چپتر 1082: استادیِ نور (بخشِ ۴)
0یکی از گولمها با ظاهرِ فالوئل گفت: «اینجوری میتونیدبگیرند به مبارزه با آدمهای هموزنِ خودتون عادت کنید، بدون اینکهجادوی اختلافِ جرم و سطحِ هسته روی پیشرفتِ تکنیکهاتون تأثیر بذاره.
«کویلا، بدنت به لطفِ تمریناتت برای یه آدمِ خونهنشین مناسبه، اما حتی برایکمه یه دعوای خیابونی هم کافی نیست. قبل از اینکه مبارزه کردن رو بهت یادمیدم بدم، به پایههای بهتری نیاز داری، پس روی پرورشِ عضلات و استقامتت تمرکز میکنیم.
«فلوریا، تیستا، شما دو تا دو روی یه سکهاید. بدنِ فلوریا درتوانِ مقایسه با هستهاش خیلی سریع تکامل پیدا کرده و به پالایشِ بیشتریبدنشان نیاز داره. در عوض، تیستا بدنِ بینقصی داره و ناخالصیهاش خیلی کمه.
«خوشبختانه برای شما، راهحل یکسانه. فقط باید شما رونور به نهایتِ حدِ توانتون برسونم. آماده بشید، بهتون نشون میدمشود یه بیدارشده چطور میجنگه.» و بقیهٔ گولمها سر تکان دادند.
کویلا برای کار روی استقامتش مجبور بود دورِ مخفیگاه بدود و تیستا و فلوریا هم ازتوانِ گولمهای حریفشان کتک میخوردند. فالوئل همیشه طوری ضربه میزد که آسیبِ کم اما دردِ شدیدی بهتولید همراه داشته باشد؛ نمیخواست تمرینشان را دستکم بگیرند و تا جای ممکن آن را طول میداد.
بهمحض اینکه دیگر توانِ حرکت نداشتند، با جادویبیشتری نور روندِ بهبودیشان را سرعت میبخشید. این کار باعثفقط میشد بدنشان تقویت شود و ناخالصیهای بیشتری تولید کند.
سپس، فالوئل ناخالصیهای فلوریا را با نشاطبخشی بیرون میکشید و ناخالصیهای تیستا را دستنخورده باقی میگذاشت. بهمحض اینکهبهبودیشان جادوی شفا آنها را درمان میکرد، تمرین از سر گرفته میشد. فلوریا در مقایسه با تیستا تجربهٔ نبردِ بسیارشفا بیشتری داشت، با این حال عملکردش بهتر نبود، چون هیچکدامشان تا به حال با یک بیدارشده روبهرو نشده بودند.
بهمحض اینکه سعی میکردند فاصله بگیرند، گولم در نوری فروروندِ میرفت که نشان میداد از نشاطبخشی استفاده کرده است. باناخالصیهای هر بار رخ دادنِ این اتفاق، مبارزه ناگهان تمام میشد.
گولمها هیچ وقتی برای استفاده از فنِ تنفس به آنها نمیدادند و از افتِ ناگهانیِ انرژی سوءاستفاده میکردند تا کارشاننور را سریع تمام کنند. تیستا به جادوی همجوشی عادت داشت، اما فلوریا نمیتوانست جای پایش را با حرکاتِ سریعتر ومیگذاشت قویترِ خود تطبیق دهد، و همین مسئله چیزی را که قرار بود نقطهٔ قوتش باشد، به یک مانع تبدیل میکرد.
در یکی از استراحتهای کوتاهی که فالوئل به آنها میدادعوض تا به اشتباهاتِ متعددشان فکر کنند، تیستا در حالی که نفسنفستوانتون میزد گفت: «باورم نمیشه به یه دقیقه نکشیده اینطور نفسم برید.»
گولمِ فالوئل گفت: «اصلاً میدونید وقتی با تمامِ توان میجنگید و همزمان رویحرکت تکتکِ حرکاتِ حریفتون تمرکز میکنید، چقدر از نظرِ ذهنی و جسمی خستهکننده است؟شود تیستا، تو هیچوقت با یه حریفِ واقعی نجنگیدی و به بردهای آسون عادت کردی.
«فلوریا، تو مبارزِ فوقالعادهای هستی، اما تا وقتیجادوی به جادوی همجوشی عادت نکنی و یاد نگیری کهبدنشان به حریف فرصتِ نفس کشیدن ندی، هیچوقت برنده نمیشی.»
اما در موردِ کویلا، او خیلی زود به عمقِ کابوسی که در آن گرفتار شده بود پی برد.نداشتند لحظهای که از نفس میافتاد و برای ادامه دادن بیش از حد خسته بود، فالوئل به او یکبیرون تونیک میداد. سپس، جادوی شفا عضلاتش را تقویت میکرد و بخشی از استقامتِ فالوئل را به او انتقال میداد.
کویلا گفت: «خواهش میکنم، دویدن دیگه بسه. حالم ازش به هم میخوره.»ناخالصیهاش او هرگز آنقدر توقف نمیکرد که عرقش خشک شود و با وجود اینکهبهتون بدنش همیشه در اوجِ آمادگی بود، اما بهشدت کلافه و درمانده شده بود.
گولم گفت: «پس تمرینِ عضلات روجای شروع میکنیم.» و به شکلِ گِلیتوانِ درآمد که تمامِ بدنِ کویلا را پوشاند.
وزنِ زیادی نداشت، اما در برابرِ هرنداشتند حرکتِ او مقاومت میکرد و تلاشِ لازم برایباعث برداشتنِ حتی یک قدم را سه برابر میکرد.
نالروند درست زمانی به آنها ملحق شد که داشتند به فالوئل التماس میکردند بس کند. هیدراتوانِ میتوانست هر چقدر که میخواست از نشاطبخشی استفاده کند و درمان و سرزندگیِ فراوانی برای شاگردانشتولید فراهم کند. هیچکدامشان بهانهای برای تنبلی نداشتند و روزها تمرین را در یک بعدازظهر فشرده میکردند.
در حالی که بقیه با شدت و خلاقیتِ فزایندهایداره تبارِ هیدرا را لعنت میکردند، لیث، سولوس و بدنِباید اصلیِ فالوئل همچنان به تمرینِ استادیِ نور ادامه میدادند.
همونقدر کهنمیخواست جالبه، اعصابخردکندستکم هم هست.
به لطفِ گنبدِ سکوت،همیشه لیث هیچ ایدهای نداشت آندردِ طرفِ لانه چه خبر است.
اجرای دوگانهٔ جادوی نور بخشِتوانِ سختش نیست، بلکه جلوگیری از قاطیبهبودیشان شدنِ این دو طلسمِ متفاوت سخته.
یه طلسم باید فقط بهعنوانِ سازنده عمل کنه و اونجای یکی بهعنوانِ ماده. هر کدومشون باید با یه نوع ارادهٔ متفاوتروندِ آمیخته بشن و کوچیکترین اشتباه باعث میشه همهچیز از هم بپاشه.
با پیروی از توصیهٔ نالروند، هر سهشان تلاش میکردندداره سازهای کروی بهاندازهٔ یک تیله بسازند. این کوچکترین وباید سادهترین چیزی بود که میتوانستند با تمامِ حواسشان بررسیاش کنند.
بدتر از همه اینکه مانای سازنده باید ماده رو ازبهمحض درون و بیرون بپوشونه. اولی همزمان هم اسکلتِ درونی ومیبخشید هم اسکلتِ بیرونیِ سازهست، درحالیکه دومی بهش جرم و دوام میده.
اگه مانای ماده کم باشه، سازه خیلی شکننده میشه و اگهبهبودیشان زیاد باشه، زیرِ وزنِ خودش فرومیریزه. از طرفی سازنده مشکلِ دیگهای داره.سپس اگه مرزهاش رو با تمرکزِ کافی تعیین نکنم، سازه از هم میپاشه.
با این حال اگه بیش از حد تمرکز کنم یا ساختار رو خیلی پیچیده کنم، مانای کافیحرکت برای ماده برام نمیمونه و سازه از یه قلعهٔ شنی هم سستتر درمیاد. هر طلسم به تعادلِسپس ظریفی نیاز داره که باید با اون یکی هم جور دربیاد. سولوس اینها را از ذهن گذراند.
درحالیکه شکل دادن به عناصرِ دیگه مثلِ ریختنِ آب تو لیوانه، استادیِ نور شبیهِ اینهراهحل که بخوای یه معجون بسازی و همزمان موادش رو تو هوا بندازی و بگیری. یهمیجنگه اشتباهِ کوچیک یعنی هدر رفتنِ همهچیز و مجبور شدن به شروعِ دوباره. فالوئل اینطور فکر میکرد.
دقیقهها به ساعتها تبدیل شد، اما هیچکدام نتوانستند کاری کنند که تیلهٔ نورِ سختشان درجادوی برابرِ کوچکترین ضربهای مقاومت کند. نالروند و بقیه تا همینجا هم دو وعده غذا و چندنشاطبخشی لیتر آب مصرف کرده بودند تا فقط از گرسنگی یا کمآبیِ ناشی از تمرینِ بیوقفهشان نمیرند.
لیث چند روش برای شکل دادن به سازههایشجادوی پیدا کرده بود، اما معلوم شد همهٔ آنهامیشد نقصهای مرگباری دارند که باعث میشود بیمصرف باشند.
شاید دارم زیادی بهش فکر میکنم. نباید سعی کنم تکتکِ میلیمترهای تیلهطول رو دقیق بچینم. چند بار دیدم که هم مانوهار و هم نالروندمیبخشید از استادیِ نور استفاده کردن و هیچکدوم از سازههاشون خیلی پرجزئیات نبود.
برعکس، کاملاً ساده بودن.
لیث به مبارزهاشبهمحض با نالروند و مبارزهاشنداشتند با سپیده فکر کرد.
روی این تمرکز کرد که وقتی به سازههایشان ضربه میزد چه حسی داشتندباشد و چطور خُرد میشدند. با هر تلاشِ ناموفق، درکِ لیث از عنصرِ نورنداشتند عمیقتر از درمانگران میشد؛ کسانی که فقط از نیمی از پتانسیلِ حقیقیاش بهره میبردند.
پس از مدتی، تسلطش بر عنصرِ نور آنقدر بیشتر شد که چشمِ چهارمِ هیئتِ دورگهاش راشود باز کرد و باعث شد هر دو چشمِ انسانیاش سفید شوند. فالوئل و سولوس در پناهِگرفته منطقهٔ سکوت کوتاه به او تبریک گفتند و بعد با توانی تازه به کارِ خودشان برگشتند.
باید از توصیهای که لیث بعد از اولین دیدارشون به نالروند کرد پیروی کنم. سولوسحرکت اینها را از ذهن گذراند. پرتوهای گرما و سازهها یکجور کار میکنن، اما درحالیکه پرتوهاتولید فقط کسری از ثانیه دوام میارن، از سازهها میشه تا وقتی ماناشون تموم بشه استفاده کرد.
سؤال اینه که چطور دو پدیده که ظاهراً اینقدر متفاوتن، ازبهبودیشان یه اصلِ یکسان سرچشمه میگیرن؟ فکر کن، سولوس. رازِ کار بایدکند تو اسمش باشه. به این رشته میگن استادیِ نور، نه سازههای نور.
سولوس و لیث دو رویکردِ کاملاً متفاوت به جادو داشتند. معمولاً باداشته روی هم گذاشتنِ ذهنها و منابعشان همیشه به یک راهحل میرسیدند. بهتوانِ همین دلیل بود که فالوئل به آنها دستور داده بود جداگانه کار کنند.
ذهنِ هر کدامشان مثلِ عصایی برای دیگری عمل میکرد. دریافتِ مداومِ پیشنهادهاباعث پتانسیلشان را محدود میکرد و نمیگذاشت از اشتباهاتِ خودشان درس بگیرند. تنهادستنخورده با درکِ اینکه هر کدام چه کمبودی دارند، میتوانستند واقعاً پیشرفت کنند.