چپتر 1460: جشنِ سلطنتی (بخشِ ۴)
0لیث تعظیمِ کوتاهی کرد و گفت: «رئیس، واقعاًعینِ متأسفم. سالِ دیوانهواری برام بود. اونقدر اتفاقاتِ مختلفخندید افتاد که بهزور میتونستم روی زندهموندنم تمرکز کنم.»
مارت میخواست جوابِ تندوتیزی به او بدهد که ریسا دستش را فشرد و بخشیاتاق از حواسِ عرفانیِ درایادیاش را با او به اشتراک گذاشت. ناگهان رئیسِ آکادمیِ گریفونِیافتنِ سفید توانست اندوهی را که لیث پشتِ چهرهٔ بیحالتش پنهان کرده بود، حس کند.
هیچ کششی بینِ او و همراهش نبود، فقط دوستینگهداشتنِ بود. علاوه بر آن، مارت حس میکرد که وجودِمتحدانِ لیث باشکوهتر و در عینِ حال جداافتادهتر شده است.
آنجا بود،واستور اما انگارتمامِ آنجا نبود.
مارت خندید و گفت: «نگران نباش،وجودِ بچه. تا وقتی کمکم کنی مانوهاراست رو از بچهام دور نگه دارم، میبخشمت.»
پروفسورِ دیوانه چنان روی شکمِ ریسا زد که گوییبرای شانهٔ یک دوست است و گفت: «به حرفش گوشحالی نده، جونیور. من و تو یه تیمِ عالی میشیم.»
ریسا با خشم گفت: «یه بارِ دیگه اینوواستور بگو تا بکشمت. مردم کمکم دارن فکر میکننسالن به شوهرم خیانت کردم و بچهٔ تو رو حاملهام!»
«مزخرفه. جونیور مالِ من نیست. فقط براینیاز این اسمش رو این میذاریم که وقتیبررسی هر دومون تو یه اتاق هستیم، قاطی نکنیم.»
در حالی که واستور برای نگهداشتنِ مارت به تمامِحال قدرتِ قابلتوجهش نیاز داشت، لیث با فالوئل دور شدنباش تا سالن را برای یافتنِ متحدانِ احتمالی بررسی کند.
حالا که میریم مرده بود،حاملهام باید مطمئن میشد رابطهاش بااین انجمنِ جادوگران و ارتش تغییری نمیکند.
کسی شانهٔ لیث را گرفتقاطی و او را مجبور کردتمامِ برگردد: «اوه، خدایان! سفید، واقعاً خودتی؟»
مردِ روبهرویش ۲۲ساله بود، با حدودِ ۱٫۷۳ متر قد، موهای بلوند و چشمانِ سبزِبررسی تیره. هیکلش بیشتر به یک سرباز میخورد تا یک اشرافزاده و یونیفرمی دقیقاً شبیهِ لیثمجبور اما به رنگِ سبزِ تیره به تن داشت که نشان میداد یک جادوگرِ بزرگ است.
زنِ موقرمزِ خیرهکنندهای همراهش بود که درباشکوهتر مقایسه با او، فالوئل رنگپریده به نظر میرسیدانگار و با چشمانی عاشقانه به او نگاه میکرد.
لیث پرسید: «ببخشید؟»
«منم، سرخ! باورماتاق نمیشه دوباره اینطورینکنیم همدیگه رو میبینیم.»
«کی؟» لیث به مغزش فشار آورد،قابلتوجهش اما تنها تصویری که کلمهٔ سرخمتحدانِ در ذهنش تداعی میکرد، تصویرِ شراب بود.
سولوس گفت: «محضِ رضای مادرم! این همون دانشآموزِ گریفونِ آتشه کهشده تو مأموریتِ علیهِ گادورفِ وایورن شرکت داشت.» بعد وقتی دید لیثکنی هنوز اصلاً نمیداند دارد دربارهٔ چه کسی حرف میزند، اضافه کرد:
«همون پسری که اهمیتِ طلسمهای تشخیصِ آرایهمالِ رو بهمون یاد داد.» او همچنین برایاتاق محکمکاری، فلشبکی در ذهنِ لیث پخش کرد.
سرخ آهی کشید و گفت: «خدایان، تو اونقدر الهامبخشِ من بودیقدرتِ که خودم رو کشتم تا به پای دستاوردهات برسم، در حالیمیریم که من اونقدر به چشمت بیاهمیت بودم که حتی منو یادت نمیاد.»
«سرخ، البته. تو زینِ دومِ تیمِ سروان یرنا بودی. باید همچنان سرخ صدات کنمبررسی یا اسمِ واقعی هم داری؟» لیث سعی کرد این حرف را شبیهِ یک شوخیگرفت بیان کند، اما ندانستنِ نامِ یک جادوگرِ بزرگ در واقع کارِ کاملاً بیادبانهای بود.
سرخ تعظیمِ کوتاهی کرد ومیکرد گفت: «جادوگرِ بزرگ لیندن گورت، درشده خدمتِ شما. اینم فرنا گورت، همسرمه.»
زن تعظیمِ زنانهای کردبچهٔ و لیث هم بانیست تعظیم پاسخش را داد.
لیث جواب داد: «جادوگرِ اعظم و طلسمشکنحالی لیث ورهن، در خدمتِ شما و خانوادهتون. ایشونفالوئل هم فالوئل متینا ریستا نیکسدرا، همراهِ من هستن.»
پس از احوالپرسی، لیندن با تعریف کردنِ دستاوردهای متعددش کهسالن باعث شده بود در سنِ کم به مقامِ جادوگرِ بزرگمیشد برسد، حوصلهٔ لیث را تا سر حدِ مرگ سر برد.
سرخ گفت: «دیدنِ مبارزهات با اون وایورن چشمم رو باز کرد.شده تا اون روز، همیشه فکر میکردم جای یه جادوگر تو خطِکنی عقبه و باید از یه جای امن از بقیه پشتیبانی کنه.»
فرنا چشمغره رفت. گویی حس میکرد گوشهایش دارند خونریزی میکنند. گفت: «خدایان،میذاریم خواهش میکنم، هر بار که یه آدمِ جدید میبینی این داستان رو تعریفداشت میکنی. میشه لطفاً بیخیالِ سخنرانی بشی تا ما هم بتونیم یکم خوش بگذرونیم؟»
لیندن نگاهی سرزنشآمیز به خاطرِ حرفهای همسرش و نگاهی دیگر به خاطرِقابلتوجهش پریدن وسطِ حرفش به او انداخت و گفت: «ولی بعد از اینکه دیدممطمئن یه نفرِ جوانتر از خودم چطور بیباکانه با یه جانورِ امپراطورِ بالغ میجنگه—»
فرنا برای پایان دادن به این شکنجه، تاریخچهٔ زندگیِ شوهرش را خلاصه کرد: «بهمحضِ اینکه آکادمی رومرده تموم کرد واردِ ارتش شد، تخصصِ جادوگرِ نبرد رو یاد گرفت، و با جنگیدن راهش رو تامردِ مقامِ فعلیاش تو انجمن باز کرد تا بتونه به پای قهرمانش، لیث ورهنِ بزرگ برسه. یعنی شما.»
رِد به نامش وفادار ماند و چهرهاش به بنفشِ روشنی تغییرِ رنگ داد واما گفت: «بله. با این حال شما همیشه چند قدم از من جلوتر بودید. بهمیبخشمت خودتون نگاه کنید. قبل از اینکه حتی بیستساله بشید، جادوگرِ اعظم و طلسمشکن شدید.»
تحسینِ صادقانهای که لیندن باحاملهام آن به او نگاه میکرد، باعثاسمش شد لیث حسِ گندی پیدا کند.
روی زندگیِ اینهمه آدم تأثیر گذاشتم ولیحالی بهزور یادم میاد برای صبحانه چی خوردم.داشت یعنی ذهنم داره شبیهِ ذهنِ یه لیچ میشه؟
سولوس با پوزخندنگهداشتنِ پرسید: «بستگی داره.قابلتوجهش اسمِ زنِ رِد چیه؟»
«فینا.»
سولوس از خندهکردم رودهبر شد: «چهل درصدمالِ لیچ بودنت تأیید شد.»
حرفهای لیندن لیث را از چاله به چاه انداختنگهداشتنِ و باعث شد همسرش سقلمهٔ محکمی به او بزند:متحدانِ «از جداییتون با سروان یهوال متأسفم. مشتاقانه منتظرِ دیدنش بودم.»
«منظورم اینه که بانو نیکسدرا زنِقابلتوجهش فوقالعادهای به نظر میرسن. شما دومتحدانِ تا زوجِ بینظیری هستید و بچههاتون—»
فرنا دهانِ لیندن را با دستش پوشاند و گفت: «من از طرفِ ایشونآنجا عذرخواهی میکنم. شوهرم نیتش خیره، اما هیجانِ دیدنِ شما بهش غلبه کرده. حواسم هستدارم که قبل از اینکه چیزهایی بگه که تا آخرِ عمر پشیمون بشه، آروم بگیره.»
رِد با خشم به او نگاهمزخرفه کرد تا اینکه مغزش به دهانشمیذاریم رسید و رنگپریده و بیجان شد.
برای فالوئل سخت بود که به قیمتِ آبروی لیث نخندد و لیندنقابلتوجهش را بیشتر خجالتزده نکند. گفت: «حرفش منطقیه. بچههامون خیلی خوشگل میشن. میتونید موجوداتیمطمئن رو با چهار بال مثلِ تیامات و هفت سر مثلِ هیدرا تصور کنید؟»
لیث ناگهان پشیمان شد کهقدرتِ چرا یک زنِ عادی را بهعنوانِیافتنِ همراهش نیاورده است. پرسید: «جدی میگی؟»
فالوئل با ریزخندی گفت: «نه، ولی اگه بخوایعینِ میتونم بیشتر سربهسرت بذارم.» و لیث را برایخندید نوشیدن به سمتِ یکی از میزهای ضیافت کشاند.
فالوئل گفت: «خدایان، حالا یادم اومد چرامالِ مادرم بعد از تأسیسِ پادشاهیِ گریفون نمیخواستاتاق هیچ کاری با دربارِ سلطنتی داشته باشه.»
اشارهٔ او به مادرش،هستیم فیروالِ هیدرا، یکی ازواستور اعضای اولین گاردِ پادشاه بود.
«اینجا اونقدر بوی خشم، نفرت،قدرتِ حسادت و شهوت میده کهسالن داره حالم رو به هم میزنه.»
لیث پرسید:فقط «این چیزاعلاوه بو دارن؟»
برای بینیِ جوانِ لیث، رایحهٔ عطرهای فراوانیمالِ که مردان و زنان زده بودند، هوااتاق را مانندِ مِهی کورکننده پر کرده بود.
هیدرا آهی کشید:اتاق «آره دارن، ونکنیم خیلی هم ناخوشاینده.»
لیث یک لیوان ویسکیِ قوی برای خودش و یکی دیگر برای فالوئل برداشت. هر دو بهمیریم کمک نیاز داشتند تا بتوانند دورِ دومی را با مانوهار یا هر کسِ دیگری به همان اندازهخودتی روی اعصاب تحمل کنند. وقتی داشت نوشیدنی را به استادش تعارف میکرد، چشمش به زنی آشنا افتاد.
زنی زیبا در اواخرِ سیسالگیاش بود و حدودِعینِ ۱٫۶۷ متر قد داشت. پوستی برنزه، موهای موجدارِخندید قهوهایِ روشن تا روی شانه، و چشمانی فندقی داشت.