چپتر 2399: فصل 2399
0آنها دفترِ رئیسِ درمانگران را ترک کردند و به بخشِ مراقبتهای ویژهمغذیِ در بیمارستانِ صحرایی رفتند. بیمارانی که وضعشان وخیم بود نمیتوانستند بحث و جدلهمان کنند و درمانشان بهترین راه برای جلبِ پذیرشِ مردم بود، اگر نه احترامشان.
دختری جوان که بیشتر از شانزده سال نداشت و یونیفرمِموادِ گریفونِ سفید را پوشیده بود، گفت: «خدا رو شکر که اینجایید.کار یک ساعت پیش شیفتم تموم شد و داشتم از پا درمیومدم.
«وقتی تصمیم گرفتم اینو بهعنوانِ اولین مأموریتم برای آییننامهٔ کارآموزی انتخاب کنم، پیشِمیکردم خودم چی فکر میکردم؟» روی نزدیکترین جای خالیِ زمین ولو شد و درحالیکهآویزِ به زنی روی برانکارد اشاره میکرد، تونیکهایی را از آویزِ بُعدیاش سر کشید.
دستِ زن بویاولین گند میداد و نوکِانتخاب انگشتانش سیاه شده بود.
تیستا درحالیکه بیمار را تثبیت میکردسولوس و بافتهای قانقاریایی را بهبود میبخشید،مغذیِ پرسید: «آییننامهٔ کارآموزی؟ دانشجوی سالِ پنجمی؟»
دختر درحالیکه نفسنفس میزد و به چند جوان در چادر اشارهمغذیِ میکرد، گفت: «بیشترمون هستیم. این مأموریت نهتنها امتیازاتِ زیادی بهت میده،کرد بلکه میتونی تو طولِ هفته هر چند بار که بخوای برش داری.»
درحالیکه تیستا، نایکا و سولوس بخش را تمیز میکردندکنم و کیسههای موادِ مغذیِ سرمها را عوض میکردند، مغزِ درمانگرِولو جوان رفتهرفته از میانِ مهِ خستگی شروع به کار کرد.
دختر درحالیکه متوجه شد آنها از همان پروتکلهایی استفاده میکنند که از زمانِ شروعِ تخصصِ درمانگرخالیِ در ذهنش فرو کرده بودند، پرسید: «یه لحظه صبر کن. شما از کجا آییننامهٔ کارآموزی رو میشناسیدانگشتانش و چطور میتونید بدونِ استراحت با این سرعت آدما رو درمان کنید؟ شما فارغالتحصیلِ گریفونِ سفید هستید؟»
تیستا و سولوس همصدا جوابنایکا دادند: «آره.» نایکا هم سرکیسههای تکان داد، چون چرا که نه.
دختر دستش را جلو آورد و آنها با او دستموادِ دادند. «چه افتخاری! اسمِ من آریدیا ایرنِ، در خدمتِ شما.شروع شما اینقدر کارتون درسته که شرط میبندم باید معروف باشید.»
سولوس با لحنی نجواگونه گفت تا کسیکارآموزی صدایش را نشنود: «اسمِ من سولوس ورهنِ ونزدیکترین اینا هم دخترعموم تیستا و دوستمون نایکا هستن.»
فریادِ آریدیا چنان گوشخراش بود که اگر تیستا بهموقع با طلسمِ سکوتمیکردم خفهاش نکرده بود، پردهٔ چند گوش را پاره میکرد. «وای خدای من!تونیکهایی بچهها، شوالیهٔ طلایی و الههٔ آتش بینِ ما هستن! میشه بهم امضا بدید؟»
تیستا گفت: «امضا میدیم، اما فقط به شرطی که ساکتکیسههای بمونی. این آدما ما رو دوست ندارن و اگه بفهمن ماشروع کی هستیم، مجبور میشیم اول بیهوششون کنیم و بعد درمانشون کنیم.»
آریدیا سر تکانداری داد: «ببخشید. یادمبخش رفت پشتِ خطوطِ دشمنیم.»
سولوس سر تکان داد: «جنگمأموریتم تموم شده. هیچ دشمنی وجودپیشِ نداره، فقط شهروندانِ پادشاهی اینجا هستن.»
صدای آریدیا پر از تحقیر بود: «هر چی شما بگید. این حرومزادههامیکردم از ملکهٔ دیوانه پیروی میکردن و وقتی ارتشش جادوگرای همرزممون رو قتلعام میکرد،آویزِ هورا میکشیدن. برادرِ من موقعِ تلاش برای محافظت از این آشغالای خائن مُرد.
«شما قهرمانید و شهروندانِ زسکا باید زمینی رو که روش راه میرید ببوسن،سرمها فقط به خاطرِ اینکه میذارید زنده بمونن. اگه من جای شما بودم، اسمم رواستفاده فریاد میزدم و هر کسی رو که جرئت میکرد دستش رو ببره بالا، میکشتم.
«اگه به امتیازاتِ اضافی نیاز نداشتم و امتحانِ نهاییم نزدیک نبود،مغذیِ عمراً پامو اینجا میذاشتم. بیشترِ دانشجوهای سالِ چهارممون ترجیح میدن ردهبندیِکرد پایینتری داشته باشن تا اینکه استعدادشون رو حرومِ یه مشت قاتل کنن.»
او سینه صاف کرد و میخواست روی زمین تف کند که به اینمیکردم فکر افتاد اگر واستور بفهمد یکی از درمانگرانش بخشی را کثیف کرده، چهآویزِ بلایی سرش میآورد. با انزجار آبِ دهانش را قورت داد، اما دیگر چیزی نگفت.
آن سه زن ساعتها کار کردند و به بیمارانِ بدحال رسیدگی کردند. فقط آنقدرنزدیکترین استراحت میکردند که تونیکی بنوشند و ماهیتشان را بهعنوان بیدارشده لو ندهند. آنها دانشآموزانی ازبوی هر شش آکادمیِ بزرگ را دیدند و همهٔ آنها از بودن در آنجا متنفر بودند.
مردمِ زسکا و جادوگرانِ جواننایکا هیچ تلاشی نمیکردند تا پنهانکیسههای کنند چقدر از هم متنفرند.
شهروندان درمانگرانِ جوان را مهاجم میدانستند، در حالی کهکیسههای دانشآموزان بیمارانشان را حیواناتِ هاری میدیدند که بهتر بود پیشخستگی از آنکه دوباره دستِ صاحبشان را گاز بگیرند، خلاصشان میکردند.
تیستا در میانِ نفسنفس زدنهایش گفت: «صلحکارآموزی کجا بود. جنگ هنوز اینجا ادامه داره.روی راستی سولوس، مطمئنی میتونی همینجوری ادامه بدی؟»
«آره، نگران نباش. نبودنِ آرایهها یعنی چشمهٔ مانایکنم زیرمون کاملاً در دسترسه. با نیرویی که بهم میدهزمین و فنِ تنفسم، هنوز میتونم یه مدت کار کنم.»
نایکا هرچه زمانِ بیشتری در بیمارستانِ صحرایی میگذراندند، متوجهِ چیزهایکیسههای عجیبتری میشد: «من اینطور حس میکنم یا اینجا یه مشکلی هست؟شروع چطور ممکنه همهٔ اینجا شکمشون سیر باشه و لباسهای خوب بپوشن؟
«منظورم اینه که اگه وضعیتِ شهر وتمیز تعدادِ بیماران نبود، اصلاً باور نمیکردم تامغزِ همین چند روز پیش اینجا جنگ بوده.»
سولوس آهی عمیق کشید. اومأموریتم شهروندِ پادشاهی بود و شرمِپیشِ آن، شرمِ خودش محسوب میشد.
«اشتباه نمیکنی نایکا. راستش—»
دعوایی بینِ یک دانشآموزِ گریفونِنایکا صاعقه و یک زن درگرفتکیسههای و حرفِ سولوس را قطع کرد.
زن که مشخص بود اشرافزاده است و از روی انرژیاش پیدا بود بیمارعوض نیست، گفت: «یعنی چی که باید منتظرِ نوبتمون بمونیم؟ ما ساعتهاست اینجاییم! دراستفاده حالی که شما الفبچهها دارید وقت تلف میکنید، پسرِ من داره درد میکشه!»
دستش که پر از انگشترهای گرانبها بود، بهانتخاب پسرِ خردسالی اشاره کرد که در آغوشِ دایهاشجای بود و بهخاطرِ سروصدا شروع به گریه کرد.
پسر که نگاهی به همان اندازه خشمگین داشت اما قدکوتاهترخودم و بسیار خستهتر بود، گفت: «خانم، پسرِ شما معاینه شدهزنی و فقط یه تبِ خفیف داره. ما بیمارانِ دیگهای داریم که—»
زن حرفش را قطع کرد و در حالی که چینهای لباسِ روزِ شیکش همراهعوض با بازوانش تکان میخورد، گفت: «برای شما دوشس جینهانم! برام مهم نیست بهاصطلاح بیمارانِمیکنند شما تو چه وضعی هستن، من میخوام پسرم درمان بشه تا بتونیم بریم خونه.
«خدایان، شما انگلهای شرقی واقعاً بیشرمید. اگه شما بهجای اینکه غذای خودتونسرمها رو بکارید، غذای ما رو نمیدزدیدید، این جنگ اصلاً از همون اول شروعپروتکلهایی نمیشد! لعنت بهش، ثرود بهترین اتفاقی بود که تا حالا برای نسترار افتاده.
«اون جلوی شما دزدها رو گرفت، شهرهای ما رو پاکسازی کرد و وقتی هر کدوم از ما حتیزمین یه خراشِ کوچیک برمیداشت، فوراً مراقبتِ مناسبی دریافت میکردیم. سلطنتیها نهتنها شهرِ ما رو ویران کردن و منابعمون روتیستا دزدیدن، بلکه حتی اینقدر پررو هستن که یه مشت جوجهجادوگر رو فرستادن تا گندی رو که زدن جمع کنن!»
مردمی که در صف گیر کرده بودندانتخاب و کسانی که در تختِ بیماری آنقدر قدرتجای داشتند که اعتراض کنند، به اعتراضِ او پیوستند.
کشاورزی با پای زخمی گفت: «منسولوس ساعتهاست که دارم اینجا خونریزی میکنم!مغذیِ فراموششدگانِ ثرود تو یه چشمبههمزدن درمانم میکردن!»
مردِ دیگری فریاد زد: «حداقل تو خودت به خودت آسیب زدی!مغذیِ اون گاردهای لعنتی دستم رو شکستن و این بهاصطلاح درمانگرها حتیکرد نمیتونن درستش کنن. این دومین باره که این هفته مجبورم بیام اینجا!»
دوشس جینهان با انگشت به سینهٔ جادوگرِ جوان سیخونک زد و در حالیمیکردم که چشمانش را تنگ کرده بود، گفت: «حرفاشون رو شنیدی، پسر. حرف زدنآویزِ رو تموم کن و دست به کار شو، وگرنه به خدایان قسم میخورم که—»
«کافیه!» آذرخشی از دستِ دانشآموز فورانکارآموزی کرد و زنِ اشرافزاده را در حالیروی که تشنج کرده بود، روی زمین انداخت.