چپتر 1422: کامیلا و سولوس (بخشِ ۲)
0کامیلا دستش را گرفت و لیث را به سمتِجای میزِ پر از غذا کشید و گفت: «خیلی داغونبخوریم به نظر میرسی. آخرین بار کِی یه غذای درستوحسابی خوردی؟»
با صدایی پر از عذابوجدان گفت: «فکرخانه کنم همون موقعی که میریم مرد، یهاولین آبجو و چند تا سیخ گوشت خوردم.»
او را در آغوش گرفت و تمامِ تلاشش را کرد تا خستگیِحال ناشی از یک شبِ بیخوابی به خاطرِ سه شیفت کارِ اجباری را کنارریز بگذارد. گفت: «شامِ تو و مرگِ اون هیچ ربطی به هم ندارن، دیوونه.»
با وجودِ همهٔ اینها، باز هم وقت پیدا کرده بود تا بهرویش خانه برگردد و «لباسهای شانسش» را بپوشد؛ همان لباسهایی که در اولینجای قرارشان پوشیده بود، به این امید که حالِ لیث را بهتر کند.
کامیلا دوباره او را بوسیدخدایان و گفت: «الان خونهای وچایِ فقط همین مهمه. خوش اومدی.»
لیث میدانست که مثلِ نوارِکرده گیرکرده حرف میزند، اما مغزششانسش از کار کردنِ درست امتناع میکرد.
این فکر که شاید اینها آخرین لحظاتی باشد که با هم میگذرانند، باعث میشد حسترسهایش کند کسی دارد قلبش را تکهتکه میکند. با این حال، توانست آنقدر بر ترسهایش غلبهجای کند که نشاطبخشی را رویش اجرا کند و کامیلا را به بهترین حالتِ ممکن برگرداند.
با خندهای ریز گفت: «خدایان، ممنون. ما پاسبانها میتونیم بهغلبه جای اون چایِ تلخ و غلیظی که مجبوریم برای بیدارخدایان موندن تو کلِ شب بخوریم، یه قوری نشاطبخشی مصرف کنیم.»
کامیلا خبر نداشت که لیث این کار را فقط بهچایِ خاطرِ نگرانی برای او انجام نداده است، بلکه میخواست وقتی دربارهٔکنیم سولوس به او میگوید، خستگی و استرس قضاوتش را مختل نکند.
از یکباز نظر، فقطپیدا داشت محکمکاری میکرد.
پس از چیدنِ یک آرایهٔ گرانشِ دیگر، غذای دلپذیر روحیهٔ همه را بالا برد، اما بهغلبه جز بچهها، فضا همچنان سنگین بود. آران و لریا همهچیز را دربارهٔ خاله و داییهای جدیدشان وغلیظی اینکه چقدر باحال به نظر میرسیدند به کامیلا گفتند و حتی هولوگرامهای ناقصی از آنها پدید آوردند.
لیث به سؤالِ بیصدای درونِ چشمانِ کامیلا پاسخآنقدر داد: «بعد از شام همهچیز رو برات میگم.ممکن الان فقط استراحت کن و از غذامون لذت ببر.»
بعد از شام، کامیلا فقط میخواست به اتاقشان بروند، به داستانِ لیث گوش دهدبرای و بعد در آغوشِ هم بخوابند. به گرمای او نیاز داشت تا وحشتی را کهمیخواست در ۲۴ ساعتِ گذشته مجبور به روبهرو شدن با آن شده بود، از بین ببرد.
با این حال، لیث اصرار داشتبود که در جنگلِ تراون قدم بزنندهمان و کامیلا هم به خواستهاش احترام گذاشت.
شاید دور از پدر و مادرش به یهدارد کم خلوت نیاز داره، یا شایدم میخواد چیزیغلبه رو بهم نشون بده که تو خونه جا نمیشه.
کامیلا اینطور فکر کرد،تکهتکه بیخبر از اینکه هرآنقدر دو حدسش درست بود.
لیث همان هولوگرامی از اتفاقاتِ لایتکیپ را که پیشتر نشان داده بود، برایش پخش کرد. اماموندن این بار تمامِ حقیقت را نشان داد. همچنین، وقتی داستان به جایی رسید که به هستهٔ بنفششمیگوید رسیده بود، به هیئتِ کاملِ تیاماتِ خود دگردیسی کرد و کامیلا را روی کفِ دستش بالا برد.
لیث گفت:باز «الان واقعاً اینکرده شکلیام. من اینم.»
کامیلا دردی را که هر بار هنگامِ فاش کردنِقلبش رازهایش در صدای لیث میپیچید، تشخیص داد؛ او میترسیدرویش که کامیلا به همین خاطر به او پشت کند.
کامیلا که نهتنها متوجهِ تغییراتِ ظاهریاش بلکه متوجهِ تغییراتِ شخصیتیاش هم شدهرویش بود، سعی کرد صدایش بیشتر هیجانزده به نظر برسد تا ترسیده وجای گفت: «واو. الان از بیشترِ درختا بلندتری. نمیترسی سپاهِ ملکه تو رو ببینه؟»
نوعی بیتفاوتیِ سرد در صدایش وجود داشت که کامیلا پیش از آن هرگز نشنیده بود، گویی نهتنها قدشبخوریم بلندتر شده، بلکه فاصلهاش هم بیشتر شده بود. لیث بارها به او گفته بود که تغییراتِ نیروهای زندگیاش باعثمختل میشود همزمان خود را بیشتر و کمتر از یک انسان حس کند، اما کامیلا هرگز متوجهِ آن نشده بود.
کامیلا او را میدید و صدایش را میشنید، و درشانسش تیاماتِ روبهرویش همان مردی را که دوست داشت میشناخت، بابهتر این حال چیزِ ناآشنایی هم در او بود که میترساندش.
لیث با حرکاتِ نرم و بیصدای یک شکارچی از میانِتکهتکه جنگل گذشت و پاسخ داد: «نگرانِ اون نباش. مطمئن شدم کهحالتِ کسی دنبالمون نیومده و تا هر وقت که لازم باشه تنهاییم.»
کامیلا بادارد گیجی پرسید:تکهتکه «بازم هست؟»
لیث گفت: «آره، هست. حالا که تغییر کردم، میخوام بفهمی که دیگهغلیظی اون مردی که میشناختی نیستم و قبل از اینکه به سؤالی کهنگرانی میدونستی بعد از تموم شدنِ حرفام ازت میپرسم جواب بدی، خوب فکر کنی.»
کامیلا گفت: «تیامات، انسان، چه اهمیتی داره؟ تو حتی برای دگردیسی بههمان جادو نیاز نداری، که یعنی هنوز یه انسانی. حتی اگه نبودی، بازمالان همون آدمی بودی که میشناسم و تقریباً سه ساله باهاش قرار میذارم.»
مکثِ طولانیای کرد و کلماتِ بعدیاش را سبکسنگین کرد. کامیلاتکهتکه از دروغ گفتن به خودش و لیث خسته شده بود، پسحالتِ پیش از آنکه دوباره حرف بزند، مشتهایش را محکم گره کرد.
«اصلاً بیخیالش. برام مهم نیست که انسانی یا نه وغلبه خودتم اینو میدونی. چیزی که نمیدونی، چون همیشه اونقدر ترسو بودمممنون که نتونستم خودم اول پا پیش بذارم، اینه که من د...»
لیث حرفش را قطع کرد: «نگو. من اینجا بزرگترین ترسو ام، چون گذاشتم رابطهمون جلوبیدار بره در حالی که همیشه بخشِ بزرگی از گذشتهم رو پشتم میکشیدم و تو سایهموقتی پنهانش کرده بودم. قبل از اینکه اون جمله رو تموم کنی، میخوام بدونی من واقعاً کیام.
«تا اون موقع،وقت تو فقط نصفِبود حقیقت رو میدونی.»
کامیلا در حالی که سعیباعث میکرد از حرفهای لیث سر درمیکند بیاورد، حس کرد سرش گیج میرود.
با حیرت تکرار کرد: «نصف؟ تو همین الانشم بهمترسهایش گفتی که یه دورگهای، یه بیدارشده و حتی یهخندهای نگهبانِ بالقوه. دیگه چی میتونه اون نصفِ دیگه باشه؟»
لیث در حالی که اوخدایان را جلوی چشمهٔ مانا پایینچایِ میگذاشت، پاسخ داد: «چی نه. کی.»
کامیلا با اضطراب پرسید: «منتظرِ کسی هستیم؟خانه قراره منو به موگار، به برادرت ازاولین زندگیِ قبلی یا یه همچین چیزی معرفی کنی؟»
«یا یه همچین چیزی. تا حالا با خودت فکر نکردی چرا هیچوقت تو روآنقدر به آزمایشگاههام نیاوردم یا وقتی با دوستام چند روز غیبم میزنه کجا میرم؟ دلیلی دارهمیتونیم که میتونم سریعتر از هر کسِ دیگهای تو پادشاهی جابهجا بشم، و الان قراره بفهمیش.»
لیث کوچک شد و به هیئتِ انسانیاش درآمد، انگشترِ سنگیاش را بهرویش کامیلا نشان داد و بعد آن را روی زمین انداخت. پیش ازجای آنکه کامیلا بتواند چیزی بپرسد، یک برجِ شکسته از زیرِ زمین بیرون زد.
ارتفاعِ ساختمان بیش از ۱۲ متر بود. طبقههای همکف تاچایِ دوم سالم بودند، در حالی که سقفِ طبقهٔ سوم پوشیدهمصرف از آوار بود، اما چیزی نمانده بود تا کاملاً تعمیر شود.
حتی یک غیرجادوگر مثلِ کامیلا که با جادوگران و آرتیفکتهای قدرتمندِ زیادی سروکارلباسهایی داشت، میتوانست قدرتِ عظیمی را که در سراسرِ برج جریان داشت حس کند.فقط مانای آن ناحیه چنان غلیظ بود که موهای پشتِ گردنش را سیخ کرد.
پرسید: «اینلحظاتی همون چیزیهمیگذرانند که فکر میکنم؟»
«آره، یه برجِ جادوئه و با این حال خیلیترسهایش بیشتر از چیزیه که اصلاً بتونی تصور کنی.» لیث درریز را برایش باز کرد و گذاشت کامیلا واردِ لابی شود.
در اولین قاب، لیث هنوز بچهٔ چهارسالهای بود کهجای سنگی را برمیداشت. در آخرین قاب، صحنهای از او وقوری کامیلا به چشم میخورد که داشتند از در وارد میشدند.