چپتر 1632: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲)
0پیش از مرگِ مادرش، فرمانروایآنطرف پیشینِ منطقهٔ دیستار، برینجا گذاشته بودچطور موهایش تا مچِ پایش بلند شود.
اما حالا دیگر وقتِ رسیدگی به آنها را نداشت و تا رویبهت شانههایش کوتاهشان کرده بود. پیراهنِ روزِ سبزِ اقیانوسی به تن داشت کهمیچرخد بازوانِ باریکش را بیرون میگذاشت و چشمانِ آبیِ آسمانیاش را نمایانتر میکرد.
چهرهٔ زمانی شادابش جای خود را بهکسی حالتِ خشکِ یک فرمانروای سختگیر داده بوداحساساتم و لبخندِ روشنش دیگر بهندرت به چشمانش میرسید.
پرسید: «ازتحتِ شنیدنِ صدات خوشحالم،همینطور برینجا. حالت چطوره؟»
«بستگی داره. کسیهرازگاهی که مادرم رومیچرخد کشت پیدا کردی؟»
«نه.»
پاسخ داد: «پس احساساتم اهمیتی نداره.داره از طرفِ پادشاهی باهات تماس میگیرم.پاسخ باید هرچه زودتر همدیگه رو ببینیم.»
لیث گفت: «من این تماس رو جواب دادمضروری چون فکر کردم بهعنوانِ یه دوست زنگ زدی.حالتش به همه گفتم که نمیخوام کسی مزاحمم بشه.»
«واقعاً متأسفم، اما من تحتِ فرمانِ سلطنتیامگویی و تو هم همینطور. اگه کاملاً ضروری نبودمیکردم بهت زنگ نمیزدم.» یک جای کارِ برینجا میلنگید.
صدایش گرم و حالتش آسوده بود، اماهمینطور لیث میدید که چشمانش هرازگاهی به اینطرفکارِ و آنطرف میچرخد، گویی در محاصرهٔ دشمنان است.
«چطور تونستی باهام تماسچطوره بگیری؟ فکر میکردم بُردِمادرم آویز فقط تا پادشاهی میرسه.»
سر تکان داد: «همینطوره. الانهمینطور از مرزها رد شدم و چندنمیزدم نگهبان چوبدستیهاشون رو به سمتم گرفتن.»
«صبر کن، چی؟»
برینجا گفت: «فرستادگانِ پادشاهی تو کویر جاییهمینطور ندارن. هنوز جلوی دروازهٔ وارپ هستم وکارِ بهمحضِ اینکه این مکالمه تموم بشه، مجبورم برگردم.»
«میشنوم.»
«گفتم که چوبدستیهاشون رو به سمتم گرفتن؟ در ضمن،نبود قرار نیست مسائلِ پادشاهی رو تو حضورِ افسرانِ خارجیمیدید مطرح کنم. تو خاندانِ دیستار منتظرت میمونم. برینجا، پایانِ تماس.»
لعنتی، هر چی که هست باید مهم باشه. تنها فرمانهای سلطنتیایچطور که تا حالا گرفتم دعوت به مهمونیها و احضار به دربارالان بوده. ارتش و انجمنِ جادوگران معمولاً به بقیهٔ چیزا رسیدگی میکنن.
شاید از هویتِ اون مقلدفرمانِ خبری داره، یا شاید برای کسایینبود که کارتِ بالکور گرفتن اتفاقی افتاده.
لیث به هیچکس نگفت که دارد میرود. هر ثانیهای که سولوس رویپاسخ چشمهٔ مانا میگذراند او را قویتر میکرد و لیث نمیخواست خوابش رازودتر به هم بزند. در موردِ پدر و مادرش هم، نمیخواست نگرانشان کند.
دروازه در کویر او را به طویلهاش برگرداندضروری و از آنجا فقط یک قدم تا رسیدن بهآسوده شعبهٔ انجمن در دریوس، پایتختِ مارکینشینِ دیستار، فاصله داشت.
در کمالِ تعجبِ کارکنانِ خانه، برینجا شخصاً به استقبالش آمداست و او را به دفترِ مادرِ مرحومش که حالا مالِتکان خودش بود راهنمایی کرد و گفت: «خوشحالم که دوباره میبینمت لیث.»
دو طرفِ میزِ ماهونِ سفید با دستههای منظمِ اسناد پوشیدهضروری شده بود؛ فقط آنقدر فضای خالی مانده بود که برینجامیدید بتواند بدونِ ریختنشان کار کند و مهمانانش چهرهاش را ببینند.
پنجرهٔ سرتاسریِ پشتِ میز نورِ خورشیدِ فراوانی به اتاقکشت میداد، در حالی که قفسهٔ کتابی که کنارِ دیوارِپادشاهی مجاور چیده شده بود، پر از سوابقِ رسمیِ خاندانش بود.
اسنادِ مهم داخلِ کشوهایسلطنتیام متعددِ میز نگهداری میشدند ونبود تکتکشان بهشدت افسون شده بودند.
کارکنانِ خانه از نزدیک دنبالشان کردند، میزِ چای و یک مبل را روی فرشِ وسطِ اتاق چیدند کهفقط برینجا روی آن نشست و با اشاره از لیث هم خواست همین کار را بکند. پیشخدمتی چرخدستیِ نقرهایِ پردروازهٔ از خوراکیهای لذیذ آورد و آن را کنارِ میز گذاشت، سپس مرخص شد و در را پشتِ سرش بست.
قوری را برداشت و یک فنجان برای او وکاملاً یکی برای خودش ریخت و گفت: «میبینم حالت خوبه،حالتش اما خیلی کمتر از چیزی که انتظار داشتم برنزه شدی.»
لیث در هیئتِ تیاماتش پوشیده از فلسهایکسی سیاهی بود که از نورِ خورشید تغذیهاحساساتم میکردند و نمیگذاشتند نور به پوستش برسد.
لیث تعظیمِ مؤدبانهای کرد و گفت:اگه «هم کویر و هم اربابش با منمیلنگید مهربون بودن. امیدوارم شما هم خوب باشید.»
برینجا با لبخندی درخشان دستِ لیث را روی شکمِ خودش گذاشت و گفت:باهام «خودت بهم بگو. حالا که اینجایی، بد نیست نظرِ بزرگترین درمانگرِ پادشاهی رونگهبان هم بپرسم. فقط یکی دو ماه عقب انداختم، اما امیدوارم خبرهای خوبی باشه.»
لیث از نشاطبخشی روی او استفادهسلطنتیام کرد و گفت: «ممنون از اعتمادتون،بهت اما من مانوهار نیستم. رتبهام فقط چهارمه.»
«خدا رو شکر که نیستی! اون احمق هیچوقت موقعِ نیاز پیداشکردی نمیشه. تو منو از اون سمی نجات دادی که مارت وباید واستور نتونستن تشخیصش بدن، برای همین تو برای من نفرِ اولی.»
لیث گفت: «تبریکفرمانِ میگم. یه دخترهاگه و کاملاً هم سالمه.»
برینجا بامیدید چشمانی حلقهزده ازآنطرف اشک پرسید: «مطمئنی؟»
سر تکان داد: «بله.»
«اسمش رو میذارم میریم، بهبستگی این امید که بزرگ بشهپیدا و مثلِ مادرم زنِ بزرگی بشه.»
لیث گفت: «خوشحالم که برای یک بارکاملاً هم که شده حاملِ خبرهای خوبم، اما شکگرم دارم فقط برای همین منو کشونده باشید اینجا.»
برینجا با چهرهٔ جدیِ کسی که جوابِ «نه» را نمیپذیرفت، گفت:چطور «چطور میتونی به آیندهٔ خاندانِ دیستار بگی "فقط همین"؟ اما چونالان قراره درمانگرِ شخصیِ دخترم بشی، نادیدهاش میگیرم. البته فقط همین یک بار.»
«با این حال حقتحتِ با توئه، اگه مسئلهٔاگه مهمی نبود مزاحمت نمیشدم.»
برینجا چشمانش را پایین انداخت و تنها عذرخواهیای را که از دستش برمیآمد، به اواهمیتی تقدیم کرد: «بهعنوانِ اربابِ منطقهٔ دیستار، بهم دستور دادن بهت اطلاع بدم که تا وقتیجواب نقشِ فعالتری تو امورِ پادشاهی به عهده نگیری، سپاهِ ملکه دیگه نمیتونه از خانوادهات محافظت کنه.»
لیث بهسختی میتوانست خشمش را مهاراگه کند، اما خالی کردنِ آن سرِکارِ برینجا بیفایده بود. پرسید: «چطور مگه؟»
برینجا گفت: «خانوادهٔ سلطنتی هنوز هم برات احترامِ زیادیدشمنان قائلن. هنوز دارن عمارتِ ورهن رو میسازن و من رومیرسه هم بهخاطرِ رابطهٔ خوبِ بینِ خانوادههامون بهعنوانِ نمایندهشون انتخاب کردن.»
لیث با پوزخندی جواب داد: «اگه حرفاتون درسته،اگه پس چرا بهجای اینکه یه چیزی شبیه بهصدایش یه اتمامحجتِ بزکشده بهم بدید، فقط ازم کمک نخواستید؟»
«فقط چون تو هیچوقت به سیاست اهمیت ندادی، معنیش این نیستکردی که سیاست هم دیگه به تو کاری نداره.» فنجانِ چایِ دیگریباید برایش ریخت و بشقابهای کوچکی پر از انواعِ شیرینیها را جلویشان چید.
قورت دادنِ چنانفرمانِ قرصِ تلخی به روکشِکاملاً شیرینِ اضافهای نیاز داشت.
«خانوادهٔ سلطنتی ازت ناامید شدن، چون از وقتی ارتش رو ترک کردی، دستت روبگیری از امورِ پادشاهی شستی. مادرم مدام تو رو در جریانِ مشکلاتِ مختلفی که ارتشسمتم و انجمنِ جادوگران باهاش روبهرو بودن میذاشت، اما تو هیچوقت برای کمک داوطلب نشدی.»
لیث شانه بالا انداخت: «سرم خیلی شلوغهمینطور بود. بیدلیل نبود که پیشنهادهای گرفتنِ قلمروکارِ یا یه مقامِ رسمی رو رد کردم.»
برینجا آهِ عمیقی کشید:چطوره «در واقع اینم یهمادرم دلیلِ دیگه برای نگرانیشونه.»
«هیچکس نمیدونه علایقت چیه، اما خانوادهٔ سلطنتی مطمئنن که با منافعِ پادشاهیکارِ همسو نیستن... بدتر از همه اینکه، با بازپرس یهوال به هم زدیمحاصرهٔ و آخرین پیوندِ مبهمی رو هم که با کشورت داشتی از بین بردی.»