چپتر 2592: همسایگانِ جدید (بخشِ ۲)
0او از پیش میدانست که نوزاد بهزمانِ نامِ او نامگذاری میشود و گوشبهزنگِ الینا بودکویر تا لحظهٔ اعلامِ نام را از دست ندهد.
الینا گفت: «ببخشید مادر. میخواستم صداتوندوباره کنم اما تو اون لحظه پاک فراموشبدم کردم. میخواین برای ناهار به ما بپیوندین؟»
نگهبان پاسخ داد: «برای اولیبیاره نگران نباش و دومی رومحصول با کمالِ میل قبول میکنم.»
ناهار خوشمزه و دلپذیر بود. رااز با غرق کردنِ الیناواحه در توجه و مراقبت، توانست از دلش دربیاورد و مطمئنماهها شد که او تا آخرِ غذا نیازی به تکان خوردن ندارد.
سالارک پرسید: «اوضاعِ پادشاهی چطور پیش میره، تایریس؟ ببخشیدمحصول که ضدحال میزنم، اما دیدنِ اینهمه غذا بهم یادآوریاصلاً میکنه که واردات تو کویرِ خون هیچوقت اینقدر پایین نبوده.»
«امپراطوری هنوز از دستِ اون لیچِ دیوانه که زمین رو مسموم کرده رنج میبره، پس قحطیباهاشون به اونا هم ضربهٔ سختی زده و غذای چندانی برای دادن ندارن. مجبور شدم مرزها روآهی با بعضی از کشورهای آزاد دوباره باز کنم و چند واحه رو به کشاورزیِ متراکم اختصاص بدم.
«وقتی کارمون باهاشون تموم بشه، تا ماهها غیرقابلسکونت میشنبرداشتِ تا خاک دوباره حاصلخیزیاش رو به دست بیاره، امااوضاع دستکم مردمم تا زمانِ برداشتِ محصول از گرسنگی نمیمیرن.»
تایریس آهی کشید و گفت: «وضعِ ما از کویر هم بدتره و اوضاعاختصاص اصلاً به حالتِ عادی برنگشته. پادشاهی هنوز دونیمه است. گروههای مهاجم در پوششِدستکم راهزن از هر دو طرف تلاش میکنن کاروانهای غذای طرفِ مقابل رو غارت کنن.
«نفرت و گرسنگی همسایهها رو وادار میکنه برای یه لقمه غذا با هم بجنگن، حتی اگه به قیمتِ ریختنِحالتِ خون تموم بشه. وضعیتم اونقدر وخیمه که نمیتونم مثلِ تو مرزهام رو باز کنم. نمیتونم ریسک کنم که کشورهای آزادلقمه بخوان سرزمینهام رو فتح کنن، اونهم در حالی که ارتشم همین الان هم پراکنده و ضعیف شده و انبارها خالیان.
«تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که جانورانِ امپراطورِ دریاییِ زیادی رو بهوقتی خدمت بگیرم و با کمکِ اونا دستههای ماهی رو به سمتِ تورهای کشتیهای ماهیگیریبرداشتِ هدایت کنم. قایقهای تفریحیِ اشراف رو هم مصادره کردم و به ناوگانِ ماهیگیریمون اضافه کردم.»
سالارک با تأمل گفت: «ایدهٔ خیلی خوبیه. ققنوسهای من چندان از آبنمیمیرن خوششون نمیاد و بیشترِ نیروی دریاییِ کویر تو موزههای مختلف به نمایشاست گذاشته شده، اما با کمی تعمیرات میشه ازشون بهعنوانِ قایقِ ماهیگیری استفاده کرد.»
تایریس گفت: «اگه جواب داد، انتظار دارم سهمِ منصفانهای از صیدتون رو به من بدی.» اینکارمون حرف باعث شد ارباب استیک در گلویش بپرد و پیش از آنکه بتواند جوابی بدهد، تایریسنمیمیرن موضوع را عوض کرد: «اما همونطور که کامیلا همیشه میگه، دیگه حرف زدن از چیزهای غمانگیز کافیه.
«همینطور از خبرِ فوقالعادهایبیاره مطلع شدم که باید تومحصول چند روزِ آینده علنی بشه.»
خانوادهٔ ورهن او را با سؤالاتشان بمباران کردند، اما تایریس طفره رفت تا اینکه تسلیم شدندباهاشون و به موضوعِ دیگری پرداختند. پس از پایانِ غذا، زینیا پیشِ کامیلا ماند، رااز با الیناآهی و سورین صحبت کرد، و سولوس به لیث در شستنِ ظرفها و تمیز کردنِ اجاقها کمک کرد.
سولوس لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «کمی ناامیدمبرداشتِ که وقتی الیزیا لگد زد پیشتون نبودم و حالااوضاع هم حاضر نیست دوباره برام این کار رو بکنه.»
لیث خندید و گفت: «نباش. تو آینده لگدهای زیادیچند در کار خواهد بود. میدونم همون حس رو نداره،تموم اما اگه بخوای میتونم خاطرهاش رو باهات به اشتراک بذارم.»
سولوس با تمسخر گفت: «آره، حتماً. چون مطمئنم اینمحصول اتفاق وقتی افتاد که داشتید دربارهٔ شعر و فلسفهاصلاً تو زمانِ دربارِ والرون بحث میکردید. لخت بودید، نه؟»
لیث پاسخمرزها داد: «خب،کشورهای قضیه پیچیدهست.»
«نه، نیستمیشن و واقعاً همبیاره نمیخوام بدونم. ممنون.»
وقتی کارشان در آشپزخانه تمام شد و الینا برای خوابِ نیمروزی بهمتراکم رختخواب رفت، لیث، سولوس و کامیلا برای دیدنِ سلیا رفتند. زنِ شکارچیحاصلخیزیاش به روزهای آخرِ بارداریاش نزدیک میشد و مدتی بود او را ندیده بودند.
در طولِ راه، لیث با دیدنِ دو خانهٔ جدید که تا جایآهی ممکن نزدیک به خانهٔ خودش ساخته شده بودند — بیآنکه به ملکشگروههای تجاوز کنند یا حریمِ خصوصیاش را به خطر بیندازند — بیاختیار آه کشید.
اولین خانهای که باید از جلوی آن میگذشتند، خانهای دوطبقه از سنگهای خاکستریبدم بود. سقفی شیبدار از کاشیهای سفید داشت که با قیر به هم چسبیدهمردمم بودند؛ قیری که آنها را در برابرِ آب و سرما هم عایق میکرد.
شبیه کلبهای کوهستانی متعلق به یکدستکم اشرافزادهٔ ردهپایین بود، با پنجرههای شیشهاینمیمیرن و کرکرهها و درهای فلزیِ محکم.
گیلی لوکریاس بهمحضِ اینکه او را از پنجرهٔباز اتاقِ نشیمن دید، بهسویش دوید و گفت: «عصرکارمون بخیر، مَگوسِ اعلی ورهن. اینو برای شما کشیدم.»
از آن دویِ کوتاه کمی نفسنفس میزد.زمانِ تکهکاغذی به سمتش گرفت و همزمان سعی کردکویر موهای قرمزش را از روی صورتش کنار بزند.
لیث کاغذ را با دو دست گرفت و دید پرترهایکشاورزیِ زغالی از خودش است: «چند بار باید بهت بگم بهمغیرقابلسکونت بگو لیث؟ الان ماههاست همسایهایم، نیازی به این رسمورسوما نیست.»
گیلی خندید: «وقتی دیگهحاصلخیزیاش اون ردای سفید رو همهجابرداشتِ نپوشی، چشم. خب، نظرت چیه؟»
لیث ردای مَگوس خود را ناپدید کرد و پرتره را به کامیلا داداختصاص که مدتی بود از روی کنجکاوی بازویش را میکشید: «به نظرم خیلی استعداددستکم داری، ولی شک دارم غیر از مادرم کسِ دیگهای منو تو این نقاشی بشناسه.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی ریز خندید و تفاوتهای هنرگرسنگی و واقعیت را به کامیلا نشان داد: «این نسخهٔ لیثعادی ۲۰۰ درصد خوشتیپتر از نسخهٔ اصلیشه، ولی بازم ازش خوشم میاد.»
لیثِ توی پرتره، بهجای آن نگاهِ شاکیِ همیشگیاش، چشمانی پخته و مهربان داشت.بدم چهرهاش اشرافی بود و بادی نامرئی در موهای بلندش موج میانداخت؛ موهایی که قابِزمانِ صورتش شده بودند و به او جذبهٔ قهرمانی نجیب در حدواندازهٔ پادشاهِ اول میدادند.
کامیلا هم ریز خندید: «راست میگی. فقط علامتِ دلار رومحصول تو مردمکِ چشماش کم داره. تازه، برای اینکه واقعیتر بشه،حالتِ باید قیافهٔ کسی رو داشته باشه که سرش کلاه رفته.»
لیث بهشدم آنها تشر زد:کشورهای «هی، صداتونو میشنوما!»
آن دوخاک یکصدا جواب دادند:دستکم «دقیقاً منظورمون همینه.»
گیلی تعظیمِ عمیقی کرد: «مهم اینه که خوشتون اومده.واحه ممنون که بابامو برگردوندید. یکم دلم برای زندگی توبشه شهر تنگ شده، ولی اینجارو با هیچجای دنیا عوض نمیکنم.»
این خانهٔ اول متعلق به سروانِ سابقِ سپاهِ ملکهبرداشتِ بود و او نیز درست مثلِ تریون، بیشترِ وقتهاییاوضاع را که لیث در لوتیا بود، با خانوادهاش میگذراند.
اروالد و همسرش، سیدرا، ازکشورهای پنجره دست تکان دادند: «اینقدرواحه مزاحمش نشو و بیا تو!»
لوکریاس هم ظاهری انسانی داشت و در آن لحظه مشغولِ پذیرایی از چند تن از همکارانش بود که وظیفهٔ گشتزنیعادی در منطقه را داشتند. لیث به دیوهایش اختیارِ کاملِ گولمها، ترابل و رپتور، را داده بود تا بتوانند حتی دربجنگن غیابِ او شکلِ سایهایِ خود را حفظ کنند یا در مواقعِ نیاز، آنها را بهعنوانِ نیروی کمکی به کار بگیرند.
در آن لحظه، لوکریاس داشت از اقتدارش سوءاستفاده میکرد وکشاورزیِ گولمها را به کار میگرفت، در حالی که دوستانش از آفتابِمیشن ظهر به خانهاش پناه برده بودند و با هم غذا میخوردند.
گیلی راست ایستاد و با این حرکت،مردمم گردنبندی بهاندازهٔ یک سکه که از گردنشکشید آویزان بود، نمایان شد: «یه دقیقه دیگه میام.»
سطحش سیاه بود و هفتکشورهای چشمِ رنگی با همان الگوی چشمهایکشاورزیِ تیامات روی آن چیده شده بود.
سولوس به لیث سیخونک زد و گفت:زمانِ «واو، انگار زکل یه پیروِ دیگه پیداوضعِ کرده و تو هم یه پرستندهٔ دیگه.»