چپتر 1395: سقوطِ مغروران (بخشِ ۱)
0طلسم چنان سریع بود که خورشیدِ سرخ نتوانسته بود آن راروحِ ببیند و چنان قدرتمند بود که گرگومیش را از روی اسبششود به هوا پرتاب کرد و با کلاهخودِ داوروسِ تَرَکخوردهاش به زمین کوبید.
لپتو و ژوا دستانشان را بهترتیب روی شانهٔ چپشود و راستِ میریم نگه داشتند، انرژیشان را به اومیزبانِ هدایت کردند و توانِ تهاجمیاش را سه برابر کردند.
فرماندهٔ کل مثلِ تکهسنگی به زمین افتاده بود تا بگذارد معجونِ مادرِ زمین اثر کندردهٔ و تمامِ زخمهایش را بهبود بخشد. همزمان، از پیچکهای روح استفاده کرده بود تا اندامهایتجربهٔ قطعشده را دوباره پیوند بزند و از فشاری که روندِ درمان بر استقامتش میآورد بکاهد.
معجونِ مغذیِ خالکوبیاش بقیهٔ کار را کرددرهمکوبندهٔ و تا زمانی که گرگومیش اسبش راجبرانناپذیر رها کرد، او را دوباره سرِ پا ایستاند.
از راهِ پیوندِ ذهنی گفت:داشت «یا اینو زود تموم میکنیم یاروحِ میبازیم. همین الان بیاید پیشِ من!»
گرگومیش برخاست و دید که اعضای نعش آرایشی عجیب به خود گرفتند. با اینقرنها حال، آنچه بیش از همه نگرانش میکرد این بود که آنها داشتند بهنحوی قدرتشانحالا را بازیابی میکردند، در حالی که قدرتِ خودش داشت به پایینترین حدِ خود نزدیک میشد.
طلسمِ روحِ گرانشِ ردهٔ ۵، درهمکوبندهٔ جهان، را اجرا کرد تا پیش ازروحِ آنکه اختلافِ انرژی جبرانناپذیر شود، کارشان را تمام کند. این طلسمی ششعنصری بودتمام که از قرنها تجربهٔ خودش در ترکیب با تجربههای میزبانِ لیچش زاده شده بود.
کرهای زمردین که شبیهِ منظرهٔ موگار از فضا بود، حالا اعضای نعشاختلافِ را در مرکزش به دام انداخت. شش عنصر گرانشی ۱۰۰ برابر قویترمیزبانِ از حالتِ عادی تولید کردند که فقط بر فضای داخلِ کره اثر میگذاشت.
اوضاع وقتی بدتر شد که آتش هوا را تا هزار درجه سوزاند و بهتناوب جایجهان خود را به امواجِ سرمای منفی ۲۰۰ درجهٔ سانتیگراد میداد. فشارِ هوا به ۱۰۰ اتمسفر رسید.میزبانِ نور و خاک کره را به سختیِ الماس کردند و تاریکی آن را از سم انباشت.
پس از چند ثانیه، پیش از آنکه سوار مانایش را تمام کند و درهمکوبندهٔ جهانتجربهٔ محو شود، طلسم را به درون منفجر کرد. گرگومیش جادوی گرانش را با شش عنصرِدام دیگر ترکیب کرد تا انفجاری پدید آورد که تمامِ شهرِ پرود را به لرزه انداخت.
گرگومیش مشتش را با حالتی پیروزمندانه درداشت هوا بالا برد، اما بلافاصله آن راگرانشِ به فرمانِ عقبنشینی تبدیل کرد: «پیروزی... اوه لعنتی!»
چهار تن از اعضای نعش در چهار گوشهٔ ستارهای ششپر مستقرآنکه شدند و میریم در مرکزش قرار گرفت. دژ سیلوروینگ برای هفت نفرتجربههای ساخته شده بود، اما پنج نفر برای دفعِ درهمکوبندهٔ جهان کفایت میکردند.
نخستین مَگوس دژ را برای مقاومت در برابر طلسمِ نگهبان ابداع کرده بود. در مقایسه با آن،پیش ساختهٔ گرگومیش چیزِ خاصی نبود. پنج بیدارشدهٔ ساختگی از این آرایش برای خنثی کردنِ عناصر استفاده کردهشده بودند و همزمان کرهٔ کوچکی پدید آورده بودند که تمامِ آسیب را بهجای آنها به جان خریده بود.
دژ پس از اجرا به تمرکزِ کمی نیاز داشت و میگذاشتتمام معجونِ مادرِ زمین کارش را بکند؛ در نتیجه هرچه گرگومیش بیشترکرهای از درهمکوبندهٔ جهان استفاده میکرد، خودش ضعیفتر میشد و آنها قویتر میشدند.
بهمحضِ اینکه آخرین موجِ انفجارِ درهمکوبندهٔ جهان محو شد،حدِ نعش آرایششان را به شکلِ پنج ستاره از هفت ستارهٔپیش دبِ اکبر تغییر دادند و نابودی سیلوروینگ را فعال کردند.
برای آشکار کردنِ قدرتِ واقعیاش دو بیدارشده کم داشت، اماپیش باز هم مهم نبود. دیگر مهم نبود. از همان اولقرنها اجرایش نکرده بودند چون نادیده گرفتنِ امضای انرژیاش غیرممکن بود.
گرگومیش وقتی هنوز در اوجِ قدرت بود، بهراحتی میتوانست آرایششان را به هم بریزددرهمکوبندهٔ و همه را با یک ضربه بکشد. اجرای چنین طلسمی نیازمندِ تمرکزی بود کهتجربهٔ نمیگذاشت از خودشان دفاع کنند، و جمعشدنشان دورِ هم فقط هدفِ بزرگتری دودستی تقدیمش میکرد.
اما حالا بهاندازهٔ کافی دور شده بودند وجبرانناپذیر خورشیدِ سرخ ضعیفتر از آن بود که بتواند ازتجربههای رخنهای که استفاده از نابودی ایجاد میکرد، بهره ببرد.
تگرگی از پرتوهای رنگینکمانی از تکتکِ اعضای نعش فوران کرد و هرچه راروحِ لمس میکرد، از بین برد. چند نامرده سعی کردند سپرِ بلای رهبرشان شوند،تمام اما فداکاریشان هیچ زمانی برایش نخرید، فقط هوا را پر از خاکستر کرد.
زرهِ گرگومیش تَرَک برداشت و بدنِ زیرش هم همینطور.اجرا فشارِ ناشی از حملهٔ هفتعنصری حتی برای تجهیزاتش هم بیشششعنصری از حد بود و از لبهها شروع به خُردشدن کرد.
گرگومیش با خشمی دیوانهوار غرش کرد، جانِ تمامِ نامردگانِ نزدیکش را بیرون کشید و از آن برای پدیدآوردنِآنکه دیواری به رنگِ خون از انرژیِ ناب استفاده کرد. دیوار کمتر از یک ثانیه دوام آورد، اما برایشزمردین کافی بود تا از آرایههای شهر چشمکِ روحی بزند و بعد خودش را به جای امنی وارپ کند.
طلوعِ آفتاب فرا رسید و تمامِ دشمنانی را که هنوز جلوی پرود ایستاده بودند و انتظارِترکیب معجزهای را میکشیدند که به آنها وعده داده شده بود، کشت. سپیدهدم نامردگان را به خاکسترعنصر تبدیل کرد و همچون موجی از نور به جلو پیش رفت و به هیچکس رحم نکرد.
اگر معجونِ مادرِ زمین نبود، این کار غیرممکن میشد، اما حتی آن هم محدودیتهایگرانشِ خودش را داشت. درست مثلِ نشاطبخشی، هر بار که قدرتشان را بازیابی میکرد، مادرِششعنصری زمین بخشی از تأثیرش را از دست میداد تا اینکه دیگر هیچ اثری نداشت.
میریم همین که دهانش را از صفرایی که پرش کرده بود شست، گفت:انرژی «ما بردیم. برگردید خونه. نه جشنی در کاره، نه نوشیدنی و نه سکس، مستقیمشده میرید میخوابید. ما تو شرایطی نیستیم که بجنگیم و نمیدونیم بعدش قراره چی بشه.»
شهرِ والرون، در همین لحظه.
فقدانِ زرهِ قلعهٔ سلطنتی، خاندانِ سلطنتی و شورای جنگشان را مجبور کرد تا تحتِگرانشِ محافظتِ تنها دو گاردی که برایشان باقی مانده بود، در اتاقِ جنگ کنارِ همششعنصری بنشینند. زوجِ سلطنتی آخرین خطِ دفاعی بودند؛ سلاحی مخفی که باید همانطور مخفی میماند.
پادشاه مرون زرهِ سیفل را به تن داشت، در حالی که ملکه سیلفا شمشیرِجبرانناپذیر سیفل را در دست گرفته بود. یکی دفاع میکرد و دیگری یورش میبرد، وکرهای این به آنها آزادی میداد تا استراتژیشان را با توجه به شرایط تطبیق دهند.
همراه با خاندانِ سلطنتی، موردِاعتمادترین مشاورانشان، آرخونهایشان و کامیلا نیزطلسمِ حضور داشتند. جیرنی او را با خود آورده بود تاانرژی در تاریکترین ساعتِ پادشاهی پس از بالکور، جایش امن باشد.
سیلفا مدام گزارشهای تازهای از وضعیت دریافت میکرد. صدای اعلانهایی که رویطلسمی آویزش ظاهر میشد، تنها صدای درونِ اتاق بود. هیچکس حوصلهٔ حرفزدن یاشبیهِ شوخیکردن نداشت. فقط میخواستند بدانند پادشاهی زنده میماند یا در آتش میسوزد.
پیروزیِ سریعِ واستور بر شب، لبخند را بر لبانِ بسیارینزدیک آورد و وقتی نعش، گرگومیش را هم عقب راند، آدمهای درونِاختلافِ اتاقِ جنگ نفسِ راحت کشیدند. با این حال هیچکس حرفی نمیزد.
اخبارِ نبردِ مانوهار مدام میرسید و اصلاً خوب نبود.اجرا اگر بلیوس سقوط میکرد، پادشاهیِ گریفون و امپراطوری متحملِ حملهایششعنصری دوجانبه میشدند که هر دو کشور را همزمان تضعیف میکرد.
کامیلا پرسید:حالی «کسی با کمیداشت موسیقی مشکلی داره؟»
میدانست لیث فرسنگها دورتر دارد کارآگاهبازی درمیآورد،انرژی اما نمیتوانست چشم از رونِ تماسش رویقرنها آویز بردارد؛ میترسید هر لحظه ناپدید شود.
سیلفا گفت: «کاملاً برعکس. یه کمخودش حواسپرتی برامون خوبه.» و با اینطلسمِ حرف دهانِ همهٔ مخالفان را بست.
کامیلا چیزی شبیه به یک تخممرغِ بزرگ با کفِ تخت را ازاختلافِ جیبِ داخلیِ یونیفرمش بیرون آورد. دکمهٔ کوچکی را فشار داد. بالای تخممرغمیزبانِ باز شد و چیزی را پخش کرد که مشخصاً یک آهنگِ عاشقانه بود.