چپتر 2413: بدون عنوان
0حتی پس از آنکه نشاطبخشی قدرتِ ازدسترفتهٔ تیستاکنند را بازگرداند، روی نواحیِ حالا سالمی که پرهایشاندراز را از دست داده بودند، هیچ تأثیری نداشت.
تیستا بالهایش را نوازش کرد و با دیدنِ اینکه آنقدر حساس وآنها متورم شدهاند که حتی تحملِ لمسِ خودش را هم ندارند، گفت: «اگه ناقصخوشحالیم شده باشم چی؟ اگه روزها یا ماهها طول بکشه تا خوب بشم چی؟»
سولوس جواب داد: «نگران نباش. تو بدترینآسیب حالت، میتونیم از مادربزرگ کمک بخوایم. شرطجمع میبندم اولین ققنوسی نیستی که آسیب دیده.»
تیستا سر تکان داد و با چهرهای درهمکشیده از درد،رشدِ بالهایش را روی کمرش جمع کرد. زخمهای خونی در دو طرفِتصمیم ستونِ فقراتش دهان باز کرد و هیچ راهی برای ترمیمشان نبود.
سولوس با تمامِ توان فریاد زد تاشهر نگهبانانِ بالای دیوارها صدایش را بشنوند: «بازدستهایی کنید! ما به غذا و استراحت نیاز داریم.»
سربازها و درمانگرِچند ارشد داشتند بینِتصمیم خودشان پچپچ میکردند.
اون موقعی که لیث موهاش رو از دست داد،اما وضعیتِ مشابهی داشت ولی خوابیدن رشدِ دوبارهشون رو سریعتربرگشتید کرد. امیدوارم همین قضیه برای پرهای تیستا هم جواب بده.
چند دقیقهای طول کشیدوضعیتِ تا تصمیم بگیرند وخوابیدن دروازههای شهر را باز کنند.
سروان به آنها سلامِ نظامی داد اما دستهایی را که بهکنند سویش دراز شده بود نادیده گرفت و گفت: «به نسرا خوشگرفت برگشتید. خوشحالیم میبینیم صحیح و سالم برگشتید. سروان نفورس در خدمتِ شماست.»
«نگرانِ دوستِ مجروحتون نباشید. من جسارت کردم و بانیستی آکادمیِ گریفونِ سفید تماس گرفتم و یه دروازهٔ وارپ آمادهخونی کردم که شما رو به اونجا میبره. لطفاً دنبالم بیاید.»
سروان نفورس مؤدب بود، اما نتوانست لحنِ تندِ صدایش را پنهان کند. اوبود برایشان یک گاردِ احترام ترتیب داده بود؛ متشکل از سربازانی در خیابانها ونگرانِ جادوگرانی در حالِ پرواز در آسمان تا آنها را به مقصدشان همراهی کنند.
با این حال، از روی چهرههای پرتنشِ آنهاخوابیدن و نگاههای وحشتزدهٔ شهروندانِ اطرافشان، سولوس احساس کردبده انگار مجرمانِ خطرناکی هستند که تازه دستگیر شدهاند.
«از توجهتون ممنونم، ولی نیازی به این کار نیست. ما میتونیم خودمون بریم و هر هتلِاما مناسبی برامون کافیه.» در واقع، سولوس به خاطرِ ته کشیدنِ ذخایرِ انرژیاش باید میرفت، با این حالنگرانِ میخواست مطمئن شود پارانویایی که پس از سالها ماندن در ذهنِ لیث پیدا کرده بود، فریبش نمیدهد.
سروان سر تکان داد،بخوایم اما لحظهای از حرکتققنوسی به جلو دست برنداشت.
او پاسخ داد: «خوشحالم میشنوم که حالتون خوبه،نظامی اما باید ازتون بخوام برای خیر و صلاحِنسرا خودتون و ما، هرچه زودتر نسرا رو ترک کنید.»
چشمانِ نایکا از تعجب گرد شد و گفت: «دارید ما رو بیرونامیدوارم میکنید؟ محضِ رضای خدایان، آخه چرا؟ این دوتا قهرمانِ جنگ هستن و ماسروان سهتا همین الان برای دفاع از شهرِ شما جونمون رو به خطر انداختیم.»
او آهِ عمیقی کشید و در حالی که سربازها سلاحهایشان را محکمترسروان میچسبیدند، گفت: «من شما رو بیرون نمیکنم. حداقل هنوز نه. مسئله اینه که،برگشتید همونطور که قبلاً بهتون گفته شده، نسرا در حالِ حاضر کمبودِ نیرو داره.»
«ما از شما ممنونیم که ما رو از دستِ اونآسیب هیولاها نجات دادید، اما اگه اینجا بمونید، شورشی که بهطرفِ دنبالش راه میافته ممکنه به همون اندازه خسارت به بار بیاره.»
سولوس پرسید: «چراشهر مردم باید بهآنها خاطرِ ما شورش کنن؟»
او به ساختمانهای فروریخته، خیابانهای تَرَکخورده و کارگاههای ساختمانیِ متعددِ اطرافشان اشاره کرد وقضیه گفت: «چون این ویرانیهایی که این اطراف میبینید، همین شکافهای روی دیوارها که جونموننظامی رو به خطر انداخته، کارِ جانوران هست و دوستِ شما هم یکی از اونهاست.»
تیستا در جوابش گفت: «اونادقیقهای کارِ جانورانِ ثروده! در ضمن،شهر من هنوز به اندازهٔ شما انسانم—»
سرفهای شدید او را تا مغزِ استخوان لرزاند و مجبورش کرد ازتکان راه رفتن بایستد و از شدتِ درد دولا شود. تیستا بهترین طلسمهایباز درمانیاش و حتی نشاطبخشی را به کار برد، اما درد ثانیهبهثانیه بدتر میشد.
وقتی شروع به سرفه کردنِ خونآنها کرد، سولوس از فنِ تنفسش، برکتِ آسمان،بود استفاده کرد تا بفهمد چه خبر است.
سولوس گفت: «بهموهاش جانِ مادرم، تیستا،داشت دگردیسی کن. زود باش!»
زنِ جوان اطاعت کرد و چهرهای پر از فلس وشهر ردیفی از دندانهای نیش در دهانش نمایان شد. با باز کردنِنادیده بالهایش، جادوگران هدف گرفتند تا با اولین نشانهٔ پرخاشگری شلیک کنند.
اما در عوض، بدنِ اهریمنِ سرخ پیچوتاپ خورد، دهانش گشاد شددیده و دلورودهاش را بالا آورد. استخوانهای سالم و شکسته همراه با تکههایدهان یک جمجمه و چشمی که هنوز سالم بود، از گلویش بیرون ریخت.
تیستا آنقدر بالا آورد تا معدهاش از تمامِ تکههای وارگیدستهایی که بلعیده بود خالی شد. دردِ قبلی به خاطرِ استخوانهایمیبینیم بلند و تکههای تیزی بود که معدهاش را پاره میکردند.
حاضران از وحشت نفسشان در سینه حبسولی شد. رنگِ بسیاری از آنها پرید وقضیه دستکمی از اهریمنِ سرخ در بالا آوردن نداشتند.
در موردِ تیستا، درمانِ زخمهای جدید توانش رابگیرند بیشتر تحلیل برد. در شوک میلرزید و احساساما میکرد همان هیولایی است که همه باورش داشتند.
خدایانِ بزرگ، چیکار کردم؟
چهار دستوپا روی زمینکنند ماند و چشمانش روینظامی بقایای وارگ قفل شد.
اون موقع اونقدر عصبانی بودم که غریزی عملخوابیدن کردم. اگه به خاطرِ بدنِ ارتقایافته و مقاومم نبود،چند همون لحظه که به اندازهٔ انسانی برگشتم مرده بودم.
میتوانست جسدِ خودش را ببینددقیقهای که در گودالی از خون،شهر درست کنارِ جمجمهٔ وارگ افتاده بود.
اگه نیروهای زندگیِ منم مثل لیث ادغام بشن، همچین چیزیآسیب در انتظارمه؟ یعنی انسانیتم رو از دست میدم و مثلطرفِ یه حیوون بدونِ هیچ عذابوجدانی دشمنام رو زنده زنده میخورم؟
سروان نفورس سر تکان داد و حرفهایش شک و شرمِ تیستا رادراز بیشتر کرد: «نه، بانو ورهن، شما انسان نیستید. انسانها فلس و بال ندارنشماست و هیولاها رو درسته نمیخورن. علاوه بر اون، مسئلهٔ شوالیهٔ طلایی هم هست.»
رو به سولوسموهاش کرد و برایداشت عذرخواهی تعظیمِ مؤدبانهای کرد.
«نصفِ شهر از جانوران متنفرن به خاطرِ آدمایی کهدروازههای کشتن و خسارتی که زدن، در حالی که نصفِ دیگهدراز نمیتونن مَگوسِ اعلی ورهن و شوالیهٔ طلایی رو تحمل کنن.
منطقهٔ دیروس با قلمروهای ثرود همسایهست. خیلی ازققنوسی ما اونجا فامیل و دوستانی داشتیم که درکمرش طولِ جنگ به دستِ شما کشته شدن، بانو ورهن.»
سولوس با درکِ موضوع سر تکان داد: «خلاصه بگم، همهٔ نسرا از مابود متنفرن. چقدر جالبه که وقتی تو بیمارستانهاتون کار میکردیم و همون آدمایی رو درماندوستِ میکردیم که الان میخوان از شرمون خلاص بشن، هیچکدوم از این حرفا مطرح نشد.»
«به خاطرِ اینه که شما روشن کردید میخواید جلب توجه نکنید و دوستتون همقضیه اونقدر عاقل بود که ظاهرِ انسانیش رو حفظ کنه. اما الان همه حقیقت رونظامی دربارهش میدونن و گلهٔ هیولاهایی که با خودتون آوردید اینجا باعثِ تلفاتِ زیادی شد.»
نایکا با خشم گفت: «ما همچین کاری نکردیم!بگیرند هیولاها خودشون اومدن اینجا و ما جونمون رواما به خطر انداختیم تا از شما دفاع کنیم.»
«شاید. شایدم فقط گندی رو که خودتون بالا آوردید جمع کردید. وقتی داشتیدچهرهای با اون بالور حرف میزدید من روی دیوارهای دفاعی بودم، بانو ورهن. به نظرترمیمشان میرسید همدیگه رو میشناسید. چطور میتونیم مطمئن باشیم که به خاطرِ شما نیومدن نسرا؟»
سولوس دهان باز کرد تا جواب دهد اما هیچ کلمهایدستهایی از دهانش خارج نشد. میخواست به نفورس بگوید که هدفِ هیولاهاصحیح چشمهٔ مانا بوده و اگر به آن میرسیدند، بسیار خطرناکتر میشدند.
با این حال، فاش کردنِ حقیقتداشت فقط جنایاتِ یکی از اعضای شورا راهمین برملا میکرد و باعثِ وحشتِ عمومی میشد.