چپتر 1783: روزِ سرنوشت (بخشِ ۳)
0زینیا لباسِ سرخِ روشنِ باشکوهی با یقهٔ هفتی پوشیده بود که باحالت تورِ سفید و زمردهایی به بزرگیِ گردو تزئین شده بود. شانهها وظاهرش بازوهایش باز بود تا زیباییهای چهره و جواهراتش بیشتر به چشم بیاید.
نیمتاجی طلایی بر سر، گردنبند و گوشوارههایی از طلای سفید با نگینهای زمرد، و چندمیگم دستبندِ کوچک به مچهای ظریفش بسته بود. زینیا آشکارا از مهارتِ واستور در جوانسازی، ودوبارهٔ چهبسا از نشاطبخشیِ او، بهره برده بود، چون بسیار جوانتر از سنش به نظر میرسید.
در عوض، ارباب حتی با موهایی که روی سرِ طاسش دوباره رشدشبیهِ کرده و باز سیاه شده بود، در بهترین حالت شبیهِ پدرش بود.فهمید با این حال، اگر اختلافِ سنی آزارش میداد، اصلاً نمیشد از ظاهرش فهمید.
لیث هرگز ندیده بود واستور اینقدر زیاد و از تهِ دلتعارفات لبخند بزند. حتی برای کسانی که سالها او را میشناختند، شناختنش بدونِبمانند آن برقِ تلخِ حسادت که معمولاً چشمانش را آلوده میکرد، سخت بود.
بهمحض اینکه درمانگران معاینهٔ ورهنها را تمامدوباره کردند، آن دو مرد با هم دستپدرش دادند و واستور گفت: «لیث، پسرم! بالاخره رسیدی.»
لیث پاسخ داد: «تبریک میگم،مرد واستور و زینیا. خیلی براتون خوشحالم.رسیدی خدای من، هر دوتون فوقالعاده شدید.»
درحالیکه بزرگترها مشغولِ تعارفات بودند، بچهها از دیدنِ دوبارهٔ هم خوشحال بودند. به آران و لریااگر اجازه داده بودند سوارِ مرکبهایشان بمانند، چون میزبانانشان هم همین کار را میکردند. فری و فیلیابزند بهترتیب سوار بر گرگهایی سرخ و آبی که هرکدام چهار دم داشتند، به آنها خوشامد گفتند.
در واقع هر دوی آنها تزکا بودندشدید که از زمانِ حمله به خانهٔ زینیا،دیدنِ به پرستار و بهترین دوستشان تبدیل شده بود.
گرگِ سرخ درحالیکه دمهایش را با ظرافتِ شعلههایرشد رقصان بیوقفه در هم میآمیخت و از هم جدااگر میکرد، گفت: «هی، بچهها. میخواید یه چیزِ باحال ببینید؟»
آران وورهنها لریا یکصداکردند گفتند: «باحاله!»
برخلافِ والدینشان، شنیدنِ حرف زدنِ جانور آنها را نترساند، بلکه فقط جذابیتششبیهِ را برایشان بیشتر کرد. یخشان فوراً آب شد و طوری رفتار میکردندفهمید که انگار بهجای چند ماه، فقط چند روز از هم دور بودهاند.
الینا چیزهای زیادی در زندگیاش دیدهفوقالعاده بود، اما باز هم از رویبودند تعجب یکه خورد و پرسید: «حرف میزنه؟»
زینیا گفت: «آره، ولی نگران نباش. اینجوری مجبوررشد کردنِ بچهها به انجامِ تکالیف و مؤدب بودنحال خیلی راحتتره، چون میدونن تزکا به من دروغ نمیگه.»
الینا پس از شناختنِ باستانی، نفسِ راحتیدادند کشید و گفت: «اون تزکاست؟ منظورم اینهتبریک که فوقالعادهست. تا حالا اینطوری ندیده بودمش.»
آبومینوس از اینکه میدید لریا آنقدر از جانورِ دیگر بابتِ کاریحالت که خودش هم میتوانست انجام دهد تعریف میکند، حسادت کرد ونمیشد با زیرِ پا گذاشتنِ دستورِ لیث گفت: «ما هم میتونیم حرف بزنیم.»
اونیکس سر تکانخوشحالم داد و بافوقالعاده صدایی زنانه گفت: «آره.»
آران درحالیکه سرِ گربهسان را میبوسید گفت: «باحاله! پسکرده وقتی بزرگ شدم با اونیکس ازدواج میکنم.» جانور در پاسخسنی خرخر کرد و والدینِ آران از این حرف رنگپریده شدند.
با شناختی که از رایمن و سلیا داشتند، و بابالاخره توجه به تمامِ زمانی که بچهها با جانوران میگذراندند، ایندوتون حرفها چیزی نبود که الینا و رااز بتوانند سرسری بگیرند.
الینا گفت: «عالیه.روی نوشیدنیها کجان؟ یهدوباره چیزِ قوی لازم دارم.»
زینیا گفت: «من باهات میام.دوتون شما آخرین نفراتی هستید که رسیدیدتعارفات و مراسم یهکم دیگه شروع میشه.»
او آنها را به سالنِ رقصی برد که برای مراسم تغییرِ کاربری داده شده بود.این در زمانِ جنگ، حتی یک خاندانِ اشرافیِ قدرتمند و باستانی مثلِ خاندانِ واستور هم ترجیح میدادتهِ مراسم را کوچک نگه دارد و برای یک ازدواجِ عجولانه فقط چند نفر را دعوت کند.
در امتدادِ دیوارها، چند میزِ مستطیلشکل چیده شده بود که با رومیزیهای سفید و دستنخوردهایمیگم پوشیده شده بودند. این رومیزیها با رنگهای پادشاهی، یعنی طلایی و نقرهای، گلدوزی شده بودند. رویخوشحال آنها هیچ ظرف و غذایی نبود تا عطرشان حواسِ مهمانان را در طولِ مراسم پرت نکند.
اتاق با یک فرشِ بلندِ سرخ و طلایی که از ورودی تا انتهایپدرش سالن کشیده شده بود، به دو نیم تقسیم میشد. در انتهای سالن، شاهزادههرگز پئونیا قرار بود به نمایندگی از خانوادهٔ سلطنتی مراسمِ ازدواج را برگزار کند.
زنِ جوانی بود، ۲۰ ساله، با قدی حدودِ ۱٫۵۸ متر. موهای بلوندشبودند در همهجا رگههای نقرهای، سیاه و آبی داشت. چشمانِ نقرهای و خونِ تایریس،همین اجزای تیزِ چهرهاش را که از مادرش به ارث برده بود، لطیفتر میکرد.
این ویژگیها در کنارِ اندامِ باریک و قامتِ کوچکش، او را بسیار تودلبروشبیهِ کرده بود. پئونیا لباسِ روزی به رنگِ سبزِ اقیانوسیِ کمرنگ به تن داشتلیث که طوری دوخته شده بود تا انحناهای بدن و پوستِ روشنش را برجسته کند.
شاهزاده در حالی که با حسادت بهدادند خانوادهٔ ورهن نگاه میکرد، با خودش فکر کرد:میگم لعنتی. حتماً یه چیزی تو آبِ لوتیا هست.
تمامِ زنانِ این خانواده از او قدبلندتر، زیباترکرده و خوشاندامتر بودند. با وجودِ قامتِ کوتاهش، حتیاگر ندیمهشان هم نگاهها را به خود خیره میکرد.
در سمتِ چپِ فرش، مهمانانِ داماد نشسته بودند. در میانِ آنها،تعارفات خانوادهٔ ارناس، مارت و همسرش، دورگههای مسخشدهای که در هیئتِ انسانیمرکبهایشان پنهان شده بودند، و شماری از مهمترین چهرههای پادشاهی به چشم میخوردند.
پس از مرگِ مانوهار، واستور دومین درمانگرِ برترِ کشور بود و بیشترین شانس را برایاین تبدیل شدن به شفاگرِ سلطنتی داشت؛ موضوعی که باعث میشد مردم دوباره به چاپلوسیاش رویزیاد بیاورند. مارت بهزودی آنقدر درگیرِ آکادمی، جنگ و خانوادهاش میشد که نمیتوانست این مقام را بپذیرد.
لیث متوجه شد که موهای خاکستری از سرِ رئیسِ آکادمی ناپدید شده است. اوتبریک جوانتر و رویفرمتر به نظر میرسید و از همه مهمتر، آمادهٔ کشتن بود. مانوهاربچهها بهترین دوستش بود و دوک مارت عزمش را جزم کرده بود تا انتقامش را بگیرد.
لیث با خودش فکر کرد: انگار مارت بالاخره جوونسازی رو روی خودششبیهِ اجرا کرده و از جادوی نورش کار کشیده تا بتونه تمرینای طاقتفرسافهمید رو تحمل کنه. وگرنه عمراً میتونست به این زودی همچین عضلههایی بسازه.
در سمتِ راستِ اتاق، مهمانانِ عروس نشسته بودند، اما زینیا جز کامیلا هیچ خویشاوندی نداشتدوبارهٔ و جز خانوادهٔ ورهن هیچ دوستی برایش نمانده بود. به همین دلیل وقتی الینا ازبهترتیب او پرسیده بود که آیا میتوانند سولوس را هم با خود بیاورند، هیچ مخالفتی نکرده بود.
کامیلا بهتنهایی در ردیفِروی جلو نشسته بود ورشد بقیهٔ صندلیها خالی بودند.
نالروند به فریا گفت: «ممنون که منو بهعنوانِ همراهت دعوتبالاخره کردی، ولی من میرم سمتِ زینیا میشینم. مدتیه همدیگه رودوتون میشناسیم و دلم نمیخواد تو همچین روزِ خاصی احساسِ تنهایی کنه.»
فریا سر تکان داد و گفت: «خیلی لطف داری. اشکالی ندارهحالت منم بیام پیشت؟ یکم فضا لازم دارم و اینجوری موروک هم ازظاهرش بس سعی میکنه موقع حرف زدن به سینهم زل نزنه، گردندرد نمیگیره.»
کویلا با خجالتخوشحالم غرید: «تقاصِ اینفوقالعاده حرفتو پس میدی.»
لباسِ هیچکدامشان یقهٔ بازیروی نداشت، اما باز هم مثلِکرده مقایسهٔ تپه با کوه بود.
موروک گفت: «چرا؟ من حتیمرد یه بارم بهش نگاه نکردم.» رنجرِرسیدی سابقِ بیچاره داشت راستش را میگفت.
او به هر ترفندی که بلددوباره بود متوسل شده بود تا هروقت حرفپدرش میزنند، فقط به سرِ فریا نگاه کند.
زوجِ ارناس به مردِ اهلِ کویرفوقالعاده نگاه کردند و از سلیقهٔ بدِبودند دخترشان در انتخابِ مرد آه کشیدند.
جیرنی به فلوریا که جوابیسرِ نداد، چشمغره رفت و گفت:سیاه «حداقل اون یه دوستپسر داره.»
اوریون به همهٔ مردهای داخلِ اتاق که نمیتوانستند موقعِ دور شدنِرسیدی فریا چشم از باسنش بردارند، چشمغره رفت و گفت: «حداقل بهشدید نظر مردِ محترمی میاد. مثلِ یه تیکه گوشت به فریا نگاه نکرد.»
برخلافِ موروکِ بیچاره، نالروند بعد از گذراندنِ وقتِکرده کافی با خانوادهٔ ورهن بهطورِ کلی و با تیستااختلافِ بهطورِ خاص، در برابرِ چنین مشکلاتی مصون شده بود.
چند صندلی جلوتر از آنها، شخصِ دیگری آنقدر طولانی و خیره به زنی زل زدهدوبارهٔ بود که از دایرهٔ ادب خارج بود. زمزمههای سرزنشآمیز در اتاق پیچید و خیلیها با دستسوار به مهمانِ گستاخی اشاره میکردند که جرئت کرده بود به یک ندیمهٔ ساده چشمطمع داشته باشد.