چپتر 2023: بدخلقی (بخشِ ۱)
0لیث مدتی نقشه را بررسی کرد، حساب کردبود چقدر طول میکشد تا به جای امنی برسد وشما با کمکِ سولوس چند شبیهسازی در سرش اجرا کرد.
لیث فکر کرد: «شاید اونقدرها هم که به نظر میرسه بد نباشه. ازقدرتت این فاصله، ارتش فرصت نمیکنه تکنیکهام رو بررسی کنه. اگه از گولمها استفادهسکوتِ کنم و تو هم کمکم کنی، سولوس، موجِ اولِ دشمنا حسابی غافلگیر میشن.»
سولوس پرسید: «میخوای فقط دستان و دهان رو پدیدهستید بیارم و به جات ازشون استفاده کنم، یا میخوای توخطر هیئتِ انسانیم تو نبرد شرکت کنم تا ازت پشتیبانی کنم؟»
لیث جواب داد: «بیا قدرتت رو واسهروی مواقعِ اضطراری نگه داریم. با دستان و دهاناصلاً شروع کن، بقیهش رو همون موقع تصمیم میگیریم.»
بریون سکوتِ طولانی را به حسابِ تردید گذاشت و گفت: «متأسفم، ولینیمهانسانم نمیتونید انتظار داشته باشید بدونِ اینکه اول حسننیتتون رو ثابت کنید، کاملاًکسی عفو بشید. اگه تسلایی براتون باشه، شورا نیروهاش رو به اینجا فرستاده.»
«میتونید باهاشون روی یه استراتژی توافقنبرد کنید یا اگه میخواید، زمانِ قبلبیا از نبرد رو با همنوعهاتون بگذرونید.»
لیث که اصلاً از منظورِ حرفهای بریون خوشش نیامده بود،اگر گفت: «ژنرال، شاید گزارش رو نخوندید. من نیمهانسانم و برای پادشاهیجانش کار میکنم. شما هم مثلِ بقیه، بخشی از همنوعهای من هستید.»
اگر کسی که واقعاً او را میشناخت و بهتوافق او احترام میگذاشت، او را موجودی وحشتناک میدانست، بهخوشش خطر انداختنِ جانش برای پادشاهی چه فایدهای میتوانست داشته باشد؟
ژنرال شانه بالا انداخت وحرفهای گفت: «خوب هم خوندمش، سرگرد.گزارش نیمهانسان، نیمهنامرده و نیمهجانورِ الهی. درسته؟»
لیث سرجات تکان داد وانسانیم بریون ادامه داد:
«اعتراف میکنم که هیچ ایدهای ندارم شما چی هستید، ولیاگر کاملاً مطمئنم چی نیستید. انسانها پوشیده از فلس نیستن، بیشترانداختنِ از دو چشم ندارن و قطعاً ۲۵ متر قدشون نیست.»
«این چیزیه که همه دربارهٔ شما میدونن و هیچ اصطلاحِ علمیای نمیتونه تغییرش بده.بگذرونید فرار کردن به کویر و برگشتن فقط بعد از اینکه حسابی وقت گذروندید، اونممیکنم در حالی که هر روز مردم داشتن میمردن، قطعاً کمکی به این قضیه نکرد.»
«معامله کردن برای سرپوش گذاشتن روی کارای بدِ گذشتهتون هم فقط تکمیلکنندهٔ ماجرا بود.پادشاهی من از شما متنفر نیستم، ورهن. میفهمم چیکار کردید و چرا، ولی این به اونموجودی معنی نیست که مجبورم ازش خوشم بیاد. با این حال، اونایی که درکتون نمیکنن، وحشتزدهن.»
«اگه میخواید نظرِ من و بقیهٔ پادشاهی رو عوض کنید، به چیزیبیا بیشتر از کلماتِ قشنگ و لقبِ پرزرقوبرقِ مَگوس نیاز دارید. عملِ آدمهامیگیریم رساترین صداست. وقتی تو میدانِ نبرد هستید، این رو به یاد داشته باشید.»
سولوس گفت: «بریون پربیراه نمیگه، لیث. از دیدِ پادشاهی، تنها فرقِکسی تو و ثرود اینه که میشه باهات منطقی حرف زد. اگهفایدهای بری قدم بزنی، اصلاً معلوم نیست مردمِ عادی چه واکنشی نشون میدن.»
«ژنرال قصدِ توهین بهت رومیتونید نداشت. فقط داشت پیشنهاد میدادمیخواید که از درگیریهای بیفایده دوری کنی.»
لیث در حالی که درحرفهای دل سر تکان میداد، پرسید: «اعضاینخوندید شورا رو کجا میتونم پیدا کنم؟»
«همهشون تو این ساختمون هستن. وقتی خودشون رو تو هیئتِ انسانیشونداد معرفی کردن، حسابی باعثِ وحشت شدن. هرچقدر هم با دقت بهشونموقع نگاه کنید، نمیتونید یه جانورِ امپراطور رو از یه انسان تشخیص بدید.»
«این موضوع سربازهای ما رو بهشدت عصبی کرد، اما در مقایسه با اتفاقی کهاحترام برای اونایی افتاد که حاضر نشدن تغییرِ شکل بدن، هیچی نبود. آدمهای اینجا دارنخوب اونقدر بدبین میشن که اگه ثرود زودتر نیاد اینجا، بهزودی میپریم به گلوی همدیگه. مرخصید.»
لیث و بریون رونهای ارتباطیشان را با هم ردوبدل کردندمیخواید تا بهمحضِ دیدهشدنِ دشمن، تیامات بتواند خودش را به موقعیتِبود نبردش برساند. سپس، اتاق را ترک کرد و واردِ راهرو شد.
با اینکه یونیفرمِ سرگردِ ارتش و ردای آبیِ تیرهٔ یک جادوگرِ اعظم را بر تنکار داشت، کسانی که با آنها روبهرو میشد هیچ احترامی به رتبهاش نمیگذاشتند. با دیدنِ ظاهرشوحشتناک جیغِ کوتاهی میکشیدند و یکه میخوردند، و حتی بدونِ ادای احترامِ نظامی پا به فرار میگذاشتند.
معدود کسانی که موفق میشدند خونسردیشان را حفظ کنند،پشتیبانی با کینه به او نگاه میکردند و حتی بهداریم خود زحمت نمیدادند انزجارشان از حضورِ او را پنهان کنند.
لیث با خودش فکر کرد. اگه با وجودِ اینکههستید میدونن میتونم با یه بشکن جونشونو بگیرم اینجوری باهاممیدانست رفتار میکنن، میتونم بفهمم کامی چه دورانِ سختی رو گذرونده.
سولوس با آهی از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «انتظارِ چی داشتی؟ حرفای بریون رو که شنیدی.منظورِ اونایی که تحسینت میکردن نتونستن با این حقیقت که انسان نیستی خوب کنار بیان، در حالیبخشی که رقیبات از این موضوع بهعنوانِ یه بهونه استفاده کردن تا تمامِ دستاوردهات رو کوچیک جلوه بدن.»
«اینا همش چرتوپارته. من تا لایتکیپخوشش تیامات نشده بودم. اون موقع دیگهنیمهانسانم با افتخار از ارتش ترخیص شده بودم.»
«اونا که اینو نمیدونن، و حتینبرد اگه بهشون بگی هم تو اینبیا مقطع دیگه هیشکی حرفتو باور نمیکنه.»
پایگاهِ ارتش ساکت بود، اما نه به خاطرِ لیث. همهاگر چنان روی وظایفشان تمرکز کرده بودند که فقط با شنیدنِانداختنِ صدای نزدیک شدنِ قدمهایی، چشم از آویزها یا کاغذهایشان برمیداشتند.
زمانی سربازانِ بلیوس مغرور بودند و به مهارتشان در محافظت از شهر،قبل همانطور که در قرنهای گذشته انجام داده بودند، اطمینان داشتند. با این حال،برای ابتدا حملهٔ شب و حالا یورشهای مکررِ نیروهای ثرود، زنگِ خطری ناخوشایند بود.
شهر پیش از ورودِ واستور تقریباً سقوط کرده بود وگزارش هر تلاش برای یورش به شهر صدها قربانی گرفته بود.بخشی تنها دلیلی که هیچکدام موفق نشده بودند، کمکِ شورا بود.
عفوِ لیث ضربهٔ نهایی راانسانیم به غرورشان وارد کرده وجواب آن را در هم شکسته بود.
سربازانِ پادشاهی پس از مشاهدهٔمثلِ قدرتِ بیدارشدگانِ هر دو طرف،اگر به محدودیتهای خود پی برده بودند.
لیث در مسیرِ اتاقی که نیروهای بیدارشده در آن مستقر بودند، صدای همهمهایهمنوعهاتون را میشنید که از دور هر لحظه بلندتر میشد. با دنبال کردنِ صدا،پادشاهی به سالنِ اصلیِ پایگاه رسید که به یک خوابگاه تغییرِ کاربری داده شده بود.
تختهای دوطبقه کنارِ دیوارها ردیف شده بودند و پر از آدمهایی بودند که یا درکار خوابِ عمیق به سر میبردند یا مشغولِ نوشتنِ دفترچهخاطراتِ شخصیشان بودند. چند میزِ گرد دروحشتناک وسطِ اتاق چیده شده بود که بیدارشدگان دورِ آنها حرف میزدند، مینوشیدند و قمار میکردند.
بیشترشان در هیئتِ انسانی بودند، اما چند فِیِ انساننما ظاهرِ اصلیشان را حفظقدرتت کرده بودند و همینطور چند جانور که روی زمین نشسته بودند، چرا کهسکوتِ هیچ مبلمانی به اندازهٔ کافی بزرگ نبود تا آنها را در خود جای دهد.
حتی با این وجود،شما آنقدر قدبلند بودند کههمنوعهای همسطحِ چشمِ دیگران باشند.
لباسهای غیررسمی و رفتارِفرستاده راحتشان در تضادِ شدیدی باتوافق فضای دلگیرِ پایگاهِ ارتش بود.
فالوئل به سمتش رفت وحرفهای او را محکم در آغوشگزارش گرفت: «خوشحالم میبینم بالاخره رسیدی.»
لیث پرسید:جات «شما اینجاهیئتِ چیکار میکنید؟»
فالوئل با پوزخندی گفت: «منم از دیدنت خوشحالم، عوضی. خودم خواستم بهواقعاً بلیوس اعزام بشم چون میخواستم کسی رو داشته باشی که بتونی بهشباشد اعتماد کنی، و البته به خاطرِ همافزاییِ خاصی که با هم داریم.»
دستانِ منادیون برایاینجا یک ثانیه باباهاشون سوسویی ظاهر شد.
لیث سربگذرونید تکان داد: «کهحرفهای اینطور. بقیه چطور؟»
«در حالی که تو تو کویر خوش میگذروندی، فلوریا نیروهای بیدارشدهاش رو اونقدر آموزشواسه داد تا نظم و کارِ تیمی رو تو کلهٔ پوکشون فرو کنه. مشکل اینهحسابِ که نمیتونه بدونِ فاش کردنِ ماهیتش بهعنوانِ یه بیدارشده، اونا رو تو نبرد رهبری کنه.
فالوئل پاسخ داد: «همین موضوع در موردِ فریا و کویلااگر هم صدق میکنه. اونا بیش از حد نگرانِ اینن که خاندانشونجانش رو قاطیِ دردسرای خودشون کنن، برای همین نمیتونن واردِ میدان بشن.»