چپتر 1199: آرامشِ ذهن (بخشِ ۱)
0فریا پس از توضیحاین دادنِ آخرین ساختهاش به کویلاچرخ پرسید: «نظرت دربارهٔ ایدهام چیه؟»
«اینکه خیلی درگیرِ جادوی بُعدیآمادهام شدی. باید یه چیزِ سادهتر مثلِاگه طلسمهای جادوگرِ نبرد رو امتحان کنی.»
«استادی تو اونا آسونه. نهایتاً دو عنصر میخوان و همین الانشاستراحت هم کلی منبع دربارهشون هست، در حالی که من اینجا توینالروند یه ساعت بیشتر از یه ماه تمرین تو دنیای بیرون پیشرفت میکنم.»
فریا جواب داد: «نمیتونم این فرصت رو برایآمادهام اختراعِ دوبارهٔ چرخ هدر بدم، اونم وقتی کهاینجایید بهجاش میتونم چیزی بسازم که تا حالا دیده نشده.»
موروک که او هماین غرق در عرق بود،دوبارهٔ گفت: «هی، کویلا، خوشحالم میبینمت.»
گریمواری پُر از تکالیفِ ناتمام و پروژههایی داشت که قرار بود در آنهااینجایید به استادش، آجاتارِ دریک، کمک کند. موروک قصد داشت از حاشیه بهره ببرد تادیدم با تقلب به جوابهای درست برسد و بعد «نبوغش» را به رخِ آجاتار بکشد.
«آماده کردنِ مجموعهٔ جدیدِ حلقههای مانا تقریباً تموم شده. فقط چندتای دیگهآمادهام مونده، یه کم استراحت میکنم و بعد آمادهام تا با سیارهٔ بدخُلقمونفکر یه گپی بزنم. راستی، اگه جفتتون اینجایید، کی داره نالروند رو میپاد؟»
کویلا گفت: «فکر کردمچندتای منو صدا زدی اینجاآمادهام چون شیفتِ موروک شروع شده!»
فریا گفت: «من صدات زدم چونبرای دیدم موروک چند دقیقه پیش وارپاونم کرد و رفت. فرض کردم برگشته خونه.»
او توضیح داد:مونده «واسه دستشویی رفتنسیارهٔ حریمِ خصوصی میخوام.»
کیمو، بزرگِ دوان، پس از اینکه جانورِ امپراطورش بهدیگه او اطمینان داد کسی مزاحمشان نمیشود، پا به داخلِاگه خانه گذاشت و گفت: «خوشحالم که میبینم حالت بهتره.»
نالروند در دلفقط نالید. اینم از اینکهاستراحت قرار بود تنهام نذارن.
اما نالروند به زبان گفت: «از لطفِ شما ممنونم، بزرگ. من خطراتِاونم ذهنِ موگار رو دستکم گرفتم و بهاش رو پرداختم. نکتهٔ مثبتش اینه کهگفت از شکستم خیلی چیزا یاد گرفتم و دفعهٔ بعد خیلی بهتر عمل میکنم.»
سعی کرد بایستد تا درستوحسابی بهسیارهٔ مهمانِ ناخواستهاش خوشامد بگوید، اما کیمو اواینجایید را سرِ جایش نشاند تا استراحت کند.
با اینکه از آنها خوشش نمیآمد، نالروندفقط باید ظاهر را حفظ میکرد، چون نمیتوانستبدخُلقمون تاوانِ خشمگین کردنِ قبیلهٔ دوان را بدهد.
آنها میزبانش بودند و دوانها همین که انسانها را در جمعِ خود پذیرفته بودند، لطفِجفتتون بزرگی در حقش کرده بودند. نالروند میدانست که بدونِ دخترها تا الان مرده بود ودیدم اگر دوانها بقیه را بیرون میانداختند، او هم چارهای نداشت جز اینکه حاشیه را ترک کند.
کیمو گفت: «دفعهٔ بعد؟ خوشحالم میشنوم که قرار نیستچرخ بذاری یه شکستِ ساده متوقفت کنه و متوجهِ اشتباهاتت هستی،دیده چون من اومدم اینجا تا کمکم رو بهت پیشنهاد بدم.»
نالروند پرسید: «دقیقاً چطور؟»
کیمو در حالی که کمرِ همیشه صافش را قوز میکرد، آهِ عمیقی کشید و گفت: «بهت دروغ نمیگم. نمیدونمجفتتون برای مردمِ تو چطور بوده، اما ما خیلی وقته که از مشورت گرفتن از موگار دست کشیدیم. جوونای بااستعدادِوارپ زیادی مثلِ تو و پیرمردهای فرتوتی مثلِ من تو تلاشِ بیهوده برای سرِ عقل آوردنِ این دنیای بیتفاوت مُردن.»
نالروند سر تکان داد تا ادامه دهد؛ تا حدی دیدگاهِ بزرگ رابزنم درک میکرد. رزارها هم از موگار قطعِ امید کرده بودند و تمامِزدی امیدشان را به آموزشهای سپیده و استادیِ روزافزونش در جادوی نور بسته بودند.
با اینکه سپیده موجودی ترسناک بود، میتوانستند او را درک کنند. همچنین، برخلافِ تجربهشان بامیتونم موگار، به لطفِ نظامِ پیچیدهٔ آرایهای که سینمارای ققنوس به آنها آموخته بود، رزارها میتوانستندتکالیفِ هر زمان که بخواهند سپیده را مطیع کنند و او را وادار به انجامِ خواستههایشان کنند.
از سوی دیگر، نالروند پس از دیدنِ دنیای بیرون، فهمیدهراستی بود طرزِ فکرِ رزارها چقدر احمقانه بوده است. تلاش برایصدا مطیع کردنِ یک موجودِ قدرتمند، دستکمی از بازی با آتش نداشت.
مهم نبود آدم چقدر احتیاط میکرد، سوختنش فقط مسئلهٔ زمان بود. موگار خطرناک اما منصف بودبزنم و فقط حقیقت را میگفت، در حالی که سپیده رزارها را به بازی گرفته بود وصدات باعث شده بود هر بار دههها پژوهش را هدر دهند تا اینکه به خیانتش پی بردند.
به همین دلیل نالروند تصمیم گرفته بود خطرِ ارتباط با سیاره را به جاناگه بخرد. موگار بدونِ تقلب طبقِ قوانینِ خودش بازی میکرد و او فقط باید آنها رازدم میفهمید. در عوض، هم رزارها و هم دوانها با سیاره مثلِ ابزاری بیفکر رفتار میکردند.
انگار نیازهایشان از تمامِاین نژادهای دیگر مهمتر بود وچرخ موگار وظیفه داشت کمکشان کند.
کیمو ادامه داد: «با این حال، همهٔ شکستهامون چیزهای زیادی بهمون یاد داده.اینجایید میتونیم امنترین آیینی رو که بعد از قرنها پژوهش و صدها تلفات ابداع کردیم،دیدم بهت یاد بدیم. اگه اونو با آیینِ رزارها ترکیب کنی، احتمالِ موفقیتت بیشتر میشه.»
«تنها چیزی که در عوض ازت میخوام اینهچندتای که یکی از ما بشی و هر دانشیبزنم رو که به دست میاری باهامون در میون بذاری.»
نالروند میخواست به چنین پیشنهادِ مضحکی پوزخند بزند. نهتنها شک داشت آیینِ دوانها تفاوتِاگه چندانی با آیینِ قبیلهاش داشته باشد، بلکه پیش از این دیده بود که چطور قرنهازدم سنت در یک لحظه توسطِ ذهنی درخشان که درگیرِ خرافات نبود، پشت سر گذاشته شد.
اینکه کویلا دایرهٔ مانای آیین را فقط با یک نگاه بهبود بخشیده بودوقتی و درکش از اینکه کلِ آیین چیزی جز یک پیوندِ ذهنی نیست، غرورشخوشحالم را در هم شکسته و چشمانش را به روی حقیقت باز کرده بود.
دگردیسان چنان کورِ اندوهشان شده بودند که حاشیه را از پناهگاهی امن،جفتتون به زندانی دستسازِ خودشان تبدیل کرده بودند. آنها با قطعِ تمامِ روابطشان باصدات دنیای بیرون و تکیه به موگار برای همهچیز، بالهای خودشان را چیده بودند.
آنها مدام به جواب نمیرسیدند،تموم فقط به این دلیل کهمونده نمیفهمیدند دارند سؤالاتِ اشتباهی میپرسند.
نالروند گفت: «ممنون، ولی نه. همراهانممونده تا همینجا هم برای بهبودِ آیین کمکمراستی کردن و شکستم فقط بهخاطرِ کاستیهای خودمه.»
کیمو با خشم گفت: «واقعاً به دو تا انسان بیشتر از مردمِ خودت اعتماد داری؟میتونم اگه اجدادت میفهمیدن چقدر خودت رو پایین آوردی چی فکر میکردن؟ ما بهت یه خونهٔ جدیدناتمام و یه خانوادهٔ جدید پیشنهاد دادیم، با این حال هنوز با ما مثلِ غریبهها رفتار میکنی.»
نالروند با صدایی سرد و بیروح پاسخ داد: «زندگی مالِ زندههاست، بزرگ،جفتتون در حالی که اجدادِ من خیلی وقته مردن. مردمِ من با حبسشروع کردنِ خودشون در اینجا، قرنها رو هدر دادن، درست مثلِ شما دوانها.»
«من تو این دو سالی که بیرون گذروندم، بیشتر از اون ۲۳ سالی که تو دهکدهامبزنم زندگی کردم چیز یاد گرفتم. من خودمو پایین نیاوردم، بلکه پیشرفت کردم. در موردِ اون پیشنهادهایصدات بهاصطلاحتون هم، تنها دلیلی که میخواید اینجا ساکن بشم اینه که استادیِ نور رو یاد بگیرید.»
«شما میخواید از من استفاده کنید، درست همونطور که مردمِ منگپی از سپیده استفاده کردن. باهاتون مثلِ غریبهها رفتار میکنم چون برام همینصدا هستید. نیاکانِ ما گذشتهٔ مشترکی داشتن، اما هیچ پیوندی بینِ ما نیست.»
کیمو بلند شد و گفت: «اگهبرای اینطور فکر میکنی، پس دیگه وقتت رووقتی تلف نمیکنم.» و از خانه بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، موروک برگشت.
تمامِ سوپی را که کویلا پخته بود خورد، دوشِ طولانیای گرفت و در همان حالگپی چنان با صدای بلند آوازی میخانهای خواند که دیوارها را به لرزه درآورد، و سرانجامشیفتِ پس از خشک کردنِ بدنش با چند تکه از لباسهای تمیزِ نالروند، کنارِ تخت نشست.
موروک طلسمی تشخیصی اجرا کرد تا بفهمد چرا چشمانِ نالروند پر از خون بود وجفتتون چنان دندانهایش را روی هم فشار میداد که صورتش رنگپریده و بیجان شده بود. اودیدم گفت: «خدایانِ بزرگ، داغون به نظر میرسی. شاید بهبودیت بیشتر از چیزی که میترسیدیم طول بکشه.»