چپتر 2013: بهای تغییر (بخشِ ۱)
0وقتی بلیوس به دستِ ثرود میافتاد، امپراطوری باید هر روز بانبودند جانورانِ الهی دستوپنجه نرم میکرد. ملکهٔ دیوانه قصدش را برای بازگرداندنِعنوانِ مرزهای پادشاهی به جایگاهشان در دورانِ پس از والرون پنهان نکرده بود.
به عبارتِ دیگر، قصد داشت به امپراطوری حمله کند و وقتی از سدِ طبیعیِ رشتهکوه میگذشت، دیگردارند هیچچیز جلودارِ نیروهایش نبود. ملکه تلاش میکرد تا جای ممکن فِیها و جانوران را به خدمت بگیردپنهانی و به آنها وعدهٔ حقوقِ برابر برای نژادشان میداد، اما عدهٔ بسیار کمی به ندایش پاسخ داده بودند.
پیشنهادِ ثرود بهتر بود، چون اوخودشان بیداری و افشای کاملِ رازِ هستهٔگریفونِ بنفش را هم به آنها پیشنهاد میداد.
تنها دلیلی که آنها هنوز به ارتشش نپیوسته بودند وبیدارشدگان ملکهٔ دیوانه همچنان برای شروعِ لشکرکشیِ تازهای علیه امپراطوریِ گورگون نیرویمحکوم کافی نداشت، این بود که موجوداتِ بیدارشده به او اعتماد نداشتند.
خانوادهٔ سلطنتی خبرِ آرایه وفاداری تزلزلناپذیر را همهجا پخش کردهشورا بودند، پس هیچ معلوم نبود کسانی که زیرِ پرچمِ ثرودمیان میجنگند با ارادهٔ خودشان این کار را میکنند یا نه.
بیدارشدگان میترسیدند که رفتن به گریفونِ طلایی برایباشد پذیرفتنِ پیشنهادش و رسیدن به دانشی که میخواستند، بهدارند معنای محکوم شدن به یک عمر بردگی هم باشد.
بیدارشدگانِ امپراطوری که وابسته به شورا نبودند، ترجیح میدادند دستمیترسیدند نگه دارند و اوضاع را زیرِ نظر بگیرند و در اینشدن میان از همتایانشان در پادشاهی به عنوانِ موشِ آزمایشگاهی استفاده کنند.
اگر جنگ به نفعِ ثرود تمام میشد، قصد داشتند پنهانی از مرزها بگذرندگریفونِ و ببینند آیا پیروانش واقعاً آزادیشان را پس گرفتهاند یا نه. اما اگربیدارشدگانِ شکست میخورد، نشان میداد چیزهایی که برای عرضه داشته در نهایت ارزشِ چندانی نداشتهاند.
میلیا در دل گفت: پادشاهی با کشوندنِ ورهن به سمتِ خودشنبودند خیلی سود کرده. تو هجده سالگی جادوگرِ اعظم شد و یهتنه دوموشِ تا از شهرهای گمشده رو نابود کرد، کاری که اصلاً سابقه نداشت.
نابود کردنِ یکیشون معمولاً به دههها آمادهسازی و دخالتِ شورا یاشورا یه نگهبان نیاز داره. سوابقِ لیگین رو دربارهٔ استیصالِ منادیون بررسی کردم؛عنوانِ رابطهش با سولوس هیچ فرقی با رابطهٔ یه اسبسوار و میزبانش نداره.
اگه گرگومیش واقعاً به این دختر اهمیت میده، پس با کمکش کلیا میتونهطلایی به درجاتِ خیلی بالاتری هم برسه. در حالی که ارزشِ سولوس به ترمیمِوابسته کندِ برج متکی بود، محدودیتهای فعلیِ گرگومیش در واقع به نفعِ من تموم میشه.
خورشیدِ سرخ حتی بدونِ مرکبش، دانشی بیشتر از یهمیکنند آکادمیِ کامل داره، اما برای استفاده ازش به امکاناتِ مناسبمیخواستند نیاز داره. چیزی که فقط من میتونم براش فراهم کنم.
کاری میکنم ورهن از اینکه بعد از فرار از پادشاهی نخواستنبودند به امپراطوری ملحق بشه پشیمون بشه. میگفت من برای تضمینِ امنیتیعنوانِ که واسه خانوادهش میخواد خیلی ضعیفم و متأسفانه حق با اونه.
امپراطوری هیچ آرتیفکتِ ساختهٔ نگهبانی در حد و اندازهٔ زرهوابسته قلعه سلطنتی نداره، اما با کمکِ کلیا و استادیِ گرگومیشبگیرند تو سه تا از قویترین تواناییهای تبار، اوضاع عوض میشه.
گرگومیش از دهانِ کلیا به حرف آمد، چون هنوز کنترل را درگریفونِ دست داشت: «اگه ما جادوگرِ اعظمی در خدمتِ تو بشیم، امپراطوری واقعاًباشد سودِ زیادی میبره. اما زنده موندن در ازای بردگی ارزشش رو نداره.»
«چرا باید معاملهتزیرِ رو قبول کنیم؟ارادهٔ هیچ سودی برامون نداره.»
میلیا سر تکان داد: «حرف توی دهنِ من نذارید، اسبسوار. مننبودند هرگز حرفی از بردگی نزدم. کلیا، اگه متحدِ من بشید، درعنوانِ طولِ تحصیلتون تو آکادمی امپراتور سرخ فقط دورهٔ آزمایشی رو میگذرونید.
«میبینید که اگه یه مقامِ رسمی بشید امپراطوری چطور باهاتون رفتار میکنه و من همدست مطمئن میشم که فقط عروسکِ خیمهشببازیِ گرگومیش نیستید. وقتی به سالِ چهارم برسید، مأموریتهای میدانینفعِ بهتون محول میکنم تا مهارتهاتون رو بسنجم و اجازه بدم تجربهٔ عملی به دست بیارید.»
«اگه تا پایانِ آکادمی هر دو راضی بودیم، شرایطِ خدمتت رو دوباره مذاکره میکنیم.پذیرفتنِ اگه نه، خیلی ساده راهمون رو از هم جدا میکنیم. قصد ندارم فقط بهنبودند خاطرِ جرایمِ گرگومیش یا از ترسِ کاری که ممکنه بکنی، بکشمت. بهت قول میدم.»
کلیا و گرگومیش به حرفهایش فکرارادهٔ کردند و دیدند که این معاملهرفتن در واقع به نفعِ هر دوی آنهاست.
کلیا اسبسوار را به عقب راند، آنقدر که بتواند خودش حرف بزند: «بذارمیدادند روشن کنم. اگه همهچیز خوب پیش بره، تو یه جادوگرِ اعظم و یه اسبسواراگر گیرت میاد، در حالی که تنها چیزی که به من میرسه موندن تو آکادمیه؟»
میلیا با خندهای ریز گفت: «معلومه که نه. برای اینکه ذهن و بدنت رو تادست بیشترین حدِ توانشون پرورش بدی، به مقام، جایگاه و امنیت نیاز داری. این تنها راهیه کهتمام از آزار و اذیت در امان بمونی و مزهٔ چیزهایی رو که میتونم بهت بدم بچشی.
«اگه قبولزیرِ کنی، بهمیجنگند فرزندخواندگی قبولت میکنم.»
کلیا وکسانی گرگومیش یکصداپرچمِ گفتند: «چیکار میکنی؟»
«بهش فکر کن. تو یه دانشآموزِ نابغهای که خانوادهای نداری و من هممیدادند هنوز وارثی ندارم. کاملاً منطقیه که از یه جوونِ آیندهدار مثلِ تو مراقبتکنند کنم. اسمِ من بهتنهایی تضمین میکنه که بقیهٔ اقامتت تو آکادمی بیدردسر باشه.
«همچنین بهم بهونه میده تا هروقت لازم شدباشد بهت مأموریت بدم، به کاخِ سلطنتی احضارت کنمنگه و برای تواناییهات هم یه توضیحِ معقول دستوپا میکنه.
«با وجودِ من در کنارت، دیگهخودشان هرگز نیازی نیست خودت رو محدودگریفونِ کنی یا تو سایهها قایم بشی.
«وقتی بزرگ شدی، خدمتکارم نمیشی، بلکه میشی دستِ راستم.میکنند اقتدارت فقط از من کمتر خواهد بود و بهمرورِدانشی زمان، چهبسا بتونی جای من رو بهعنوانِ امپراطریسِ جادو بگیری.
«اگه میخوایم از طوفانی که تو راهه جونِ سالم به در ببریم، کشورمون بهشدت به بیدارشدهها نیاز داره. من بهتنهایی هیچهمتایانشان شانسی در برابرش ندارم، همونطور که تو هم اگه تو دنیایی پر از آدمهایی که فقط میخوان ازت سوءاستفاده کنن بهشکست حالِ خودت رها بشی، هیچی نیستی. ما به هم نیاز داریم.» میلیا دستش را به سمتِ کلیا دراز کرد و منتظر ماند.
زنِ جوان مدتی دربارهٔ گزینههایششدن با گرگومیش بحث کرد ووابسته بعد با او دست داد.
پادشاهیِ گریفون، شهرِزیرِ والرون، درست پس ازخودشان دیدار با خانوادهٔ سلطنتی.
با وخیمتر شدنِ جنگِ گریفونها و اینکه ثرود تقریباً نیمی از پادشاهی را فتحدست کرده بود، خانوادهٔ سلطنتی وقت را تلف نکردند. بهمحضِ بازگشت از دیدار با لیث،جنگ مذاکراتِ داخلی برای بازگشتِ او آغاز شد، با وجودِ اینکه هنوز در دلِ شب بودند.
انجمنِ جادوگران نهتنها با پیشنهادِ لیث برای آموزشِ نحوهٔ تغییرِ عناصرشورا آب از دهانشان راه افتاد، بلکه برای طرحِ اولیهٔ شبکهٔ آویزهاهمتایانشان که از همین حالا «شبکه» نامیده میشد نیز سر و دست میشکستند.
آکادمیهای بزرگ و کوچک تنها از این جهت که دیگرمیترسیدند مجبور نبودند هر سال صدها کتابِ درسی چاپ کنند و باشدن هر پیشرفتِ بزرگ کتابهای کتابخانههایشان را تغییر دهند، سودِ فراوانی میبردند.
کتابخانهها باید نسخههای متعددی از یک کتاب میخریدند، اما این نسخهها هرگز کافی نبودند.طلایی دانشآموزان اغلب مجبور میشدند برای امانت گرفتنِ مفیدترین کتابهای قطور در نوبت بمانند وشورا این موضوع همیشه تنش را در میانِ جوانان بالا میبرد، بهخصوص در دورانِ امتحانات.
در عوض، به لطفِ شبکهٔ لیث، کتابهای درسی و کتابهای کتابخانهنبودند به قالبی دیجیتال تبدیل میشدند. دانشآموزان میتوانستند در هر زمانی و بدونِموشِ انتظار برای پس دادنِ یک کتابِ قطور، به آنها دسترسی داشته باشند.
شبکه به آکادمیها اجازه میداد هر سال صدهاباشد سکهٔ طلا پسانداز کنند و آنها را درنگه بخشهای پژوهشی یا تجهیزاتِ آموزشیِ خود سرمایهگذاری کنند.