چپتر 2509: ?
0برای لحظهای، دو نیرو با هم برخورد کردند،کدامشان شهر را از هم شکافتند و با این حالطبیعی هر دو طرف را به یک اندازه نابینا گذاشتند.
سپس، نبرد آغاز شد.
اندازهٔ گابلینها تغییری نکرده بود، اما پوستشان از زردِلبریز روشن به طلایی درآمده بود و حتی پس ازرگهٔ ناپدید شدنِ ستونهای نور، همچنان با نورِ خودشان میدرخشیدند.
سفیدیِ موهایشان نقرهای شده بود و چشمانشان کاملاً سیاه بود.گرفتنِ آنها نه تنها میراثِ الفیشان را پس گرفته بودند، بلکهسوی از قدرتِ عناصری که آزادانه درونِ بدنشان ترکیب میشد، لبریز بودند.
همهٔ وارگها به هاتی تکاملتکامل یافتند. خزشان نقرهای شد و هرعنصری کدامشان دستکم سه رگهٔ عنصری داشتند.
برخلافِ لیث که تازه بهطورِ طبیعی تکامل یافته بود، بدنهایشان بهسرعت ازبافتنِ تغییرِ شکل از یک حالت به حالتِ دیگر دست کشید و در قالبِتیاماتِ پیکرههای غولآسایی از خز و عضله با دستکم ۲٫۵ متر قد پایدار شد.
در نهایت، بازوهای تراوگنها هر کدام به رنگِ عنصرِ متفاوتی درآمد که نشان میداد بر محدودیتِکدامشان دو عنصرِ خود غلبه کردهاند. همزمان، قرابتشان با نور و تاریکی تا جایی افزایش یافت که سلاحهایدیگر پلاسماییشان تقریباً به نورِ سخت تبدیل شد و طلسمهای تاریکیشان اکنون جرقهای از آشوب در خود داشت.
با این حال، هیولاهای بیدارشده بهجای بافتنِ طلسم یا گرفتنِ آرایشِآرایشِ نبرد، بیمحابا به جلو یورش بردند و خود را به سمتِمبهوت دیوها پرتاب کردند تا مسیری به سوی تیاماتِ همچنان مبهوت باز کنند.
«مراقب باش!» سولوس به لیث هشدار داد. «هستهها و نیروهای زندگیشون با چشمهٔ مانالیث پایدار نگه داشته شدن، ولی هر دو هنوز اونقدر آسیبدیدهن که نمیتونن قدرتِ بیداری روپیکرههای مهار کنن. میتونم ببینم که دارن زیرِ فشاری که هستههای خودشون تولید میکنن فرو میریزن.»
«فقط چند ثانیه طول میکشهاکنون تا—» پیوندِ ذهنی هرچقدر هم سریعبهجای بود، طبیعت از آن سریعتر بود.
هیولاهای تکاملیافته مانندِ هر کسی که در رسیدن به بیداری شکست میخورد منفجر شدند وخزشان فورانهای شدیدی از روده، استخوان و مانا پدید آوردند. موجِ انفجارِ ناشی از مرگِ اولین گابلینحالت به اطرافیانش برخورد کرد و واکنشِ زنجیرهایِ به راه انداخت که نسرا را به لرزه درآورد.
اریون از آسمان به این صحنهبیدارشده خیره ماند؛ جایی که بهمحضِ شروعِبیمحابا فرایندهای بیداری به آنجا فرار کرده بود.
از ترولها متنفر بود، چون از نوادگانِ اودیِ ملعون بودند؛ کسانی که موگار پیشتر آنهاتازه را قضاوت کرده و ناقص یافته بود. از گابلینها بیزار بود و آنها را حرامزادههای کوچکعضله و حریصی میدانست که اجازه داده بودند عقدهٔ حقارتشان نسبت به الفها هویتشان را تعریف کند.
تنها گونهای که فومور با آنها احساسِ خویشاوندی میکرد، وارگها بودند.بهجای آنها جانورانِ جادویی بودند که درست مانندِ بالورها فقط سعی کرده بودندمسیری از زنجیرهای سرنوشتی ناعادلانه فرار کنند و اشتباهِ موگار را جبران کنند.
با این حال، آن روز برایبدنشان همهٔ آنها طوری سوگواری کرد کههاتی گویی از گوشت و خونِ خودش بودند.
کارتون رو کردید، برادرای من. ورهن رو کشتید وطلسم کلونیمون رو نجات دادید. این موجودِ کافر دیگه موگار رومسیری لکهدار نمیکنه و شاید حالا پدرمون گلموس بالاخره پیشمون برگرده.
اریون در حالیوارگها که به صحنهٔ ویرانیخزشان نگاه میکرد، چنین اندیشید.
یک بلوکِ کاملِ شهر با خاک یکسان شده بود و تنها بخشِ قابلمشاهده از تیامات، بازویی بود کهیورش از زیرِ تلی از آوارِ یک ساختمانِ فروریخته بیرون زده بود. با سقوطِ اربابشان، اهریمنانِ تاریکی ناپدید شدهزندگیشون بودند، در حالی که گولمها مانندِ اسباببازیهای غولپیکری که واژگون شده باشند، در گوشهای خشک و بیحرکت افتاده بودند.
فومور یک ثانیه درنگ کرد؛ دلش میخواست حالا که شهروندانِ نسرا قهرمانشان راتکامل از دست داده بودند، به زمین برود و آنها را قتلعام کند. بایافته این حال، سنگینیِ آویزِ بُعدی در دستش، او را از خشمِ برحقش بیرون کشید.
آن آویز از چند گرم نقره ساخته شدهبافتنِ بود، اما با لیترها خون و تُنها گوشتسمتِ از هر دو سوی نبرد سنگین شده بود.
اریون برای آرام کردنِ خودش آهِ عمیقی کشید و فکر کرد:عنصری «یک جان در برابرِ یک جان. منصفانهست. تازه، الان تنهام و اگهحالت نیروهای کمکیِ انسانها غافلگیرم کنن میمیرم. خدانگهدار، نسرا. برای بارِ سوم برنمیگردیم.»
چرخید و با سرعتی سرسامآور پرواز کرد. با دور شدن از چشمهٔ مانا، دوبارهگرفتنِ به یک بالورِ سقوطنکرده تبدیل شد و سپس، بهمحضِ اینکه جریانِ انرژیِ جهان کاملاًکنند متوقف شد، به پیکری سهچشم و شیطانی درآمد که عضلاتِ بدنش بیرون زده بود.
اریون تمامِ مدت اشک میریخت، اما نه فقط برای جانهایی که کلونی ازتکامل دست داده بود. مأموریت تا حدی شکست خورده بود، با این حال کمتریافته شدنِ دهانهایی که باید سیر میشدند، آن را به موفقیتی بزرگ تبدیل کرده بود.
حتی اگر واحدهای دیگر هم با مقاومتی مشابه روبهرو میشدند، مردمی که درجلو پناهگاه چشمانتظارِ جنگجویان بودند، آنقدر ذخیرهٔ غذایی داشتند که بتوانند سکونتگاهِ دیگری بسازندباش و پیش از نیاز به شکار برای آذوقهٔ بیشتر، چند ماهی دوام بیاورند.
«دیگه تموم شد. میتونی بلند شی.» در حالی که اریون اوعنصری را با خود میبرد، سولوس ناچار بود پالسِ کوچکی از جادویشکل روح را متمرکز کند تا صدایش از چنین فاصلهای شنیده شود.
لیث پیش از بلند شدن، یکی از شیاطینش را واداشت تا اطراف را بپاید و مطمئنبیمحابا شود که اوضاع واقعاً امن است. سدِ روحیِ زرهش در کنارِ شیاطینی که سپرِ بلایش شدههشدار بودند، آسیبِ ناشی از آن حریقِ بزرگ را جذب کرده و او را بیگزند نگه داشته بودند.
لیث آویزِ ارتباطیاش را از بُعدِ جیبی خودمیشد بیرون آورد و به فالوئل خبر داد کهکدامشان گامِ نخستِ نقشه با موفقیت انجام شده است.
«سولوس نفوذ کرده و جهتِ کلیِ حرکتشون رو میدونم. ردگیریشون آسونه،آرایشِ ولی ترجیح میدم صبر کنم تا به مقصدشون برسن. اگه هیولاهامبهوت برای پوششِ عقبنشینیشون نگهبان گذاشته باشن، نباید ریسکِ لو رفتن رو بپذیریم.»
هیدرا پاسخ داد: «فکرِ عالیایه. کارِ ماخزشان هم تقریباً تموم شده و بهمحضِ اینکهلیث مقاماتِ محلی وضعیتِ سفید اعلام کنن، میایم پیشت.»
او، آجاتار وطلسمهای دیگران نیز به فراخوانِآشوب پادشاهی پاسخ داده بودند.
ارتش توانِ مقاومت در برابرِ هوردهای هیولا را نداشت، زیراهمهٔ بیشترِ نیروها در منطقهٔ خائنان نگه داشته شده بودند تا پیشبرخلافِ از برداشتِ محصول، آرامش را حفظ کنند و مراقبِ مزارع باشند.
بهزودی پاییز از راه میرسید و گندمهای رسیده برداشت میشدند و بهبیمحابا قحطیِ دوساله و جیرهبندیِ غذا پایان میدادند. با وجودِ آنهمه غذای خوب ومراقب سرمای سختِ زمستان، سلطنتیها امیدوار بودند که جنگِ گریفونها برای همیشه پایان یابد.
دو نیمهٔ پادشاهی دیگر دلیلی برای دشمنی نداشتند ودستکم به مردمِ قلمروهای پیشینِ ملکه دیوانه یادآوری میشد کهیافته چقدر به همان کسانی که مهاجم مینامیدندشان، نیاز دارند.
«عجلهای نیست. هنوز اینجا چند تا کار دارم.»داشت هرچه اریون دورتر و دورتر میشد، نورِ سولوس درجلو ذهنش کمسو میشد، اما خاطراتش با قدرت زبانه میکشید.
همجوشی تمامِ لحظاتی از زندگیشان را کهترکیب دور از هم گذرانده بودند، چه خوبیافتند و چه بد، به اشتراک گذاشته بود.
لیث تقریباً میتوانست بیتفاوتیِ نفورس به اشکها و زخمهای تیستا پس از حملهٔ قبلی را ببیند.سمتِ خواهرش جانِ خود را برای آنها به خطر انداخته بود و چیزی نمانده بود زنده زندهزندگیشون خورده شود، با این حال تنها چیزی که برای سروان اهمیت داشت، دک کردنِ او بود.
لیث تقریباً میتوانست بوی ترسِ سربازان و جادوگرانی را حس کند که گمان میکردند میتوانند سولوس، نایکا و تیستابدنهایشان را مهار کنند. او کلماتِ بیرحمانه را به یاد آورد؛ اینکه نفورس چطور سعی کرده بود تقصیر را گردنِ سولوسرنگِ بیندازد و چطور با لحنی تحقیرآمیز، او را بدونِ القابی که با زحمت به دست آورده بود، خطاب کرده بود.