---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1632: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1632: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲)

0

پیش از مرگِ مادرش، فرمانروای‌آن‌طرف​ پیشینِ منطقهٔ دیستار، برینجا گذاشته بود‌چطور​ موهایش تا مچِ پایش بلند شود.

اما حالا دیگر وقتِ رسیدگی به آن‌ها را نداشت و تا روی‌بهت​ شانه‌هایش کوتاه‌شان کرده بود. پیراهنِ روزِ سبزِ اقیانوسی به تن داشت که‌می‌چرخد​ بازوانِ باریکش را بیرون می‌گذاشت و چشمانِ آبیِ آسمانی‌اش را نمایان‌تر می‌کرد.

چهرهٔ زمانی شادابش جای خود را به‌کسی​ حالتِ خشکِ یک فرمانروای سخت‌گیر داده بود‌احساساتم​ و لبخندِ روشنش دیگر به‌ندرت به چشمانش می‌رسید.

پرسید: «از‌تحتِ​ شنیدنِ صدات خوشحالم،‌همین‌طور​ برینجا. حالت چطوره؟»

«بستگی داره. کسی‌هرازگاهی​ که مادرم رو‌می‌چرخد​ کشت پیدا کردی؟»

«نه.»

پاسخ داد: «پس احساساتم اهمیتی نداره.‌داره​ از طرفِ پادشاهی باهات تماس می‌گیرم.‌پاسخ​ باید هرچه زودتر همدیگه رو ببینیم.»

لیث گفت: «من این تماس رو جواب دادم‌ضروری​ چون فکر کردم به‌عنوانِ یه دوست زنگ زدی.‌حالتش​ به همه گفتم که نمی‌خوام کسی مزاحمم بشه.»

«واقعاً متأسفم، اما من تحتِ فرمانِ سلطنتی‌ام‌گویی​ و تو هم همین‌طور. اگه کاملاً ضروری نبود‌می‌کردم​ بهت زنگ نمی‌زدم.» یک جای کارِ برینجا می‌لنگید.

صدایش گرم و حالتش آسوده بود، اما‌همین‌طور​ لیث می‌دید که چشمانش هرازگاهی به این‌طرف‌کارِ​ و آن‌طرف می‌چرخد، گویی در محاصرهٔ دشمنان است.

«چطور تونستی باهام تماس‌چطوره​ بگیری؟ فکر می‌کردم بُردِ‌مادرم​ آویز فقط تا پادشاهی می‌رسه.»

سر تکان داد: «همین‌طوره. الان‌همین‌طور​ از مرزها رد شدم و چند‌نمی‌زدم​ نگهبان چوب‌دستی‌هاشون رو به سمتم گرفتن.»

«صبر کن، چی؟»

برینجا گفت: «فرستادگانِ پادشاهی تو کویر جایی‌همین‌طور​ ندارن. هنوز جلوی دروازهٔ وارپ هستم و‌کارِ​ به‌محضِ اینکه این مکالمه تموم بشه، مجبورم برگردم.»

«می‌شنوم.»

«گفتم که چوب‌دستی‌هاشون رو به سمتم گرفتن؟ در ضمن،‌نبود​ قرار نیست مسائلِ پادشاهی رو تو حضورِ افسرانِ خارجی‌می‌دید​ مطرح کنم. تو خاندانِ دیستار منتظرت می‌مونم. برینجا، پایانِ تماس.»

لعنتی، هر چی که هست باید مهم باشه. تنها فرمان‌های سلطنتی‌ای‌چطور​ که تا حالا گرفتم دعوت به مهمونی‌ها و احضار به دربار‌الان​ بوده. ارتش و انجمنِ جادوگران معمولاً به بقیهٔ چیزا رسیدگی می‌کنن.

شاید از هویتِ اون مقلد‌فرمانِ​ خبری داره، یا شاید برای کسایی‌نبود​ که کارتِ بالکور گرفتن اتفاقی افتاده.

لیث به هیچ‌کس نگفت که دارد می‌رود. هر ثانیه‌ای که سولوس روی‌پاسخ​ چشمهٔ مانا می‌گذراند او را قوی‌تر می‌کرد و لیث نمی‌خواست خوابش را‌زودتر​ به هم بزند. در موردِ پدر و مادرش هم، نمی‌خواست نگرانشان کند.

دروازه در کویر او را به طویله‌اش برگرداند‌ضروری​ و از آنجا فقط یک قدم تا رسیدن به‌آسوده​ شعبهٔ انجمن در دریوس، پایتختِ مارکی‌نشینِ دیستار، فاصله داشت.

در کمالِ تعجبِ کارکنانِ خانه، برینجا شخصاً به استقبالش آمد‌است​ و او را به دفترِ مادرِ مرحومش که حالا مالِ‌تکان​ خودش بود راهنمایی کرد و گفت: «خوشحالم که دوباره می‌بینمت لیث.»

دو طرفِ میزِ ماهونِ سفید با دسته‌های منظمِ اسناد پوشیده‌ضروری​ شده بود؛ فقط آن‌قدر فضای خالی مانده بود که برینجا‌می‌دید​ بتواند بدونِ ریختنشان کار کند و مهمانانش چهره‌اش را ببینند.

پنجرهٔ سرتاسریِ پشتِ میز نورِ خورشیدِ فراوانی به اتاق‌کشت​ می‌داد، در حالی که قفسهٔ کتابی که کنارِ دیوارِ‌پادشاهی​ مجاور چیده شده بود، پر از سوابقِ رسمیِ خاندانش بود.

اسنادِ مهم داخلِ کشوهای‌سلطنتی‌ام​ متعددِ میز نگهداری می‌شدند و‌نبود​ تک‌تکشان به‌شدت افسون شده بودند.

کارکنانِ خانه از نزدیک دنبالشان کردند، میزِ چای و یک مبل را روی فرشِ وسطِ اتاق چیدند که‌فقط​ برینجا روی آن نشست و با اشاره از لیث هم خواست همین کار را بکند. پیشخدمتی چرخ‌دستیِ نقره‌ایِ پر‌دروازهٔ​ از خوراکی‌های لذیذ آورد و آن را کنارِ میز گذاشت، سپس مرخص شد و در را پشتِ سرش بست.

قوری را برداشت و یک فنجان برای او و‌کاملاً​ یکی برای خودش ریخت و گفت: «می‌بینم حالت خوبه،‌حالتش​ اما خیلی کمتر از چیزی که انتظار داشتم برنزه شدی.»

لیث در هیئتِ تیاماتش پوشیده از فلس‌های‌کسی​ سیاهی بود که از نورِ خورشید تغذیه‌احساساتم​ می‌کردند و نمی‌گذاشتند نور به پوستش برسد.

لیث تعظیمِ مؤدبانه‌ای کرد و گفت:‌اگه​ «هم کویر و هم اربابش با من‌می‌لنگید​ مهربون بودن. امیدوارم شما هم خوب باشید.»

برینجا با لبخندی درخشان دستِ لیث را روی شکمِ خودش گذاشت و گفت:‌باهام​ «خودت بهم بگو. حالا که اینجایی، بد نیست نظرِ بزرگ‌ترین درمانگرِ پادشاهی رو‌نگهبان​ هم بپرسم. فقط یکی دو ماه عقب انداختم، اما امیدوارم خبرهای خوبی باشه.»

لیث از نشاط‌بخشی روی او استفاده‌سلطنتی‌ام​ کرد و گفت: «ممنون از اعتمادتون،‌بهت​ اما من مانوهار نیستم. رتبه‌ام فقط چهارمه.»

«خدا رو شکر که نیستی! اون احمق هیچ‌وقت موقعِ نیاز پیداش‌کردی​ نمیشه. تو منو از اون سمی نجات دادی که مارت و‌باید​ واستور نتونستن تشخیصش بدن، برای همین تو برای من نفرِ اولی.»

لیث گفت: «تبریک‌فرمانِ​ می‌گم. یه دختره‌اگه​ و کاملاً هم سالمه.»

برینجا با‌می‌دید​ چشمانی حلقه‌زده از‌آن‌طرف​ اشک پرسید: «مطمئنی؟»

سر تکان داد: «بله.»

«اسمش رو می‌ذارم میریم، به‌بستگی​ این امید که بزرگ بشه‌پیدا​ و مثلِ مادرم زنِ بزرگی بشه.»

لیث گفت: «خوشحالم که برای یک بار‌کاملاً​ هم که شده حاملِ خبرهای خوبم، اما شک‌گرم​ دارم فقط برای همین منو کشونده باشید اینجا.»

برینجا با چهرهٔ جدیِ کسی که جوابِ «نه» را نمی‌پذیرفت، گفت:‌چطور​ «چطور می‌تونی به آیندهٔ خاندانِ دیستار بگی "فقط همین"؟ اما چون‌الان​ قراره درمانگرِ شخصیِ دخترم بشی، نادیده‌اش می‌گیرم. البته فقط همین یک بار.»

«با این حال حق‌تحتِ​ با توئه، اگه مسئلهٔ‌اگه​ مهمی نبود مزاحمت نمی‌شدم.»

برینجا چشمانش را پایین انداخت و تنها عذرخواهی‌ای را که از دستش برمی‌آمد، به او‌اهمیتی​ تقدیم کرد: «به‌عنوانِ اربابِ منطقهٔ دیستار، بهم دستور دادن بهت اطلاع بدم که تا وقتی‌جواب​ نقشِ فعال‌تری تو امورِ پادشاهی به عهده نگیری، سپاهِ ملکه دیگه نمی‌تونه از خانواده‌ات محافظت کنه.»

لیث به‌سختی می‌توانست خشمش را مهار‌اگه​ کند، اما خالی کردنِ آن سرِ‌کارِ​ برینجا بی‌فایده بود. پرسید: «چطور مگه؟»

برینجا گفت: «خانوادهٔ سلطنتی هنوز هم برات احترامِ زیادی‌دشمنان​ قائلن. هنوز دارن عمارتِ ورهن رو می‌سازن و من رو‌می‌رسه​ هم به‌خاطرِ رابطهٔ خوبِ بینِ خانواده‌هامون به‌عنوانِ نماینده‌شون انتخاب کردن.»

لیث با پوزخندی جواب داد: «اگه حرفاتون درسته،‌اگه​ پس چرا به‌جای اینکه یه چیزی شبیه به‌صدایش​ یه اتمام‌حجتِ بزک‌شده بهم بدید، فقط ازم کمک نخواستید؟»

«فقط چون تو هیچ‌وقت به سیاست اهمیت ندادی، معنیش این نیست‌کردی​ که سیاست هم دیگه به تو کاری نداره.» فنجانِ چایِ دیگری‌باید​ برایش ریخت و بشقاب‌های کوچکی پر از انواعِ شیرینی‌ها را جلویشان چید.

قورت دادنِ چنان‌فرمانِ​ قرصِ تلخی به روکشِ‌کاملاً​ شیرینِ اضافه‌ای نیاز داشت.

«خانوادهٔ سلطنتی ازت ناامید شدن، چون از وقتی ارتش رو ترک کردی، دستت رو‌بگیری​ از امورِ پادشاهی شستی. مادرم مدام تو رو در جریانِ مشکلاتِ مختلفی که ارتش‌سمتم​ و انجمنِ جادوگران باهاش روبه‌رو بودن می‌ذاشت، اما تو هیچ‌وقت برای کمک داوطلب نشدی.»

لیث شانه بالا انداخت: «سرم خیلی شلوغ‌همین‌طور​ بود. بی‌دلیل نبود که پیشنهادهای گرفتنِ قلمرو‌کارِ​ یا یه مقامِ رسمی رو رد کردم.»

برینجا آهِ عمیقی کشید:‌چطوره​ «در واقع اینم یه‌مادرم​ دلیلِ دیگه برای نگرانیشونه.»

«هیچ‌کس نمی‌دونه علایقت چیه، اما خانوادهٔ سلطنتی مطمئنن که با منافعِ پادشاهی‌کارِ​ همسو نیستن... بدتر از همه اینکه، با بازپرس یهوال به هم زدی‌محاصرهٔ​ و آخرین پیوندِ مبهمی رو هم که با کشورت داشتی از بین بردی.»

ناولها | novelha.net