---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1864: از زیر آوار (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1864: از زیر آوار (بخشِ ۲)

0

سالارک واردِ برج شد و همه را وادار کرد به دنبالش‌آفتاب​ بیرون بروند. گفت: «بیایید بچه‌ها. امروز روزِ خیلی خوبیه، حیفِ تو‌ببخشید​ خونه حبس بشید. پایتختم رو فقط به خاطرِ شما آوردم اینجا.»

شهرِ پرِ آسمانی به نزدیکیِ یکی از رشته‌کوه‌های کویر منتقل‌بقیه​ شده بود. سایه‌هایی می‌انداخت که در آنجا کمیاب بود و این‌خودتون​ موضوع در کنارِ حضورِ یک دریاچهٔ عظیم، دما را پایین می‌آورد.

علاوه بر آن، درختان و علفزارها دورتادورِ دریاچه روییده بودند و‌گرفتند​ حال‌وهوای خانه را برای خانوادهٔ ورهن تداعی می‌کردند. بچه‌ها هنوز متقاعد‌جلویشان​ نشده بودند، اما جانورانِ جادویی جذبِ بوهای ناآشنا و آبِ تازه شدند.

آران و لریا هرگز نمی‌گذاشتند دوستانِ پشمالوی‌شان تنها بروند،‌خانه​ پس به‌سرعت دنبالشان رفتند. به خودشان که آمدند، داشتند‌اما​ در آب بازی می‌کردند و با جادو قلعه‌های شنی می‌ساختند.

سالارک با لبخندی گرم بر لب گفت: «بچه‌ها.» دیدنِ‌گرفتند​ لبخندِ آن‌ها و صدای خندهٔ معصومانه‌شان حال‌وهوای بزرگ‌سالان را‌کار​ بهتر کرد. «خیلی ضعیف‌ان و در عینِ حال خیلی قوی.»

رنا، سنتون و تیستا تصمیم گرفتند به آن‌ها بپیوندند و‌بقیه​ در آب و آفتاب غوطه‌ور شوند. لیث و سولوس هم‌برجِ​ می‌خواستند همین کار را بکنند، اما سالارک جلویشان را گرفت.

«ببخشید، ولی نمی‌تونستم اینو جلوی بقیه بگم. دنبالم‌سنتون​ بیایید، ملاقاتی دارید. می‌خواید تو قصرِ من ازشون‌لیث​ پذیرایی کنید یا تو برجِ خودتون؟ همه‌شون دوستانِ خوبی‌ان.»

لیث پاسخ داد:‌علفزارها​ «برج، لطفاً. این‌جوری سولوس‌بودند​ سریع‌تر بهبود پیدا می‌کنه.»

ملاقات‌کننده‌ها هر کسی که بودند، او‌سنتون​ همیشه می‌توانست بگوید ساختمان متعلق به‌غوطه‌ور​ ارباب است و هیچ‌کس هم شک نمی‌کرد.

سالارک سر تکان داد و‌ببخشید​ آن‌ها و مهمان‌هایشان را به‌بقیه​ اتاقِ نشیمنِ برج وارپ کرد.

کویلا به سمتش دوید و با چنان قدرتی او‌تیستا​ را در آغوش گرفت که لیث واقعاً آن را‌می‌خواستند​ حس کرد. گفت: «لیث، خدا رو شکر که حالت خوبه!»

لیث گفت: «واو، کوچولو، واقعاً قوی‌روییده​ شدی. با این بغل می‌تونستی ستونِ‌ورهن​ فقراتِ یه آدم رو خُرد کنی.»

«آره، ببخشید. هنوز دارم یاد می‌گیرم چطور قدرتم و‌گرفتند​ جادوی روح رو مهار کنم. حداقل با آدم‌هایی مثلِ‌کار​ تو و خواهرام می‌تونم به خودم اجازهٔ اشتباه‌کردن بدم.»

فریا، فلوریا و فالوئل هم آنجا بودند‌نمی‌تونستم​ و به‌نوبت لیث و سولوس را در‌دارید​ آغوش گرفتند و از سلامتی‌شان ابرازِ خوشحالی کردند.

سولوس پرسید:‌بهتر​ «شما چطور‌عینِ​ اومدید اینجا؟»

هیدرا گفت: «دروازه‌های وارپ از سمتِ پادشاهی مسدود شده‌ان، اما‌برای​ آرایه‌های وارپِ شورا بدونِ مشکل کار می‌کنن. دخترا اومدن پیشِ من‌جذبِ​ و منم بعد از کسبِ اجازه از سالارک آوردمشون پیشِ شما.»

فلوریا او را به‌آرامی عقب راند، اما دستانش را نگه‌بپیوندند​ داشت و او را به سمتِ مبلِ راحتیِ محبوبش برد‌جلویشان​ و گفت: «بشین لیث. یه چیزی هست که باید بدونی.»

فالوئل چایِ داغ، یک بطری اژدهای سرخ‌نمی‌تونستم​ و بیسکویت‌های خوشمزه‌اش را از آویزِ بُعدی‌اش بیرون‌می‌خواید​ آورد و آن‌ها را جلوی اربابانِ برج چید.

لیث درحالی‌که فنجانی چای برمی‌داشت و‌قوی​ چند قطره از مشروب را در‌بپیوندند​ آن می‌ریخت، گفت: «قراره خبرِ بدی باشه.»

سولوس یک قطره اضافه کرد، اما نعلبکی‌اش‌بودند​ را پر از بیسکویت کرد و با‌می‌کردند​ اضطراب مشغولِ جویدنِ آن‌ها شد. گفت: «خیلی بد.»

سپس، آن چهار زن به‌نوبت اتفاقاتی را که روزِ گذشته در دربارِ سلطنتی رخ داده‌سولوس​ بود، با آن‌ها در میان گذاشتند. اینکه چطور خانوادهٔ سلطنتی با مورن روبه‌رو شده و به‌دارید​ بن‌بست رسیده بودند، تا اینکه ورودِ جیرنی و کامیلا به همراهِ متحدانشان ورق را برگردانده بود.

فلوریا با غُرغُر گفت: «می‌خوام بدونی‌ولی​ که همه مثلِ ماده‌شیری که از‌دنبالم​ توله‌هاش دفاع می‌کنه، برات جنگیدن، حتی پئونیا.»

لیث پرسید:‌بهتر​ «چرا از دستِ‌حال​ پئونیا عصبانی هستی؟»

کویلا از روی خشم بیسکویتی را در مشتش خُرد کرد و گفت: «چون با‌می‌کردند​ وجودِ اینکه مثلِ مامان درنده و مثلِ کامیلا پُرشور بود، اما همیشه از جادوگرِ اعظم‌هرگز​ ورهن دفاع می‌کرد. اون نگرانِ محافظت از قدرتی بود که تو نماینده‌شی، نه شخصِ تو.»

لیث شانه بالا انداخت و گفت: «مهم نیست. رابطهٔ ما همیشه سطحی بوده و‌لیث​ پئونیا از همون اول نیتش رو روشن کرد. اون حاضر بود با من ازدواج‌بگم​ کنه و برام بچه‌ بیاره تا این‌جوری بتونه استعداد و دارایی‌هام رو تصاحب کنه.

«بقیهٔ چیزا براش فقط یه نمایشِ فرعیه. به‌اینو​ همین دلیله که نه با اون و نه با‌ازشون​ هیچ جانورِ امپراطوری جدی قرار نذاشتم. بهت برنخوره فالوئل.»

فالوئل پاسخ داد: «برنخورد.»

فریا با انزجار گفت: «مورن محاکمه‌روییده​ و زندانی شده. الان دارن شکنجه‌ش می‌کنن‌تداعی​ و تا روزِ اعدام هم ادامه داره.»

سولوس گفت: «پس خبرِ خوبیه.»

کویلا سر تکان داد: «نه. اصلاً. اون دیگه مزاحمِ لیث نمی‌شه،‌بگم​ اما همهٔ اتهامات سرِ جاشه. ملن جرایمِ لیث و ذاتِ دوگانه‌ش رو‌خوبی‌ان​ فاش کرده و دور و برش رو به زمینِ سوخته تبدیل کرده.

«اون به خاطرِ سرقتِ کریستالِ شمن، بقایا‌رنا​ و تجهیزاتِ سیرووک، و چند آرتیفکت که مظنونه‌شوند​ وقتِ کار به عنوانِ رنجر دزدیده، تحتِ تعقیبه.

«بدتر از همه، لیث، تو‌دریاچه​ به خیانتِ بزرگ و قتل‌عامِ خاندانِ‌خانوادهٔ​ هوگوم با جادوی ممنوعه هم متهمی.»

لیث تکرار کرد: «خیانتِ بزرگ؟»

فریا سر تکان داد: «آره. دزدی حینِ انجامِ وظیفه‌جلوی​ مسئلهٔ بزرگیه. تو به لباسِ فرم بی‌احترامی کردی، قسم‌هات رو‌کنید​ شکستی و به اعتمادی که پادشاهی بهت داشت خیانت کردی.

«در موردِ قتل‌عام هم، خودت اعتراف کردی و کلی مدرک دادی. به‌بپیوندند​ هر دلیلی که بارونت هوگوم پدرت رو دزدید و شکنجه کرد، رااز هنوز‌ولی​ زنده بود. واکنشِ تو در برابرِ این جرم بیش از حد تلقی می‌شه.

«اگه فقط نمی‌کشتیش، اونم با جادوی ممنوعه، اوضاع این‌قدر وخیم نمی‌شد.‌خانوادهٔ​ هوگوم باز هم به دستِ یه جلاد می‌مرد، اما بعد از‌بوهای​ اینکه محاکمه می‌شد و دربارهٔ معاملاتش با ملن ازش بازجویی می‌کردن.

«تو خدا می‌دونه چقدر مدرک رو از بین بردی‌گرفتند​ و حتی همسرش رو که ظاهراً بی‌گناه بود، قتل‌عام‌کار​ کردی. دیگه حرفی از آسیبی که به منظره زدی نمی‌زنم.

«مامان حساب کرده که حتی با مصرفِ همهٔ عفوهای‌جلوی​ سلطنتی‌ت و طلب کردنِ لطف‌هایی که خانوادهٔ سلطنتی بهت‌پذیرایی​ بدهکاره، باز هم پرونده‌ت از این کثافت‌کاری پاک نمی‌شه.»

لیث پرسید: «من که‌عینِ​ همین الانش هم تو تبعیدم.‌تیستا​ چرا باید برام مهم باشه؟»

فلوریا در حالی که چند قطره اشک می‌ریخت، گفت: «چون خونه‌ت مصادره شده.‌تداعی​ عمارتت و معادنِ نقره‌ت هم همین‌طور. تمامِ حاصلِ عمرت از دست رفته و‌شدند​ آماده‌ست تا به هر کسی که بتونه از پسِ هزینه‌ش بربیاد فروخته بشه.»

لیث چندان اهمیتی به عمارتِ ورهن نمی‌داد، اما فکرِ از دست دادنِ‌غوطه‌ور​ خانه‌اش و معادن، قلبش را به درد آورد. شادترین خاطراتش به آن‌نمی‌تونستم​ خانه گره خورده بود، مکانی که در طولِ سال‌ها ذره‌ذره بازسازی‌اش کرده بود.

بدونِ معادن، درآمدِ ثابتی از پول و نقره‌اینو​ نداشت. دیر یا زود، موادِ لازم برای آزمایش‌هایش‌قصرِ​ و پر کردنِ بوتهٔ برج را کم می‌آورد.

سولوس می‌توانست پریشانی‌اش را حس کند. دستش‌رنا​ را گرفت، انگشتانش را در انگشتانِ او‌غوطه‌ور​ گره زد و پرسید: «حالت خوبه لیث؟»

لیث فنجانش را یک‌نفس سر کشید و پیش از آنکه‌برای​ با فشارِ دستش خُرد شود، آن را پایین گذاشت: «زنده می‌مونم.‌جذبِ​ همیشه همین‌طوره. حالا می‌خوام نظرتون رو دربارهٔ چند تا چیز بدونم.»

لیث پیوندِ ذهنی با آن‌ها باز کرد و ابتدا همه‌چیزهایی را‌آفتاب​ که در رستورانِ گرگِ آسمانی و سپس در عمارتِ هوگوم رخ‌ببخشید​ داده بود، نشانشان داد. روی حضورِ ابرها و زمین‌لرزه تأکید کرد.

اینکه چطور هر دو بار به‌ولی​ یک مصیبتِ جهانی و یک پیشرفت‌دنبالم​ نزدیک شده بود، اما هیچ‌کدام موفقیت‌آمیز نبودند.

کویلا، فریا و فلوریا با دیدنِ وضعیتِ رااز هنگامِ‌تیستا​ نجاتش و شکنجه‌ای که لیث بر هوگوم، همسرش و همهٔ‌همین​ افرادِ درگیر تحمیل کرده بود، کم مانده بود بالا بیاورند.

ناولها | novelha.net