چپتر 1644: شهروند مککوی (بخشِ ۲)
0امان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت و پیش از آنکه درمدام برابرِ لیث تعظیمِ بلندی بکند، گفت: «بهخاطرِ رفتارِ گروهبان تروق ازکمالِ شما عمیقاً عذر میخوام. اون بدونِ اجازهٔ من خودسرانه عمل کرد.»
در واقع داشت با خودش فکر میکرد: احمقِ لعنتی! شیرینکاریش یکی از بهترینغرب تجهیزاتمون و یه سربازِ خوب رو به باد داد و همون تهماندهٔ روحیهمون روهمین هم نابود کرد. حتی خودمم نمیتونم چشم از اون لاشهٔ خونی و لهولوردهاش بردارم.
اگه رنجرمیره کوارون تنهاموننمیرسه بذاره، کارمون تمومه.
لیث گفت: «فرض رو بر این میذارم که راست میگید و از این قضیه میگذرم.قضیه اما اگه یکی دیگه از افرادتون بخواد دست از پا خطا کنه، شخصِ شما رومیکنم مقصر میدونم و بیدرنگ حمله رو شروع میکنم. ۲ روز و ۲۳ ساعت وقت دارید.»
پیش از آنکه فرمانده بتواند پاسخی بدهد، آنجاحضورش را ترک کرد و جسد را با یکهمین سازهٔ نورِ سخت به شکلِ دست جمع کرد.
لیث تجهیزاتِ گرانبها راگزارشِ داخلِ بُعدِ جیبیاش گذاشت وحالِ از استار پرسید: «گزارشِ وضعیت.»
سروان پاسخ داد: «رودرا در حالِ حاضر داره به سمتِ غرب میره. بهمیکنه نظر نمیرسه پیامرسان متوجهِ حضورش شده باشه، اما مدام مسیرش رو عوض میکنه، برایجواب همین اصلاً نمیدونیم مقصدش کجاست. ضمناً، با کمالِ احترام، شما یه افسرِ ارتش هستید.»
لیث بابردارم گیجی جواب داد:کوارون «خب که چی؟»
«مهاجمِ شما تجهیزاتِ نظامی تنشنمیرسه بود، پس منطقیه که فرضباشه کنیم اینا از خزانهٔ شهر اومدن.»
«خب؟»
استار از روی خجالت چند بار گلویش را صاف کردمدام و گفت: «و اگه حدسم درست باشه، این چیزا اموالِضمناً پادشاهی هستن، نه غنیمت. اگه پسشون ندید، ممکنه براتون دردسر بشه.»
لیث تکتکِ قطعاتِ تجهیزات را بررسی کردبذاره و متوجه شد مُهرِ سلطنتی روی همهشانمیگید حک شده است. با حرص گفت: «لعنتی!»
سولوس آهی کشید و گفت: «آره. متأسفم که اینو میگم، ولیمدام اونا طلسمِ ردیابی هم دارن، برای همین نمیتونیم "تصادفی" چندتاشون روکمالِ بزنیم به جیب، چون همون لحظهای که ازشون استفاده کنیم گیر میافتیم.»
استار از اینکه برای انجامِ وظیفهاش عذرخواهی میکرد احساسِ حماقت میکرد، اما لیثغرب بیش از حد او را ترسانده بود. «قربان، بابتِ ضرری که کردید متأسفم،برای اما مطمئنم پادشاهی بهخاطرِ شجاعتتون بهای اون رو بهدرستی جبران میکنه. راستی، چادرتون آمادهست.»
«عالیه. راه بیفت.»
سروان که از عوض شدنِ بحث خوشحال بود،کارمون گفت: «خطرناک نیست که اقامتگاهتون رو اینقدر نزدیکمیگذرم به شهر برپا کنید؟ هنوز تو تیررسِ حمله هستید.»
لیث پاسخ داد: «هست، اما اینجوری دارممتوجهِ یه حواسپرتی درست میکنم که شانسِ موفقیتم روبرای موقعِ نفوذ بالا میبره. اول تو برو داخل.»
استار همانطور که دستور گرفته بود عمل کرد. لیث دمِ ورودی ایستاد و با نگاهینظر جدی به شهر چشم دوخت. کسری از ثانیه بعد، برگشت و او هم واردِ چادرمقصدش شد، اما یک لیثِ دیگر کاملاً در دیدرس باقی ماند و به زسکا خیره شد.
سروان از شدتِنظر شوک روی زانوهایش افتاد:حضورش «شما میتونید تکثیر بشید؟»
لیث با پوزخندی پاسخ داد: «مسخرهبازی درنیار. اون فقط یه سازهٔ نورِمیذارم سخت با ظاهرِ منه. اون سوءقصد به نفعمون تموم شد. بهمحضِ اینکه خبرشمقصر پخش بشه، همدستهای کوارون هول میکنن و دست به یه کارِ احمقانه میزنن.»
«حالا که همهٔ نگاها به چادرِ منه، بهترینحضورش موقعیته که یواشکی و بدونِ جلبِ توجه نفوذهمین کنم، چون دیگه هیچکس به آسمون نگاه نمیکنه.
یه نفر رو بفرست تا تو فاصلههایپاسخ زمانیِ منظم با بدلِ من حرف بزنهمیره و حواست باشه هیچکس بهش دست نزنه.»
لیث وِردِ کوتاهی خواند که آرایهٔ لازم برای تأمینِباشه نیروی طلسمِ استادیِ نور در غیابش را پدید آوردمقصدش و سپس گامهای وارپی به آسمانِ بالای زسکا باز کرد.
هوایی که از درِ بُعدی بیرون میآمدبذاره آنقدر رقیق و سرد بود که استارمیگید سرگیجه گرفت و دوباره روی زمین افتاد.
«اگه خواستی باهام تماس بگیری، سه توپِ آتشینِ رنگینکمانی بفرست بالای آسمون وعوض منم تو اولین فرصت از شهر میزنم بیرون.» لیث از درونِ گامها پرید،هستید آن را پشتِ سرش بست و سپس یک طلسمِ روح را فعال کرد.
مهارتش در استادیِ نور برای فرودِ امن از چنین ارتفاعی کافی نبود، حتی بامیره بدنِ تقویتشدهاش. اما جادوی روح داستانِ دیگری داشت. این جادو فقط از مانای هستهٔاصلاً مانای لیث استفاده میکرد، که آن را در برابرِ اثراتِ آرایههای مهروموم عنصری مصون میساخت.
لیث بهسادگی طلسمِ شناوری پدید آورد که به او اجازه داد سرِعوض فرصت ظاهرش را با پیکرتراشی تغییر دهد و گامهای دیگری باز کردارتش که او را بدونِ اینکه کسی متوجه شود به سطحِ زمین رساند.
از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «بهترین حدسم اینه که تحقیقاتمون رو از کاخِ شهرداری شروع کنیم. حتیاما تو این حالتِ بعید که اربابِ شهر تو شورش دست نداشته باشه، اگه بتونیم به سوابقِ همهٔ تراکنشهایفرمانده گذشته و کسایی که تو زمستون به زسکا اومدن دست پیدا کنیم، میتونیم بفهمیم کی پشتِ این قضیهست.»
سولوس جواب داد:میره «به جانِ مادرم،پیامرسان موهات چشون شده؟»
مردی که از درِ بُعدی بیرون آمده بود در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود و حدودِنمیرسه ۱٫۷۸ متر قد داشت. مدلِ موهایش شبیه کارمندِ ادارهٔ مالیات در یک صبحِ دوشنبهٔ طوفانی بودضمناً و چشمانِ مهربانش به کسی میمانست که همین یک ساعت پیش تمامِ خانوادهاش قتلعام شده بودند.
لیث نمیتوانست خطرِ دگردیسی به بدنی را بپذیرد که با آنمسیرش راحت نبود، بنابراین فقط جنبهٔ مسخشده و انسانیاش را با هماحترام ترکیب کرده بود تا به ظاهری برسد که در زمین داشت.
«ما وسطِ یه عملیاتِ مخفی هستیمتنهامون و تنها چیزی که به ذهنتمیذارم میرسه غر زدن دربارهٔ موهای منه؟»
سولوس جواب داد: «اولاً، اون مدلِپیامرسان مو جنایت علیه بیناییه. ثانیاً، هیچکسمسیرش تو موگار از این مدلا استفاده نمیکنه.»
پیش از اینکه با استفاده از جادوی روحرودرا و یک قیچی ظاهرِ کمتر جلبتوجهکنندهای به اونمیرسه بدهد، با حسِ مانا بررسی کرد که تنها باشند.
«حالا دیگه چشمغره نرو، وگرنه تو روحضورش به گاردِ شهر گزارش میدن و مأموریتمون قبلهمین از اینکه حتی شروع بشه به باد میره.»
لیث به چند نفسِ عمیق و کمی راهنمایی نیاز داشت تا حالتِ چهرهاشراست را نرم کند. به نظر میرسید چهرهاش در نقشِ دِرِک مککوی در یکمیدونم اخمِ همیشگی گیر کرده است و تغییر دادنِ آن به ارادهای خالص نیاز داشت.
همانطور که پیشبینی کرده بود، زسکا در وضعیتِ وحشت به سر میبرد.مسیرش شهروندان فعالیتهای روزمرهشان را رها کرده بودند و در خیابانها جمع شدهافسرِ بودند تا دربارهٔ اتفاقاتی که جلوی دیوارهای شهر رخ داده بود بحث کنند.
آنها آنقدر مشغولِ اشاره به جادوگرانِسروان شناور در آسمان بودند که شهر راغرب محاصره کرده بودند، که متوجهِ لیث نشدند.
بیشترِ مردم میگفتند: «لرد کوارون کدوم گوریه وقتی بیشترباشه از همیشه بهش نیاز داریم؟ باید میدونست که زسکامقصدش اولین هدف میشه!» و در جواب سر تکان میدادند.
«اگه زود نیاد اینجا، من تسلیم میشم. جونم رو به خاطرِ کسی که ما رو ولمیگذرم کرده یا دوستای اشرافزادهش به خطر نمیندازم.» اینکه میدانستند حتی در صورتِ شکستِ شورش جانشان درساعت امان خواهد بود، باعث میشد آدمهای عادی تمایلی به گذراندنِ سه روز در ترس نداشته باشند.
لیث با قدمهای تند بهنمیرسه سمتِ شهرداری که در حلقهٔباشه داخلیِ شهر قرار داشت، رفت.
زسکا یکی از مهمترین قطبهای کشاورزیِ پادشاهی بود و بیشترِحاضر ساکنانش کشاورز بودند. وظیفهٔ آنها کشتِ صدها هکتار زمینی بود کهباشه شهر را احاطه کرده بود و بابتِ آن دستمزدِ خوبی میگرفتند.
حلقهٔ بیرونی شاملِ اقامتگاهِ سربازان و جادوگرانی بود که ازمدام شهر محافظت میکردند. آنها نزدیکترین افراد به دیوارهای شهر بودند تاکمالِ در صورتِ بروزِ وضعیتِ اضطراری، زمانِ واکنش را به حداقل برسانند.
کشاورزان و تاجران در حلقهٔ میانی زندگی میکردند وتمومه بهترتیب غذای موردنیازِ روزمرهشان را تولید و فرآوری میکردند... انبارهایافرادتون غذا همراه با خاندانهای اشرافی در حلقهٔ داخلی قرار داشتند.