چپتر 2595: ارتقای برج (بخشِ ۱)
0سولوس بهخاطرِ بیتفاوتیِ لیث به او چشمغره رفت واشکها کنارِ تختِ زنِ شکارچی رفت. «گریه نکن سلیا. من وکردی لیث میتونیم نوبتی پیشت بمونیم تا بچه به دنیا بیاد.»
سلیا فینفیناشکها کرد ورختخواب پرسید: «واقعاً؟»
سولوس سرگرفتهاند تکان داد: «واقعاً.بزند بهت قول میدم.»
سلیا بینیاش را پاک کرد وملتمسانهٔ صدایش دوباره محکم شد: «خوبه. رایمن،بهزور فنریر، شما شاهدید. خودشون قول دادن.»
سولوس مات و مبهوتخوراکی ماند: «این دیگه چهفقط وضعشه؟ همهش فیلم بود؟»
سلیا با بیشرمی اعتراف کرد و برای گرفتنِ خوراکی ازراسته محافظ بشکن زد: «نه همهچیز، فقط اشکها. واقعاً باید توحتی رختخواب بمونم و همه باید ساکت باشن. این یهتیکهش راسته.
فکر کردی چرا هیچوقت از طریقِ آویز به هیچکسکمی چیزی نگفتم، حتی به الینا؟ چون اینجوری بهخاطرِ بیتوجهیلطفاً به من احساسِ عذابوجدان میکردید و راحتتر راضی میشدید.»
سولوس پوزخند زد: «اینم یکی دیگهملتمسانهٔ از اون کلاهبرداریاته. فقط یه دلیلِ خوبگرفتهاند برام بیار که پیشنهادم رو پس نگیرم.»
سلیا دستانِ سولوس را در دست گرفت و بوسید وباید بلافاصله فنریر هم با ناله همین کار را کرد. سلیا گفت:هیچوقت «چون تو آدمِ خوبی هستی و منم واقعاً حوصلم سر رفته.»
زیرِ نگاهِ ملتمسانهٔ مادر و دختر، سولوس باباشن وجودِ اینکه میدانست این قول را بهزور از اوهیچکس گرفتهاند، حس کرد اگر زیرش بزند موجودِ بیرحمی است.
فنریر که کمی کمتر از سه سالبیرحمی داشت و هر دو هیئتش بینهایت بانمکبینهایت بود، گفت: «به مامان کمک کن. لطفاً.»
یکی شبیه عروسکی دوستداشتنی و ککمکی با موهای بلندِوجودِ قرمزِ آتشین بود و دیگری چشمانی درشت شبیه تولهسگ واست گوشهایی افتاده داشت. فقط از یکی به دیگری دگردیسی میکرد.
وقتی سولوس مدتی ساکت ماند، فنریر برای اولین باراشکها او را خاله صدا زد و ضربهٔ مهلکی بهفکر غرایزِ مادریاش وارد کرد و پرسید: «خاله؟ کمک میکنی؟»
«معلومه کهاشکها کمکت میکنیم.رختخواب مگه نه، لیث؟»
لیث با دستش در هوا علامتِموجودِ مخالفت داد: «معلومه که...» اما کامیلاداشت با آرنج به پهلویش زد. «آره.»
سلیا گفت: «ممنون بچهها. هیچوقت لطفتون رو فراموش نمیکنم. ضمناً،اینکه حالا که اینجایید، میخوام از همین الان برای درسهای جادوکمی وقتتون رو رزرو کنم. وقتی بیدار بشم بهشون نیاز دارم.»
کامیلا گفت: «صبر کن، چی؟محافظ فکر میکردم یه زندگیِ عادی میخوای.رختخواب چی باعث شد نظرت عوض بشه؟»
سلیا به وضعیتِ تروتمیزِ خانه اشاره کرد: «این باعث شد نظرم عوض بشه. ازهیچوقت وقتی تو رختخواب افتادم و رایمن یکتنه به کارها رسیده، فهمیدم برای رسیدن به همونراضی نتیجهای که اون با تکاندادنِ یه انگشت به دست میاره، من چقدر باید جون بکنم.
اون میتونه پابهپای بچهها بیاد، وقتی قشقرق به پا میکنن بگیرتشون، وداشت هیچوقت هم مریض نمیشه.» فنریر با لحنی عذرخواهانه ناله کرد؛ او خودبلندِ را مسئولِ پریشانیِ مادرش میدانست و دلیلِ خوبی هم برای این کار داشت.
سلیا بچه را به سینهاش فشرد: «تقصیرِ تو نیست، عزیزدلم. تومیدانست قراره مثلِ یه گردبادِ کوچولو سرزنده و خرابکار باشی. این یعنیسال سالمی. این مامان رو خوشحال میکنه، اما خیلی هم خستهش میکنه.
دلیلِ دیگهای که تصمیم گرفتم بیدار بشم اینه که جادو داره بابمونم بزرگشدنِ بچههام بخشِ بزرگتری از زندگیشون میشه. یه مدتِ دیگه، اونقدر قویهیچکس میشن که اگه مراقب نباشن ممکنه وسطِ یکی از بازیهاشون بدجوری آسیب ببینن.»
«همینطور که الان هستم، نمیتونم قبل از اینکه خیلی دیر بشه جلوشون رو بگیرم و بعدش هم نمیتونم درمانشون کنم.حتی فقط میتونم گریه کنم و کمک بخوام.» سلیا با این فکر به خود لرزید. «همین الان هم خیلی کارها هستپیشنهادم که فقط وقتی رایمن خونه است میتونن انجام بدن، و این باعث میشه حس کنم از زندگیشون کنار گذاشته شدم.»
«میخوام بتونم هر چیزی رو که تو زندگی نیاز دارنکمتر بهشون یاد بدم. میخوام انرژیِ این رو داشته باشم که خودمدوستداشتنی بهتنهایی از بچههام مراقبت کنم، نه اینکه از حاشیه تماشاشون کنم.»
«آخر از همه، کند شدنِ روندِ پیریام بهم اجازهوجودِ میده بهاندازهٔ این خرسگنده عمر کنم.» دستِ رایمن رابیرحمی گرفت و به لبهایش نزدیک کرد. «نمیخوام تنهاش بذارم.»
رایمن بهآرامی صورتش را نوازش کرد و با یک طلسمِ تشخیصی وضعیتش را سنجید. بعد گفت: «نیروی زندگیِ منکردی از همون اول ترک خورده بود و حتی با چیزی که لیث بهم منتقل کرد، معلوم نیست چقدر زندهپوزخند بمونم. اگه من زودتر از تو بمیرم چی؟ اگه بهخاطرِ بیداریِ دیرهنگامت بازم بیشتر از تو عمر کنم چی؟»
سلیا با لبخندی غمگین گفت: «اگه تو زودتر از من بمیری، فقط کافیه استفادههیچوقت از فنِ تنفس رو متوقف کنم تا دوباره باهات باشم. اگه تو بیشتر ازراحتتر من عمر کنی، یعنی تو آخرین چیزی هستی که میبینم و برای مرگم غصهای ندارم.»
خدا رو شکر که سولوس رو داره. اینجوری، حتی اگه بعدسال از مرگِ الینا و رااز اتفاقی برای من بیفته، بازم کسیککمکی هست که کنارش باشه. کسی که دربارهٔ لیث و دِرِک میدونه.
فالوئل از توی آویز گفت: «این واقعاً روشِ عجیبی برایاینکه دعوت کردنِ یکی به یه دورهمیِ خانوادگیه، ولی بههرحال ممنون. باکمتر این حال، چون همین الانش هم کلی مهمون دارید، من نمیام.»
«من و کالّا هنوز داریم روی رمزِ گلموس کار میکنیم ورختخواب اگه نتونیم بشکنیمش، بیشترِ میراثِ تبارِ تایرانت فقط یه مشت کاغذِ باطلهآویز میشه و سالها طول میکشه تا بتونیم حتی یه دونه هماهنگکننده بسازیم.»
لیث پرسید: «اینقدر اوضاع خرابه؟»
وقتی سرش شلوغ نبود، به هیدرا و وایت اجازه میداد برای تحقیقاتشان برج را قرضبانمک بگیرند. با وجودِ عصای فرزانه در زرادخانه که اثراتِ افزایشدهندهٔ تمرکزش را به اشتراک میگذاشت،تولهسگ میتوانستند در عرضِ چند ساعت به چیزی برسند که در حالتِ عادی روزها تلاش میطلبید.
کالّا با کمالِ میل پذیرفته بود در این تحقیق شرکت کند، به این امید کهزیرش بتواند طلسمِ پیکرتراشیِ هماهنگکننده را طوری تغییر دهد که وقتی نیروی زندگی و هستهٔ مانایش راعروسکی برای گامِ نهاییِ تبدیل شدن به لیچ از هم جدا میکند، آنها را پایدار نگه دارد.
اگر فرضیهاش درستگرفتنِ بود، شانسِ زندهماندش باهمهچیز اختلافِ زیادی افزایش مییافت.
«بدتر. حالا بذار برگردم سرِبمونم کارم. اگه شروع نکنیم، هیچوقتراسته تمومش نمیکنیم. فالوئل قطع میکنه.»
بعد از تماشای یک فیلمِ حالخوبکنموجودِ و گذشتِ چند ساعت، سلیا درداشت میانِ عشقِ گلهٔ خروپفکنندهاش به خواب رفت.
بعد از اینکه در را پشتِ سرشان بستند و لیث طلسمِ سکوت را روی خانه اجرابزند کرد تا خانوادهٔ خوشحال بیدار نشوند، غرغر کرد: «لعنتی، آخرین چیزی که بهش نیاز داشتم یهدوستداشتنی تعهدِ دیگه بود. بینِ درسهای جادوی خلأ، تحقیقاتِ شخصیم و تمرینات، دیگه تقریباً هیچ وقتی برام نمونده.»