داد: «مسخرهست. تو بیگناهی. جنایاتِ مادرِنابغهای بیولوژیکیت نمیتونه گردنِ تو بیفته. تو تو مسائلیموجودِ که بابتشون خودت رو سرزنش میکنی هیچ انتخابی نداشتی.»
تسیوس بلند شد، رفت جلوی سولوس و گفت: «نه، حق بابودم اونه. همهتون قدرتهاتون رو با سختکوشی و فداکاری به دست آوردین.بابتشون این دستاوردِ شماست، چیزی که لایقشین و میتونین بهش افتخار کنین.
«در عوض، به آدمهایی مثلِ ما قدرتهایی داده شده که به بهای جونِ آدمهای بیگناه تموم شده.منبعِ یه جورایی، من و بایترا جادوی ممنوعهای هستیم که جون گرفته. ما دانشمون رو از نسخههای اصلیمون گرفتیمکار که اونا هم به نوبهٔ خودشون این دانش رو از هر بدشانسی که سرِ راهشون سبز میشد، میگرفتن.
«اینکه فقط ازگذاشت قدرتهاشون به نفعِ خودمونببلعه استفاده کنیم، خودخواهیِ محضه.
«همونطور که بایترا گفت، باید سعی کنیم جنایتهای گذشتهمونگذاشت رو جبران کنیم. این احساسِ گناهی که داریم، همونکاری چیزیه که ما رو واقعاً از نسخههای اصلیمون متفاوت میکنه.»
صورتِ سولوس را بینِ دستانش گرفت و پیکرتراشی راخشمِ رویش اجرا کرد. تغییرات جزئی بود. حالتِ چشمانش کمی کشیدهترگردنِ شد، لبهایش پرتر، و خطِ رویشِ موهایش کمی جلوتر آمد.
وقتی کارش تمام شد، سولوس کاملاً شبیه به الفین منادیونِ جوان درزیادی نقاشیهای ثرین شده بود؛ با تمامِ آزادیهای هنرانهای که پدرِ سولوس در بهخنثی تصویر کشیدنِ دخترش، همانطور که خودش او را میدید، به کار برده بود.
لیث گفت: «لعنت بهحسادت من. اگه قبل و بعدتتبدیل رو نمیدیدم، عمراً میشناختمت، سولوس.»
تسیوس جواب داد: «ممنون. اینجوری، حتی اگه اوضاع باگذاشت شورای ورندی به هم بریزه، همیشه میتونی به زندگیِ قبلیتچیزهای برگردی، الفین. همه میرن دنبالِ یه نقاشی که جون گرفته.»
سولوس به انعکاسش در آینهای یخی که پدید آوردهخشمِ بود نگاه کرد و گفت: «این فوقالعادهست! هنوز خودممنمیتونه ولی در عینِ حال نیستم. چطور این کار رو کردی؟»
تسیوس نگاهش را از روی شرم پایین انداخت و گفت: «پاکووت، نسخهٔ اصلیِ من، اونمهمونقدر یه هنرمند بود، اما برای آثارش به جای بوم از آدمها استفاده میکرد. قربانیهاش رو بهمیبردم عروسکهای گوشتی تبدیل میکرد و بعد همونطور که از گرسنگی میمردن، از نالههای دردناکشون لذت میبرد.
«من چیزهایی دربارهٔ پیکرتراشی میدونم که برام کابوس میشن. از اینکه چطور یه نیروی زندگیِازش معیوب رو درست کنم تا اینکه چطور کاری کنم یه مجسمهٔ انسانی ماهها دوام بیاره؛ اونمکوتاهم با مجبور کردنِ بدنشون به خوردنِ خودش، که در طولِ زمان مثلِ یه شمع آب میشن.»
لیث که بهسختی هیجانش راارث پنهان میکرد، پرسید: «میدونی چطور نیروهایجاهطلبیاش زندگیِ تَرَکخورده رو هم ترمیم کنی؟»
تزئوس جواب داد: «نه، این کار از عهدهٔ هر کسی جز یه نگهبان خارجه.مسخرهست یه نیروی زندگیِ ناقص هنوز کامله، در حالی که نیروی زندگیِ شکسته تیکههایی روبلند از دست میده که بدونِ جادوی ممنوعه نمیشه جایگزینشون کرد. باور کن، پاکوت امتحان کرد.»
«اون عمداً نیروی زندگیِ آدما رو تَرَک مینداخت،موجودِ فقط برای اینکه دوباره سرِ همشون کنه. بهشون میگفتمنبعِ پازلهای گوشتی. هیچوقت هم نتونست یکیشون رو کامل کنه.»
لیث دستش را به سمتِ تزئوس دراز کرد و او هم دستش راچیزهای فشرد: «به هر حال ممنونم. دونستنش بازم باری رو از روی دوشم برمیداره.اون در ضمن، کاری رو که برای سولوس کردی فراموش نمیکنم. یکی بهت بدهکارم.»
بایترا و تزئوس ساعتهای بعدی را به اشتراکگذاشتنِ گذشتهشان و فنونِجاهطلبیاش خود برای مهارِ جنونِ خون گذراندند. رایجو دیگر به آن فنون نیازیهمونقدر نداشت و خوشحال بود که میتواند به کسی مثلِ او کمک کند.
در عوض، دولگوس، زورت، سولوس و لیثفرقی دربارهٔ استراتژیشان بحث کردند. آنها کموبیش میتوانستندمسخرهست حدس بزنند که پاسخِ شورا چه خواهد بود.
تصمیم گرفتند دستشان را رو نکنند و فقط در صورتِ لزوم برگهایزیادی برندهشان را نشان دهند. بهجای اینکه کاری کنند حریف از هر طرف احساسِخنثی فشار کند و موضعِ تهاجمی بگیرد، بهتر بود فشار را موجبهموج وارد کنند.
تا دفاعشان را یکییکی بشکنند، طوری که بدونِاینکه اینکه متوجه شوند در تنگنا قرار بگیرند وآورد زمانی بفهمند که دیگر خیلی دیر شده باشد.
تقریباً عصر بود که متصدیِ پذیرش اعلام کرد ملاقاتی دارند. بایتراجاهطلبیاش از زیما تشکر کرد و به او انعام داد، و باعثآورد شد متصدی بابتِ تأخیر در تعویضِ شیفت خدا را شکر کند.
زنی با ظاهرِ جوان، بدونِ اینکه منتظرِ پاسخِ اژدهای سایه یابودم زیما بماند، از در وارد شد. با پشتی صاف مثلِ تیربابتشون از کنارِ میزها گذشت و هالهای از اعتمادبهنفس از خود ساطع میکرد.
قدش حدودِ ۱٫۸۰ متر بود و پوست و چشمانی قهوهایِ تیره داشت. لباسِازش سیاه و طلایی به تن داشت و موهای بلندش را به شکلِ بافتههایتوی کوچکی درآورده بود که زیرِ نور، به خاطرِ رگههای نقرهای و زردشان، جرقه میزدند.
لبهای پُر و اندامی خیرهکننده داشت، اما با استانداردهای بیدارشدگان، بهسختی یک بزرگسال محسوب میشد. نمیتوانست بیشترهمونقدر از ۱۰۰ سال سن داشته باشد و هنوز به هستهٔ بنفش نرسیده بود. لیث با بینشِ حیاتچون میتوانست هستهٔ آبیِ روشن و گردابهایش را ببیند که هیچ نشانهای از تبدیلشدن به هستههای کمکی نشان نمیدادند.
یا بهتازگی به آبیِ روشن رسیده بود، یانابغهای استادش قصد نداشت رازِ هستهٔ بنفش را به اووحشتناک آموزش دهد تا زمانی که بهعنوانِ وارثشان انتخاب شود.
«اسمِ من تریسا ماباتیه، شاگردِ نمایندهٔ شورای گیاهی، سنارا فیربولگ.» نه تعظیمیگریفون کرد و نه با آنها مؤدبانه رفتار کرد. «فقط به این خاطرسرزنش اومدم اینجا که مسخرهبازیِ شما کنجکاویِ استادم رو تحریک کرده، اژدهای سایه.»
«نه اون و نه شورا از شما نمیترسن.» حتیوحشتناک بعد از اینکه به او صندلی تعارف کردند، ایستادهدانشی ماند تا همچنان از بالا به این دردسرسازها نگاه کند.
این موضوع را اتلافِ وقتِ خودشاونو میدانست و مشتاق بود هرچه زودترکاری به آن رسیدگی کند و برود.
زورت در حالی که در دلش لبخند میزد، باگذاشت خشمی ساختگی از جا بلند شد: «بهتره از منکاری بترسی، کوتوله. تو هیچ ایدهای از قدرتهای من نداری.»
تریسا با همان لحنی که یک بزرگسال با بچهای نهچندان باهوش صحبت میکند،جواب آهی کشید: «در واقع داریم. تو اولین جانورِ الهی نیستی که غرورش کورشانتخابی کرده و آخریش هم نخواهی بود. هر کاری هم بکنی، یه تهدید محسوب نمیشی.»
«شورا از جدِ تو هم قدیمیتره و ما میدونیم چطور با امثالِزیادی تو برخورد کنیم. سعی کن بهاصطلاح "جادوی اژدها"ی خودت رو پخش کنی،اون و ما قبل از اینکه حتی یه انسان رو بیدار کرده باشی، میفهمیم.»
«اونوقت، به حسابِ تو وجاهطلبیاش هر کسی که حتی جرئتموجودِ کرده باهات حرف بزنه، میرسیم.»