---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2650: فصل 2650 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2650: فصل 2650

0

در ابتدا، فقط صدایی در مرزِ شنوایی بود،‌قبیله‌ها​ مثلِ وزوزِ گوش. با این حال، هرچه لیث بیشتر‌درختِ​ در فضای ذهن می‌ماند، نوسانِ انرژیِ جهان واضح‌تر می‌شد.

خوشبختانه برای آن‌ها، این پیوند زیاد طول نکشید، بنابراین اثرهای آیین با‌قبیله‌ها​ موجِ خروشانِ انرژیِ جهان که هر یک یا دو دهه داخلِ حاشیه‌اشتراکی​ رخ می‌داد، اشتباه گرفته شد. در واقع، چنین چیزی در کار نبود.

آنچه الف‌ها رویدادهای تصادفی می‌پنداشتند، ناشی از تلاش‌های‌خودش​ دگردیسان برای یافتنِ راهی به‌منظورِ ادغامِ نیروهای زندگیِ‌زمان​ دونیم‌شده‌شان بود تا برای همیشه به دنیای بیرون بازگردند.

بیشترِ دوان‌ها امیدشان را به دریافتِ کمکِ سیاره از‌بیشترِ​ دست داده بودند، اما همیشه در میانِ جوانان کسی‌اما​ پیدا می‌شد که تصمیم می‌گرفت شانسش را امتحان کند.

همچنین، آلیجاه ناخواسته‌پیش​ نقشِ عاملِ حواس‌پرتی‌اتفاق‌نظری​ را ایفا کرده بود.

مردمِ سترالی آن‌قدر سرگرمِ شنیدن یا بازگوییِ داستان‌های او بودند‌اتفاق‌نظری​ که به این ناهنجاری توجهی نکردند، در حالی که اعضای‌خدمتِ​ پارلمان داشتند بینِ خودشان و با اعضای قبیله‌هایشان بحث می‌کردند.

هر نماینده به قایقی سرگردان در اقیانوسی طوفانی تبدیل شده بود و‌اتفاق‌نظری​ هر خانواده از هر قبیله سعی داشت اهدافِ خودش را پیش ببرد.‌می‌خواستند​ بینِ اعضای یک خانواده هیچ اتفاق‌نظری نبود، چه رسد به میانِ قبیله‌ها.

با گذشتِ زمان، اختلاف‌هایشان به‌جای حل‌شدن، بیشتر می‌شد. کسانی که‌دوان‌ها​ زندگیِ آرامی در خدمتِ درختِ جهان می‌خواستند، هیچ نقطهٔ اشتراکی‌جوانان​ با کسانی که حاضر بودند برای بازپس‌گیریِ آزادی‌شان بجنگند، نداشتند.

تا زمانی که آلیجاه شهر‌هیچ​ را ترک کرد، چند مشاجره‌زمان​ به درگیریِ فیزیکی کشیده شده بود.

له‌آهی در حالی که کتابِ جادوی بدلیِ ردهٔ ۱ را که آلیجاه پیش‌تر‌گذشتِ​ به او داده بود در دست می‌فشرد، آهی کشید و گفت: «لعنتی، امیدوار‌بازپس‌گیریِ​ بودم بتونم سرِ فرصت بخونمش ولی انگار باید کلِ شب رو بیدار بمونم.»

شاگردِ پیشینِ ایگدراسیل در برابرِ زنِ شکارچی تعظیم کرد‌پیش​ و گفت: «واقعاً متأسفم که این‌طوری بهت زحمت می‌دم.‌به‌جای​ ولی مطمئنم که لرد کیسال از تلاش‌هات قدردانی می‌کنه.»

این حرف‌ها دلِ له‌آهی‌دونیم‌شده‌شان​ را غنج آورد و حالِ‌بیشترِ​ آلیجاه را به هم زد.

واو، دارم تبدیل به یه لیث می‌شم. تا وقتی فرصتش رو‌اختلاف‌هایشان​ نداری که آدم‌ها رو واسه نفعِ خودت بازی بدی، سرزنش کردنِ‌بازپس‌گیریِ​ بقیه آسونه، ولی بعدش دقیقاً می‌شی همون آدمی که ازش انتقاد می‌کردی.

آلیجاه در دل آهی کشید.

آلیجاه سترالی را ترک کرد و پیش از رسیدن به محلِ آیین، به مکان‌های تصادفی‌گذشتِ​ وارپ کرد تا هرگونه تعقیب‌کنندهٔ احتمالی را گم کند. یک پیوندِ ذهنی به اعضای گروه اجازه‌نداشتند​ داد تا پیش از بحث دربارهٔ دانشِ به‌دست‌آمده، اتفاقاتِ روزشان را با هم به اشتراک بگذارند.

فالوئل گفت: «یاد دادنِ جادوی بدلی به‌بیرون​ الف‌ها روی کاغذ ایدهٔ عالی‌ایه. ولی چطور می‌تونیم‌دست​ مطمئن بشیم که ازش علیه خودمون سوءاستفاده نمی‌کنن؟»

«نمی‌تونیم. واسه همین به له‌آهی فقط یه کتابِ ردهٔ ۱ دادم. بیشترِ‌به‌جای​ محافظ‌های افسون‌شده طلسم‌های به این ضعیفی رو خنثی می‌کنن و برخلافِ جادوی‌بجنگند​ راستین، نمی‌تونی رده‌های بالاترِ جادو رو از روی رده‌های پایین‌تر استنتاج کنی.

«یا بهتره بگم می‌تونن، ولی اون‌قدر طول‌پیش​ می‌کشه که تا وقتی موفق بشن، جادو دوباره‌اختلاف‌هایشان​ جهش‌های بزرگی کرده و دانششون رو منسوخ می‌کنه.»

لیث پرسید: «هیچ ایده‌ای‌قبیله​ داری چیزایی که تو فضای‌پیش​ ذهن دیدم چه معنی‌ای می‌دن؟»

فالوئل سر تکان داد و گفت: «هیچی. اون‌قدر نمی‌شناسمت که بفهمم‌امیدشان​ چطور می‌شه خودِ ازهم‌پاشیده‌ات رو دوباره سرِ هم کرد و فیزیولوژیِ اژدها‌تصمیم​ هم جزوِ موضوعاتی بود که درختِ جهان از شاگردان دور نگه می‌داشت.

«در موردِ جادوی خلأ هم حتی مقدماتش رو نمی‌دونم، واسه همین هیچی از این‌کسانی​ عنصرِ هشتمِ آبی‌رنگِ ادعایی نمی‌فهمم. تنها چیزی که می‌تونم با اطمینان بهت بگم اینه که‌کرد​ هرگز تصویری از اون موجودی که بهت لبخند زد رو تو بایگانی‌های درختِ جهان ندیدم.»

«حتی یه اشاره هم بهش‌اهدافِ​ نشده، پس باید یه چیزِ‌اتفاق‌نظری​ جدید باشه. مثل شما یا برادراتون.»

لیث سر تکان داد. یک بارِ دیگر نوبتِ اولِ نگهبانی‌ببرد​ را با سولوس بر عهده گرفت و منتظر ماند تا همه‌آرامی​ به خواب بروند، و بعد بیرون رفت و واردِ برج شد.

موروک خودش را در آغوشِ کویلا جا داد و گفت: «هر چی می‌خوای بگو، ولی‌دست​ اون دوتا خیلی با هم صمیمی‌ان. یعنی خیلی بیشتر از حدِ معمول. مثل ما.» دلش‌ناخواسته​ می‌خواست کمی حریمِ خصوصی داشته باشد تا بتواند بدنِ جدیدش را با او امتحان کند.

کویلا جواب داد: «از کِی‌هیچ​ تا حالا تو متخصصِ رفتارِ درست‌اختلاف‌هایشان​ شدی؟ منظورت از مثل ما چیه؟»

موروک با غروری بی‌جا جواب داد: «فقط کسی که آدابِ معاشرت خونده‌قبیله‌ها​ باشه می‌تونه مطمئن بشه که تک‌تکِ قوانین رو می‌شکنه. به این آسونی‌ها هم‌حاضر​ که من نشون می‌دم نیست. تازه، از طرزِ نگاه کردنشون به هم معلومه.

«توی سکوتشون همون‌قدر معنی هست که‌داشت​ توی حرف زدنشون، چون می‌دونن اون‌اتفاق‌نظری​ یکی داره به چی فکر می‌کنه.»

عرقِ سرد بر تنِ کویلا نشست. می‌ترسید تایرانت‌بازگردند​ با آن هوشِ عجیبش بویی از پیوندِ بینِ‌داده​ لیث و سولوس و شاید حتی برج ببرد.

پوزخندی زد و برای اینکه بحث‌اتفاق‌نظری​ را عوض کند گفت: «آره، حتماً. مثل‌حل‌شدن​ ما. الان دارم به چی فکر می‌کنم؟»

موروک جواب داد: «خدایانِ بزرگ، باورم نمی‌شه با‌ببرد​ این احمق ازدواج کردم.» درست به هدف زده‌به‌جای​ بود و باعث شد کویلا از خجالت سرخ شود.

«اشتباه می‌کنی! حالا بیا بخوابیم.‌سعی​ اون‌همه تمرین شیره‌مو کشید.» چرخید‌ببرد​ و پشتش را به او کرد.

«منم دوستت دارم.» کویلا حالا آن‌قدر سرخ‌بیرون​ شده بود که موروک تقریباً می‌توانست بدونِ‌سیاره​ بینشِ آتش هم او را در تاریکی ببیند.

وقتی اردوگاه به خواب رفت،‌هیچ​ لیث بالاخره توانست کلافگی و‌زمان​ ترس‌هایش را پیشِ سولوس خالی کند.

«اگه اون لکهٔ ننگِ بشریت واقعاً جادوی خلأ رو فراتر از چیزی که‌گذشتِ​ حتی من و تو می‌تونیم، یاد بگیره چی؟ اگه اون فقط یه نسخهٔ‌بازپس‌گیریِ​ شیطانی از آران باشه، بعد از اینکه بفهمه من چه کارایی کردم چی؟

«منظورم اینه که الان من قهرمانشم، ولی اگه این تحسین تبدیل به‌اتفاق‌نظری​ نفرت بشه، معلوم نیست ممکنه چی‌کار کنه. مخصوصاً اگه هر چی می‌دونم‌می‌خواستند​ رو بهش یاد بدم. این دقیقاً می‌شه داستانِ کلاسیکِ پیدایشِ یه شرور.»

سولوس به جانِ موهای بلندش افتاده بود؛ آن‌ها‌بازگردند​ را می‌بافت، فقط برای اینکه دوباره بازشان کند‌داده​ و از نو ببافد. گفت: «اوهوم، آره. حتماً.»

لیث به‌محضِ اینکه غر زدنش تمام شد و بالاخره متوجهِ رفتارِ عجیبِ‌به‌جای​ سولوس شد، پرسید: «چت شده؟ تو نه عصبانی هستی نه ترسیده. بیشتر‌بجنگند​ خجالت‌زده‌ای. چی رو داری از من پنهان می‌کنی؟ نکنه یکی از دوست‌پسرای سابقته؟»

چشمانِ سولوس از تعجب‌داشت​ گرد شد و بعد از‌هیچ​ تهِ دل زیرِ خنده زد.

با خنده‌ای ریز گفت: «ما واقعاً خیلی وقت با‌پیش​ هم می‌گذرونیم. با همون حدسِ اول زدی تو خال.‌به‌جای​ تقریباً. آره، من خجالت‌زده‌ام. نه، یکی از دوست‌پسرای سابقم نیست.

«فقط کسیه که‌زندگیِ​ می‌شناسم. کسی که‌دنیای​ تو هم می‌شناسیش.»

لیث به مغزش فشار آورد، اما‌اتفاق‌نظری​ بیشترِ چهره‌ها در ذهنش فقط تصاویری‌به‌جای​ تار و بی‌نام بودند. پرسید: «کی؟»

«جانِ مادرم، جدی می‌گی؟»

لیث سر‌شده​ تکان داد:‌قبیله​ «کاملاً جدی‌ام.»

سولوس پشتِ سرش رفت و سکویی پدید آورد‌بازگردند​ تا بتواند بدونِ طلسم دستانش را دو طرفِ‌داده​ سرِ لیث بگذارد. گفت: «باشه. اینم از این.»

سولوس آینه‌ای جلوی او پدید آورد و هم‌زمان با استفاده از ترکیبی از جادوی نور‌آرامی​ و پیوندشان، چهرهٔ لیث را به پوزخندی بی‌رحمانه در هم کشید. لب‌هایش بالا رفته و‌چند​ فکش بسته بود، اما حالتی که روی دهانش نقش بسته بود را نمی‌شد لبخند نامید.

این حالتِ وحشیانهٔ درنده‌ای بود که آماده‌پیش​ بود قربانی‌اش را بدرد و روده‌هایش را‌زمان​ در حالی که هنوز زنده است بخورد.

به همین ترتیب، خطوطِ دورِ چشمانش بیشتر از آنکه نشان‌دهندهٔ شادی باشند،‌اتفاق‌نظری​ بیانگرِ نفرتی شدید و میل به سوزاندنِ همه‌چیز بودند. میل به اینکه همان‌نقطهٔ​ دردی را که ذهنِ خودش را تسخیر کرده بود، به دیگران تحمیل کند.

ناولها | novelha.net