چپتر 1134: تغییرِ منظره (بخشِ ۲)
0لیگین خونسردیاش را از دست نداد و پیش از بقیه ازبیفتن دروازه فاصله گرفت و گفت: «اون مالِ من نیست و خودت همداشت اینو میدونی. حالا بذار رد بشن. بهاندازهٔ کافی به چرتوپرتهات گوش دادیم.»
لویاتان از اینکه اژدها به این سادگیحرفایی حرفهایش را نادیده گرفته بود خوشش نیامد،نره اما او هم راه را باز کرد.
لیث پرسید: «آویزهایبذاری ارتباطی از یه قارهدربارهٔ اونطرفتر هم کار میکنن؟»
تایریس گفت: «آویزهای معمولی چنین فاصلههایی رو پوشش نمیدن، مگه اینکه بادربارهٔ مانای کافی تقویتشون کنی. از طرفِ دیگه، آویزِ شوراتون یه کریستالِ سفیداحمقش داره که اونقدر قدرتمندش میکنه که تو هر گوشه از موگار کار کنه.»
«آدمایی که اینجا جا میذاری،نمیتونی تو تمامِ مدتِ اقامتت تواتفاق جیرا، رونِ تو رو ازدسترسخارج میبینن.»
گروه با فکرِ اینکه نمیتوانند با خانوادههایشان صحبت کنندهستهٔ دلسرد شدند، تا اینکه وارپِ برجِ سولوس به یادشان آمد.پسرِ نمیدانستند محدودیتی دارد یا نه، اما مشتاق بودند که بفهمند.
لیث پرسید:فقط «چقدر بایداتفاق اونجا بمونم؟»
«تا وقتی حس کنی دیگه چیزی برای یادگرفتن نمونده. این مسئله به خِرَدهستهٔ ربط داره، لیث. نمیتونی برای همهچیز برنامهریزی کنی، فقط باید بذاری اتفاق بیفتن. حرفاییبرایش رو که دربارهٔ هستهٔ بنفش بهت زدم یادت نره و حواست رو جمع کن.»
فالوئل که داشت به پسرِ احمقش وبرنامهریزی خبرهایی که اسکارلت برایش آورده بود فکرهستهٔ میکرد، گفت: «زدروسهای زیادی اون بیرون پرسه میزنن.»
هیدرا میترسید قضاوتِ ضعیفِ سدرا کارش راحرفایی ساخته باشد و میخواست جلوی لیث رانره بگیرد تا همان اشتباهات را تکرار نکند.
گروه قدم در تونلِ بُعدی گذاشتند و حسهستهٔ کردند واردِ دنیای متفاوتی شدهاند. همهچیز، از بوی هواداشت گرفته تا زمینِ زیرِ پایشان، غریبه به نظر میرسید.
لیث با خود فکر کرد: «دقیقاًبرنامهریزی مثلِ همون موقعیه که از شمالِ دورِهستهٔ پادشاهی برگشتم لوتیا، فقط صد برابر بدتر.»
در آنسوی موگار، مردیربط خوشقیافه و زنی نحیففقط و سالخورده منتظرشان بودند.
مرد نگاهش را ازبذاری تیستا به لیث چرخانددربارهٔ و پرسید: «کدومِ شما لیثه؟»
تشخیصِ کسی که از سنینِ پایین بیدارشده بود کارِپسرِ آسانی بود، اما فاصلهٔ زیبایی و قدرتِ میانِ آنزیادی دو، فهمیدنِ اینکه کدامشان استاد است را سخت میکرد.
لیث گفت: «من لیث ورهن هستم، دورگه و عضوِ شورای جانورانِ گارلن. از دیدنتون خوشبختم.»اتفاق او فقط از القابی استفاده کرد که در هر گوشه از موگار معنا داشتند واحمقش تعظیمِ کوتاهی به غریبه کرد تا نگذارد او با فنِ تنفس، سولوس را کشف کند.
مرد گفت: «من آرن دولم، یورمونگراندر، لویاتانِ پَست و رهبرِ شورای جانورانِزدم جیرا هستم.» او شبیهِ مردی در اوایلِ سیسالگی بود، با حدودِ ۱٫۸۸ مترفکر قد و موهای بلوندِ روشن که همهجایش رگههای سبز، زرد و آبی داشت.
چشمانِ سبزِ شفاف و چانهٔ چالداری داشت که بر اجزایداشت لطیفِ چهرهاش تأکید میکرد. اینها در کنارِ بدنِ عضلانی وزیادی لبخندِ جذابش کافی بود تا بیشترِ زنان هنگامِ عبورش سر برگردانند.
پیراهنِ سفیدِ ساده و شلوارِ کتانِ قهوهای با کفشهای چرمی پوشیده بود که باعثآورده میشد بیشتر شبیهِ یک کشاورز به نظر برسد تا یکی از قویترین موجوداتِ جیرا.ساخته آرن در حالی که به همراهانِ لیث نگاه میکرد، تعظیمِ او را پاسخ داد.
خوشبختانه، درسهای فالوئل شاملِ آدابِ شورا هم میشد و ایننمیتونی آداب بسته به قاره تغییر نمیکرد. بیدارشدگان آنقدر عمر میکردند وبهت منابعِ کافی داشتند که اگر میخواستند، بتوانند از اقیانوس عبور کنند.
آنها سالها پیش قوانینِ مشترک و پروتکلی وضع کردههستهٔ بودند تا به کسانی که میخواستند به سرزمینی بیگانهداشت نقلمکان کنند یا فقط به آنجا سر بزنند، کمک کنند.
لیث گفت: «اینها بیدارکردههای من هستن. تیستا ورهن، خواهرم، و فلوریا ارنا، یکی ازاسکارلت دوستانِ خوبم.» او برای اشاره به آنها از اصطلاحی استفاده کرد که شورا برایسدرا توصیفِ کسانی به کار میبرد که زندگیشان تا صد سال به استادشان تعلق داشت.
دخترها بهنوبت تعظیمِیادت عمیقی کردند و گفتند:فالوئل «از دیدنتون خوشحالیم، جناب.»
پس از احوالپرسیِ کوتاهی، لیث بهسوینمونده زنِ انسان برگشت و دید کهبرنامهریزی تکیه داده به دیوار خوابش برده است.
پس از اینکه آرن بهآرامیاتفاق بیدارش کرد، خمیازهٔ بزرگی کشیدبنفش و گفت: «اوه، خدایان. خیلی ببخشید.»
«آخه ماههاست استراحت نکردم و جروبحثِ لویاتان باجمع اژدها در مقایسه با فریادهای مداومِ صدها صداییآورده که هر روزِ خدا تو دفترم میپیچه، آرامبخش بود.»
لبخندِ کوچکی به آنها زد که نشان میدادداشت خیلی جوانتر از چیزی است که به نظر میرسدزدروسهای و گفت: «من گیروین ایسار هستم، نمایندهٔ انسانهای شورا.»
گیروین بیشتر از اینکه پیر باشد، خسته و بیش از حد لاغر بود.فقط زیرِ چشمانش پف کرده بود و بسیاری از چینوچروکهایش به خاطرِ خستگیای بودجمع که باعث میشد بیشتر روی میزِ پر از کاغذش خوابش ببرد تا در رختخوابش.
لیث تخمین زد که در شرایطِ بهتر، گیروین شبیهِ زنی در اواخرِ چهلسالگیاش بهنره نظر میرسید، اما در آن لحظه دستکم بیست سال پیرتر میزد. قدش حدودِ ۱٫۷۵ متربیرون بود و در سراسرِ موهای سفیدِ کثیفش رگههای آبی، زرد و نارنجی به چشم میخورد.
گیروین ردای آبی با طرحی پیچیده به تن داشت. پس از کاهشِاحمقش وزنِ شدیدش بر اثرِ استرس، این ردا حالا آنقدر برایش گشاد بود کهمیترسید بیشتر شبیهِ گدایی با لباسهای دستدوم به نظر میرسید تا یک جادوگرِ قدرتمند.
لیث که با دیدنِ تفاوتِ فاحشِ وضعیتِ اینداشت دو رهبرِ شورا نتوانسته بود جلوی کنجکاویاش رامیکرد بگیرد، پرسید: «وضعیت تو شهرهای انسانها اینقدر خرابه؟»
گیروین آهی کشید و گفت: «بدتره. آدما ذاتاً هیچوقت راضی نمیشن و منمفقط هیچوقت قصد نداشتم یه اربابِ فئودال بشم. دستور دادن به جادوگرای قدرتمند آسونه،جمع ولی راهنمایی کردنِ آدمبزرگایی که مثل بچههای کوچیک رفتار میکنن، اصلاً آسون نیست.»
به تودهٔ موهای خاکستریِ رویاتفاق سرش اشاره کرد و پرسید:بنفش «میدونی چرا موهام اینشکلی شده؟»
«وقتی خیلی طولانی دچارِ سوءمصرفِ مانا بشی، همین میشه.فالوئل همین اتفاق برای بدنم هم افتاده. فقط چند روز استراحتزدروسهای نیاز دارم تا حالم بیاد سرِ جاش، ولی تقریباً غیرممکنه.»
«اون حرومزادهها میخوان مثل آدمبزرگا باهاشون رفتارفالوئل بشه، ولی توقع دارن بقیه به مشکلاتشونآورده رسیدگی کنن، درست مثل بچههای نوجوونِ خودم!»
فلوریا پرسید:وقتی «ببخشید، ولی چرایادگرفتن فقط نادیدهشون نگرفتید؟»
گیروین دستش را در موهایش چنگ کرد و جلوی میلِ خود برای کندنِ آنها راحواست گرفت و گفت: «اولش همین کار رو امتحان کردیم و نتیجهاش مرگِ یکدهمِ بازماندهها بود.پرسه نصفشون تو شورشهای غذا مردن، نصفِ دیگهشون هم با این فکر که رهاشون کردیم، خودکشی کردن.»
«ما حقِ انتخاب نداشتیم که کی زنده بمونه، دخترجان. بیشترِ انسانهایپسرِ باقیمونده کسایی هستن که بهطورِ طبیعی در برابرِ بیماری مصون بودن. فقطمیزنن تعدادِ کمی به این خاطر زنده موندن که یه بیدارشده نجاتشون داد.»
«انسانهای جیرا همهچیزشون رو از دست دادن. اونا مستعدِ خشونت وخبرهایی افسردگی هستن. اگه با آدمای منطقی سروکار داشتیم، کارای بیشماری بودهیدرا که میتونستیم امتحان کنیم، ولی رعایای ما هر چیزی هستن جز منطقی.»
«تعدادِ بیدارشدهها برای احیای جمعیتِ قارهٔ جیرا کافیخِرَد نیست و با هر یه نفری که ازبیفتن دست میدیم، انسانها یک قدم به انقراض نزدیکتر میشن.»
آرن خندید و گفت: «چرااتفاق جوری میگی انگار چیزِ بدیه؟ توبهت بدترین حالت، به گارلن مهاجرت میکنید.»
خشم در چشمانِ گیروین شعلهور شد و بخشی از جوانیاش را به او بازگرداند. «و همهچیزآورده رو برای شما جانوران و مردمِ گیاهی بذارم؟ خونهام و آزمایشگاههای دقیق و مجهزم رو از دستجلوی میدم و از همه بدتر، مجبور میشم تو اون یکی شورا همهچیز رو از صفر شروع کنم.»
«بازم میگم، به نظرم که خوبه.» پوزخندِفالوئل وحشیانهٔ آرن به لیث فهماند که شورایآورده جیرا هیچ دستِکمی از شورای گارلن ندارد.