چپتر 1864: از زیر آوار (بخشِ ۲)
0سالارک واردِ برج شد و همه را وادار کرد به دنبالشآفتاب بیرون بروند. گفت: «بیایید بچهها. امروز روزِ خیلی خوبیه، حیفِ توببخشید خونه حبس بشید. پایتختم رو فقط به خاطرِ شما آوردم اینجا.»
شهرِ پرِ آسمانی به نزدیکیِ یکی از رشتهکوههای کویر منتقلبقیه شده بود. سایههایی میانداخت که در آنجا کمیاب بود و اینخودتون موضوع در کنارِ حضورِ یک دریاچهٔ عظیم، دما را پایین میآورد.
علاوه بر آن، درختان و علفزارها دورتادورِ دریاچه روییده بودند وگرفتند حالوهوای خانه را برای خانوادهٔ ورهن تداعی میکردند. بچهها هنوز متقاعدجلویشان نشده بودند، اما جانورانِ جادویی جذبِ بوهای ناآشنا و آبِ تازه شدند.
آران و لریا هرگز نمیگذاشتند دوستانِ پشمالویشان تنها بروند،خانه پس بهسرعت دنبالشان رفتند. به خودشان که آمدند، داشتنداما در آب بازی میکردند و با جادو قلعههای شنی میساختند.
سالارک با لبخندی گرم بر لب گفت: «بچهها.» دیدنِگرفتند لبخندِ آنها و صدای خندهٔ معصومانهشان حالوهوای بزرگسالان راکار بهتر کرد. «خیلی ضعیفان و در عینِ حال خیلی قوی.»
رنا، سنتون و تیستا تصمیم گرفتند به آنها بپیوندند وبقیه در آب و آفتاب غوطهور شوند. لیث و سولوس همبرجِ میخواستند همین کار را بکنند، اما سالارک جلویشان را گرفت.
«ببخشید، ولی نمیتونستم اینو جلوی بقیه بگم. دنبالمسنتون بیایید، ملاقاتی دارید. میخواید تو قصرِ من ازشونلیث پذیرایی کنید یا تو برجِ خودتون؟ همهشون دوستانِ خوبیان.»
لیث پاسخ داد:علفزارها «برج، لطفاً. اینجوری سولوسبودند سریعتر بهبود پیدا میکنه.»
ملاقاتکنندهها هر کسی که بودند، اوسنتون همیشه میتوانست بگوید ساختمان متعلق بهغوطهور ارباب است و هیچکس هم شک نمیکرد.
سالارک سر تکان داد وببخشید آنها و مهمانهایشان را بهبقیه اتاقِ نشیمنِ برج وارپ کرد.
کویلا به سمتش دوید و با چنان قدرتی اوتیستا را در آغوش گرفت که لیث واقعاً آن رامیخواستند حس کرد. گفت: «لیث، خدا رو شکر که حالت خوبه!»
لیث گفت: «واو، کوچولو، واقعاً قویروییده شدی. با این بغل میتونستی ستونِورهن فقراتِ یه آدم رو خُرد کنی.»
«آره، ببخشید. هنوز دارم یاد میگیرم چطور قدرتم وگرفتند جادوی روح رو مهار کنم. حداقل با آدمهایی مثلِکار تو و خواهرام میتونم به خودم اجازهٔ اشتباهکردن بدم.»
فریا، فلوریا و فالوئل هم آنجا بودندنمیتونستم و بهنوبت لیث و سولوس را دردارید آغوش گرفتند و از سلامتیشان ابرازِ خوشحالی کردند.
سولوس پرسید:بهتر «شما چطورعینِ اومدید اینجا؟»
هیدرا گفت: «دروازههای وارپ از سمتِ پادشاهی مسدود شدهان، امابرای آرایههای وارپِ شورا بدونِ مشکل کار میکنن. دخترا اومدن پیشِ منجذبِ و منم بعد از کسبِ اجازه از سالارک آوردمشون پیشِ شما.»
فلوریا او را بهآرامی عقب راند، اما دستانش را نگهبپیوندند داشت و او را به سمتِ مبلِ راحتیِ محبوبش بردجلویشان و گفت: «بشین لیث. یه چیزی هست که باید بدونی.»
فالوئل چایِ داغ، یک بطری اژدهای سرخنمیتونستم و بیسکویتهای خوشمزهاش را از آویزِ بُعدیاش بیرونمیخواید آورد و آنها را جلوی اربابانِ برج چید.
لیث درحالیکه فنجانی چای برمیداشت وقوی چند قطره از مشروب را دربپیوندند آن میریخت، گفت: «قراره خبرِ بدی باشه.»
سولوس یک قطره اضافه کرد، اما نعلبکیاشبودند را پر از بیسکویت کرد و بامیکردند اضطراب مشغولِ جویدنِ آنها شد. گفت: «خیلی بد.»
سپس، آن چهار زن بهنوبت اتفاقاتی را که روزِ گذشته در دربارِ سلطنتی رخ دادهسولوس بود، با آنها در میان گذاشتند. اینکه چطور خانوادهٔ سلطنتی با مورن روبهرو شده و بهدارید بنبست رسیده بودند، تا اینکه ورودِ جیرنی و کامیلا به همراهِ متحدانشان ورق را برگردانده بود.
فلوریا با غُرغُر گفت: «میخوام بدونیولی که همه مثلِ مادهشیری که ازدنبالم تولههاش دفاع میکنه، برات جنگیدن، حتی پئونیا.»
لیث پرسید:بهتر «چرا از دستِحال پئونیا عصبانی هستی؟»
کویلا از روی خشم بیسکویتی را در مشتش خُرد کرد و گفت: «چون بامیکردند وجودِ اینکه مثلِ مامان درنده و مثلِ کامیلا پُرشور بود، اما همیشه از جادوگرِ اعظمهرگز ورهن دفاع میکرد. اون نگرانِ محافظت از قدرتی بود که تو نمایندهشی، نه شخصِ تو.»
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «مهم نیست. رابطهٔ ما همیشه سطحی بوده ولیث پئونیا از همون اول نیتش رو روشن کرد. اون حاضر بود با من ازدواجبگم کنه و برام بچه بیاره تا اینجوری بتونه استعداد و داراییهام رو تصاحب کنه.
«بقیهٔ چیزا براش فقط یه نمایشِ فرعیه. بهاینو همین دلیله که نه با اون و نه باازشون هیچ جانورِ امپراطوری جدی قرار نذاشتم. بهت برنخوره فالوئل.»
فالوئل پاسخ داد: «برنخورد.»
فریا با انزجار گفت: «مورن محاکمهروییده و زندانی شده. الان دارن شکنجهش میکننتداعی و تا روزِ اعدام هم ادامه داره.»
سولوس گفت: «پس خبرِ خوبیه.»
کویلا سر تکان داد: «نه. اصلاً. اون دیگه مزاحمِ لیث نمیشه،بگم اما همهٔ اتهامات سرِ جاشه. ملن جرایمِ لیث و ذاتِ دوگانهش روخوبیان فاش کرده و دور و برش رو به زمینِ سوخته تبدیل کرده.
«اون به خاطرِ سرقتِ کریستالِ شمن، بقایارنا و تجهیزاتِ سیرووک، و چند آرتیفکت که مظنونهشوند وقتِ کار به عنوانِ رنجر دزدیده، تحتِ تعقیبه.
«بدتر از همه، لیث، تودریاچه به خیانتِ بزرگ و قتلعامِ خاندانِخانوادهٔ هوگوم با جادوی ممنوعه هم متهمی.»
لیث تکرار کرد: «خیانتِ بزرگ؟»
فریا سر تکان داد: «آره. دزدی حینِ انجامِ وظیفهجلوی مسئلهٔ بزرگیه. تو به لباسِ فرم بیاحترامی کردی، قسمهات روکنید شکستی و به اعتمادی که پادشاهی بهت داشت خیانت کردی.
«در موردِ قتلعام هم، خودت اعتراف کردی و کلی مدرک دادی. بهبپیوندند هر دلیلی که بارونت هوگوم پدرت رو دزدید و شکنجه کرد، رااز هنوزولی زنده بود. واکنشِ تو در برابرِ این جرم بیش از حد تلقی میشه.
«اگه فقط نمیکشتیش، اونم با جادوی ممنوعه، اوضاع اینقدر وخیم نمیشد.خانوادهٔ هوگوم باز هم به دستِ یه جلاد میمرد، اما بعد ازبوهای اینکه محاکمه میشد و دربارهٔ معاملاتش با ملن ازش بازجویی میکردن.
«تو خدا میدونه چقدر مدرک رو از بین بردیگرفتند و حتی همسرش رو که ظاهراً بیگناه بود، قتلعامکار کردی. دیگه حرفی از آسیبی که به منظره زدی نمیزنم.
«مامان حساب کرده که حتی با مصرفِ همهٔ عفوهایجلوی سلطنتیت و طلب کردنِ لطفهایی که خانوادهٔ سلطنتی بهتپذیرایی بدهکاره، باز هم پروندهت از این کثافتکاری پاک نمیشه.»
لیث پرسید: «من کهعینِ همین الانش هم تو تبعیدم.تیستا چرا باید برام مهم باشه؟»
فلوریا در حالی که چند قطره اشک میریخت، گفت: «چون خونهت مصادره شده.تداعی عمارتت و معادنِ نقرهت هم همینطور. تمامِ حاصلِ عمرت از دست رفته وشدند آمادهست تا به هر کسی که بتونه از پسِ هزینهش بربیاد فروخته بشه.»
لیث چندان اهمیتی به عمارتِ ورهن نمیداد، اما فکرِ از دست دادنِغوطهور خانهاش و معادن، قلبش را به درد آورد. شادترین خاطراتش به آننمیتونستم خانه گره خورده بود، مکانی که در طولِ سالها ذرهذره بازسازیاش کرده بود.
بدونِ معادن، درآمدِ ثابتی از پول و نقرهاینو نداشت. دیر یا زود، موادِ لازم برای آزمایشهایشقصرِ و پر کردنِ بوتهٔ برج را کم میآورد.
سولوس میتوانست پریشانیاش را حس کند. دستشرنا را گرفت، انگشتانش را در انگشتانِ اوغوطهور گره زد و پرسید: «حالت خوبه لیث؟»
لیث فنجانش را یکنفس سر کشید و پیش از آنکهبرای با فشارِ دستش خُرد شود، آن را پایین گذاشت: «زنده میمونم.جذبِ همیشه همینطوره. حالا میخوام نظرتون رو دربارهٔ چند تا چیز بدونم.»
لیث پیوندِ ذهنی با آنها باز کرد و ابتدا همهچیزهایی راآفتاب که در رستورانِ گرگِ آسمانی و سپس در عمارتِ هوگوم رخببخشید داده بود، نشانشان داد. روی حضورِ ابرها و زمینلرزه تأکید کرد.
اینکه چطور هر دو بار بهولی یک مصیبتِ جهانی و یک پیشرفتدنبالم نزدیک شده بود، اما هیچکدام موفقیتآمیز نبودند.
کویلا، فریا و فلوریا با دیدنِ وضعیتِ رااز هنگامِتیستا نجاتش و شکنجهای که لیث بر هوگوم، همسرش و همهٔهمین افرادِ درگیر تحمیل کرده بود، کم مانده بود بالا بیاورند.