---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2071: کسی که دوستش داشتی (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2071: کسی که دوستش داشتی (بخشِ ۱)

0

سیلفا گفت: «تازه علاوه بر اون، الگوی اون‌ها یه اژدهای پیر و خرفته که‌مرون​ فقط سرش به کارِ خودشه. الگوی ما قراره یه مردِ جوان و برازنده باشه‌باید​ که دست‌هاش رو کثیف می‌کنه تا عصرِ پیشرفت و صلح رو به ارمغان بیاره.»

«به جانِ مادرم، وقتی ملکه این‌طوری حرف می‌زنه، وسوسه می‌شم یادم بره واقعاً‌دوستِ​ چه آدمِ عوضی‌ای هستی و بیام تو باشگاهِ طرفدارات.» سولوس تصویرِ کالاهایی با‌دورِ​ الهام از تیامات را در ذهنش مجسم کرد، از تی‌شرت گرفته تا فیگورهای اکشن.

موسیقی به پایان رسید و ملکه پیش از‌برخلافِ​ آنکه مرون و کامیلا را از پیستِ رقص‌افتخارِ​ بیرون ببرد، با وقار به او ادای احترام کرد.

صدای آشنایی با خنده‌ای غمگین گفت:‌منتظرِ​ «الان باید نوبتِ من باشه، درسته؟‌گره​ هر چی باشه، من همیشه دوم می‌شم.»

لیث نیازی نداشت کارتِ‌کرد​ رقصش را چک کند‌اکشن​ تا بداند او فلوریاست.

لیث شانه بالا انداخت و گفت: «بالاتر‌نزدیک​ بودن از یه ملکه سخته. حتی اگه زودتر‌می‌دی​ هم می‌جنبیدی، پیشخدمت فقط اسم‌هاتون رو جابه‌جا می‌کرد.»

فلوریا گفت: «منطقیه، ولی چیزی از ناخوشایند بودنش کم نمی‌کنه.» برخلافِ ملکه،‌چشمانش​ فلوریا برای اینکه از نزدیک در چشمانش نگاه کند، تقریباً نیازی نداشت‌چپش​ سرش را بالا بگیرد. «افتخارِ رقص با یه دوستِ قدیمی رو می‌دی؟»[۱]

منتظرِ جواب نماند؛ دستِ چپش را در‌جواب​ دستِ راستِ او گره زد و همان‌طور که‌بازوی​ حرف می‌زد، بازوی لیث را دورِ کمرش گذاشت.

قاطعیتِ او و آویزِ زنبقِ طلاییِ دورِ گردنش خاطراتِ‌موسیقی​ بی‌شماری را زنده کرد. لیث لبخند زد و گفت:‌بیرون​ «باعثِ افتخارمه. ولی الان دربارهٔ این عجله‌ت کنجکاو شدم.

«معمولاً تو این‌جور مراسم‌ها، غیر از مادرم هیچ‌کسِ دیگه‌ای‌نگاه​ برای رقصیدن با من داوطلب نمی‌شه، مگه عوضی‌هایی که‌نماند​ می‌دونن فرصتِ دیگه‌ای برای نزدیک شدن به من ندارن.

«ما می‌تونیم هر وقت که بخوای‌بودنش​ خونهٔ تو یا من برقصیم. این‌طوری‌چشمانش​ نیست که الان با هم وقت نگذرونیم.»

فلوریا آهی کشید و گفت: «راستش نمی‌گذرونیم. حداقل نه اون‌طوری که من دلم می‌خواد.‌می‌زد​ ما فقط برای کار، مطالعه یا تمرین همدیگه رو می‌بینیم. حتی بعد از اینکه‌باعثِ​ از ارتش اومدی بیرون هم به‌ندرت بیرون از لانهٔ فالوئل برای ما وقت پیدا کردی.

«بعدش هم وقتی مجبور شدی به کویر فرار کنی، اوضاع حتی بدتر‌پیش​ شد. می‌دونی که من خبرِ ازدواجت رو از مادرم شنیدم و آخرین‌آشنایی​ باری که فقط برای تفریح همدیگه رو دیدیم، تو مراسمِ دومت بود؟»

«آره. ببخشید. اوضاع یه کم آشفته‌اینکه​ بود.» حواسِ لیث به او هشدار‌افتخارِ​ داد که یک جای کار می‌لنگد.

حرکاتِ فلوریا مثلِ همیشه نرم و باوقار بود، با این حال‌نزدیک​ لیث از طریقِ دستِ او می‌توانست حس کند چقدر منقبض است. زیاد‌دستِ​ لبخند می‌زد، اما فقط به این دلیل که خودش را مجبور می‌کرد.

چشمانِ فندقی‌اش زیرِ نورهای جادوییِ اتاق بیش از‌نماند​ حد می‌درخشید؛ چیزی که تنها با اشکی سمج‌دورِ​ که سعی در پس زدنش داشت، توجیه‌پذیر بود.

فلوریا گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست. منم بی‌تقصیر نیستم.» لباسِ آبیِ‌رسید​ آسمانی‌اش با رگه‌های موهای سیاه و بلندش که تا کمر می‌رسید‌احترام​ هم‌خوانی داشت و رنگِ زیتونیِ پوستش طلای گردنبندش را برجسته‌تر می‌کرد.

این موضوع در کنارِ یقهٔ هفتِ‌اینکه​ باز، چشمانِ لیث را بیشتر از آنچه‌دوستِ​ دلش می‌خواست به سمتِ سینهٔ او می‌کشاند.

«بعد از اینکه بیدارم کردی، مدتِ زیادی از دستت عصبانی بودم. عمداً ازت دوری می‌کردم‌بگیرد​ تا بتونم از این رابطهٔ اجباری‌مون سر در بیارم.» طبقِ قوانینِ شورای بیدارشدگان، فلوریا به‌دورِ​ مدتِ ۱۰۰ سال یا تا زمانی که آماده تشخیص داده می‌شد، به او تعلق داشت.

«وقتی بالاخره تونستم با تمامِ این دیوانگی‌های زندگیت کنار بیام، هیچ‌کدوممون یه لحظه‌همان‌طور​ هم وقتِ خالی نداشتیم. اگه زنِ خرافاتی‌ای بودم، فکر می‌کردم سرنوشت داره سخت‌زنده​ تلاش می‌کنه تا ما رو از هم دور نگه داره.» رفته‌رفته بیشتر آه می‌کشید.

لبخندش رفته‌رفته رنگ‌مجسم​ می‌باخت و حرکاتش‌گرفته​ گهگاه ناشیانه می‌شد.

«اول کامیلا بینمون بود، بعد سولوس، و تا به خودم‌تقریباً​ بیام، رسیدیم به اینجا. خیلی با اون بچهٔ بداخلاقی که‌چپش​ منو کشید تا روی سقفِ عمارتِ دیستار برقصیم فرق کردی.»

خاطرهٔ آن شب که لیث برای اولین بار از جادوی‌اینکه​ گرانش استفاده کرده بود و برای یکی از نقشه‌هایش حرصِ‌منتظرِ​ صدها اشراف‌زاده را درآورده بود، هر دو را به خنده انداخت.

این اولین خندهٔ ازته‌دلِ‌قدیمی​ هر دوی آن‌ها بود،‌نماند​ اما به دلایلی کاملاً متفاوت.

برای لیث، آن شب یکی از شادترین شب‌های زندگی‌اش بود. آن زمان‌پیش​ زندگی بسیار ساده‌تر بود و او فقط دانش‌آموزِ جادویی بود که خوش‌آشنایی​ می‌گذراند، نه مَگوسی که هم‌زمان درگیرِ جنگی فیزیکی و سیاسی شده باشد.

اما برای فلوریا، آن شب لحظه‌ای بود که در قلبِ‌تقریباً​ جوانش جرقه‌ای از احساسی زده شد که تازه در بزرگسالی‌چپش​ فهمید عشق بوده است. آن لحظه، آغاز و پایانِ همه‌چیز بود.

«الان دیگه می‌تونی از تهِ دل بخندی، همون‌طور که همیشه‌اینکه​ دلم می‌خواست. زنی رو پیدا کردی که اون‌قدر عمیق دوستت‌منتظرِ​ داره که برای با تو بودن، دوتا قاره رو دنبالت اومده.

«الان مَگوسِ اعلی هستی و شاید یه روز، راهی پیدا کنی‌راستِ​ که از این هم بالاتر بری.» دستِ راستش روی گونهٔ لیث‌طلاییِ​ نشست و بی‌اعتنا به آدابِ دربار، با شستش آن را نوازش کرد.

«اینا همه دلایلیه که به‌خاطرشون برات خوشحالم، اما در عین حال مجبورم می‌کنن‌آنکه​ با واقعیت روبه‌رو بشم. دیگه جایی برای من تو زندگیت نیست.» جرقه‌ای از‌غمگین​ جادوی روح قفلِ گردنبند را باز کرد و فلوریا آن را در هوا گرفت.

لیث، در حالی که فلوریا دوباره انگشتانش را در‌نگاه​ انگشتانِ او گره می‌زد و فلزِ سردِ زنبقِ طلایی‌نماند​ را میانِ دستانشان حس می‌کرد، پرسید: «داری چی‌کار می‌کنی؟»

«مهم نیست تو آینده چی پیش بیاد، من همیشه دوستت می‌مونم. اگه یه‌نگاه​ روزی بهم نیاز داشتی، فقط کافیه صدام کنی تا بدوم بیام پیشت.» اشک‌گره​ از چشمانش جاری شد، اما نه لبخندش محو شد و نه صدایش لرزید.

«دوستت داشتم. عاشقِ این بودم که تو تاریک‌ترین روزهات،‌دستِ​ نقطهٔ قوتت باشم. عاشقِ تک‌تکِ دقایقی بودم که با هم‌قاطعیتِ​ گذروندیم و از تصمیمِ جدایی تو پایانِ آکادمی عمیقاً پشیمونم.

«ولی زمان به عقب برنمی‌گرده. فقط می‌تونم با عواقبِ انتخاب‌هام زندگی‌رسید​ کنم و برم جلو. باید تو پیستِ رقص باهات حرف می‌زدم، چون‌صدای​ می‌خوام این مکالمه دقیقاً همون لحظه‌ای که موسیقی قطع می‌شه، تموم بشه.

«دلم نمی‌خواد هیچ‌کدوممون حتی یه ثانیه بیشتر تو حسرتِ چیزایی که می‌تونست باشه بمونیم. خیلی‌می‌دی​ وقت سرِ این موضوع تلف کردیم، یا حداقل من تلف کردم. احساساتی رو که بهت‌آویزِ​ داشتم هرگز فراموش نمی‌کنم، اما در عین حال، نمی‌تونم بذارم تا ابد وبالِ گردنم بشن.

«تو یه زندگیِ فوق‌العاده برای خودت ساختی و حالا منم می‌خوام‌نزدیک​ همین کارو بکنم.» تازه وقتی فلوریا او را رها کرد و‌نماند​ برایش تعظیمِ کوتاهی کرد، لیث فهمید که رقص تمام شده است.

فلوریا اشک‌هایش را با جادوی‌می‌دی​ نخستین پاک کرد تا هیچ‌کس جز‌راستِ​ لیث نفهمد چه اتفاقی افتاده است.

با رفتنِ فلوریا به‌سمتِ شریکِ رقصِ‌گرفته​ بعدی‌اش و نزدیک شدنِ میلیا گنیس،‌پیش​ چشمانِ لیث به کفِ دستِ راستش افتاد.

آویزِ زنبقِ طلایی هنوز آنجا‌برای​ بود، سنگین از خاطراتِ شاد و‌بگیرد​ قول‌های شکسته‌ای که با خود داشت.

پادشاهیِ گریفون،‌منطقیه​ آکادمیِ گریفونِ سفید،‌ناخوشایند​ دو روز بعد

پس از مهمانی، زندگیِ لیث‌می‌دی​ به گردابی تبدیل شد که‌چپش​ به‌ندرت به او لحظه‌ای امان می‌داد.

ناولها | novelha.net