چپتر 1056: دگردیسی (بخشِ ۴)
0لیث با خودش فکر کرد:
شاید اون موجودی که ساختیم، تلفیقی ازاسکارلت هیئتِ دورگهٔ من و تو بود. با جرمِگفتهٔ برج، اصلاً معلوم نیست چقدر ممکنه بزرگ بشم.
«آره، ولی یکم هم ترسناکه. اینم توضیح نمیده که چرا از وقتیتغییراتی هستهٔ آبی رو به دست آوردی، موقعِ هر پیشرفت خودبهخود و موقتی اندازهتربطی بزرگ میشه. ممکنه به مصیبتهای جهانیت یا ادغامِ نیروهای زندگیت ربط داشته باشه.»
سولوس پرسید: «میخوایممیخواست در موردش باباشم فالوئل حرف بزنیم؟»
لیث جواب داد: «نه جلوی بقیه. اسکارلت ممکنه در موردِ مصیبتِ جهانیِ من بهش گفتهشانسِ باشه، چون طبقِ گفتهٔ محافظ، اون تماشا کرده و حتی با تایریس در موردش بحث کرده.حالِ اگه اینطور باشه، فقط داره به حریمِ خصوصیِ من احترام میذاره. اما اگه نه، خبرِ بزرگیه.»
سولوس با ناله گفت: «به سازندهمبقیه قسم! تازه از شرِ رازات خلاص شدیچون که فقط یه رازِ جدید اضافه کنی؟»
«باشه، تو بردی.» لیث با همه دربفرسته میان گذاشت که در طولِ یک پیشرفتتجربه یا مصیبتِ جهانی چه اتفاقی برایش میافتد.
بالاخره کویلا، فلوریا و محافظ قبلاً شاهدش بودن.میزد اگه موگار میخواست در موردِ مصیبتهام محتاط باشم، میتونستپیشرفتهات وقتی با سولوس حرف میزد برام یه پیغام بفرسته.
«خوشحالم که بالاخره در موردِ مصیبتهات بهم گفتی. در موردِهیچ تغییراتی که موقعِ پیشرفتهات تجربه میکنی، هیچ توضیحی براش ندارم،ندارن اما مطمئنم که به شانسِ تو برای نگهبان شدن ربطی ندارن.»
فالوئل با لبخندی گرم و بدونِ ذرهای تعجب گفت:مصیبتِ «فقط زمان مشخص میکنه که آیا نیروهای زندگیِ درکرده حالِ رشدت به جرمِ بیشتری هم نیاز دارن یا نه.»
دهنم سرویس! اسکارلتمیتونست دقیقاً چقدر در موردِبفرسته من به فالوئل گفته؟
فالوئل دستش را برای همهٔ حاضران، از جمله نالروند، تکان داد وخوشحالم گفت: «حتی بیشتر خوشحالم که میبینم با دوستات روراست شدی. اما اگهمطمئنم جای تو بودم، این موضوع رو با هیچ بیدارشدهٔ دیگهای در میون نمیذاشتم.
«نه اینکه بخوان بهت آسیب بزنن، چون دشمنتراشی از یه نگهبانِ احتمالی انتخابِندارم عاقلانهای نیست. همچنین، هر سوءقصدی به جونِ تو، شورای جانوران و انسانها روزمان حسابی عصبانی میکنه، اما جناحهای دیگه ممکنه تو رو یه تهدید به حساب بیارن.
«بهتره که همچنان تو رو فقطبقیه یه دورگهٔ انسان-جانور بدونن. اینجوری میتونیگفته از دشمنتراشی داخلِ شورا جلوگیری کنی.»
فلوریا گفت: «پس برای همین تو کولا چهارتا بال داشتی،بهم با اون دمِ دراز و هر هفتتا چشمت باز بود!» اوشانسِ نیاز داشت بنشیند و بقیه هم بهسرعت از او پیروی کردند.
فریا گفت: «دورگه، بیدارشده،مصیبتهام و حتی نگهبان؟ اونوقت منبرام فکر میکردم زندگیِ خودم داغونه.»
لیث آهیخوشحالم کشید: «متأسفانهبهم باید موافقت کنم.»
فالوئل گفت: «آره، منم دلم نمیخواست جای اون باشم. لحظهای کهبهش لیث تو یه مصیبتِ جهانی شکست بخوره، نیروی زندگیِ فلجشدهش کمتریناگه مشکلش خواهد بود. من چندتا از دوستام رو اینجوری از دست دادم.»
لیث که اومیتونست هم نیاز داشت بنشیند،بفرسته پرسید: «منظورت اینه که...»
«آره. همهشون مردن.»
لیث سرش را به میزِ چوبیِ سخت کوبید ومیکنی گفت: «دهنم سرویس.» ناگهان سرورِ ویرانی بودن بیشتر شبیهشدن به یک نفرین به نظر میرسید تا یک موهبت.
فالوئل سعی کرد به او روحیه بدهد: «نیازی نیست اینقدر دمغبهش باشی. تو چند قرنِ گذشته، جانورانِ زیادی دچارِ مصیبت شدن، هیچکدومشوناگه نگهبان نشدن، اما خیلی کم پیش اومده که به خاطرش بمیرن.»
«یعنی چی؟»
فالوئل گفت: «مصیبتِ جهانی فقط زمانی اتفاق میافته که ارادهٔ تو و موگار توبهم هماهنگیِ کامل باشن، درست مثلِ پیوندت با سولوس. این یه اتفاقِ خیلی نادره چون معمولاًربطی موگار هیچ خواستهای نداره. داشتنِ یه زندگیِ آروم معمولاً به معنیِ دوری از مصیبتهای بیشتره.»
«حالا، بیاید برگردیم سرِ درسمون. فریا، کویلا، شما با من کارتوضیحی میکنید. نالروند و فلوریا، هر دوی شما میتونید از جادوی راستین استفادهبدونِ کنید، پس با هم جفت میشید. سولوس، تو با لیث کار میکنی.»
«اینکه بدن نداری و میتونی فارغ از نیروی زندگیات هیئتِ سنگت رو دگردیسی کنی، باعثگفتهٔ میشه نتونی بهتنهایی تمرین کنی. با این حال، نیروی زندگیِ لیث رو مثل کفِ دستتاما میشناسی و پیوندتون بهت اجازه میده دردِ هر اشتباهی رو که ممکنه بکنید، حس کنی.»
فالوئل برای اطمینان دادن بهبرام او، دستی به سرِ عروسکِ سنگیگفتی کشید که حالا ظاهرِ سولوس بود.
فریا پرسید:موگار «منظورتون ازمصیبتهام درد چیه؟»
«امروز فقط یاد میگیرید چطور خارجیترین جزئیات رو تغییر بدید، مثلِتوضیحی بلندیِ مو، فرمِ بینی و صورتتون. سعی نکنید قد یا اندامهاتون روبدونِ تغییر بدید، و از همه مهمتر، حتی به مغزتون نزدیک هم نشید.
«یکی از مهمترین تفاوتهای جادوگرانِ بدلی و راستین اینه کهجهانیِ گروهِ دوم میتونن طلسمها رو با ذهنشون ببافن، در حالی کهبحث گروهِ اول باید وِرد بخونن و نشانههای دست رو شکل بدن.
«این یعنی هر اشتباهی در دستها، صدا یا حتی زبان، جادوگرِ بدلی رو در بدنیمیکنی ناقص گیر میندازه و هیچ راهی هم برای درست کردنش نیست. اما جادوگرانِ راستین، تاذرهای زمانی که مغزشون آسیب ندیده باشه، همیشه میتونن طلسم اجرا کنن و اشتباهاتشون رو اصلاح کنن.
«به همین دلیله که یادگیریِ دگردیسی برای جادوگرانِ بدلیبرام اینقدر خطرناکه، ولی برای کسانی مثلِ بیدارشدگان یا فرزندانِ جانورانِمیکنی امپراطور که میتونن از جادوی راستین استفاده کنن، نسبتاً آسونه.
فالوئل به آنها اشاره کرد: «قبل از شروع، اول باید به یه مشکلیندارم رسیدگی کنیم. لیث، فلوریا و سولوس. بیاید اینجا. بر اساسِ چیزی که بهمزمان گفتید، فنِ تنفسِ شما، یعنی نشاطبخشی، بهتون اجازه نمیده نیروهای زندگی رو ببینید، درسته؟»
لیث گفت: «درسته. من و سولوس ازاسکارلت سالِ پنجمِ آکادمی روش کار کردیم، اماطبقِ هرگز نتونستیم این مشکل رو برطرف کنیم.»
فالوئل روی نوکِ پاهایش ایستاد و موهایش را مثلِ یک بچه به همپیشرفتهات ریخت: «به همین دلیله که خودبیدارشدهها اغلب به یه استاد نیاز دارن. بهمندارن نشون بده چطور کار میکنه تا بهت بگم کجای کار رو داری اشتباه میکنی.»
ضرر که نداره. فنِمصیبتهام تنفسِ فالوئل نسلاندرنسل چرخیده، پسبرام حتماً از مالِ من بهتره.
لیث همانطور که خواسته شده بود عمل کرد و به او نشان داد ومطمئنم گفت که چطور نشاطبخشی را انجام میدهد. نالروند، فریا و کویلا هم از اینمیکنه فرصت برای یادگیریِ آن استفاده کردند، اما چون ذرهای بیداری در وجودشان نبود، شکست خوردند.
اما در عوض، فالوئل آن را در همان تلاشِمصیبتِ اول یاد گرفت. سپس هیدرا نشاطبخشی را روی خودش بهحتی کار برد تا نقاطِ قوت و محدودیتهایش را درک کند.
فالوئل که خبر نداشت لیث همیشه یک بزرگسالخوشحالم بوده و چقدر برای تمامِ ساختههایش فکر کرده است،توضیحی گفت: «برای چیزی که یه بچه ساخته، فنِ فوقالعادهایه.»
سولوس میدانست که فلوریا میتواند دروغهای لیث را تشخیص دهد،پیغام اما چهرهٔ خودش بهمعنای واقعیِ کلمه یک نقابِ سنگی بود: «ممنون.توضیحی من و لیث در طولِ این سالها خیلی روش کار کردیم.»
فالوئل گفت: «بذار حدس بزنم،گفتی این رو با هدفِ مطالعههیچ و درکِ تغییراتِ بدنت ساختی.»
لیث گفت: «دقیقاً. اون موقع اصلاً نمیدونستم هستهموردِ چیه یا رنگش چه معنیای میده. فقط بهمحافظ لطفِ نشاطبخشی بود که فهمیدم بیدارشده بودن یعنی چی.»
«مشکل همینه. ببین، یه تصورِ غلطِ رایجِ دیگه اینه کهبهم نیروی زندگی رو چیزِ کوچیکی بدونیم که داخلِ بدن پنهان شده.شانسِ اما حقیقت اینه که نیروی زندگی نه کوچیکه و نه پنهان.
«نیروی زندگی همون چیزیه که کلِ بدنتون رو شکل میده، هم از درون و همگفتی از بیرون. تو نشاطبخشی رو مثلِ یه دوربینِ تکچشمی ساختی که بهت اجازه میده یه سوزنِلبخندی کاج رو ببینی، اما همزمان بهت دیدِ تونلی میده و نمیذاره خودِ درختِ کاج رو ببینی.
«باید نحوهٔ توزیعِ انرژیِ جهان از طریقِ نشاطبخشی در بدنت رو تغییر بدی ومطمئنم دست از تمرکز روی جزئیات برداری. همونطور که الان هست، نشاطبخشی بهت اجازه میده اطلاعاتِآیا کوچیک رو جمعآوری کنی و کنارِ هم بذاری، اما در درکِ تصویرِ بزرگتر شکست میخوره.»