چپتر 1305: بهای حقیقت (بخشِ ۱)
0زندههای عادی را از کسانیعمیق که در حالِ تبدیل شدنانتخاب به نامرده بودند تشخیص دهد.
حتی دیدِ زندگی هماشتراک از پسِ این کار برنمیآمد.انگار بیدارشدگان نیز باید تمامِ افرادِ
حاضر را با نیروبخشی بررسینور میکردند تا آنها را تشخیص دهندبدن و حتی در این صورت هم،
بسیاری از بردهها اصلاًکاذب هستهٔ خون نداشتند، چونزندهها اربابشان به گونهای از نامردهها
تعلق داشت که تانسبت پیش از تبدیلِ کامل، نمیتوانستبیشترِ هیچ قدرتی به آنها ببخشد.
فقط دیدِ روح به یکمثلِ نگهبان اجازه میداد تا از راهِقوی دور، وجودِ یک هستهٔ خونِ کاذب
یا کینهٔ عمیق نسبت بهعمیق زندهها را که مختصِ کسانیانتخاب بود که نامرده شدن را انتخاب
میکردند، تشخیص دهد.
بیشترِ آنها آدمهای تشنهٔجادوی قدرتی بودند که حاضر بودندکند بهای سنگینِ نامرده شدن را
بپردازند، اما بعضیهایشان فقطکاذب انسانهایی بودند که آنقدرزندهها رنج میکشیدند که برای
پایان دادنکینهٔ به دردشاننسبت هر کاری میکردند.
اینها همان دو دستهنور از افرادی بودند که باباذهن یاگا موهبتِ جاودانگی را برایشان
ساخته بود: کسانی که حاضرعمیق بودند بخشی از آزادیشان راانتخاب در ازای قدرتِ در هم شکستنِ
غل و زنجیرِ سرنوشت فدانور کنند و کسانی که ازذهن زخمهای نامرئیای رنج میبردند که حتی
نابغهای در جادویفالوئل نور مثلِ مانوهارپیوندِ هم نمیتوانست درمانشان کند.
تبدیل شدن به نامرده آنها راعمیق هم در ذهن و هم دربیشترِ بدن قوی میکرد و اجازه میداد
هرگونه ضعفیکینهٔ را ازنسبت خود دور کنند.
لیگین در حالی که دیدِمثلِ روحش را با فالوئل بهبدن اشتراک میگذاشت، از راهِ پیوندِ ذهنی
گفت: «انگارخونِ بهم بدهکاری،کینهٔ نوهٔ عزیزم.»
«اینا دیگه چه کوفتیان؟»اشتراک حالا داشت از دریچهٔ چشمانِانگار لیگین میدید و سالنِ غذاخوری
شبیهِ صحنهای ازنابغهای یک نقاشیِ تسخیرشدهمثلِ به نظر میرسید.
میزهای چوبگیلاسِ شیک ونسبت صندلیهای راحتِ دورشان جزوانتخاب معدود چیزهایی بودند که
ازریختافتاده به نظر نمیرسیدند.میداد دیدِ روح ماهیتِ حقیقیِخونِ افراد را نشان میداد و
چیزی کهنابغهای فالوئل میدیدنور اصلاً زیبا نبود.
چهرهٔ خندانِ کارکنانِ استراحتگاهجادوی در حالی که سرِ میزهاکند خدمت میکردند، پر از حسادت
شده یا از نگرانیهایاشتراک روزمرهشان در هم رفته بود.انگار اما مهمانها حالا ظاهری هیولاوار
پیدا کرده بودند.
بردههای دارای هستهٔ خوننسبت شبیهِ دوقلوهای به همانتخاب چسبیده بودند؛ بُعدِ نامردهشان با
ضعیف شدنِنگهبان بُعدِ انسانیشان،میداد قویتر میشد.
قلِ نامرده همیشه نشانِ خالقشعمیق را بر تن داشت وانتخاب این به فالوئل اجازه میداد
نعشخواری را از روی گوشتینور که هنوز از دهانش میچکید، وبدن یک جادوگرِ خون را از روی
رونهای اسرارآمیزی کهفالوئل رگهایش را متورمپیوندِ کرده بود، تشخیص دهد.
با این حال، اشرافزادگانِکاذب عادی که راحت پشتِ میزهایشانمختصِ نشسته بودند، از آنها هم
چندشآورتر بودند. پوستِعمیق رنگپریده و بیجانشانمختصِ نشاندهندهٔ از دست دادنِ
انسانیتشان بود، چرا کهمیداد همهچیز جز جایگاه و ثروتکاذب برایشان بیمعنی شده بود و
لباسهای خونینشان نشان میدادنور برای رسیدن به خواستههایشانکند تا چه حد پست شدهاند.
چهرههایشان در لبخندی همیشگی و پرمثلِ از نیش در هم رفته بودقوی که به سوی هر کسی که به
او حسادت میکردند یااشتراک در حقشان بدی کرده بود،انگار هیس میکشید؛ فرقی نمیکرد این
بیعدالتی واقعیمیبردند باشد یاجادوی فقط تصورِ خودشان.
سایهٔ اشراف هم بهنسبت همان اندازه گویا بود. سایههایشانبیشترِ بهجای اینکه سطوحی سیاه و
یکدست باشند، چهرههاییاجازه ازریختافتاده از طمع ووجودِ انگشتانی بهطور غیرطبیعی بلند
داشتند که در تلاشینور بیهوده برای دزدیدنِ اشیایکند موردعلاقهشان از همسایگان، به آنها
چنگ میانداختند.
برخلافِ تجلیِ روح که تنهامیگذاشت فکرِ غالبِ صاحبش را نشانبهم میداد، دیدِ روح ماهیتِ حقیقی
و حتی تاریخچهٔ افراد رانور آشکار میکرد، البته به شرطیذهن که شخص میدانست کجا را نگاه
کند.
لیگین در حالی که پشتِراهِ میزی در گوشه مینشست وکینهٔ منو میخواست، پاسخ داد: «به همین
دلیله که دوست ندارمنور زیاد بیرون بیام. میخوای باذهن بردهها چیکار کنم؟ میتونم راحت
از شرشون خلاصکاذب بشم، اما براتنسبت گرون تموم میشه.»
فالوئل پاسخ داد: «فکر نمیکنممیگذاشت همهشون به خاطرِ پدر وبهم مادرِ لیث اینجا باشن و همهٔ
نامردهها هم آدمای بدیجادوی نیستن. حاضر نیستم فقطدرمانشان به خاطرِ نژادشون قتلعامشون کنم.»
با وجود اینکه احساسنسبت میکرد در محاصرهٔ دشمنانانتخاب هستند، وقتی پیشخدمت از انجامِ
درخواستِ لیگین سر باز زدراهِ تا اینکه کلیدِ سوئیتشان راکینهٔ چک کند، بهسختی توانست جلوی
خندهاش را بگیرد.
فالوئل با خود فکر کرد:نور حالا که اون داره پولشو میده،بدن بهتره منم از سوئیت و اعضای
آشیانه استفاده کنمفالوئل تا بالاخره یه شبذهنی با دخترا بریم بیرون.
چند دقیقه بعد، وقتی پدرکینهٔ و مادرِ لیث رسیدند، قدمبود زدنشان در میانِ میزها باعث شد
سرها به سمتشانعمیق بچرخد و پچپچمختصِ در سالن بپیچد.
الینا در لباسِ روزمرهٔنور کرمرنگش دوستداشتنی به نظرکند میرسید و تصمیمش برای استفاده
نکردن از جواهرات تاکینهٔ حدِ امکان جلبِ توجه نکند،بود تنها ویژگیهای ظریفِ چهرهاش را
برجستهتر میکرد. هر بارجادوی که نورِ روز ازدرمانشان دیوارهای شیشهای به موهایش میتابید،
رگههای سرخِ میانِفالوئل آنها بیشتر ازپیوندِ هر جواهری میدرخشید.
مردی با صدایی پر ازکینهٔ حسادت و تحقیر گفت: «با اینانتخاب یکی، دیگه چشمم به جمالِ همهچیز
روشن شد. اون مرد یازندهها خیلی پولداره یا داره ازآدمهای یه زنِ کور سوءاستفاده میکنه.»
اطرافیانش سرِ میز به نشانهٔمثلِ تأیید سر تکان دادند وبدن همزمان با عبورِ زوجِ ورهن،
حرفهای نیشدارِ مشابهی سرِکینهٔ میزهای نزدیک به گوشمختصِ میرسید. چنین افکاری را فقط
میشد زمزمه کرد، چرا کهنور نشان دادنِ حسادتِ آشکار بهذهن معنای اعتراف به حقارتشان بود،
اما کمتر چیزی میتوانست ازمیگذاشت گوشهای یک اژدها فرار کند، چهبدهکاری از نوعِ پَست باشد و چه
نباشد.
لیگین با صدایی آنقدر بلندزندهها که شنیده شود، زمزمه کرد:آدمهای «عجب آدمای حقیری. شاید رااز
خوشقیافهترین مرد نباشه،اجازه اما آدمِ خوبیه ووجودِ خیلی به هم میان.»
با وجود اینکه راازکینهٔ در اوایلِ چهلسالگیاش بود، بهبود لطفِ درمانهای لیث بهزور در
اواخرِ دههی بیست به نظرنور میرسید. قدش حدودِ ۱.۶۳ مترذهن بود، با موهای قهوهایِ تیره
و چشمانی گودرفته.
سالها کار در مزرعه بهکینهٔ او بدنی عضلانی و لاغر دادهانتخاب بود، اما حرکاتش را از هرگونه
ظرافتی محروم کرده بود.نسبت تنها به لطفِ دورههای فشردهٔبیشترِ آدابِ معاشرتِ جیرنی بود که
میتوانست طوری روی کفپوشِمیداد چوبی راه نرود که انگارکاذب روی زمینِ گلی قدم برمیدارد.
هم او و هم همسرشعمیق برای دیدِ روح، مانندِ هوایی تازهبیشترِ بودند. هر دو کاملاً انسانی به
نظر میرسیدند و هالهایجادوی طلایی احاطهشان کرده بود کهکند گواهی بر وجدانِ آسوده و
عشقشان به یکدیگر بود.
لیگین با خود فکر کرد:کینهٔ کاملاً انسان به نظر میرسن.بود میدونستم! یه قطره خونِ اژدها
هم تو رگهاشون نیست.
خندهٔ زلالِ فالوئل نگاههای حسرتبارِمثلِ زیادی را از سوی زنانِبدن اشراف به خود جلب کرد
که با وجودِ آرایش وعمیق جواهراتشان، در مقایسه با اوانتخاب معمولی به نظر میرسیدند. او گفت:
«فکر کنممیبردند یه چیزی رونور اشتباه متوجه شدید.»
«اون مردا دربارهٔ راازجادوی که یه کتوشلوارِ مشکیِدرمانشان شیک پوشیده و رفتارِ کاملاً
محترمانهای داره حرفخونِ نمیزنن. دارن دربارهٔعمیق شما حرف میزنن.»
«منظورت چیه- اوه، لعنت!»میداد لیگین هنوز ظاهر و لباسهایکاذب یک تاجرِ دورهگرد را داشت،
همان شکلی کهجادوی با آن بهمانوهار لانهٔ فالوئل رفته بود.
در مقایسه با او، راازنور مثلِ یک آدمِ خوشتیپِ شیکپوشذهن بود و دلیلِ همزمانیِ آن
حرفها فقط این بود کهمیگذاشت تا زمانِ ورودِ الینا وبهم چرخیدنِ سرها به سمتِ ورودیای که
نگهبان در آننابغهای نشسته بود، هیچکسمثلِ متوجهِ لیگین نشده بود.
لیگین با آهی گفت: «دیگهزندهها برای تغییر دادنِ ظاهرم خیلیآدمهای دیره. بیا تمومش کنیم. همین
الانشم خودمو مضحکه کردم.»
آن دو به سمتِ میزِعمیق پدر و مادرِ لیث رفتند وبیشترِ فالوئل برای جلبِ توجهِ الینا، به
شانهاش زد.
«رااز، الینا، ببخشیدنابغهای که سرزده اومدیم. اشکالیمانوهار نداره بهتون ملحق بشیم؟»
الینا بلافاصله او رانسبت شناخت و با خوشحالی دربیشترِ آغوشش گرفت: «فالوئل، چه غافلگیریِ
خوبی!» در همین حین، راازراهِ دو صندلیِ دیگر به میزشانکینهٔ اضافه کرد. الینا ادامه داد:
«این مردِنابغهای خوشقیافه کیه؟نور یکی از برادراته؟»
«راستش ایشون پدربزرگِ خیلیجادوی خیلی بزرگم هستن. تادرمانشان حالا اسمِ لیگین رو شنیدید؟
پدربزرگ، ایناروحش الینا واشتراک رااز هستن.»