چپتر 1812: خاطراتِ جدید و قدیم (بخشِ ۲)
0پرسید: «چراباهاشون ما ازنزدیک هم جدا شدیم؟»
آرت گفت: «به همون دلیلی که از تمامِ عشقهایمسئلهٔ قبلیت جدا شدی. میترسیدی عاشقِ کسی بشی و ازخاطره دستش بدی، درست همونطور که برای مادرت اتفاق افتاد.»
سولوس نقاشی را طوری در آغوش گرفت کهببینیشون انگار خانوادهٔ گمشدهاش است و در حالی کهمسئلهٔ اشک از چشمانش سرازیر میشد، گفت: «خیلی ممنونم.»
«بهخاطرِ کاری که کردم متأسفم و بهخاطرِاینجوری چیزی که میخوام ازت بخوام، حتی بیشترداد متأسفم. میشه لطفاً یه نقاشیِ جدید برام بکشی؟»
«حتماً. بذار حدسآشنا بزنم، میخوای لیث روداد به خانواده اضافه کنم؟»
سولوس هولوگرامی از خانوادهٔ ورهن را رویکجا دستش به نمایش درآورد و گفت: «نه. میخوامهرچه همهٔ این آدما رو به خانواده اضافه کنی.»
ققنوس گفت: «این کار به یه بومِ خیلی بزرگترتکان و یه هولوگرام با وضوحِ بالاتر نیاز داره. نمیتونمآنقدر جزئیات رو از روی یه چیزِ به این کوچیکی ببینم.»
سولوس با لبخندی خیرهکننده که احساساتِ هرگز نمُرده را بیدار میکرد، گفت:ببینیشون «نیازی به هولوگرام نیست. امروز تولدِ جدیدِ منه و باعثِ افتخارمه کهپیدا تو مهمونیم باشی. اینجوری میتونی باهاشون آشنا بشی و از نزدیک ببینیشون.»
آرت سر تکانآشنا داد: «حتماً. فقطتکان بگو کِی و کجا.»
پس از حل شدنِ مسئلهٔ نقاشی و تولد، لیثمسئلهٔ آنقدر به ققنوس اعتماد پیدا کرد که هرچه دربارهٔخاطره کریستالهای خاطره فهمیده بودند را با او در میان بگذارد.
همانطور که فالوئل همیشه میگفت، فقط یک احمق دانشش را بهفقط اشتراک نمیگذاشت. علاوه بر این، با منابع و نیروی انسانیِ بخشِ تحقیقوتوسعهٔدربارهٔ سالارک، فقط مسئلهٔ زمان بود تا آرت خودش همهچیز را کشف کند.
آرت که انگار دو شخصیتِ متفاوت داشت و در کسری از ثانیه از حالتِداد احساساتی به حالتِ کاری درمیآمد، گفت: «شگفتانگیزه. بیشترِ این چیزا رو حدس زده بودم،کریستالهای اما نه همهشون رو. در عین حال، چندتا نکته هست که از قلم انداختید.»
تیامات و ققنوسِ آبی در حالی که دربارهٔ ویژگیهای منحصربهفردِ کریستالهای خاطرهشدنِ بحث میکردند، عملاً یادداشتهایشان را با هم تبادل کردند. پس از مدتی،بودند به این فکر افتادند که برای تسریعِ پژوهشهایشان با هم همکاری کنند.
سولوس پایش را به زمین کوبید و لرزشِ ضعیفی ایجاد کرد: «لیث ورهن! امروزکرد تولدِ منه و تو اینقدر رو داری که وقتمو با کار کردن تلف کنی؟دانشش بیشتر از یه ساعته که منتظرم. یکم دیگه طول بکشه برای ناهار دیرمون میشه!»
آرت برای عذرخواهی تعظیمِ کوتاهی به اونزدیک کرد و گفت: «پس بقیهٔ بحث بمونهکجا برای یه وقتِ دیگه. امشب میبینمت، سولوس.»
سولوس با شتاب از غار بیرون رفت و بهمحضِ ورود به برج، رویتکان زانوهایش افتاد. ظاهرِ خشمگینش فروریخت و شروع به گریه کرد، چرا که بالاخرههرچه میتوانست احساساتِ تلنبارشدهای را که با دیدنِ آثارِ پدرش بیدار شده بود، بیرون بریزد.
دیدنِ هقهق و لرزشِ او در حالی کهفقط تنها تصویرِ باقیمانده از پدرش را در دست داشت،پیدا باعث شد لیث احساس کند عجب آدمِ عوضیای است.
لیث او را از روی زمین بلند کرد ومسئلهٔ روی مبل نشاند: «متأسفم، سولوس. هیچ بهونهای ندارم. بایدخاطره میفهمیدم که احاطه شدن با گذشتهت اونطوری، برات خیلی سنگینه.»
«نگران نباش. حالماینجوری خوبه.» اما کاملاً مشخصنزدیک بود که اینطور نیست.
لیث کنارش نشستباعثِ و تا زمانی کهاینجوری آرام شد، ساکت ماند.
«کاری هستباهاشون که بتونم برایببینیشون جبران انجام بدم؟»
سولوس بینیاش را با دستمالی پاک کرد و گفت: «تقصیرِ توآنقدر نیست، احمق. گالری اولش خیلی روم تأثیر نذاشت، اما وقتی توبگذارد درگیرِ کارت شدی و منو تنها گذاشتی، شروع کردم به تماشای نقاشیها.
«خاطراتِ لحظههای مختلفِ زندگیم یکی پس از دیگری زنده شدن تا اینکهبگو دیگه نتونستم تحمل کنم، با این حال نمیخواستم جلوی یه غریبه بزنم زیرِخاطره گریه. منتظر موندم، به این امید که متوجهِ ناراحتیم بشی، اما اصلاً نفهمیدی.»
سولوس گفت: «اونقدر از پیدا کردنِباشی یه خورهٔ کار مثلِ خودت خوشحال بودیتکان که حتی یه بار هم نگاهم نکردی.»
لیث گفت: «دهنم سرویس. نمیتونم تصور کنم اگه فکر میکردی تقصیرِ منه،شدنِ چه کلماتِ قشنگی به کار میبردی. یه ذره دیگه پرخاشگریِ منفعلانه بهبودند خرج میدادی، در حالی که میگفتی از دستم عصبانی نیستی، خفهم میکردی.»
سولوس میانِ فینفینکردن خندید: «فکربگو کنم حق با توئه. تقصیرِتولد توئه و منم از دستت عصبانیم.»
نقاشی را به اتاقش فرستاد وآشنا همزمان چند نسخه از آن دربگو تمامِ فضاهای مشترکِ برج ظاهر شد.
سولوس گفت: «حالا بیا بریم خونه، قبل از اینکه مامان نگران بشه.ببینیشون بعداً یه راهی برای زجر دادنت پیدا میکنیم.» سپس با وارپِ برجپیدا به لوتیا و بعد به خانهشان برگشت؛ جایی که همه منتظرشان بودند.
هنگامِ ناهار، داراییِ ارزشمندِ تازهاش را به بقیهٔ خانواده نشانکِی داد و چیزهایی را که دربارهٔ گذشتهاش فهمیده بود ودربارهٔ به روابطِ شخصیاش مربوط نمیشد، با آنها در میان گذاشت.
بعد از آنهمه هیجاناتِ صبح، سولوس بقیهٔ بعدازظهر رامسئلهٔ به استراحت و بازی با بچهها گذراند. ساعتها باخاطره آرامش سپری شد تا اینکه زمانِ مهمانیِ شام فرا رسید.
سولوس وقتی دید اعضای خانوادهاش لباسهایی پوشیدهاند که مناسبِتکان رستورانهای شیک است، پرسید: «صبر کنید، چرا اینطوری لباسآنقدر پوشیدین؟ فکر میکردم امشب رو مثل تولدِ لیث همینجا میگذرونیم.»
لیث که پیراهنی سفید و شلواری به رنگِ آبیِ اقیانوسی پوشیده بود، دستش را بهفقط سوی او دراز کرد و گفت: «همونطور که یه نفری چند بار بهم گوشزد کرد، منبودند هیچوقت تو رو به یه جای خوب نبردهم، پس وقتشه که این وضعیت رو جبران کنم.»
سولوس از روی مبل بلندببینیشون شد و جواب داد: «اگه بهمکجا نگی کجا میریم، نمیدونم چی بپوشم.»
تیستا با خندهایداد کوتاه گفت: «هرکِی چی دوست داری بپوش.»
«این یه شامِاینجوری خانوادگیه. ما به خاطرِنزدیک تو داریم تیپ میزنیم.»
سولوس لباسهایش را به یکی از لباسشبهای موردعلاقهاش تغییر شکل داد.نزدیک لباس به رنگِ سرخِ روشن بود و گلدوزیهای طلاییاش طرحِ گلدارِآنقدر کوچکی میساخت. یقهخشتی بود و بازوها و شانههایش را برهنه میگذاشت.
در کمالِ تعجبش، لیث آنها را به برج برد و از آنجا به عمارتِتولد ورهن در آن سوی جنگلِ تراون منتقل کرد. قلعه دقیقاً طبقِ دستوراتِ او ساخته شدههمیشه بود؛ درست وسطِ چشمهٔ مانا و آنقدر بزرگ که برج را در خود جای دهد.
به این ترتیب، میراثِ منادیونبگو میتوانست کالبدِ انسانیِ سولوس را هرآنقدر جا که بود، سرپا نگه دارد.
لیث آنها را به سالنِ رقصِ خانه برد؛ جایی که همهچیزفقط برای مهمانی از قبل آماده بود، و گفت: «قرار نیست برایهرچه امشب به سخاوتِ یه نگهبان متوسل بشم. همهچیز رو خودم تدارک دیدم.»
لوسترهای کریستالی با شمع و جادو روشن شده بودند و نورِ فراوان وتکان گرمای مطبوعی به فضا میبخشیدند. مرمرِ سفیدِ کف مانند سنگِ قیمتیِ ارزشمندی میدرخشیدهرچه و میزهایی پر از غذاهای لذیذِ موردعلاقهٔ سولوس روی آن چیده شده بود.
دیوارها با پردههای نقشداری تزئین شده بود که دقیقاً شبیه همان پردهای بود کهتولد سولوس در برج بافته بود و تمامِ رویدادهای مهمِ زندگیاش را به تصویر میکشید.فالوئل در تمامِ نقاشیهای خانوادگی که لیث روی دیوارها آویخته بود نیز، او حضور داشت.
لیث گفت: «اینداد یه رستورانِ درستوحسابی نیست،کجا اما بازم جای خوبیه.»
از اینکه میدید هربار سولوس متوجهِ جزئیاتِ تازهایکرد در اتاق میشود که او را هم دربگذارد آن گنجاندهاند، چشمانش از شادی برق میزند، خوشحال بود.
«تازهش هم، اینجا میتونیتکان بدونِ نگرانی از تمومکِی شدنِ انرژیت خوش بگذرونی.»
سولوس او را در آغوش گرفت و در حالیکنم که جلوی چکیدنِ اشکِ شوقِ سمجی را میگرفت، گفت:کنی «ممنونم، بینظیره! خیلی بیشتر از چیزیه که آرزوش رو داشتم.»