چپتر 1161: اندازه مهم است (بخش ۱)
0اولوا گفت: «وقتی ارتشِ اصلی راه بیفته، دوتای دیگهٔ ماحرفهای باید تمرکزمون رو بذاریم روی کشتنِ هیولاها با بیشترین سرعتِپایدار ممکن، تا مسخشده مجبور بشه با طعمهٔ فرضیشون تنبهتن بجنگه.»
لیث در حالی که حملهٔ ترکیبیِ دورگههای مسخشده به شب را در ذهنشمدام مرور میکرد، گفت: «فکر میکنم دارید خودتون رو دستبالا میگیرید، مسخشدگان رو دستکم میگیرید،اولین یا هر دو. من اون موجودات رو توی عمل دیدم و اصلاً شوخیبردار نیستن.»
حتی یکی از برگزیدگانِ ارباببیش کافی بود تا کلِ تیمِپرسید پاکسازی را بهراحتی از پا درآورد.
اولوا گفت: «ما مسخشدگان رو دستکم نمیگیریم، اسکورج، اما توی شناساییِ هواییام هیچ مسخشدهٔ باستانیایسایهست ندیدم، فقط یه خیمهشبباز بود. اونا بهندرت اونقدر پیر و قوی هستن که بتونن برایپژمرده کسانی در سطحِ ما تهدید باشن.» رُخ، لیث را هم در برآوردهایش حساب کرده بود.
یک اژدهای پَست که میتوانست از شعلههای مبدأ استفاده کندحرفهای و در چنین سنِ کمی هستهٔ آبیِ روشن داشت، حتماًپایدار بیش از یک برگِ برنده در آستینش پنهان کرده بود.
لیث پرسید: «خیمهشبباز چیه؟»
بودیا گفت: «یه مسخشدهٔ تازهمتولدشده شبیهِ یه سایهست. جسم نداره و مدام نیاز دارهشبیهِ تا انواعِ انرژی رو جذب کنه تا فقط خودش رو زنده نگه داره.» حرفهایحرفهای بودیا لیث را به یادِ پژمرده انداخت؛ اولین مسخشدهای که با آن روبهرو شده بود.
«بعد از مدتی، اونا پایدار میشن و میتونن به دو نوعِ مختلف از مسخشدگان تبدیل بشن. توانمندشدهها کهمدام هنوز شبیهِ سایهان و بدنِ فیزیکی ندارن، اما میتونن حرف بزنن، استدلال کنن و بهدرستی از جادو استفاده کنن.»مدتی این توصیف با فرستادهٔ ارباب که سعی کرده بود کریستالِ شمنِ اورک را از لیث پس بگیرد، مطابقت داشت.
بودیا ادامه داد: «نتیجهٔ دوم و نادرتر اینه که یه مسخشده میزبانِ مناسبی پیدااولین کنه. تسخیرِ یه بدن، چه زنده و چه مرده، به اون موجود اجازه میدههنوز تا فرمش رو برای همیشه پایدار کنه و کنترلِ کاملی روی گرسنگیاش به دست بیاره.
«بهشون میگن مسخشدگانِ خیمهشبباز، چون نخهای میزبانشون رو ازشبیهِ درون میکشن. شناساییشون سخته چون مثلِ توانمندشدهها انرژیِ آشوبجذب نشت نمیدن و میتونن مدتِ طولانیتری بدونِ تغذیه دوام بیارن.»
لیث تشخیص داد موجودی که بدنِ درایاد را در آکادمیپرسید تسخیر کرده بود یک خیمهشبباز بوده است، و بالاخره فهمیدداره چرا تا آن لحظه با چیزی شبیهِ آن روبهرو نشده بود.
بودیا گفت: «مسخشدگانِ خیمهشبباز از توانمندشدهها قویترن و میتونن از بعضی ترفندهای بدنی که توشسایهست ساکن هستن استفاده کنن، اما فقط همین. هم توانمندشده و هم خیمهشبباز میتونن به مسخشدهٔ باستانیانداخت تکامل پیدا کنن؛ موجوداتی اونقدر قوی که ما جرئت نمیکنیم بدونِ کمکِ شورا باهاشون روبهرو بشیم.
«با این حال، دشمنِ ما اونقدر ضعیفه که برای زندهموندن مجبورهیادِ به هیولاها تکیه کنه. تا وقتی که از طلسمهای آشوب جاخالیمیتونن بدیم، نه از نظرِ جادویی و نه فیزیکی، حریفِ ما نمیشه.»
لیث پرسید: «اگه انرژیِ آشوب ساطعچیه نمیکنه، چطور اینقدر مطمئنید که یهنداره مسخشدهست و فقط یه نوع نامرده نیست؟»
اولوا پاسخ داد: «نامرده نیست، چون زیرِ نورِ خورشید آزادانه حرکت میکنه وتازهمتولدشده از هیولاها تغذیه میکنه. دلیلش رو از من نپرس، اما نیروی زندگیِ یه هیولانگه برای نامردگان اونقدر چندشآوره که ترجیح میدن علف بخورن، در حالی که مسخشدگان همهچیزخوارن.
«علاوه بر این، اون موجود اول سعی کرد با جادوی گرانش منبودیا رو به زمین بکشه و بعد، قبل از اینکه بفهمه من یهکنه بیدارشدهام، از جادوی بُعدی استفاده کرد تا از راهِ دور بهم حمله کنه.»
لیث سر تکان داد وجذب گفت: «میفهمم. نامردگان نمیتونن آزادانهحرفهای از جادوی نور استفاده کنن.»
بودیا گفت: «اگه سؤالاتت تموم شده، اسکورج،بودیا شروع کن به بافتنِ طلسمهات. بهمحض اینکهنیاز همهمون آماده بشیم، حملهمون رو شروع میکنیم.»
لیث گفت: «من که غیبگو نیستم و شما تازه یه دقیقه پیش منتازهمتولدشده رو کشوندید اینجا. قبل از اینکه بتونم نقشهٔ حملهام رو آماده کنم، بایدزنده بدونم قراره با کی بجنگم و باید انتظارِ چندتا دشمن رو داشته باشم.»
اولوا که واقعاً جا خورده بود،برگِ پرسید: «نمیتونی از دور ببینی؟ پسبودیا اینهمه چشم رو برای چی میخوای؟»
لیث گفت: «داستانش درازه.» و ناخودآگاه دست به پیشانیاش، میانِ دویادِ چشمِ اضافهٔ بازش کشید. سه چشم هنوز بسته بودند و لابهلای فلسهانوعِ تقریباً نامرئی به نظر میرسیدند. بقیه همگی رنگِ زردِ طبیعیشان را داشتند.
بودیا گفت: «وضعیت کمی عجیبه، اما وقتی پای مسخشدگان در میون باشه، باید انتظارشنیاز رو داشته باشی. ما با یه گروهِ مختلط روبهرو هستیم که نیروی اصلیشون ازمسخشدهای اورکها تشکیل شده. پیادهنظامِ سنگینی از اوگرها، پیشاهنگهای گابلین و حتی یه شمن هم دارن.»
لیث پرسید: «سوارهنظامیداشت که تو گزارشبرگِ اومده بود چی؟»
اولوا با یکی از چنگالهایش به زمینبرنده ضربه زد و گِل را به یک ماکتِسایهست سهبعدی تبدیل کرد و گفت: «بخشِ بدش همینه.»
ماکت مردی را نشان میداد که روی تختی نشسته بود و چند موجودِ زیبا که هرروبهرو کدام چهار بازو داشتند، تخت را حمل میکردند. قبیلهٔ کاملی از ترولها چهار دستوپا راه میرفتندندارن و از نزدیک تخت را دنبال میکردند. روی هر کدامشان یک یا چند گابلین سوار بود.
لیث پرسید:برنده «چطور تونستن ترولهاپرسید رو رام کنن؟»
سولوس با خودش فکر کرد: «وبرگِ من خیال میکردم گابلینسوارها رو فقطبودیا تو بازیِ سیاهچالها و غارت میبینیم.»
اولوا گفت: «معمولاً قبیلههای مختلفِ هیولاها هرگز با هم همکاری نمیکنن. چه برسه به ترولها که وقتی خیلیمدام گرسنه میشن حتی به خوردنِ همدیگه هم متوسل میشن. با این حال، یه مسخشدهٔ خیمهشبباز میتونه یه رهبرِبعد بینقص باشه. میتونه بینِ صفوفشون مخفی بشه و از قدرتهاش استفاده کنه تا خودش رو فرستادهٔ خدایان جا بزنه.»
«اون از نیازِ همیشگیاش به عنصرِ نور استفاده کرده تا یه رابطهٔپژمرده همزیستی با ترولها بسازه، چون ترولها در عوض کمبودِ عنصرِ تاریکی دارن.مختلف هرچی به تخت نزدیکتر میشن، بیشتر به حالتِ پیش از سقوطشون برمیگردن.
«این کار گرسنگیِ هم مسخشده و هم ترولها رو مهار میکنه ونداره به بقیهٔ ارتش هم این باور رو میده که تا وقتی از رهبرشونپژمرده پیروی کنن، اون هر آسیبی رو که باعث شده هیولا بشن، خنثی میکنه.»
لیث پرسید: «شمن کریستال داره؟»
بودیا گفت: «فقط چندتای کوچیک که موقعِ غارتِ شهرهایپنهان متروکهٔ انسانها پیدا کردن. شمن هنوز میتونه ازشون استفادهمدام کنه، ولی اثرشون به یه محدودهٔ کوچیک محدود میشه.»
لیث پیش از بافتنِ طلسمهایش، به پرواز درآمد تا آرایشِ دشمن راپژمرده از دور بررسی کند. هدفش این بود که بفهمد کدام عناصر بیشترینمختلف آسیب را وارد میکنند و دفاع در برابرشان از همه سختتر است.
«اوه، لعنتی.»
تودهای چندرنگ از بدنها دشتی به وسعتِ لوتیا راپنهان اشغال کرده بودند. اگر طبقِ نقشهٔ نوئه قرار نبود آنجانیاز وسطِ یک جنگلِ سرسبز باشد، این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت.
ارتشِ هیولاها درختان را فقط برای پیدا کردنِآستینش حیواناتِ کوچک ریشهکن میکردند و هر چیزی را کهنداره سرِ راهشان میدیدند و حتی اندکی قابلخوردن بود، میبلعیدند.
آنها با جادو جنگلها را به آتش میکشیدند، آتش را مهار میکردند وانداخت فقط وقتی بوی گوشتِ سوخته به مشامشان میرسید، آن را خاموش میکردند. دربشن روشِ شکارشان هیچ مهارت یا اصولی به چشم نمیخورد؛ فقط گرسنگیِ مفرط بود.
اورکها موجوداتی انساننما با میانگینِ قدِ ۱٫۸ متر بودند. آنهاسایهست از بدوِ تولد از فیزیکِ بدنیای بهره میبردند که شباهتِخودش زیادی به فیزیکِ یک بیدارشده پس از چندین پیشرفت داشت.
از انسانها قویتر، سریعتر و تنومندتر بودند. پوستشان بهطورِ طبیعی در برابرِ بیشترِ عناصر مقاومسایهست بود و بهندرت بیمار میشدند. خیلی کم پیش میآمد که یک اورک استعدادی در جادوپژمرده نشان دهد، اما وقتی این اتفاق میافتاد، آن موجود تواناییهای شگفتانگیزی از خود به نمایش میگذاشت.
برخلافِ انسانها، همگی حتی مادههایشان طاس بودند. پوستشان مثلِ پوستِ درخت قهوهای و تقریباً بهسایهست همان اندازه سِفت بود. اورکها همچنین حواسِ تقویتشدهای داشتند که غافلگیر کردنشان را دشوار میساختپژمرده و به لطفِ جادوی همجوشی میتوانستند فورانهای کوتاهی از قدرت یا سرعتِ انفجاری به نمایش بگذارند.
لیث هم در پادگانِ آموزشی با حالتِخودش طبیعیشان روبهرو شده بود و هم دراولین آزمایشگاهِ زولگریش با حالتِ بازگشتهشان جنگیده بود.