---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1199: آرامشِ ذهن (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1199: آرامشِ ذهن (بخشِ ۱)

0

فریا پس از توضیح‌این​ دادنِ آخرین ساخته‌اش به کویلا‌چرخ​ پرسید: «نظرت دربارهٔ ایده‌ام چیه؟»

«اینکه خیلی درگیرِ جادوی بُعدی‌آماده‌ام​ شدی. باید یه چیزِ ساده‌تر مثلِ‌اگه​ طلسم‌های جادوگرِ نبرد رو امتحان کنی.»

«استادی تو اونا آسونه. نهایتاً دو عنصر می‌خوان و همین الانش‌استراحت​ هم کلی منبع درباره‌شون هست، در حالی که من اینجا توی‌نالروند​ یه ساعت بیشتر از یه ماه تمرین تو دنیای بیرون پیشرفت می‌کنم.»

فریا جواب داد: «نمی‌تونم این فرصت رو برای‌آماده‌ام​ اختراعِ دوبارهٔ چرخ هدر بدم، اونم وقتی که‌اینجایید​ به‌جاش می‌تونم چیزی بسازم که تا حالا دیده نشده.»

موروک که او هم‌این​ غرق در عرق بود،‌دوبارهٔ​ گفت: «هی، کویلا، خوشحالم می‌بینمت.»

گریمواری پُر از تکالیفِ ناتمام و پروژه‌هایی داشت که قرار بود در آن‌ها‌اینجایید​ به استادش، آجاتارِ دریک، کمک کند. موروک قصد داشت از حاشیه بهره ببرد تا‌دیدم​ با تقلب به جواب‌های درست برسد و بعد «نبوغش» را به رخِ آجاتار بکشد.

«آماده کردنِ مجموعهٔ جدیدِ حلقه‌های مانا تقریباً تموم شده. فقط چندتای دیگه‌آماده‌ام​ مونده، یه کم استراحت می‌کنم و بعد آماده‌ام تا با سیارهٔ بدخُلقمون‌فکر​ یه گپی بزنم. راستی، اگه جفتتون اینجایید، کی داره نالروند رو می‌پاد؟»

کویلا گفت: «فکر کردم‌چندتای​ منو صدا زدی اینجا‌آماده‌ام​ چون شیفتِ موروک شروع شده!»

فریا گفت: «من صدات زدم چون‌برای​ دیدم موروک چند دقیقه پیش وارپ‌اونم​ کرد و رفت. فرض کردم برگشته خونه.»

او توضیح داد:‌مونده​ «واسه دستشویی رفتن‌سیارهٔ​ حریمِ خصوصی می‌خوام.»

کیمو، بزرگِ دوان، پس از اینکه جانورِ امپراطورش به‌دیگه​ او اطمینان داد کسی مزاحمشان نمی‌شود، پا به داخلِ‌اگه​ خانه گذاشت و گفت: «خوشحالم که می‌بینم حالت بهتره.»

نالروند در دل‌فقط​ نالید. اینم از اینکه‌استراحت​ قرار بود تنهام نذارن.

اما نالروند به زبان گفت: «از لطفِ شما ممنونم، بزرگ. من خطراتِ‌اونم​ ذهنِ موگار رو دست‌کم گرفتم و بهاش رو پرداختم. نکتهٔ مثبتش اینه که‌گفت​ از شکستم خیلی چیزا یاد گرفتم و دفعهٔ بعد خیلی بهتر عمل می‌کنم.»

سعی کرد بایستد تا درست‌وحسابی به‌سیارهٔ​ مهمانِ ناخواسته‌اش خوشامد بگوید، اما کیمو او‌اینجایید​ را سرِ جایش نشاند تا استراحت کند.

با اینکه از آن‌ها خوشش نمی‌آمد، نالروند‌فقط​ باید ظاهر را حفظ می‌کرد، چون نمی‌توانست‌بدخُلقمون​ تاوانِ خشمگین کردنِ قبیلهٔ دوان را بدهد.

آن‌ها میزبانش بودند و دوان‌ها همین که انسان‌ها را در جمعِ خود پذیرفته بودند، لطفِ‌جفتتون​ بزرگی در حقش کرده بودند. نالروند می‌دانست که بدونِ دخترها تا الان مرده بود و‌دیدم​ اگر دوان‌ها بقیه را بیرون می‌انداختند، او هم چاره‌ای نداشت جز اینکه حاشیه را ترک کند.

کیمو گفت: «دفعهٔ بعد؟ خوشحالم می‌شنوم که قرار نیست‌چرخ​ بذاری یه شکستِ ساده متوقفت کنه و متوجهِ اشتباهاتت هستی،‌دیده​ چون من اومدم اینجا تا کمکم رو بهت پیشنهاد بدم.»

نالروند پرسید: «دقیقاً چطور؟»

کیمو در حالی که کمرِ همیشه صافش را قوز می‌کرد، آهِ عمیقی کشید و گفت: «بهت دروغ نمی‌گم. نمی‌دونم‌جفتتون​ برای مردمِ تو چطور بوده، اما ما خیلی وقته که از مشورت گرفتن از موگار دست کشیدیم. جوونای بااستعدادِ‌وارپ​ زیادی مثلِ تو و پیرمردهای فرتوتی مثلِ من تو تلاشِ بیهوده برای سرِ عقل آوردنِ این دنیای بی‌تفاوت مُردن.»

نالروند سر تکان داد تا ادامه دهد؛ تا حدی دیدگاهِ بزرگ را‌بزنم​ درک می‌کرد. رزارها هم از موگار قطعِ امید کرده بودند و تمامِ‌زدی​ امیدشان را به آموزش‌های سپیده و استادیِ روزافزونش در جادوی نور بسته بودند.

با اینکه سپیده موجودی ترسناک بود، می‌توانستند او را درک کنند. همچنین، برخلافِ تجربه‌شان با‌می‌تونم​ موگار، به لطفِ نظامِ پیچیدهٔ آرایه‌ای که سینمارای ققنوس به آن‌ها آموخته بود، رزارها می‌توانستند‌تکالیفِ​ هر زمان که بخواهند سپیده را مطیع کنند و او را وادار به انجامِ خواسته‌هایشان کنند.

از سوی دیگر، نالروند پس از دیدنِ دنیای بیرون، فهمیده‌راستی​ بود طرزِ فکرِ رزارها چقدر احمقانه بوده است. تلاش برای‌صدا​ مطیع کردنِ یک موجودِ قدرتمند، دست‌کمی از بازی با آتش نداشت.

مهم نبود آدم چقدر احتیاط می‌کرد، سوختنش فقط مسئلهٔ زمان بود. موگار خطرناک اما منصف بود‌بزنم​ و فقط حقیقت را می‌گفت، در حالی که سپیده رزارها را به بازی گرفته بود و‌صدات​ باعث شده بود هر بار دهه‌ها پژوهش را هدر دهند تا اینکه به خیانتش پی بردند.

به همین دلیل نالروند تصمیم گرفته بود خطرِ ارتباط با سیاره را به جان‌اگه​ بخرد. موگار بدونِ تقلب طبقِ قوانینِ خودش بازی می‌کرد و او فقط باید آن‌ها را‌زدم​ می‌فهمید. در عوض، هم رزارها و هم دوان‌ها با سیاره مثلِ ابزاری بی‌فکر رفتار می‌کردند.

انگار نیازهایشان از تمامِ‌این​ نژادهای دیگر مهم‌تر بود و‌چرخ​ موگار وظیفه داشت کمکشان کند.

کیمو ادامه داد: «با این حال، همهٔ شکست‌هامون چیزهای زیادی بهمون یاد داده.‌اینجایید​ می‌تونیم امن‌ترین آیینی رو که بعد از قرن‌ها پژوهش و صدها تلفات ابداع کردیم،‌دیدم​ بهت یاد بدیم. اگه اونو با آیینِ رزارها ترکیب کنی، احتمالِ موفقیتت بیشتر میشه.»

«تنها چیزی که در عوض ازت می‌خوام اینه‌چندتای​ که یکی از ما بشی و هر دانشی‌بزنم​ رو که به دست میاری باهامون در میون بذاری.»

نالروند می‌خواست به چنین پیشنهادِ مضحکی پوزخند بزند. نه‌تنها شک داشت آیینِ دوان‌ها تفاوتِ‌اگه​ چندانی با آیینِ قبیله‌اش داشته باشد، بلکه پیش از این دیده بود که چطور قرن‌ها‌زدم​ سنت در یک لحظه توسطِ ذهنی درخشان که درگیرِ خرافات نبود، پشت سر گذاشته شد.

اینکه کویلا دایرهٔ مانای آیین را فقط با یک نگاه بهبود بخشیده بود‌وقتی​ و درکش از اینکه کلِ آیین چیزی جز یک پیوندِ ذهنی نیست، غرورش‌خوشحالم​ را در هم شکسته و چشمانش را به روی حقیقت باز کرده بود.

دگردیسان چنان کورِ اندوهشان شده بودند که حاشیه را از پناهگاهی امن،‌جفتتون​ به زندانی دست‌سازِ خودشان تبدیل کرده بودند. آن‌ها با قطعِ تمامِ روابطشان با‌صدات​ دنیای بیرون و تکیه به موگار برای همه‌چیز، بال‌های خودشان را چیده بودند.

آن‌ها مدام به جواب نمی‌رسیدند،‌تموم​ فقط به این دلیل که‌مونده​ نمی‌فهمیدند دارند سؤالاتِ اشتباهی می‌پرسند.

نالروند گفت: «ممنون، ولی نه. همراهانم‌مونده​ تا همین‌جا هم برای بهبودِ آیین کمکم‌راستی​ کردن و شکستم فقط به‌خاطرِ کاستی‌های خودمه.»

کیمو با خشم گفت: «واقعاً به دو تا انسان بیشتر از مردمِ خودت اعتماد داری؟‌می‌تونم​ اگه اجدادت می‌فهمیدن چقدر خودت رو پایین آوردی چی فکر می‌کردن؟ ما بهت یه خونهٔ جدید‌ناتمام​ و یه خانوادهٔ جدید پیشنهاد دادیم، با این حال هنوز با ما مثلِ غریبه‌ها رفتار می‌کنی.»

نالروند با صدایی سرد و بی‌روح پاسخ داد: «زندگی مالِ زنده‌هاست، بزرگ،‌جفتتون​ در حالی که اجدادِ من خیلی وقته مردن. مردمِ من با حبس‌شروع​ کردنِ خودشون در اینجا، قرن‌ها رو هدر دادن، درست مثلِ شما دوان‌ها.»

«من تو این دو سالی که بیرون گذروندم، بیشتر از اون ۲۳ سالی که تو دهکده‌ام‌بزنم​ زندگی کردم چیز یاد گرفتم. من خودمو پایین نیاوردم، بلکه پیشرفت کردم. در موردِ اون پیشنهادهای‌صدات​ به‌اصطلاحتون هم، تنها دلیلی که می‌خواید اینجا ساکن بشم اینه که استادیِ نور رو یاد بگیرید.»

«شما می‌خواید از من استفاده کنید، درست همون‌طور که مردمِ من‌گپی​ از سپیده استفاده کردن. باهاتون مثلِ غریبه‌ها رفتار می‌کنم چون برام همین‌صدا​ هستید. نیاکانِ ما گذشتهٔ مشترکی داشتن، اما هیچ پیوندی بینِ ما نیست.»

کیمو بلند شد و گفت: «اگه‌برای​ این‌طور فکر می‌کنی، پس دیگه وقتت رو‌وقتی​ تلف نمی‌کنم.» و از خانه بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، موروک برگشت.

تمامِ سوپی را که کویلا پخته بود خورد، دوشِ طولانی‌ای گرفت و در همان حال‌گپی​ چنان با صدای بلند آوازی میخانه‌ای خواند که دیوارها را به لرزه درآورد، و سرانجام‌شیفتِ​ پس از خشک کردنِ بدنش با چند تکه از لباس‌های تمیزِ نالروند، کنارِ تخت نشست.

موروک طلسمی تشخیصی اجرا کرد تا بفهمد چرا چشمانِ نالروند پر از خون بود و‌جفتتون​ چنان دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد که صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان شده بود. او‌دیدم​ گفت: «خدایانِ بزرگ، داغون به نظر می‌رسی. شاید بهبودی‌ت بیشتر از چیزی که می‌ترسیدیم طول بکشه.»

ناولها | novelha.net