چپتر 1907: نوری پیش از تاریکی (بخشِ ۱)
0گیلی که حتی دلش برای ناچیزترین لحظاتِ زندگی با پدرش تنگ شده بود، زدمتمدن زیرِ گریه و گفت: «پس جرئت نکن جایی بری. میخوام هربار که یه پسریسالنِ رو میارم خونه، هی بهم غر بزنی. میخوام به خاطرِ طرزِ لباس پوشیدنم دعوام کنی.»
وقتی شیاطین دوباره با خانوادههایشان ارتباط برقرارغذامو کردند، پُفهایی از دود و آتش از چشمانشاناعتنایی بیرون زد. پدرِ گیلی گفت: «نمیرم. قول میدم.»
پدرِ والیا پرسید: «دخترِ عزیزم،بخورم اگه ورهن به لوتیا برگرده،ارباب تو هم میتونی برگردی، مگه نه؟»
والیا فقط برای اینکهرفتوبرگشت خیالشان را راحت کند،حرف دروغ گفت: «آره، بابا.»
«عزیزم، اگه هنوز زندهای، شاید ورهن بتونه تو رو برگردونه.» بارفتوبرگشت هر لحظهای که با هم میگذراندند، امیدِ سیدرا دوباره جان میگرفتخنده و لوکریاس دلش را نداشت که حقیقت را به او بگوید.
سالارک غرید و حرفِ همه را قطعغذامو کرد: «بسه دیگه این چرتوپرتها! وقتِ صبحانه خیلیاعتنایی وقته گذشته و من بهاندازهٔ دو نفر گرسنمه!»
شیاطین در میانِ فریادهای عزیزانشان تازه میخواستند تماسهاخنده را قطع کنند که سالارک همزمان دو گامِدرست وارپ باز کرد و خانوادههایشان را به کویر کشید.
«بفرما. اینهمه رفتوبرگشت دیگهرفتوبرگشت بسه. مثلِ آدمهای متمدن حرفبزنید بزنید و بذارید غذامو بخورم.»
صدایش در میانِ انفجارِ خنده و فریادهای شادیِکشید پس از آن گم شد. ارباب به آنها اعتناییبذارید نکرد و همه را به سالنِ غذاخوری وارپ کرد.
درست مثلِ تریون، آن دو شیطانِ دیگر هم روز راانفجارِ با خانوادههای خودشان گذراندند. هرچه بیشتر با عزیزانشان ارتباط میگرفتند، زنجیرهاییشیطانِ که آنها را به لیث پیوند میداد ضخیمتر و محکمتر میشد.
حالا قدرت و دانش آزادانه در هر دو جهت جریانارباب داشت و به شیاطین اجازه میداد در صورتِ تمایل، ذهنشان راخانوادههای با او همجوشی کنند و فنونِ خود را به اشتراک بگذارند.
لیث، کامیلا و سولوس نیمی از روز را با راازبذارید و نیمِ دیگر را کنارِ دریاچه با سالارک و بچههانکرد گذراندند. بقیه آنقدر خجالت میکشیدند که به آنها ملحق نشدند.
البته بهجز الینا.
دیدنِ زنانِ نیمهبرهنه اذیتشحرف نمیکرد و لیث هم همیشهصدایش نوزادِ معجزهآسای او باقی میماند.
الینا او را در آغوش گرفت و حالا کهشادیِ رااز نمیتوانست او را ببیند، به خودش اجازه دادشیطانِ در هم بشکند. گفت: «ممنون بابتِ این هدیهٔ فوقالعاده.»
مدتها مجبور شده بود قوی بماند و در نبردی ازپیشباخته، شیاطینِ درونیِ رااز را دور نگه دارد.ارباب الینا میتوانست در این مبارزه از شوهرش حمایت کند، اما فقط خودِ رااز میتوانست آنها را شکستزنجیرهایی دهد. دیدنِ اینکه مردِ محبوبش آرامآرام از هم میپاشد، تقریباً او را هم در هم شکسته بود.
الینا نمیتوانست به رنا و سنتون تکیه کند، چون آنها همینطوری هم بایدآدمهای به فکرِ سهقلوها و لریا میبودند. علاوه بر این، آنها هم همهچیزشان رااعتنایی از دست داده بودند و پایههای ازدواجشان از همین حالا متزلزل شده بود.
تکیه کردن به لیث به معنای نابود کردنِ خوشبختی و ماهعسلِ او بود. درآنها موردِ تیستا هم، درخواستِ کمک از او بیرحمانه بود. تیستا پس از کشتنِ آنهمهبیشتر آدم برای نجاتِ رااز، درگیریِ درونیِ خودش را داشت که باید بر آن غلبه میکرد.
الینا در تمامِ عمرش هرگز اینقدر احساسِ تنهاییخنده و درماندگی نکرده بود. حتی وقتی تیستا به خفهکنندهتریون مبتلا بود، دستکم شوهر و فرزندانش را کنارش داشت.
لیث دستانش را دورِ بدنِ لرزانِ مادرش حلقه کرد و از اینکه اینقدرصدایش طولانی او را نادیده گرفته و فقط نگرانِ ماهعسلِ خودش بوده، احساس کرددیگر آدمِ پستی است. گفت: «کدوم هدیه؟ این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم.»
در حالی که لیث او را مثلِ یک نوزاد آرام میکرد، الینامثلِ بارها و بارها تکرار کرد: «ممنون. ممنون. ممنون. من خیلی مادرِ بیعرضهایامارباب که همیشه به کمکِ پسرم نیاز دارم. خودم بهتنهایی هیچ کاری نمیتونم بکنم.»
با هر اشکی کهحرف الینا میریخت، نفرتِ لیثبخورم از اورپال بیشتر میشد.
تا آن لحظه، باور داشت که نفرتش به نقطهٔ اوجِ خود رسیده است.نکرد اما حالا دنیای تازهای به رویش باز میشد؛ رنجِ پدر و مادرش زخمهاییمیگرفتند بر قلبش حک میکرد که در دیدارِ بعدیشان، همه را به اورپال منتقل میکرد.
بعد از مدتی، الینا به خواب رفت.متمدن ذهنش سرانجام پس از تحمل یک روزانفجارِ رنجِ بیش از حد، آرام گرفته بود.
لیث حاضر نشد تا زمانِ بیدار شدنش از پیشِ او برود و تا روزِمتمدن بعد به کلبه برگردد. خانوادههای لوکریاس و والیا هم شب را آنجا ماندند وسالنِ عزیزانشان را محکم در آغوش گرفتند، تا اینکه سالارک مجبورشان کرد به پادشاهی برگردند.
با رفتنِ آنها، آن دو دیو رویغذامو زانوی راستِ خود زانو زدند و دستانِآنها کامیلا را به نشانهٔ تسلیم به پیشانی بردند.
به نوبت گفتند:بذارید «ممنون، سرورم. شمشیرم مالِانفجارِ شماست. جانم مالِ شماست.»
کامیلا از اینهمه احترامرفتوبرگشت معذب شد و پرسید:حرف «نباید اینو به لیث بگید؟»
حتی خواهرزاده وهمزمان برادرزادهاش هم اینقدر باکویر او محترمانه رفتار نمیکردند.
لوکریاس به لیث خیره شد و صدایش لبریز از طعنه بود: «اربابِ تاریکی رویآنها تختِ تاریکش میشینه و سایهای میندازه که ما رو میبلعه. اما حضرتِ والا، شمابیشتر نوری بهمون تابوندید و خانوادههامون رو بهمون برگردوندید. ما هیچوقت لطفتون رو فراموش نمیکنیم.»
کامیلا پرسید: «از کجا میدونید؟بخورم وقتی از لیث خواستم بذارهارباب بیاید بیرون، شما اونجا نبودید.»
والیا جواببفرما داد: «خودشرفتوبرگشت بهمون گفت.»
لیث در پاسخ به نگاهِ کامیلا گفت: «حقشون بود حقیقت رو بدونن. همونطورآدمهای که دیروز بهم یادآوری کردی، اونا آدمان، نه ابزار. من احساساتشون رو نادیدهاعتنایی گرفتم، درست مثل احساساتِ مادرم. اونا لیاقتِ رفتارِ بهتری از طرفِ من دارن.»
لیث و کامیلا هنگامِ طلوعِ آفتاب به ساحلبخورم برگشتند و تا آن موقع، انگار موگار جاینکرد روشنتری شده بود. فقط کمی، اما باز هم روشنتر.
درست پیش ازبذارید آنکه تاریکی برصدایش پادشاهیِ گریفون سایه بیندازد.
شهرِ والرون، کاخِهمزمان سلطنتی، درست بعدباز از غروبِ آفتاب.
آرخون جیرنی ارناس این روزها آنقدر کار سرشبخورم ریخته بود که حتی با وجودِ شببیداری، صبحِ روزِسالنِ بعد باز هم چند دسته کاغذ روی میزش میدید.
او باید به وظایفش بهعنوانِ فرماندهٔ کلِ بازپرسها و نمایندهٔ سیاسیِ خانوادهٔ ارناسنکرد در دربارِ سلطنتی میرسید. پس از آنکه مورن دست به آن اقدام زد وزنجیرهایی باعث شد لیث به خیانتِ بزرگ متهم شود، گونیین از او کمک خواسته بود.
جنگِ جاری او را وادار میکرد بیشترِ وقتش را در دوکنشینِ ارناس بگذراند تا به مزارعشادیِ و منابعشان رسیدگی کند. گونیین پس از رسیدگی به خانوادهٔ خودش، خاندان و مردمِ منطقهاش، دیگربیشتر انرژیِ کافی نداشت تا دیوانهخانهای را که سیاست به آن تبدیل شده بود، بهدرستی دنبال کند.
مداخلهٔ شورا پیشرویِ ثرود را متوقف کرده بود، اما هنوز هیچ استراتژیِ واقعیای برای پیروزیحرف در جنگ وجود نداشت. آنها حالا میتوانستند این درگیری را ماهها یا شاید سالها طولدرست بدهند، اما تا وقتی از شرِ گریفونِ طلایی خلاص نمیشدند، هر پیروزی فقط برایشان زمان میخرید.
نیروهای ملکهٔ دیوانه نامیرا بودند و از این توانایی نهایتِانفجارِ استفاده را میبردند. آنها تا آخرین نفس با تمامِ توانتریون میجنگیدند و از تجربهٔ بهدستآمده برای قویتر شدن بهره میگرفتند.
بدترین بخشِ ماجرا این بود که ارتشِ ثرود ازشادیِ شکستهایشان بیشتر از پیروزیهایشان میآموخت. هرچه با حریفِ قویتری روبهرودیگر میشدند، آنهایی که چشمانِ اژدها داشتند چیزهای بیشتری یاد میگرفتند.
جانورانِ امپراطورِ گرفتار در جنون هنوز بیرون نیامده بودند، اما تمامِغذامو سربازانِ ثرود مقدارِ کمی آمبروزیا مصرف کرده بودند. ثرود همیشه کسانی رادرست که موفق به بیدار کردنِ چشمها شده بودند، به خطِ مقدم میفرستاد.
به این ترتیب، وقتی بدنشان درونِ گریفونِ طلاییکشید احیا میشد، دانشِ بهدستآمده را با همه به اشتراکبذارید میگذاشتند. این یک ماشینِ نابودیِ نامیرا و بینقص بود.
جیرنی علاوه بر کارش بهعنوانِ مشاورِ سیاسی و آرخون، باید با خانوادهٔ سلطنتی و تلاشهایشان برای تنظیمِ توافقیغذاخوری که لیث بپذیرد نیز سروکله میزد. پس از افتضاحی که بر سرِ کامیلا به بار آمد، آنها بهمیشد جیرنی پیله کرده بودند و سرزنشش میکردند که چرا متوجه نشده وفاداریِ بازپرس واقعاً با چه کسی است.
در واقع، جیرنی همیشهغذامو از نیتِ کامیلا خبرخنده داشت، فقط برایش مهم نبود.