چپتر 2158: فصل 2158
0سولوس پرسید: «هر تصمیمی که بگیره یه تصمیمِ عجولانهست که هیچ فایدهایحالی نداره. بهجای اینکه سعی کنی پیشبینی کنی ممکنه چیکار کنه، سعی کن خودتفرق رو جای اون بذاری. اگه جاتون برعکس بود چه حسی بهت دست میداد؟»
لیث جواب داد: «زهرهترک میشدم، نگرانِ بچه میشدم، ولی بیشتر از همه،اینجا حس میکردم بهم خیانت شده. یه جورایی، ایدهٔ اینکه دنیاهای مسکونیِ دیگهای اونکرده بیرون هست، در مقایسه با فهمیدنِ قضیهٔ تناسخهای من، بیاهمیت به نظر میرسه.
«فضاییهای دیگه هزاران سالِ نوری با اینجا فاصله دارن، در حالی که من دقیقاً همینجام.ساعتِ علاوه بر این، کامی تازه فهمیده با کسی ازدواج کرده که با اونی که میشناخته فرقنخوردیم داره. من همین الان به اعتمادش خیانت کردم و با یه حرکت دنیاش رو زیرورو کردم.
«اگه جای اون بودم،زمان همزمان دچارِ فروپاشیِ عصبیرودههای و بحرانِ وجودی میشدم.»
صدای قاروقورِ شکمِ سولوس حرفش را برید: «دقیقاًنوری منظورم همینه. هیچ حرفی نمیتونی بزنی که اوضاعاین رو بدتر نکنه. فقط بهش زمان بده تا—»
اگر رودههای خودش هم همان موقع با قاروقوردیگه جواب نمیدادند، عصبانیتِ لیث واقعیتر به نظر میرسید:دقیقاً «چطور میتونی تو همچین موقعیتی به غذا فکر کنی؟»
سولوس بعد از نگاه کردن به ساعتِ جیبیاش گفت:موقعیتی «داری باهام شوخی میکنی؟ ساعتهاست که اینجاییم. نهتنها کلی اتفاقباهام رو از سر گذروندیم، بلکه ناهار و شام هم نخوردیم.»
لیث که تازه فهمیده بودبده چقدر دیر شده، با صدایی پرموقع از وحشت پرسید: «چقدر بیهوش بودم؟»
«کمی بیشترنظر از نیمفضاییهای ساعت. چطور؟»
پرسید: «چون معنیش اینه که از وقتیفضاییهای کامی رفته بیشتر از نصفِ روز گذشته وحالی هنوز برنگشته. به نظرت نشونهٔ خوبیه یا بد؟»
این یکی از آن لحظاتِ نادری بود که سولوس پیوندشان رافکر لعنت میکرد. خیلی دوست داشت به لیث بگوید که این نشانهٔ خوبیاینجاییم است و همهچیز درست میشود، اما خودش هم این را باور نداشت.
از این فاصلهٔ نزدیک و باتا— عوارضِ جانبیِ همجوشیشان، لیث فوراً دروغِ مصلحتیاشنمیدادند را میفهمید و حالش حتی بدتر میشد.
جواب داد: «فقط زمانفضاییهای مشخص میکنه. اشکالی ندارهنوری به هیئتِ مسخشدهت دگردیسی کنی؟»
لیث باقضیهٔ گیجی ابروبیاهمیت بالا انداخت: «چرا؟»
«چون یه چیزی هست که باید بهتمیتونی بگم و میخوام مطمئن شم اون مردِکردن کجوکولهای که تو سرت زندگی میکنه هم میشنودش.»
لیث سر تکان داد و بدنش را به تختهسنگی سیاه از تاریکی و آشوبعصبانیتِ تبدیل کرد. این بار هیچ صدایی در سرش نبود، اما هنوز هم میتوانست حضورِ خودِداری قدیمیاش را حس کند. خودِ قدیمیاش بعد از بیانِ منظورش، دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
با این حال، تضادِ میانِ تمایلِ لیث براینوری ورود به گریفونِ طلایی و بیمیلیِ خلأ برایاین به خطر انداختنِ آیندهٔ سولوس همچنان پابرجا بود.
دیری نپایید که آشوب هیئتش را بیثبات کرد و باعث شد زرهِ خلأگردفاصله روی پوستش صدای جیزجیز بدهد و لیث را مجبور کرد آن را دربیاورد.اونی با این حال، انگشترِ سنگی که نمادِ پیوندش با سولوس بود، هیچ آسیبی ندید.
سولوس صورتِ او را میانِ دستانش گرفت و دوباره درخششِ طلاییِ پوستش را فعالکردن کرد: «میخوام ازت بهخاطرِ تمامِ کارایی که از روزِ برداشتنِ هیئتِ سنگیِ من تابلکه حالا انجام دادی و بهخاطرِ تمامِ چیزای فوقالعادهای که امروز بهم گفتی تشکر کنم.
«میفهمم که نگرانمی، ولی این زندگیِ منه. اگه واقعاًخودش برام اهمیت قائلی، باید بذاری تصمیماتِ مهم رو خودممیتونی بگیرم، بدونِ اینکه خودت بهتنهایی تصمیم بگیری چی برام بهتره.
«رفتن به گریفونِ طلایی با تو انتخابِ منه. از خطراتی کهدارن به جون میخرم آگاهم، ولی همونطور که همیشه میگی، هیچچیزِ ارزشمندی آسوناونی به دست نمیاد. من باهات میام چون میخوام این جنگ تموم بشه.»
«میخوام بقیهٔ عمرم رو با تو زندگی کنم، مراقبِ خانوادهمون باشم واینجا با هم هر چیزی رو که موگار تو خودش داره کشف کنیم.ازدواج باهات میام، چون اگه اتفاقی برات بیفته، دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم.
«و قبل از اینکه جرئت کنی بگی همیشه میتونی وانمود کنی که کنترلی رویکردن خودت نداری، به عواقبش فکر کن. اگه مأموریت شکست بخوره، جنگ ادامه پیدا میکنه وناهار مهمتر از اون، مجبور میشیم از یه میدانِ نبرد به یه میدانِ نبردِ دیگه بریم.
«من نمیخوام اینجوری زندگی کنم. نمیخوام عمرم رو دور از آدمایی که دوستشون دارمعصبانیتِ بگذرونم و همیشه از این بترسم که نکنه با یه طلسمِ سرگردان از دستتگفت بدم. من این کار رو برای خودم میکنم، تا اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم.
«با این حال بدونِ کمکِ تو نمیتونم با ثرود بجنگم. لیث ورهن، دِرِک مککوی،همینجام تیامات، یا هر اسمِ دیگهای که روی خودت میذاری، میشه لطفاً دوباره مسخشدهٔ من باشی؟»اعتمادش پیشتر در کولگا هم برای مبارزه با پادشاهِ شهرِ گمشده از او کمک خواسته بود.
لیث گفت: «همیشه.»
سیاهیِ لیث و درخششِ سولوسواقعیتر فوران کرد و آن دوموقعیتی به سمتِ یکدیگر کشیده شدند.
سولوس بافهمیدنِ وحشت گفت:تناسخهای «خدایان، دوباره نه!»
سالها تلاش کرده بودند راهی پیدا کنند تا به ارادهٔ خوداگر همجوشی کنند و اگر عوارضِ جانبیِ غیرقابلپیشبینیِ کنونیاش نبود، دو بار رسیدنهمچین به این موفقیت در یک روز گامِ روبهجلوی بزرگی به حساب میآمد.
ترسِ سولوس پیش از آنکه بتوانند کاملاً ادغامموقعیتی شوند، همگامسازی را مختل کرد. کار به آغوشیگفت تنگاتنگ کشید و صورتهایشان محکم به هم چسبید.
سولوس گفت:قاروقور «من یکم فضایواقعیتر شخصی نیاز دارم.»
سپس به اتاقش وارپ کرد. صورتشچطور تا بناگوش سرخ شده بود وبعد ذهنش در آشوبِ کامل قرار داشت.
عالی شد.
فکرِ لیثبزنی لبریز ازبدتر طعنه بود.
حالا نهتنها حسِمیرسه یه عوضی رو دارم،سالِ بلکه تنها هم هستم.
مدتی صبر کرد. روشن بود که سولوس به این زودیهاسالِ برنمیگردد. مشکل اینجا بود که گذرِ زمان فقط گرسنگیاش راکامی بیشتر میکرد و هیئتِ مسخشدهاش هم اوضاع را بدتر میکرد.
خبرِ خوب اینه که الان تقریباً روی این هیئت همغذا کنترل دارم. خبرِ بد اینه که حتی با یه بدنِ ساختهشدهمیکنی از انرژی هم هنوز باید غذا بخورم. بذار ببینم راهِ آشپزخونه...
وقتی موقعیتِ کامیلا را چکبیاهمیت کرد و او را دقیقاً بیرونِسالِ اتاقش یافت، رشتهٔ افکارش پاره شد.
کامیلا بدونِ اینکه منتظرِ جوابی بماند، از در وارد شدتا— و صندلیای را که با خود آورده بود، نزدیکِ تختیمیرسید که لیث رویش نشسته بود گذاشت و گفت: «باید حرف بزنیم.»
دهنم سرویسه. صندلی یعنیمیرسید میخواد بینمون فاصله بندازهموقعیتی و قراره مکالمهمون طولانی بشه.
لیث آبِ دهانش رابیاهمیت قورت داد، هرچند آندیگه هیئت اصلاً بزاقی نداشت.
به چهرهاش خیره ماند و سعی کرد بفهمد قرار است چه اتفاقی بیفتد.نگاه موهای کامیلا آشفته بود و چشمانش از گریه کاسهٔ خون شده بود. چهرهاش ازگذروندیم استرس خسته و منقبض به نظر میرسید و خواندنِ حالتِ صورتش را غیرممکن میکرد.
«خوشحالم میبینم هنوز تو هیئتِ مسخشدهت هستی،اگر چون نمیدونم اگه به صورتِ لیث نگاه میکردم،واقعیتر قدرتِ گفتنِ این حرفا رو داشتم یا نه.»
حرفهایش باعث شد لیث دوباره آبِ دهانش را قورت دهد واگر به خودش لعنت بفرستد که چرا همان لحظه که سولوس اتاقمیتونی را ترک کرده بود، با دگردیسی به هیئتِ انسانی برنگشته بود.
«خیلی طول کشید تا کلماتِ درست رو پیدا کنم. هر بار که فکر میکردمساعتِ جوابم رو پیدا کردم، بهخاطرِ بچه یا باید غذا میخوردم یا میرفتم دستشویی. این موضوعشام عزمم رو در هم میشکست و به یادم میآورد که چقدر چیزای زیادی در خطره.»
کامیلا ناخودآگاه دستش را روینظر شکمش گذاشت و فینفین کردسالِ تا جلوی ریختنِ اشکش را بگیرد.