---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2174: فصل 2174 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2174: فصل 2174

0

کالّا گفت: «اینجا چیزی نیست که به دردمون بخوره. طبقِ حرفای نامرده‌ها،‌جواب​ اونایی که تو طبقهٔ اولن هنوز به ارادهٔ ثرود تن ندادن. اجازه‌گذشته​ ندارن آزادانه حرکت کنن و اون‌قدر اینجان نبودن که چیزِ مفیدی شنیده باشن.»

همان‌طور که در طبقه می‌گشتند و منتظر بودند علامتِ پله‌ها‌انفرادی​ روی نقشه ظاهر شود، لیث متوجه شد سلول‌ها خالی از هر‌آدم​ وسیله‌ای است که زندانیان بتوانند با آن به خودشان آسیب بزنند.

تشک و بالشی آنجا بود اما ملحفه‌ای به چشم نمی‌خورد. هر سلول یک‌فضایی​ روشویی، یک توالت و فقط فضایی به‌اندازهٔ ورزش کردن داشت. بیشترِ زندانیان آن‌قدر حوصله‌شان‌سرگرم​ سر رفته بود که یا انباشت تمرین می‌کردند یا با جادوی روزمره سرگرم می‌شدند.

ولادیون که متوجه شد با وجودِ‌ولی​ میله‌های باز هیچ گفت‌وگویی در جریان نیست،‌راحت‌تر​ پرسید: «عجیبه. چرا با هم حرف نمی‌زنن؟»

کالّا در حالی که داده‌های چشمان را به اشتراک می‌گذاشت، گفت: «چون نمی‌تونن.‌داد​ هر سلول نه‌تنها طلسمِ سکوت خورده، بلکه کور هم شده. فقط می‌تونن فضای‌حتی​ دقیقاً جلوی سلولشون رو ببینن، برای همین هیچ فرقی با حبسِ انفرادی نداره.»

نخستین جواب داد: «غیرانسانیه، ولی کاملاً منطقیه. انزوا شکستنِ ارادهٔ‌انفرادی​ آدم رو خیلی راحت‌تر می‌کنه. گذشته از اون، حتی اگه‌شکستنِ​ یه زندانی بخواد خودکشی کنه، نمی‌تونه از بقیه بخواد بکشنش.»

لیث تازه خروجی‌آنجا​ را پیدا کرده بود‌چشم​ که بدترین اتفاق افتاد.

هر سه حس کردند امضای‌غیرانسانیه​ انرژیِ بیگانه‌ای به بدنشان رخنه می‌کند‌آدم​ و بی‌درنگ به سمتِ منبعش چرخیدند.

«سلام عزیزم. خجالت نکش. بیا بیرون بازی کنیم.» صدا متعلق به مردی‌جواب​ بود و از لحنِ مورمورکننده‌اش برمی‌آمد که حتی پیش از حبس هم‌گذشته​ عقلِ سالمی نداشته است. «نگهبانا نیازی به قایم شدن ندارن، نامرده هم نیستن.»

لیث با خودش فکر کرد: «لعنتی، این‌همین​ یارو حتماً نابغه‌ست. همین الانشم یاد گرفته چطور‌غیرانسانیه​ با نشاط‌بخشی اطرافش رو اسکن کنه. چی‌کار کنیم؟»

کالّا گفت: «محلش نذار. از‌اما​ لحنش معلومه که چیزی نمونده عقلش‌توالت​ رو از دست بده. نگهبانا عمراً—»

مرد بلند فکر کرد و حرفش را برید: «حرفم رو پس‌آدم​ می‌گیرم. یه جانورِ امپراطور، یه هسته خون کاملاً قرمز، و... اون‌کنه​ کرهٔ سیاه دیگه چه کوفتیه؟ باید تو تمرینِ صبحگاهی از مربی‌هام بپرسم.»

هر سه هم‌زمان در دل ناسزا گفتند: «ای تو روحِ‌نداره​ این شانس! هیچ‌کس به چرت‌وپرت‌های یه آدمِ روانی دربارهٔ مزاحمای معمولی‌خیلی​ گوش نمی‌داد. ولی با این‌همه جزئیات، عمراً حرفش رو باور نکنن.»

وقتی ولادیون قدم به محدودهٔ‌ببینن​ دیدِ سلولش گذاشت، زندانی گفت:‌انفرادی​ «پیدات شد. مگه چقدر سخت بود؟»

مردی با ظاهرِ معمولی بود؛ چشم و موی قهوه‌ای داشت و بیشتر‌فقط​ از سی سال به او نمی‌خورد. در هر شرایطِ دیگری، نخستین او‌می‌کردند​ را با کشاورزی سربه‌زیر یا کارمندی گرفتار در شغلی پیش‌پاافتاده اشتباه می‌گرفت.

اما حالا که دلیلی برای پنهان کردنِ ذاتِ واقعی‌اش نداشت و جنونِ‌خیلی​ ناشی از انزوای طولانی در وجودش ریشه دوانده بود، ولادیون تنها با‌بقیه​ یک نگاه فهمید با موجودِ درنده‌ای روبه‌روست که ظاهرش تنها ویژگیِ انسانیِ اوست.

لبخندش تا بناگوش کشیده شده بود‌همین​ و چشمانش تب‌دار می‌نمود؛ حالتی که‌جواب​ به زندانی ظاهرِ جانوری هار می‌بخشید.

ولادیون دستش را از میانِ میله‌ها دراز کرد: «نگران نباش،‌انفرادی​ ما اینجاییم تا آزادت کنیم—» اما زندانی با چاقوی یخیِ پدیدآورده‌اش‌آدم​ ضربه‌ای به او زد و دستِ ولادیون به داخل کشیده شد.

تیغه در برابرِ پوستِ سختِ خون‌آشام و‌چشم​ محافظ‌های افسون‌شده‌اش بی‌اثر بود، ولی ولادیون به‌خوبی دید‌ورزش​ که هر ضربه شریان‌های اصلی‌اش را هدف می‌گرفت.

نخستین از تماسِ فیزیکی بهره برد تا به چشمانِ زندانی خیره‌آدم​ شود و تواناییِ تبارِ مسحور کردنش را فعال کند و آن را‌نمی‌تونه​ با پیوندِ ذهنی درآمیزد: «تو هیچ‌کس رو ندیدی. این فقط یه خوابه.»

«مسحور» باعث شد رشته‌ای از مانا و نیروی زندگی، ارادهٔ‌نداره​ ولادیون را از چشمانش به گونه‌ها، گردن و بازویش ببرد‌آدم​ و بعد وارد بدنِ زندانی شود و یکراست به مغزش برود.

آنجا، پیچکی از جادوی روح افکارِ مرد را با افکارِ ولادیون مسموم‌نخستین​ می‌کرد تا تلنگرِ تواناییِ تبار را تقویت کند. این دو در گذشته‌می‌کنه​ به نخستین اجازه داده بودند تا خاطراتِ آدم‌های بی‌شماری را مغشوش کند.

مرد با خشم فریاد زد: «کور خوندی، حروم‌زاده!» خشمش نه به خاطرِ تلاش‌فضایی​ برای کنترلِ ذهنش، بلکه به خاطرِ ناتوانی‌اش در به خون انداختنِ مزاحم بود.‌روزمره​ «نمی‌دونم کی هستی، ولی یه کاری می‌کنم که بیفتی تو سلولِ بغلیِ خودم.»

در کمالِ تعجبِ ولادیون، به خاطرِ شخصیتِ درهم‌پیچیدهٔ‌منطقیه​ زندانی، انزوایش و اثراتِ آرایهٔ بردگی، هم ذهن و‌حتی​ هم نیروی زندگی‌اش در برابرِ دستکاری‌های او مقاوم بودند.

نخستین رویکردش را تغییر داد و مقدارِ مانا و نیروی زندگیِ مصرفی‌اش را‌داد​ دو برابر کرد و گفت: «آروم باش. ما دوستتیم. در موردِ حضورمون صداتو‌حتی​ درنیار و بهت قول می‌دم وقتی کارمون تموم شد، از این سلول آزادت کنیم.»

مرد با لبخندی دیوانه‌وار گفت: «یه ایدهٔ بهتر دارم. الان آزادم می‌کنی، راهمونو از‌داد​ هم جدا می‌کنیم، و تو هم دعا می‌کنی که موقعِ رفتن گیر نیفتم. چون همون‌زندانی​ لحظه‌ای که گیر بیفتم، قسم می‌خورم که به همه در موردِ تو و دوستات می‌گم.»

ولادیون می‌دانست بیرون بردنِ مرد به معنای جلب‌توجهی است که نگهبانان را‌فقط​ به موقعیتشان می‌کشاند، پس دستش را روی گردنِ زندانی گذاشت و شروع‌می‌کردند​ به خفه کردنش کرد و گفت: «فکر نکنم. یا خفه می‌شی یا—»

مرد طوری خندید که انگار بهترین جوکِ دنیا را شنیده است: «یا‌خیلی​ چی؟ منو می‌کشی؟ بکش! بالاخره آزاد می‌شم و شما هم به گا‌بقیه​ می‌رید. فکر می‌کنی واسه چی ما رو مثل حیوونا تنها حبس می‌کنن؟

«واسه اینکه نذارن همدیگه رو بکشیم و مجبور بشن یه بدبختِ‌نخستین​ دیگه پیدا کنن و از صفر شروع کنن. هر کاری باهام‌راحت‌تر​ بکنی، در برابرِ چیزایی که تا الان اینجا کشیدم هیچی نیست.

زندانی با نیروی اراده‌ای تسلیم‌ناپذیر که از سرِ استیصال زاده شده بود، به چشمانِ ولادیون خیره شد و گفت: «هیچی‌شکستنِ​ بدتر از این نیست که بقیهٔ عمرم رو مثل یه برده بگذرونم تا وقتی که تو میدونِ نبرد واسه اون‌بدترین​ زنیکهٔ دیوونه بمیرم. اگه قراره اینجا بمیرم، کمترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که همه رو با خودم ببرم تو گور.»

ولادیون که نمی‌دانست چه کند، به لیث و کالّا نگاه کرد. کشتن یا‌فضایی​ آزاد کردنِ زندانی شکستِ مأموریتشان را قطعی می‌کرد، اما رها کردنش هم همان‌روزمره​ نتیجه را داشت. بدتر از همه اینکه دیر یا زود برای آموزش وارپ می‌شد.

لیث جای ولادیون را جلوی میله‌ها گرفت و از راهِ پیوندِ‌آدم​ ذهنی گفت: «بذار من یه امتحانی بکنم. هر چی باشه، اونا دارن‌نمی‌تونه​ سعی می‌کنن ذهنش رو بشکنن. نگهبانا که به موفقیتِ خودشون شک نمی‌کنن.»

با دسترسی به توانایی‌های تباری که از نیمهٔ مسخ‌شده‌اش سرچشمه می‌گرفت،‌نخستین​ می‌توانست انزجار را در خلأ حس کند، اما تا وقتی پدید‌راحت‌تر​ آوردنِ اهریمنان تاریکی را تمام نکرد، نتوانسته بود دلیلش را بفهمد.

تک‌تکِ ارواحی که به جانِ زندانی افتاده بودند متعلق به کودکانِ خردسال بود که بزرگ‌ترینشان نمی‌توانست‌ولی​ بیشتر از ده سال داشته باشد. اهریمنان با خشم زوزه می‌کشیدند، مرد را به زمین می‌دوختند‌کنه​ و تکه‌پاره‌اش می‌کردند، فقط برای اینکه زخم‌هایش را درمان کنند و دوباره از نو شروع کنند.

«همین؟ از وقتی اینجا حبس شدم خیلی بدتر از اینا رو‌توالت​ تحمل کردم.» با این حال، زندانی به جای اینکه همان‌طور که‌انباشت​ لیث انتظار داشت از ترس و درد جیغ بکشد، زیرِ خنده زد.

ناولها | novelha.net