چپتر 2401: بدون عنوان
0سولوس از یکی از سربازانِ محافظِ بیمارستانِ صحرایی پرسید:بذاره «به یه حموم، یه غذای خوب و یه تختِ راحتمردم بدجوری نیاز دارم. اینا رو از کجا میتونم پیدا کنم؟»
سرباز با خجالت گلویش رامیشه صاف کرد و گفت: «برید دفترِفقط انجمن و با دروازه برید والرون.»
تیستا بانایکا چهرهای گیجفقط پرسید: «منظورتون چیه؟»
«همونطور که دوستتون گفت، پادشاهی دو قحطیِ پیاپی رو پشتبذاره سر گذاشته. علاوه بر اون، به محض اینکه نسترار ومردم بقیهٔ منطقههای خائن تسلیم شدن، سلطنتیها بیشترِ ذخایرِ غذا رو بردن.
«تاج نمیتونست بذاره محصولاتِ باقیمونده موقعِ تغییرِ حکومت دزدیده، مسموم یا نابودموقعِ بشن. مردم الان با غذای خشک سر میکنن و مغازهها بستهن. توبستهن کلِ زسکا یه قطره آبجو یا یه لقمه نونِ تازه پیدا نمیکنید.»
سرباز با چانهاش ور رفت تاناآرومیها اینکه شکمش به قاروقور افتاد وراهه با شرمساری دستش را روی آن گذاشت.
سربازِ جوان آهی کشید و گفت: «خبرِ خوب اینه که زمانِ برداشت نزدیکه.صدایش وقتی گندمها برسن، اونقدر هست که شکمِ همه سیر بشه و زندگی بهفقیرنشینِ روالِ عادی برگرده. قحطی برای همیشه تموم میشه و ناآرومیها هم باید بخوابه.»
نایکا پرسید: «اگه فقط خبرِذخایرِ خوب تو راهه، پس چرابذاره قیافهت اینقدر تو هم رفته؟»
پیش از پاسخ دادن صدایش را پایین آورد: «چون همهش ازباقیمونده "صدقهسرِ" ثروده. اون زندانها رو خالی کرد و از شرِ همهٔمیکنن اونایی که تو محلههای فقیرنشینِ مناطقِ تحتِ اشغالش زندگی میکردن، خلاص شد.
«ما برای همه بهاندازهٔ کافی محصول کاشتیم، اما الان خیلی کمتر از چیزی که انتظاراینقدر میرفت دهن برای سیر کردن هست. آره، غذای اضافی انبارامون رو پر نگه میداره وهمهٔ برای تجارت معجزه میکنه، اما همچین فراوونیای به بهای جونِ آدمهای بیشماری به دست اومده.
«این هیچنایکا فرقی بافقط جادوی ممنوعه نداره.»
سولوس سر تکان داد و همراهغذا با تیستا و نایکا بیمارستانِ صحراییباقیمونده را ترک کرد: «ممنون از صداقتت.»
«حالا چیکار کنیم؟ من به یه چشمه نیاز دارم،بذاره وگرنه مجبورم یهراست برگردم لوتیا، اما به غذا همبشن نیاز دارم وگرنه در هر صورت بدنم از هم میپاشه.»
تیستا پرسید: «چیزِهمیشه خوبی تو بُعدِناآرومیها جیبیت ذخیره نداری؟»
سولوس به دوستانش نگاه کرد که هر دو سرشانرفته را به نشانهٔ منفی تکان دادند: «چرا. کلی موادِ"صدقهسرِ" اولیه دارم. بقیهش هم فقط شیرینیجاته. اگه یکیتون آشپزی بلده...»
تیستا گفت: «من هیچوقت یاد نگرفتم،غذا ببخشید. بچگیهام خیلی مریض بودم، بعدشباقیمونده هم بهعنوانِ درمانگر خیلی سرم شلوغ بود.»
«برای من مزهٔ همهچیز مثلِ آشغاله. یاد گرفتنشنمیتونست هم بیفایده بود.» با تکان دادنِ دستِ نایکا،مسموم به شعبهٔ انجمن رسیدند. «والرون برای سه نفر، لطفاً.»
کارتِ شناساییاش را روی میز گذاشت و پیش از آنکهاگه سولوس و تیستا بتوانند عقلش را زیرِ سؤال ببرند، متصدیصدایش او را اسکن کرد تا ببیند هستهٔ خون دارد یا نه.
نتیجهٔ اسکن پاک بود و متصدیچرا پیش از باز کردنِ دروازه، خواستدادن مدارکِ شناساییِ بقیه را هم ببیند.
سولوس مات و مبهوتبیشترِ مانده بود: «چطور اینتاج کار رو کردی؟ مصونیتِ دیپلماتیک؟»
نایکا با صدای سپیده جواب داد: «نه، من کردم. هستهٔمحصولاتِ خونش رو غرق در عنصرِ نور کردم و برای مدتِالان اسکن، اون رو به یه هستهٔ مانای سرخ تبدیل کردم.»
دخترها در هر حال جا خوردند، اما خستهتر و گرسنهتر از آن بودند که حرفی بزنند.رفته آنها به آشیانهٔ ققنوس رفتند، آنجا سوئیتی رزرو کردند و به خدماتِ اتاق سفارشِ غذا دادند. اینگونه،فقیرنشینِ تیستا وقت داشت از خودش خون بگیرد و نایکا میتوانست بدونِ پنهان شدن با آنها غذا بخورد.
جرعهای نوشید واگه پرسید: «روزِ اولتچرا چطور بود، سولوس؟»
سولوس جوابشدن داد: «شگفتانگیز.بیشترِ غمانگیز. وحشتناک.»
تیستا سرش رابیشترِ کج کرد: «بهخاطرِبردن چیزایی که دیدیم؟»
سولوس آهی کشید: «هم اون و هم بهخاطرِ خلأِ تویاگه سرم، جایی که معمولاً حضورِ لیث اونجاست. نمیدونی چند بار نظرشپایین رو پرسیدم و دنبالِ دلداریش گشتم تا اینکه تازه فهمیدم تنهام.»
نایکا با خشماگه گفت: «هی، به منقیافهت برخورد. پس ما چی؟»
سولوس با انگشت به سرش ضربه زد و گفت: «فرق میکنه.محصولاتِ شما اینجا نیستین. هر کاری که میکنم و هر فکری کهخشک میکنم، انگار دارم رو یه پا لیلی میکنم چون اونیکی پام نیست.»
تیستا پرسید: «میخوای برگردی خونه؟»
سولوس سر تکان داد و گفت: «نه، این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم.چرا اینکه ببینم بدون اینکه لیث روی تصمیمهام تأثیر بذاره، چه جور آدمی هستم. اینکهزندانها به عنوان سولوس منادیون ورهن زندگی کنم، نه اینکه فقط از حاشیه تماشا کنم.»
خدماتِ اتاق رسیده بود، برای همین نایکاقیافهت چرخِ غذا را گرفت و انعامِ سخاوتمندانهای بهآورد پیشخدمت داد و پرسید: «چقدر میتونی دووم بیاری؟»
سولوس در فکر فرو رفت: «خب، هنوز فنِ تنفسم روبذاره دارم و تمامِ این مدت هم یه چشمهٔ مانا زیرِمردم پام بود. باید بتونم نصفِ روزِ دیگه، شایدم بیشتر، دووم بیارم.»
روزِ بعد به زسکا برگشتند و به خدمت به عنوانِ درمانگرباقیمونده ادامه دادند. فضا هنوز متشنج بود، اما هم دانشآموزان و هممیکنن شهروندان دربارهٔ سولوس شنیده بودند و حالا داشتند به حرفهایش فکر میکردند.
زیاد حرف نمیزد، اما لبخند و رفتارِ دلسوزانهاش با بیماران، به همان اندازهایچرا که طلسمهایش بدنشان را درمان میکرد، روحشان را تسکین میداد. تا ظهر، سولوسثروده اولین نشانههای فروپاشیِ بدنش را حس کرد و بیمارستانِ صحرایی را ترک کرد.
نایکا سرزنششنایکا کرد: «نبایدفقط اینقدر صبر میکردی!»
سولوس آویزِ ارتباطیاش را درآورد تا موقعیتِ لیث رانمیتونست بررسی کند و گفت: «هر یک ثانیه دوری ازنابود لیث مهمه، نایکا. هر جونِ اضافهای که نجات دادم مهمه.»
لیث پاسخ داد: «این مختصات رو بده به متصدی. ما الان توموقعِ لوتیا نیستیم، ولی اگه جرئتش رو داری میتونی بیای پیشمون. البته هشداربستهن بدم، من تازه یه خطِ مقدم رو با یکی دیگه عوض کردم.»
سولوس از روی کلافگی بینیاش را نیشگون گرفتبخوابه و گفت: «این دیگه یعنی چی؟ منظورت از ماپیش کیه و داری از کدوم خطِ مقدم حرف میزنی؟»
تمامِ سؤالاتش همان لحظهای که از دروازهٔ وارپ گذشت و خودش را در عمارتِ ورهنآورد دید، پاسخ داده شد. نهتنها هنوز چشمهای زیرِ پایش بود، بلکه میتوانست بدونِ اینکه سپیده متوجهخلاص شود برج را مستقر کند، چون آن مکان از قبل نشانِ سولوس را بر خود داشت.
از این فاصلهٔ نزدیک برای پیدا کردنِ لیث نیازی به راهنمایی نداشت؛ پیوندشان مانندِ یک فانوسِدزدیده دریایی او را هدایت میکرد و هرچه نزدیکتر میشدند، قدرتِ بیشتری به او میبخشید. عمارتِ ورهنتازه تنها از ساختمانِ اصلی تشکیل میشد؛ خانهای دوطبقه که هر طبقهاش ۵۰۰ متر مربع مساحت داشت.
هنوز اقامتگاهِ خدمتکاران را نداشت و فضای زیادی برای ساختِ دو بال در دوحکومت طرفِ ساختمانِ اصلی باقی مانده بود. ملک با دیواری افسونشده احاطه شده بود وآبجو آنقدر امتداد داشت که دسترسیِ مستقیم به سمتِ شرقِ جنگلِ تراون را فراهم میکرد.
باغ آنقدر وسیع بود که میتوانست میزبانِ چند گله از جانورانِ جادویی باشد، اما گذشتهاینقدر از چند نیمکت و باغچهٔ گل، تفاوتِ چندانی با جنگل نداشت. بچهها عاشقش بودند وهمهٔ در آن لحظه داشتند بیرون با مرکبهایشان بازی میکردند و قلمروِ آیندهشان را کاوش میکردند.
چند ثانیه طول کشید تا سولوس از دروازهٔ وارپ بهپیش اتاقِ نشیمن برسد و چیزی که دید، او را ماتومبهوت گذاشت.خالی فضا پر از کاناپهها و مبلهایی با سبکهای مختلف شده بود.
هر پنجره در هر طرف حداقل سه پردهٔ مختلف داشت که هر کدام بهتغییرِ رنگِ متفاوتی بودند. نمای کلی این حس را میداد که یا ملکه یک دلقکِقطره مست را برای تزئینِ آنجا استخدام کرده، یا همهگیریِ کوررنگی به جانِ پادشاهی افتاده است.
الینا گفت: «خوش برگشتی عزیزم!» و پیش از آنکه سولوسمحصولاتِ بتواند حتی یک سؤال بپرسد، دستها و بازوهایش را بهالان دنبالِ جراحت و سپس صورتش را برای نشانههای سوءتغذیه بررسی کرد.