چپتر 1569: کارتِ ویزیت (بخشِ ۱)
0مارت با پوزخندی از روی رضایت گفت: «باید ببینیم وقتیباشی خودت بچهدار شدی یا وقتی مانوهار بفهمه بچههای خاندانِ ورهنمیدی از همین الان میتونن هولوگرام بسازن، بازم برات شیرینه یا نه.»
دلِ لیث ریختکشته و پرسید: «شماتنِ از کجا میدونید؟»
«بچهها دوست دارن پُز بدن. آران مهارتهاش رو به فری نشون داده، اونم وقتیشدن 'عمو' زوگار رفته پیشِ زینیا، ماجرا رو براش تعریف کرده. واستور هم به من گفت.دیگه ما تمامِ تلاشمون رو میکنیم تا مانوهار بویی نبره، ولی تو باید بیشتر مراقب باشی.»
مارت گفت: «اگه سپاهِ ملکه بفهمه داری استادیِ نورمکانیسمهای رو به اعضای خانوادهت یاد میدی، تلاشِ خانوادهٔ سلطنتیبودن برای قلاده انداختن گردنت بدتر میشه، مخصوصاً الان که مجردی.»
لیث پرسید: «ممنونتلاشمون بابتِ نصیحتتون. تونبره گریفونِ سفید اوضاع چطوره؟»
«ریسا برای به دنیا اومدنِ بچه بیقراره و امنیت هم تو بالاترین سطحِطریقِ ممکنه. نمیخوام نگرانت کنم، ولی چند مورد نفوذ به آکادمی داشتیم. اگه بهتونستن خاطرِ مکانیسمهای دفاعیِ قدرتمندش نبود، آدمایی مثل وانمایر تا الان کشته شده بودن.»
تنِ لیثشده یخ کرد وکرد پرسید: «چی؟ چطور؟»
«چون دروازهمون مُهروموم شده، همهشون از طریقِ جنگل وارد شدن. مهارتِقدرتمندش خیلی زیادی میخواست تا آرایهها شناساییشون نکنن، با این حال تونستنچون از دیدمون مخفی بمونن تا اینکه دیگه خیلی دیر شده بود.»
مارت آهی کشید ومیکنیم گفت: «ما فقط وقتیبیشتر پیداشون میکنیم که مُردن.»
«منظورتون چیه؟»
مارت به تواناییِ عجیبی اشاره میکرد که فقط شش آکادمیِ بزرگ داشتند:جنگل «یونیفرمها رو یادته؟ گریفونِ سفید هر کسی رو که یونیفرم تنش نباشهتونستن نفوذی در نظر میگیره و بهمحضِ اینکه طلسم اجرا کنن، جونشون رو میمکه.»
آنها برای حفظِ هستهٔ نیروی خود نه تنها از یک چشمهٔ مانانبود تغذیه میکردند، بلکه قدرتشان را از دانشآموزان نیز میگرفتند. با هر طلسمی کههمهشون اجرا میشد، آکادمی مقدارِ کمی از انرژیِ آنها را برای تغذیهٔ خودش برمیداشت.
اما نفوذیها را درسته میبلعید؛ بهنبره این ترتیب نمیگذاشت هیچکس بدونِ یونیفرمِ نشاندارملکه خطری برای افرادِ داخلِ آکادمی ایجاد کند.
«به همین خاطر، هیچوقت نتونستیم یکیشون رو بگیریم و بازجویی کنیم. میترسم اینطریقِ فقط آرامشِ قبل از طوفان باشه. فقط مسئلهٔ زمانه که یکی از کساییتونستن که کارتِ بالکور گرفته سوتی بده و اون عوضی دوباره دست به کار بشه.»
پادشاهیِ گریفون، شهرِ بلیوس،مورد چند روز پس ازخاطرِ رفتنِ لیث به کویر.
تقریباً یک هفته از آخرین باری که بازپرس کامیلا یهوال دراگه آپارتمانش بود میگذشت. پس از فهمیدنِ وجودِ سولوس و بههمزدن باخانوادهٔ لیث، بیشترِ وقتِ آزادش را در لوتیا، در خانهٔ زینیا گذرانده بود.
در عوض، اکنون کارش او را از شهرِ نظامی دور نگهمُهروموم میداشت، چرا که کامیلا بهعنوانِ دستیارِ جیرنی مجبور بود هر جاشناساییشون جرمی رخ میداد که به توجهِ او نیاز داشت، همراهیاش کند.
کامیلا بقیهٔ ساعاتِ کاریاش را در خاندانِچون میروک میگذراند و یا اسناد را برای یافتنِمهارتِ سرنخ بررسی میکرد یا به کارهای اداری میرسید.
کلیدها بهراحتی داخلِ قفل لغزیدند، اما چرخاندنشان هرگز تا این حدقدرتمندش سخت نبود. دوریِ جیرنی از خانوادهاش و طلاقِ قریبالوقوعش فقط شباهتِ میانِدروازهمون این دو زن را بیشتر میکرد و زخمهای کامیلا را عمیقتر میساخت.
تا جای ممکن از آپارتمان دوری میکرد، چون هنوز میتوانست بوی حضورِ لیث را در هوانور حس کند. هر صدایی که میشنید در سرش به صدای قدمهای او تبدیل میشد و اغلب قامتِبابتِ او را میدید که از جلوی دری میگذرد، اما بعد میفهمید همهٔ اینها فقط در خیالش است.
هر بار که از در میگذشت، چشمانش پر ازچون اشک میشد؛ محیطِ آشنا جریانِ بیپایانی از خاطراتِ شادخیلی را زنده میکرد که حالا جز درد چیزی برایش نداشت.
آشپزخانه دومین جایی بود که بیشترین وقتشان را با هم در آن گذرانده بودند،شدن چه در حالِ آشپزی و چه در حالِ غذا خوردن. کامیلا تقریباً میتوانست بوی غذاهایدیگه موردعلاقهشان را حس کند و پشتِ لیث را ببیند که داشت برایش صبحانه درست میکرد.
مبل او را یادِ تمامِ عصرهایی میانداخت که کنارِ هم مینشستند و یکدیگر را دروانمایر آغوش میگرفتند، در حالی که لیث برایش فیلم یا نمایشنامهای پخش میکرد. هر بار که روزِخیلی بدی داشت، لیث برایش یک پتوی سنگین، یک خوراکیِ شیرین و یک برنامهٔ آرامبخش آماده میکرد.
اتاقخواب جایی بود که بیشترِ وقتشان را در بلیوس در آن گذرانده بودند،ملکه پس به دلایلِ واضحی ورود به آن ممنوع بود. با این حال پسانداختن از ماهها، تمامِ آن چیزها در قلبش رنگ باخته و کدر شده بودند.
کامیلا هنگامِ عبور از در حس کرد دلش به همدروازهمون پیچید، اما چشمانش خشک و قدمهایش استوار ماند. به گوشهایمیخواست از آشپزخانه رفت، جایی که صندوقچهای کوچک و چوبی قرار داشت.
وقتی با دستانی لرزان درش را باز کرد، کمی روحیهاش راطریقِ باخت. تمامِ هدایایی که در سه سالِ گذشته از لیث گرفتهاین بود و هنوز جرئت نکرده بود از شرشان خلاص شود، نمایان شد.
در کفِ صندوقچه، لباسهای شانسش قرار داشت که از سطلِ زباله درآورده و داخلِمثل کیسهای گذاشته بود. روی آنها، تمامِ چیزهایی که دریافت کرده بود لایههای متعددی راوارد تشکیل میدادند که داستانِ رابطهٔ لیث و کامیلا را به ترتیبِ زمانی روایت میکردند.
اول لباسِ مجلسیاش و جواهراتی که وقتی لیث به مقامِ طلسمشکن ترفیع یافتهملکه بود، به او هدیه داده بود. بعد لباسهای زیر، کیفها و لباسهایی کهانداختن لیث در زمانی که زیرِ بارِ بدهیهای عملِ زینیا بود، برایش خریده بود.
همهچیز دروانمایر نظمِ کامل بود،بودن جز یک چیز.
کاملیا، اولین هدیهای که از او گرفته بود، روی تودهٔهمهشون وسایل قرار داشت و نورِ رو به مرگش را میتاباند،شناساییشون چرا که آخرین بقایای نشانِ کامیلا در حالِ محو شدن بود.
گلِ آتشین که روزگاری شکوفا بود، حالا فقط به مشتی گلبرگ تقلیل یافته بود کهوانمایر بیشترشان تا حدِ غیرقابلتشخیصی پژمرده شده بودند. تماشا کرد که یکی از آنها افتاد ومهارتِ در قالبِ ذراتِ نورِ سرخ ناپدید شد، گویی که اصلاً از اول وجود نداشته است.
گیرهای که قلبِ کامیلا را میفشرد چنان محکم شد که مجبور شدسپاهِ با اشکی سمج که میخواست فرو بریزد مبارزه کند؛ چند ماهِ گذشتهبرای ناپدید شد و حس کرد انگار همین دیروز کاملیا را گرفته است.
به خودم قول داده بودم که به محضِ مردنِچون کاملیا این آشغالا رو بندازم دور، ولی بازم اینجام. خدازیادی میدونه میتونم لحظاتِ آخرشو تماشا کنم یا بازم جا میزنم.
پس از جدایی، کامیلا گلِ اسرارآمیز را در معرضِ دید گذاشته بود تا پژمرده شدن و مرگش را تماشاآرایهها کند، درست مثلِ اعتمادی که در سه سالِ گذشته به لیث داشت. با این حال لحظهای که کاملیا شروعچیه به پژمرده شدن کرد، تمامِ خشمش به خاطراتِ شیرین تبدیل شد و در نهایت دوباره آن را نشان زد.
پس از شکستهای پیاپی، آن را در جعبه گذاشته بود، به این امید که دور بودنِ گل از چشم، آنکرد را از ذهنش هم دور کند. با این حال، پس از اینکه مدتها هر روز نشانِ روی کاملیا را تمدیددیدمون کرده بود، هنوز هم اولِ صبح دنبالش میگشت، تا اینکه واقعیت سیلیِ محکمی به مغزِ خوابآلودش میزد و بیدارش میکرد.
هر بار که تغذیهاش نمیکرد، تقریباً میتوانست صدای گریهٔ گل را بشنود،سپاهِ تقریباً میتوانست التماسهای ناامیدانهاش برای کمک را بشنود... این قلبش را تکهتکه میکرد،قلاده چون آنچه حس میکرد نیازهای یک شیءِ بیجان نبود، بلکه نیازهای خودش بود.