چپتر 1094: مسائلِ اعتماد (بخشِ ۲)
0لیث جواب داد: «نه،اینجای یعنی، آره، منظورم اینهرفتند که آخه از کجا میدونید؟»
جیرنی گفت: «دلایلِنذاشته امنیتی. اینهمه وقتکنیم رو برای چی میخواید؟»
کامیلا خواست بگوید: «خب،دنبالش بعد از یه روزِفلوریا کامل کار کردن، دلم میخواد...»
جیرنی برای نخستین بار در چند روزِ گذشته خندید و این خنده او را حتیدیده از همیشه ترسناکتر کرد. گفت: «فقط دارم سر به سرت میذارم، بچه. برید بیرون و خوشباقی بگذرونید. کارهای اداری میتونه تا فردا بمونه. بههرحال دیروس هیچ ردپایی نذاشته که بتونیم دنبالش کنیم.»
جیرنی ارناس مادرِ فلوریا و بیرحمترین و مکارترین شکارچیای بود که لیث تا به حال دیدهلحظه بود. شنیدنِ اینکه جیرنی اینگونه حریفش را تحسین میکرد، باعث شد لیث افسوس بخورد که چرا نجاتِتنهایی فلوریا از بیداریاش، زمانِ کافی برایش باقی نگذاشت تا پیش از کشتنِ کالیون از او بازجویی کند.
لیث پرسید: «اینقدر اوضاع خرابه؟»
جیرنی آهی کشید و گفت: «بدتر، دقیقاً همونطوریه که بهم قول دادهبود بود. دیروس هیچوقت قدمِ اشتباهی برنداشته، هیچوقت قانون رو زیر پا نذاشتهچرا و با آدمهای مشکوک هم نشستوبرخاست نکرده. تا اینجای کار دستم بستهست.»
لیث و کامیلا از اتاق بیرون رفتند. جیرنی همچنان بارها ومکارترین بارها به اسناد خیره میشد، به این امید که جزئیاتی راباعث که تا آن لحظه از چشمش پنهان مانده بود، پیدا کند.
وقتی از دروازهٔ وارپ به سمتِ بلیوس میگذشتند، لیث پرسید: «ایناسناد تدابیرِ شدیدِ امنیتی برای چیه؟ فکر میکردم شما دو تا تنهاییدروازهٔ کار میکنید، مگه اینکه تهدیدِ جدیای برای جونتون در کار باشه.»
کامیلا گفت: «همینطور بود، اما بعد از سوءقصد به جونِ فلوریا، اوریون ازبود گاردهای سلطنتی خواسته که همهجا جیرنی رو همراهی کنن. اون جادوگر نیست و حتیبیداریاش با سریعترین زمانِ واکنش، خیلی طول میکشه تا نیروهای کمکی به موقعیتِ ما برسن.»
جیرنی بهتنهایی حریفِ انسانهای زیادی میشد، حتی جادوگران. اما نامردگان و ترالهایشانبود داستانِ دیگری بودند. بدونِ معجون، حتی جیرنی هم نمیتوانست با سرعت وچرا قدرتِ بدنیِ آنها برابری کند. کشتنِ او برایشان فقط چند ثانیه طول میکشید.
وقتی به خانهشان برگشتند، کامیلا نیم ساعت زمان نیاز داشت تا دوششکارچیای بگیرد و برای شام آماده شود. آنها بقیهٔ زمانِ باقیمانده تا ساعتِبخورد رزروشان را به قدم زدن و تماشای غروبِ خورشید در کنارِ هم گذراندند.
تقریباً تابستان بودنکرده و روزها طولانیتربستهست و گرمتر میشدند.
کامیلا ژاکتی سبک روی پیراهنِ آستینکوتاهِ آبیآسمانی و شلوارِ خاکستریاش پوشیدهمکارترین بود. گفت: «خدایان، بعد از یه روزِ کامل نشستن واقعاً نیازباعث داشتم پاهام رو باز کنم. اگه همینطوری پیش بره، باسنم تخت میشه.»
لیث آهی کشید و گفت: «میفهممارناس چی میگی. بینِ کلاسها و مطالعهٔبود شخصی، میترسم منم دارم ضعیف میشم.»
کامیلا پس از اینکه سریع بهکنیم بازوها، سینه و باسنِ لیث دست کشید،بود گفت: «نگران نباش، وضعت خیلی هم خوبه.»
«داشتم شوخی میکردم.نکرده واقعاً لازم بودبستهست این کار رو بکنی؟»
کامیلا با خنده گفت: «نه، ولیکنیم بعد از یه روزِ اینقدر خستهکننده، قطعاًبود خون رو تو رگهام به جریان انداخت.»
آنها به رستورانی رسیدند که جیرنی بهشان پیشنهاد داده بود: آشیانهٔ ققنوس. ردای آبیِدیده تیرهٔ جادوگرِ اعظمِ لیث و نامِ جیرنی، بهترین میز را برایشان تضمین کرده بود.کافی این میز روبهروی یک پنجرهٔ سراسری با نمایی رو به باغِ داخلیِ رستوران قرار داشت.
این موقعیت به مشتری اجازه میداد همزمان با صرفِ شام، از آوازِشکارچیای پرندگانِ پرشمارِ آنجا و بوی گلهای تازهآبخورده لذت ببرد. میزِ آنها همچنینبخورد فاصلهٔ بیشتری با دیگران داشت و حریمِ خصوصیِ خوبی برایشان فراهم میکرد.
آشیانهٔ ققنوس از چراغهای جادویی استفاده نمیکرد، بلکه فقطهمچنان شمع داشت. نورِ کمسو هم فضایی رمانتیک میساخت وپنهان هم دیدنِ اتفاقاتِ میزهای مجاور را برای مشتریان دشوار میکرد.
لیث همانطور که قیمتِ ظروفِ نقرهکنیم و بشقابهای چینیِ رگهطلایی را در ذهنشبود تخمین میزد، پرسید: «اینجا رو دوست داری؟»
کامیلا دستِ لیث را گرفت، در چشمانش نگاه کرد و با شیرینترین لبخند گفت: «خیلی زیاد.اینکه زندگی تو بلیوس و رفتن از این شهر به اون شهر برای تحقیق دربارهٔ آدمها، وقتِپیش زیادی برام نمیذاره تا گلها رو بو کنم. ممنون که یادت موند چقدر گلها رو دوست دارم.»
آشیانهٔ ققنوس بسیار رمانتیکتر و گرانتر از جاهایی بود که معمولاًمکارترین در آنها غذا میخوردند. تمام این توجهها برایش خوشایند بود، بهخصوص باافسوس شناختی که از خساستِ لیث داشت. با این حال، نگرانش هم میکرد.
لیث هر وقت میخواد خبرِ بدی بهم بده یاهمچنان یکی از رازهاشو برام فاش کنه، منو میاره یهپنهان جای خوب. خدایا، لطفاً امشب فقط یه شبِ خوب باشه.
این فکریردپایی بود کهبتونیم از سرش گذشت.
لیث جواب داد: «خواهش میکنم. حس کردم نیاز دارم از کار دور بشم ودیده از همهٔ اون زالوهای لعنتی فاصله بگیرم. این اولین فرصتیه که گیرم اومده تاکافی درآمدِ معادنِ نقره رو جشن بگیرم و دلم نمیخواد ‹اتفاقی› به پستِ اون مزاحمها بخورم.»
کامیلا پرسید: «انقدر اوضاع خرابه؟»
«آره. بالا رفتن از رتبههای انجمنِ جادوگران برام دردسریهمچنان نداشت، چون درآمدم مخفی بود و همه میدونن آدمِ مهربونیمانده نیستم. اما معادنِ نقره چیزی نیستن که بشه پنهانشون کرد.
«از وقتی عملیاتِ استخراج شروع شده، تازه فهمیدم خانوادهام چقدر پرجمعیت و پراکندهست. دستههایی ازدیده فامیلها که تا حالا ندیدمشون یا حتی اسمشون رو نشنیدم، اومدن لوتیا و برای پول التماسباقی میکنن، به این امید که تو غیابِ من از قلبِ مهربونِ پدر و مادرم سوءاستفاده کنن.
«از شانسِ بدشون، فقر همهمون رو حسابی بیرحم کرده. پدرممکارترین خوب یادشه تو گذشته برای تأمینِ هزینهٔ درمانِ تیستا از کیاباعث کمک خواست و حالا دقیقاً همونقدر بهشون کمک میکنه. یعنی صفر.
«مادرم هم تازه قدرِ اونهمه جانورِ جادویی رو که معمولاًبیرحمترین رو چمنِ حیاطمون میخوابن دونسته و اغلب ولشون میکنه تاتحسین اونایی رو که جوابِ نه تو کتشون نمیره، فراری بدن.»
کامیلا سعی کرد خونسرد رفتار کند، اما ازرفتند سرِ استرس آبِ دهانش را قورت داد ولحظه پرسید: «پدر و مادرت چیزی دربارهٔ من نگفتن؟»
معادنِ نقره لیث را از قبل هم ثروتمندتر کرده وبیرحمترین فاصلهٔ میانشان را بیشتر کرده بود. میترسید خانوادهاش به احساساتِ اومیکرد شک کنند و او را هم فقط یک زالوی دیگر بدانند.
لیث جواب داد: «معلومه که گفتن.ارناس بهم گفتن انقدر پول جمع نکنمبود و یه چیزِ قشنگ برات بخرم.»
«لطفاً این کار رو نکن. منکنیم کارِ خودمو دارم و دوست دارمشکارچیای پولِ چیزایی رو که میخوام خودم بدم.»
لیث بیملاحظگیِ خودش را لعنت کرد و گفت: «کامی،همچنان اینقدر نگران نباش. پدر و مادرم اگه میتونستن، ماههاپنهان پیش به جای من ازت خواستگاری میکردن. اونا دوستت دارن.»
هر بار که دربارهٔ پولدنبالش حرف میزدند، لبخندِ کامیلا محو میشدمکارترین و رفتارش معذب به نظر میرسید.
کامیلا در حالی که خودش راارناس پشتِ منوی شراب پنهان میکرد، گفت:بود «اشکالی نداره موضوع رو عوض کنیم؟»
لیث گفت: «باشه. کنجکاومبتونیم بدونم، دربارهٔ دوستپسرای سابقتمادرِ چی میتونی بهم بگی؟»
حرفهایش باعث شد منو از دستِ کامیلااتاق بیفتد و وقتی سعی کرد آن راامید بگیرد، بشقابها به هم خوردند و صدا دادند.
«چرا یهو علاقهمندنذاشته شدی؟ قبلاً هیچوقت درارناس موردشون ازم نپرسیده بودی.»
«کامی، من بدنت رو مثلِ یه معبد میدونم و هیچ علاقهای ندارم مرداییحال رو بشناسم که تو تجربههای عرفانیِ اون با من شریک بودن. اما از وقتیزمانِ دوباره شروع کردم با فلوریا وقت بگذرونم، تو میخواستی همهچیز رو دربارهٔ ما بدونی.
«فقط انصافه که تو هم یه کم از گذشتهتفلوریا رو باهام در میون بذاری و کمکم کنی بفهمماینگونه چرا بعضی وقتا دربارهٔ رابطهمون اینقدر احساسِ ناامنی میکنی.»
کامیلا از تهِ دل به اینبستهست شوخی خندید، اما بهمحضِ اینکه لیث بهمیشد مشکلاتِ اعتمادش اشاره کرد، دوباره جدی شد.
کامیلا گفت: «باشه.»
چند نفسِ عمیق کشید و از زمانی که گارسونبیرحمترین داشت ریزوتوی قارچِ وحشی و شرابِ قرمزی را که سفارشتحسین داده بودند سرو میکرد، برای آرام کردنِ خودش استفاده کرد.
آهی کشید و گفت: «از حرف زدن در موردشون احساسِبیرحمترین راحتی نمیکنم و اگه اون بخشِ درامِ ماجرا رو کنارتحسین بذاری، چیزِ زیادی برای گفتن نیست، اما تو حق داری بدونی.
«پدر و مادرم نظمِ سختگیرانهای رو به من و زین تحمیل میکردن تا ما رو ‹پاک›لحظه و برای ازدواجهای ازپیشتعیینشدهمون ارزشمندتر نگه دارن. مردا میتونن آزادانه هر کاری دلشون میخواد بکنن، اماشما اگه یه دخترِ جوون احتیاط نکنه، این اونه که باید بهای حماقتِ هر دوشون رو بپردازه.»