چپتر 1734: هستههای بینقص (بخش ۲)
0لخا در حالی که دوباره به هیئتِ کایروپترانِ خود درمیآمد، باتیغههای خشم غرید: «مشکلتون چیه احمقها؟ ما الان از هر فرزندِ دیگهینمیتوانست مادرِ خون قویتریم، با این حال دوتا کیسهگوشتِ ناقابل گیرتون انداختن!»
فریا برای فرار از دستِ دو نامردهای که به سمتش یورشاژدهای میبردند بلینک کرد و گفت: «این حرفِ قشنگی نیست که به کسیقلبِ که تازه دیدی بزنی.» در همین حین نالروند با سومی گلاویز شد.
نعشخوار گاز گرفت و چنگتنهٔ زد تا از چنگش فرارسیاه کند، اما آدامانت تکان نخورد.
نعشخوار که بختِ بدش را لعنت میکرد، تیغهٔ مانایی را که برای استخراجِ معدنمانایی استفاده میکرد از جیبش درآورد و به گردنِ رزار ضربه زد. مانای ناب فلزِ افسونشدهزیرش را برید و فلسهای زیرش را شکافت، اما آنقدر کوتاه بود که به گوشت نرسد.
نالروند سوزشِ دردناکیسیاه حس کرد، اماتاریکی نه چیزی بیشتر.
نالروند در حالی که چهار بالِ فلزی از پشتشتکهتکه بیرون میزد و ساندر چنگالهایش را در تیغهای به طولِنیز بیش از ۱ متر تلفیق میکرد، گفت: «ممنون بابتِ یادآوری.»
از چنین فاصلهٔ نزدیکی هیچ راهی برای جاخالی دادن نبود. بالها پاها و بازوهای نعشخوارداشت را قطع کردند و در همان حال دو تیغه تنهٔ بیدفاع را تکهتکه کردند. سیروک یکحیاتی اژدهای سیاه بود که ذاتاً با هوا و تاریکی قرابت داشت، و سلاحش نیز چنین بود.
تیغههای سیاه ساندر نعشخوار را پارهپاره کردند تا اینکه نالروند قلبِ پنهانشده در ران رااستخراجِ پیدا کرد و آن را به خاکستر تبدیل کرد. حتی هماهنگکننده هم نمیتوانست یک اندامِشکافت حیاتی را از صفر از نو بسازد، بنابراین بقیهٔ بدن هم بهسرعت از بین رفت.
کایروپتران و دولاهانی که فریا را تعقیب میکردند،داشت با تمامِ عناصر آمیخته بودند و با اینکهران بیدارشده نبودند، قدرتِ فیزیکیشان با هم برابر بود.
هماهنگکننده با رفعِ عدمِ تعادلِ هستهٔ خون،تنهٔ تواناییهای یک بیدارشده با هستهٔ بنفش راهوا به فرزندانِ بابا یاگا اعطا کرده بود.
حالا میتوانستند طلسمهای تمامِ عناصر را با بدنشان ببافند و از انواعِ جادویتاریکی همجوشی استفاده کنند. کایروپتران میتوانست در هر جهتی حرکت کند و با همانتبدیل راحتی که روی زمین راه میرفت، روی دیوارها و سقفِ غار هم قدم بردارد.
هر حرکتِ لخا ذراتی از تاریکیِ مخلوط با کرههای کوچکِ صاعقه ایجاد میکرد که بیوقفه مانندِمعدن دستهای از زنبورهای خشمگین انسان را تعقیب میکردند. لحظهای که طلسم به فریا میرسید، تاریکی قدرتشکوتاه را میمکید و کرهها باعثِ اسپاسمِ عضلانیاش میشدند و او را به طعمهای آسان تبدیل میکردند.
دومین نامردهای که او را تعقیب میکرد یک دولاهان بود، نامردهایتیغههای که از جسدِ کسی متولد میشد که ناعادلانه گردن زده شدهنمیتوانست بود. حتی در مرگ نیز، سرشان همچنان از بقیهٔ بدن جدا بود.
دولاهان سرش را به سقف پرتاب کرد وبیدفاع باعث شد پیش از شلیکِ پرتوهای تاریکی ازقرابت دهان و چشمانش، به نقطهٔ کورِ فریا کمانه کند.
انسان تنها به لطفِ گاردِ کامل و بلینک توانست زندهسیاه بماند، اما نتوانست به حالتِ تهاجمی درآید. کایروپتران همراه با دستهٔقلبِ جادویی بیوقفه او را تعقیب میکرد و تازه این همهچیز نبود.
دولاهانها حتی در میانِ نامردگان هم موجوداتِ عجیبی بودند. با اینکه سر و بدنشان محکوماستخراجِ بودند که هرگز دوباره به هم متصل نشوند، اما هرگز نمیشد آنها را از همشکافت دور نگه داشت. یکی میتوانست فوراً در نزدیکیِ دیگری بلینک کند، که حرکاتشان را غیرقابلپیشبینی میکرد.
بیشترِ اوقات سر به سمتِ بدنتاریکی بلینک میکرد تا از حملهای جاخالیپارهپاره دهد، اما عکسِ آن نیز ممکن بود.
فریا باید دائماً مراقبِ این احتمال میبود که سر، بدن رااژدهای پدید آورد و پیش از آنکه او موفق شود بلینک کند،اینکه او را بگیرد. اگر این اتفاق میافتاد، جادوی بُعدیاش بیفایده میشد.
بدتر از همه اینکه، جامعهٔتنهٔ جادویی هنوز کشف نکرده بودسیاه نقطهٔ ضعفِ یک دولاهان چیست.
فریا باید مراقبِ هیکلِ غولآسایی میبود که در کمینش بود،بدش مراقبِ دستهٔ سیاه و زردی که با گذشتِ هر ثانیهگردنِ فضای بیشتری از غار را پر میکرد، و مراقبِ حقههای دولاهان.
نامردهٔ کوچکتر طلسمهایش را همزمان از بدن و سر اجرا میکرد وپارهپاره این امر او را بهاندازهٔ دو حریفِ متفاوت خطرناک میکرد. تیغههای هوا سدِصفر دفاعیِ زرهِ فدروالکر را شکافتند و چند زخمِ عمیق روی بدنش باز کردند.
دولاهان با ایجادِ یک قوسِ الکتریکی میانِ اجزایش، فریا را که درست وسطِ آنها بود و سعیداشت داشت مسیرِ حرکتِ سر را پیشبینی کند، غافلگیر کرد. طلسمِ ردهٔ ۳ باعثِ تشنجش شد و تمرکزشصفر را به هم زد؛ همراه با آن، تمامِ طلسمهایی که آماده کرده بود نیز از دست رفت.
کایروپتران دوباره به سمتش پرید، اما این بارسیروک فریا نتوانست بلینک کند. دستِ غولآسا فریا راسلاحش به زمین کوبید و چنگالهای بلند گوشتش را شکافتند.
کایروپتران آروارهاش را باز کرد، آنآدامانت را به گردنِ فریا نزدیک کردمیکرد و گفت: «حسابی اشتهامو باز کردی، کیسهگوشت.»
فریا تاندرکرش را در دهانِ بازش چپاند وداشت گفت: «پس مهمونِ من.» سپس با استفاده ازران جادوی روح، ماشه را از فاصلهای امن کشید.
پیچکِ مانا پیش از شلیک، لولهٔ ریلگان را رو به پایین گرفت. گلوله سینهٔ کایروپترانتاریکی را مثلِ بادکنک منفجر کرد و لگدِ اسلحه بقیهٔ کار را ساخت. فریا تاندرکرش راهماهنگکننده طوری هدف گرفته بود که بدونِ نیاز به نگهداشتنش، خودِ ریلگان به پرتابهٔ دوم تبدیل شود.
آرتیفکت به سرِ دولاهان برخوردتنهٔ کرد، آن را گیج کردسیاه و به سمتِ بدنش فرستاد.
اینطوری دیگر مهم نبود کدامیک آن یکی را برمیگرداند؛ هر دو در یک نقطهمانایی قرار میگرفتند. سپس فریا دردنوت را به دستِ راستش فراخواند و رودخانهای از جادویفلسهای تاریکی رها کرد. همزمان انگشترهای ذخیرهٔ جادو در دستِ چپش نیز همین کار را کردند.
دولاهان هنوز نفهمیده بود چه چیزیتاریکی به او خورده است که بارانِپارهپاره طلسمها او را به غبار تبدیل کرد.
نالروند با شگفتی به او خیره ماند.تنهٔ نمیدانست آیا هرگز مهارت یا دلوجرئتِ اجرایهوا چنین حرکتِ خطرناکی را پیدا میکرد یا نه.
بیاختیار از دهانشهمان پرید: «لطفاً بابیدفاع من ازدواج کن.»
فریا در حالی که از جریانِ زندگی برای درمانِبختِ زخمها و بازیابیِ توانش استفاده میکرد، پاسخ داد: «ردجیبش شد. بیا با یه قرار شروع کنیم ببینیم چی میشه.»
نالروند که نمیتوانست هضم کند خودش را مسخرهداشت کرده یا فریا واقعاً قبول کرده با اوران بیرون برود، به لکنت افتاد: «منظورم این نبود— من—»
فریا گفت: «وقتِ شعر بافتن نیست پسرِ خوشتیپ. کارتکهتکه داریم.» بهمحضِ اینکه دوباره توانِ مبارزه پیدا کرد، چرخیدسلاحش و بدونِ اینکه منتظرِ جواب بماند، به سمتِ دوستانش دوید.
تایفوس فریاد زد:همان «تقاصِ مرگِ برادرامبیدفاع رو پس میدی، خائن!»
در راهروی میانی، موروک بهمعنای واقعی کلمه به دیوار چسبیده بود. تایفوس با استفاده ازاستخراجِ بالهایش تمامِ انرژیِ جهانِ محیط را فراخوانده بود و با آن، بدونِ اینکه کریستالهای مانا راآنقدر فعال کند یا مانای خودش را خرج کند، بیوقفه طلسمهای ردهٔ ۴ و ۵ اجرا میکرد.
تایرانت سعی کرده بود با چیرگی با بالها مقابلهسلاحش کند، اما این بازی دوطرفه بود. فومور نیز شش چشمتبدیل داشت و تواناییاش در مهارِ عناصر با موروک برابری میکرد.
تنها نکتهٔ مثبتِ وضعیت این بود کهتنهٔ تایفوس نمیتوانست از طلسمهایی با محدودهٔ اثرِ بزرگتاریکی استفاده کند، بنابراین موروک هنوز میتوانست جاخالی بدهد.
با این حال، هر یک از طلسمها چنان متراکم بود که بهراحتی هم زره وداشت هم سلاحهایش را میشکافت. موروک اولی را با ضربدری کردنِ چکشهای نبردِ دوقلویش، گریمنیر، دفعاندامِ کرده بود و حالا روی سرِ آدامانتیِ هر دو چکش یک سوراخ به چشم میخورد.
از آن بدتر، به دلیلِاما نبودِ انرژیِ جهان، تایرانت فقطبدش میتوانست به جادوی روح متوسل شود.
موروک با چشمکِ روحی بههوا پشتِ تایفوس رفت و با هرتیغههای دو چکش به او ضربه زد.
اینطوری هیچوقت نمیبرم. بایدکردند بهش نزدیک بشم وبیدفاع از اختلافِ تجهیزاتمون استفاده کنم...