چپتر 2446: فصل 2446
0«در موردِ بقیهٔ شاخههای جادوی خلأ، وقتی بفهمید چطور هر جفت عنصراعظم از یه نیروی محرکِ یکسان تغذیه میشن، یادگیریشون براتون خیلی راحت میشه.بهترین قبل از اینکه تمرینِ عناصرِ دلخواهتون رو شروع کنید، سؤالِ دیگهای ندارید؟»
پادشاه مرون گفت: «من یه سؤال دارم. باید بگم که اینا همهشبرای خیلی عالیه، ولی تو پیشنویسِ اولی که بهمون دادید هیچچیزِ شبیهِ اینکمالِ نبود. چطور تو این مدتِ کوتاه از پایانِ جنگِ گریفون اینقدر پیشرفت کردید؟»
لیث شانه بالا انداختجنگِ و گفت: «برای این یکیلیث باید از همسرم تشکر کنید.»
مرون تکرار کرد: «همسرتون؟» والان خیلی از جادوگرانِ اعظم همدقیقاً با شنیدنِ این حرف جا خوردند.
«با کمالِ احترام، سروان یهوال جادوگر نیست و دانشش از جادو دراعظم بهترین حالت سطحیه. دارید به من میگید که اون در واقع یهبهترین نابغهست و استعدادش رو وقتی داشته تو آزمایشهاتون بهتون کمک میکرده کشف کرده؟»
لیث با خندهای کوتاه گفت: «اصلاً اینطور نیست. اون تو آماده کردنِ این درس بهم کمکتکرار کرد، ولی همونطور که گفتید، دانشش ابتداییه. وقتی سعی میکردم جادوی خلأ رو براش توضیح بدم، مجبورحالت بودم همهچیز رو پلهپله ساده کنم تا بتونه مفاهیمی رو که الان براتون توضیح دادم درک کنه.
«اون نابغه نیست، ولی دقیقاً به همین خاطر، مجبور شدم تو همهچیزهایی که تایکی اون لحظه برام بدیهی بود تجدیدنظر کنم. با گشتن دنبالِ مثالهایی که بتونه بفهمهیهوال و تمرینهایی که بتونه انجام بده، درکِ خودم از جادوی خلأ خیلی پیشرفت کرد.
«برای اینکه اون بتونه یه قدم بره جلو، خودم باید ده قدم برمیداشتمشدم و بعد مسیری رو براش تعیین میکردم که دنبالش کنه. اون اولین وبده شاید کُندترین شاگردم بود، ولی اگه اون نبود، امروز شما چنین تمرینهای سرراستی نداشتید.
«با جواب دادن به سؤالهایی که هرگز از خودم نپرسیده بودم و برطرفشنیدنِ کردنِ شک و تردیدهایی که استادیام تو جادو باعث میشد اونا رو جزئیاتِسطحیه بیاهمیت ببینم، من بیشتر از اونی که به کامیلا یاد بدم، ازش یاد گرفتم.
«حالا بهتره شروع کنید. ما بیشتر از نصفِ زمانمون رو صرفِ تئوری کردیم. اگه چیزاییتشکر رو که تازه یاد گرفتید با تمرین تثبیت نکنید، تا جلسهٔ بعدیِ ما همهچیزایی کهدانشش گفتیم فقط حرفِ بادِ هوا میشه. یه تمرین انتخاب کنید و دست به کار بشید.»
در یک چشمبههمزدن، تمامِ اتاق در سکوت فرو رفت و همهبالا روی جنبهای از جادوی خلأ متمرکز شدند که در آن اعتمادبهنفسِشنیدنِ بیشتری داشتند. لیث هم پشتِ میزش نشست و مشغولِ تمرین شد.
اما در حالی که شاگردانش رویدادم جادوی نخستین کار میکردند، او تلاشخاطر میکرد طلسمهای ردهٔ ۴ اجرا کند.
اگه بتونم با جادوی خلأ روی آرایهها تأثیر بذارم، دیگه هیچ محدودیتیاعظم برام وجود نداره. با ترکیب کردنش با چیرگی، میتونم کنترلِ طلسمِ دشمن روحالت به دست بگیرم و بعد به هر چیزی که دلم میخواد تبدیلش کنم.
در زمانِ باقیمانده، استعداد و تجربه بهسرعت یک ردهبندی ایجاد کرد. اولبرای اعضای خاندانِ سلطنتی، بعد رئیسهای آکادمی، پروفسورها، و در آخر هم دانشآموزانکمالِ بودند. انصافاً، جوانترها در برابرِ دههها تجربهٔ رقبایشان، تنها شش سال تجربه داشتند.
با این حال آنها یکگریفون برتری داشتند و از بهرهبرداریشانه از آن هیچ ابایی نداشتند.
جادوگرانِ مسنتر نهتنها بینِ خودشان، بلکه با لیث هم احساسِدقیقاً رقابت میکردند. غرورشان از قبل با این فکر که کسیگشتن به این جوانی از آنها جلوتر است، جریحهدار شده بود.
احساس میکردند باید استعداد و نبوغشان را ثابتتکرار کنند. اینکه اگر خودشان جادوی خلأ را کشف نکردهاحترام بودند، تنها دلیلش بدشانسی و نبودِ الهام بوده است.
لیث از قبل همهچیز را برایشان برنامهریزی کرده بود. سؤال پرسیدن ازبرای او به این معنا بود که اعتراف کنند از کامیلا بهتر نیستند؛کمالِ یک کارمندِ دولت که حتی یک روز هم در آکادمی درس نخوانده بود.
در عوض، شاگردان با هم رقابت میکردند اما نسبت به لیث فقطانداخت تحسینِ عمیقی حس میکردند، بهویژه آنهایی که از طبقهٔ آدمهای عادی بودند. اوکمالِ بهعنوانِ جوانترین مَگوس در تاریخِ گارلن، الگوی آنها و چراغِ امیدی برایشان بود.
سؤال پرسیدن از او نهتنها طبیعی به نظر میرسید، بلکه به آنها فرصت میدادهمهچیزهایی تا خود را به قهرمانشان معرفی کنند. لیث با حوصله به سؤالات پاسخ داد،خودم تعریف و تمجیدهایشان را با متانت پذیرفت و درخواستهای کارآموزیشان را قاطعانه رد کرد.
دخترها بهطورِ خاص سرسخت بودند و پیشنهاد میدادند بهعنوانِ ندیمه یا هر چیزِ دیگریحرف که نیاز داشته باشد کار کنند. لیث هیچ ایدهای نداشت که جاهطلبیهای خانوادههایشان کجا تماماون میشود و هورمونهای طغیانگرشان از کجا شروع میشود، اما هیچ میلی هم به فهمیدنش نداشت.
پروفسور واستور اولین کسی بود که بهمحضِ اینکه یکی از شاگردانانداخت — که او هم داشت روی یک مخزنِ آب تمرین میکرد —خوردند به او نزدیک شد، غرورش را کنار گذاشت و گفت: «گور پدرش.»
البته، آن بچه چند راهنمایی خواسته بود وکردید فرسنگها از واستور عقبتر بود، اما پروفسور احساسِ نفستکرار کشیدنِ یک رقیب پشتِ گردنش را خیلی خوب میشناخت.
قبل از اینکه بایستد و بهسمتِ میزِ پروفسور برود، بهدقیقاً سؤالِ بیصدای مارت پاسخ داد: «ترجیح میدم به لیث ببازمگشتن تا به یه بچهای که هنوز دهنش بوی شیر میده.»
«حرفتو فهمیدم، اما نیروهای زندگیِ خیلی زیادی توی مخزنم هست.همسرتون تا بیام حسِ جریانِ زندگی رو درک کنم، این حرومزادههاجادوگر تولیدمثل میکنن، میمیرن یا همدیگه رو میکشن. کجای کارم ایراد داره؟»
لیث با صدایی آرام، طوری که هیچکسِ دیگری جواب را نشنود، پاسخ داد: «هیچی. چیزی کهتکرار شما شکست در نظر میگیرید، در واقع یه موفقیتِ بزرگه. جریانِ زندگی ذاتاً ثابت نیست. اگهبهترین واقعاً از همین الان میتونید بینِ عواملِ مختلفی که شکلش میدن تمایز قائل بشید، تقریباً بهش رسیدید.
«نذارید غرورتون کورتون کنه. دارید لقمهٔ بزرگتر از دهنتونلیث برمیدارید. قدمِ اول درکه، نه مهار، با این حالکرد دارید سعی میکنید هر دو رو همزمان به دست بیارید.»
واستور گفت: «خدایان، من یه احمقم!» سپسدرک با عجله به صندلیاش برگشت و درهمهچیزهایی عرضِ چند دقیقه، قدمِ اول را کامل کرد.
مارت هم همین کار را کرد و از لیث سؤالی پرسید. سایرِ پروفسورها و رؤسای آکادمیها همتایانِاحترام بیشرمِ خود را مسخره میکردند، اگر به این خاطر نبود که مارت و واستور هر دو بهآزمایشهاتون قدمِ دوم رسیده بودند، در حالی که بقیه حتی به کامل کردنِ قدمِ اول هم نزدیک نبودند.
رئیس دیستار که یک نابغه و بزرگترین فارغالتحصیلِ گریفونِ سیاه در نسلِ خودیکی به شمار میرفت اما داشت از مارت عقب میافتاد، گفت: «گور پدرش. نور ویهوال تاریکی شاید دو روی یه سکه باشن، اما من قرار نیست نفرِ دوم بشم!»
پادشاه پرسید: «بریم؟» او داشت روی آتشپیشرفت و آب تمرین میکرد، در حالی کهیکی سیلفا روی خاک و باد کار میکرد.
برنامهشان این بود که بر آنها مسلط شوندکنه و بعد از پایانِ درس، یافتههایشان را بابرام یکدیگر به اشتراک بگذارند تا از رقبا جلو بیفتند.
ملکه با وقار سر تکان داد: «البته. هر چیکرد باشه، تا وقتی توی این کلاس هستیم، ما فقطسروان شاگردیم. هیچ شرمی نداره که از پروفسورمون کمک بخوایم.»
در آن لحظه، هیچ غروریاینقدر آنقدر بزرگ نبود که خودشبالا را بالاتر از خانوادهٔ سلطنتی بداند.
لیث آنها را در صفی منظماینقدر قرار داد و از کار کردنانداخت روی جادوی خلأِ خودش دست کشید.
سؤالات مختصر و پاسخها روشن بود، با این حال از آنهمین لحظه تا پایانِ درس، افراد زمانِ بیشتری را در صف گذراندندمثالهایی تا اینکه پشتِ میزشان بنشینند و روی تمرینهای خودشان کار کنند.
پس از به صدا در آمدنِ زنگ، لیث ساعتِ جیبیاش را بررسی کرد و گفت:خوردند «متأسفم. وقتِ اضافه نداریم و بیرون از این کلاس هم هیچ سؤالی پرسیده نمیشه. حالاواقع اگه اجازه بدید، میخوام برم غذاخوری تا برای همسر و دخترِ به دنیا نیومدهام ناهار بگیرم.»