چپتر 2614: فصل 2614
0لیث هولوگرامی از کویلا گرفت که شبیه به یک هلوافتادیم بود، با این تفاوت که رنگش آبیِ روشن بود وبشن شکلش کمی فرق داشت. پرسید: «دارید دربارهٔ چی حرف میزنید؟»
آلیجاه پیشنهاد داد: «میتونم تا شما استراحت میکنید، منطقه رو بگردم. دوانها کاریبیفتیم به کارم ندارن و حتی اگه به الفهای دیگهای بربخورم، میتونم بهشون بگمالفها که یه وقایعنگارم. عصای ایگدراسیل برای تأییدِ مقام و تضمینِ امنیتم کاملاً کافیه.»
آجاتار سر تکان داد: «بهتره این کار رو نکنی. اگه دعوتت کنن به خونهشون، نمیتونی دستِحاشیه رد به سینهشون بزنی و اونوقت ما باید بیفتیم دنبالت. تازه، یادت باشه که فریبکاری راهِکرد بدی برای شروعِ یه رابطهست، چه برسه به مذاکره برای اینکه الفها به وضعیتِ جیرا کمک کنن.»
او آهی کشید: «حق با شماست، ببخشید. فقط بیصبرانه منتظرم ببینم مردممنمیتونستیم دور از درختِ جهان چطور زندگی میکنن. از یه طرف، ما خوشبختحاشیه بودیم چون حتی تو انزوای خودمون هم همهچیز رو دربارهٔ موگار میدونستیم.
«از طرفِ دیگه، این باعث میشد احساس کنیم گیر افتادیم.افتادیم ما همهچیز رو دربارهٔ جاهایی میدونستیم که نمیتونستیم بریم وبشن آدمهایی که نمیتونستیم ببینیم. برای همین همه میخواستن یه وقایعنگار بشن.
«این تنها راه برای خروج ازخونهشون حاشیه و دیدنِ شگفتیهایی بود کهباید درختِ جهان مدام بهمون نشون میداد.»
آجاتار گفت: «از شنیدنش متأسفم، الفِ جوان.» سپس چندین آرایه اجراوقایعنگار کرد تا وجودِ تلهها یا طلسمهایی را بررسی کند که شاید برایگفت تشخیصِ ورودِ مزاحمان از بیرون کار گذاشته شده بودند، اما چیزی نیافت.
پس از اتمامِ کارش، منطقه را با مجموعهای پیچیده ازافتادیم سدها احاطه کرد که حضورِ دشمنان را آشکار میکرد وبشن در صورتِ نیاز، زمانِ لازم برای فرار را در اختیارشان میگذاشت.
فریا سعی کرد گامهای وارپ به بیرون بازکنیم کند، اما سد فضا را مهروموم کرده بودهمین و از همپوشانیِ دو مجموعه مختصاتِ بُعدی جلوگیری میکرد.
فریا پس از در میان گذاشتنِ نتایجِنمیتونی آزمایشهایش گفت: «آره، ما به نالروند نیازدنبالت داریم، و نه فقط به خاطرِ اینکه بامزهست.»
نالروند با خشمی ساختگی سرش راآدمهایی از روی پای او بلند کردبشن و گفت: «بامزه؟ من خوشتیپم. تولهسگ بامزهست.»
فریا پاسخ داد: «راستی، برو تو هیئتِ رزار.کنیم نمیتونی بذاری یکی از هیئتهات بیشتر از اونیکیهمین استراحت کنه.» و او را به دگردیسی واداشت.
لیث پرسید: «شما قبلاً داخلِ حاشیه بودید. نمیتونیم آیین رو همینجا اجرا کنیم؟بریم اینجوری وقتی کارمون تموم شد، میتونیم سعی کنیم با الفها مذاکره کنیم و اگهمدام جواب نداد، قبل از اینکه مثلِ دفعهٔ قبل وقت کنن تله بسازن، فرار میکنیم.»
کویلا گفت: «کاش میشد. گذشته از چیدنِ حلقههای رونها، ما بهاونوقت یه جای خلوت نیاز داریم. کشیدنِ انرژیِ جهان بهاندازهای که بشه بابرسه موگار دیدار کرد، درخششِ روشنی ساطع میکنه که موقعیتمون رو لو میده.
«برای همینه که رزارهای باستانی از شبکهای از غارها برای این آیینبشن استفاده میکردن. بدتر از اون، وقتی کسی واردِ فضای ذهن میشه، نمیتونیشنیدنش از حلقهٔ محافظ بیاریش بیرون، مگه اینکه خودش ارتباط رو قطع کنه.
«بدونِ افسونهایی که ارادهٔ درخواستکننده رومیشد تقویت میکنن، حضور در برابرِ موگارنمیتونستیم کافیه تا ذهنت رو پاک کنه.»
لیث سرمیدونستیم تکان داد: «میفهمم.باعث شبکهٔ غارها کجاست؟»
کویلا شانه بالا انداخت: «نمیدونم. من تانمیتونی حالا حاشیه رو نگشتم. فقط یادمه چطوردنبالت از دهکدهٔ دوانها به غارها برسیم. فریا؟»
فریا پوزخند زد: «من جادوگرِ بُعدیام، نه نقشه. بعد از اینهمه مدت حتیتنها یه مجموعه مختصاتِ بُعدی هم یادم نمونده. همونطور که گفتم، ما به نالروندالفِ نیاز داریم. اون تنها کسیه که میدونه چطور تو این مکان مسیریابی کنه.»
فالوئل به هیئتِ هیدرای خود بازگشت، اما بدنش را فشرده و قدشنمیتونستیم را کمی بلندتر از دو متر نگه داشت و گفت: «پس لطفاًحاشیه بدونِ من بهنوبت نگهبانی بدید. یه کاری هست که میخوام امتحان کنم.»
با هر هفت سرش فنِ تنفسش را به کار برد و مقادیرِ عظیمیبریم از انرژیِ جهان را به درون کشید. با خواندنِ دفترچهخاطراتِ مادربزرگش و گزارشِشگفتیهایی شاگردانش از اقامتشان در حاشیه، میدانست باید انتظارِ چه چیزی را داشته باشد.
حضورِ موگار چنان شدید بود که حتی تحقیق روی یک طلسماونوقت در آن محوطه کافی بود تا ذرهای از توجهِ موگار رارابطهست جلب کند و از طریقِ آن بفهمد کجای تکنیکِ آزمایشیاش ایراد دارد.
فالوئل با استفاده از جریانِ زندگی، هم انرژیِ جهان و هم آگاهی را بهراه درونِ بدنش جذب میکرد. مادربزرگش از این روش استفاده کرده بود تا دربارهٔ رازهایسپس جادو بیشتر بیاموزد و به روشنایی برسد، اما فالوئل نقشههای بزرگتری در سر داشت.
سرهایش ریتمِ تنفس را ثابت نگه میداشتند و همزمان، هر کدام شروع به بافتنِ طلسمِببینیم متفاوتی کردند که او در حالِ ور رفتن با آنها بود. طلسمِ پیکرتراشی برای هماهنگکننده،میداد تکنیکِ جدیدِ جادوآهنگری برای داوروس و نسخهٔ ابداعیِ خودش از کریستالهای خاطره جزوِ آنها بود.
برخلافِ کویلا و فریا که فقط با تمسخر، پوزخند یا اصلاحِ یک رونِبریم تنها روبهرو شده بودند، همسراییِ گروهی از صداها در سرهایش منفجر شد. نمیفهمیدشگفتیهایی چه میگویند، چون صدا بیش از حد بلند بود و همه همزمان حرف میزدند.
همپوشانیِ صداها در سرهایش پیچید و تمرکزش را در هم شکست و باعث شددنبالت انرژیِ جهانی که جذب کرده بود، از کنترل خارج شود. بدتر از آن، انرژیِجیرا جهان پس از بیدار کردنِ آگاهیِ موگار، امضای انرژیِ اصلیاش را پس گرفته بود.
ناگهان در برابرِ کششِ هستهٔ مانایش مقاومت کردهمین و به مانا تبدیل شد و ضمنِ مسموم کردنِدیدنِ بدنِ هیدرا، در مسیرِ خروجش ویرانی به بار آورد.
فالوئل از حالتِ نشسته روی چهار دستوپا افتادکنیم و دلورودهاش را بالا آورد. انرژیِ جهان بهزور ازهمه پوستش بیرون میزد و زخمهای بسیاری روی آن میشکافت.
کویلا با شتاب به کنارِ هیدرا رفت و گفت: «لعنتی، لعنتی، لعنتی!» اوبریم با طلسمِ ردهٔ ۱ خود، یعنی تزریق، معجونهای مغذی را مستقیم به جریانِشگفتیهایی خونِ فالوئل فرستاد تا استفاده از نشاطبخشی وضعیتش را از این هم بدتر نکند.
فنِ تنفس میتوانست تمامِ زخمها را درمان کند و استقامت و مانا را برگرداند، اما نمیتوانست موادِباشه مغذیِ لازم برای بهبودی را به بدنِ آسیبدیده برساند. کسی در وضعیتِ وخیمِ فالوئل، اگر بیمحابا درمانفقط میشد، از جرمِ بدنِ خودش تغذیه میکرد و چهبسا نیروی زندگیاش را برای همیشه از کار میانداخت.
کسی با جرمِ یک اژدهای پَست به بیش از یک معجون نیاز داشت،تنها اما چون بعضی از دوستانش جانورانِ غولپیکری بودند، کویلا همیشه یک آویزِ بُعدیالفِ پر از بشکههای موادِ مغذی همراهش داشت تا اگر چنین اتفاقی افتاد، آماده باشد.
کمتر از یک دقیقه طول کشید تا وضعیتِکنیم هیدرا را تثبیت کند، اما حتی بعد از پایانِهمه کارِ کویلا، وضعِ فالوئل از نالروند هم بدتر بود.
آجاتار در حالی که وضعیتش را بررسی میکردکنیم و برای احتیاط تونیکِ مخصوصِ دستسازِ خودش راهمین به او میداد، پرسید: «چی شد؟ حاشیه مشکلی داره؟»
فالوئل لابهلای سرفههایش گفت: «نه، منخونهشون فقط یه احمقم. لقمهای برداشتم که حتیبیفتیم برای هفتتا سر هم زیادی بزرگ بود.»
هیدرا تازه توضیحِجاهایی اشتباهش را تمام کردهببینیم بود که خوابش برد.
لیث با صدایی پر از طعنه گفت: «کمترکنیم از یک دقیقهست رسیدیم اینجا و دوتا ازهمین حیاتیترین اعضامون از کار افتادن. عجب شروعِ درخشانی.»
با چشمانِ تیاماتش زمین را کاوید، اما از روی زمین نمیتوانست چیزِنمیتونستیم زیادی ببیند. پرواز کردن به بالا از این هم بدتر بود، چون آنهادیدنِ را به هدفی تبدیل میکرد که از فاصلهای دور برای دشمنان قابلرؤیت بود.
معمولاً پیشنهاد میدادم آلیجاه رو بفرستیمخونهشون پیشِ الفها تا هم مذاکره کنهباید و هم حواسشون رو پرت کنه.