چپتر 1992: بارِ دیگر با مهمانان (بخشِ ۴)
0«هنوز هیچگفتی مزهای نداره وپادشاهِ الان واقعاً احساسِ—»
زولگریش دولا شد و روی فرشِ سالارک خون تف کرد. گوشتِشیر در حالِ رشد گیلاس را خُرد کرده بود و خردهشیشههای حاصلگذاشت از آن، ریههایش را شکافته و باعثِ خونریزیِ داخلی شده بود.
اینکسیالوت در حالی که نامردهٔ کوچک به اربابش رسیدگیلیوانِ میکرد، با لیث دست داد و گفت: «میخوام بدونیزمین که حواسم بود هیچکدوم از نقرههای معادنت گم نشه.»
لیث پرسید: «چرا این کار رو کردی؟ ما هیچوقتاحمقانه با هم حرف نزدیم و تنها چیزی که تاوحشی حالا به من گفتی این بود که "سرش رو بزنید".»
پادشاهِ لیچها نگاهی دزدکی به راگو انداخت و گفت: «یهانداخت دقیقه وقتت رو میخوام و برای یه مسئلهٔ حساس بهلذتهای کمکت نیاز دارم. لعنتی، چرا لذتهای جسمانی با اینهمه درد همراهه؟»
لیچ پس از خالی کردنِ گیلاسش، آن را جوید.جوجه خردهشیشهها زیرِ دندانهایش صدای آزاردهندهای میدادند و لیث میتوانستپرشماری بوی شراب و خون را در نفسش حس کند.
«داری چه غلطی میکنی؟»
شانه بالا انداخت و طوری به لیث نگاه کرد که انگار بچهای است که سؤالاتِ احمقانه میپرسد. گفت:وحشی «دارم لیوانِ خالی رو دور میندازم. یا نکنه باید مثلِ یه آدمِ وحشی بندازمش روی زمین؟ خدایان، باورمیکی نمیشه مجبورم اینقدر خودم رو کوچیک کنم و از یه جوجه که هنوز دهنش بوی شیر میده کمک بخوام.»
لیث هم گیلاسش را خالی کرد و آن را در سینیِ یکی ازبرای خدمتکارهای پرشماری که بینِ مهمانان میچرخیدند، گذاشت. اینکسیالوت از نبوغِ او دهانش باز ماندکردنِ و رتپکِ بیچاره را چنگ زد و نامردهٔ کوچک را مجبور کرد جلویش بایستد.
سپس قلمپر برداشت و با جوهرِ قرمزکوچیک و خطی بسیار زیبا، یادداشتی دربارهٔ نحوهٔ برخوردسینیِ با ظروفِ خالی پشتِ تاکسیدوی شیکِ رتپک نوشت.
«حرفم رو پس میگیرم. مشخصاًاست تو همون آدمِ مناسب برای اینمیندازم کاری. تو وارثِ شایستهٔ نگهبانِ خردی.»
لیث تعظیمِ کوتاهی کرد وانگار پا به فرار گذاشت. همنشینیمیپرسد با لیچها همیشه باعثِ سردردش میشد.
در همین حال، در سمتِ والدینِ سالن، اوریون و جیرنی بادقیقه رااز و الینا مشغولِ صحبت شدند. برخی از پیرترین موجوداتِ اتاقاینهمه که علاقهای به گپزدنِ جوانترها نداشتند نیز آنها را همراهی میکردند.
اوریون گفت: «بهخاطرِ اتفاقی که براتونخودم افتاد و اینکه زودتر به دیدنتونمیده نیومدم متأسفم. کویر باهاتون چطور تا میکنه؟»
«نگران نباش، دوستِ من. حتی اگه به دیدنممیپرسد هم میاومدی، شک دارم همنشینِ خوبی برات میشدم. حالمبندازمش اصلاً خوب نبود و بیشترِ اوقات هنوز هم نیستم.»
سکوتِ معذبی برقرار شد؛ اوریون منتظر بود راازسؤالاتِ حرفی بزند، از گپِ روزمره گرفته تا تخلیهٔمثلِ آسیبهای روانیاش، اما رااز در لاکِ خودش فرورفت.
الینا گفت: «جیرنی، ممنون که اومدی و ممنوندزدکی بابتِ تمامِ کارایی که بعد از تبعیدِ لیثکمکت براش کردی. از توافق با خانوادهٔ سلطنتی خبری نشده؟»
جیرنی آهی کشید: «متأسفانه نه. اعطای لقبِ مَگوس به تأییدِ چند نفر نیاز دارهبخوام که بیشترشون درگیرِ جنگ هستن. ممکنه کمی طول بکشه. میدونی الینا، خیلی بهت حسودیم میشه.چنگ دوتا از بچههات همین الان ازدواج کردن و حتی ششمی رو هم تو راه داری.»
الینا غریزی شکمش را نوازش کرد: «ممنون،احمقانه جیرنی. میدونی، همیشه برام سؤال بود کهمثلِ چرا به همون سه تا قناعت کردی.»
جیرنی سر تکان داد:نگاه «چون بینِ کار و ادارهٔاحمقانه خونه، واقعاً وقتش رو نداشتیم.»
«تولیون همیشه بهاندازهٔ دهتا بچه دردسرلیچها درست میکرد و همون ذره انرژیای روبرای هم که آخرِ روز برامون میموند، میگرفت.
«نمیخواستیم بچهدار بشیم فقط برای اینکه خدمهٔ خونه بزرگشجوجه کنن. تازه، این کار وقفهٔ طولانیای تو کارم میانداخت.پرشماری روزِ یه بازپرسِ سلطنتی طولانی، خطرناک و پر از استرسه.»
الینا پرسید: «فکرانگار میکنی کامیلا هم همیناحمقانه مشکلات رو داشته باشه؟»
جیرنی پاسخ داد: «نه. اون از سنی که من کارم رو شروع کردممیندازم جوانتره و وقتی جنگِ گریفونها تموم بشه، اونقدر کارِ اداری هست که تاخودم سالها سرمون شلوغ باشه. کارِ خوبی کرد که صبر کرد. راستی، تو نباید بنوشی.»
سالارک به میانِ حرفشان پرید: «اون شراب نیست. از همون چیزای خوبیهوقتت که میدم اون مارمولکِ پیر برای وقتایی که باردارم دم کنه. تمامِهمراهه طعم رو داره و اصلاً الکل نداره. یه نسخهٔ افسونشده از آبمیوهست.»
جیرنی مایعِ قرمزرنگنمیشه را بو کردخودم و بعد جرعهای نوشید.
«خدایان، این از هر چیزی که تا حالامیپرسد خوردم بهتره. باید دستورش رو به من بدی،وحشی یا حداقل یه بشکه از این به من بدی.»
نگهبان خندید و گفت: «ببینم چیکاربچهای میتونم بکنم. تا الان هم درخواستهای زیادیمیندازم داشتم و مهمونها دارن مثلِ آب میخورنش.»
او به سمتِ عروس اشارهپادشاهِ کرد، جایی که کامیلا، زینیا،انداخت سلیا و رتیا حضور داشتند.
زینیا گفت: «زوگار عذرخواهی کرد، کامی. به هیچ وجه نمیخواست اینشیر مراسم رو از دست بده، اما اوضاع تو بلیوس اصلاً خوبگذاشت نیست. خانوادهٔ سلطنتی بهش دستور دادن به نیروهای دفاعیِ شهر ملحق بشه.»
کامیلا با شنیدنِ اینبچهای خبر رنگش پرید ومیپرسد پرسید: «اوضاع اینقدر خرابه؟»
بلیوس شهرِ محلِ سکونتش بود؛ جایی کهاست خانهاش آنجا قرار داشت و برخی از شادترینباید خاطراتش با لیث را در آن ساخته بود.
زینیا پاسخ داد: «بدتر. اخیراً یه عده جانورِ الهی که تا حالا دیده نشدن بهحساس سپاهِ ملکهٔ دیوانه ملحق شدن و اوضاع داره بهسرعت وخیمتر میشه. خانوادهٔ سلطنتی مستأصل شدن وزیرِ میخوان هر کسی و هر چیزی رو که ممکنه جلوی پیشرویشون رو بگیره، به خدمت بگیرن.»
«شرط میبندم بهزودی هر شرطی روخودم که لیث داره قبول میکنن و اونکمک رو هم به میدانِ نبرد فرا میخونن.»
رتیا گفت: «اینقدر عبوس نباشید، اینجا هنوز یه مهمونیه. راستی، کامیلا،میندازم ببخشید که کانونِ توجه رو ازت گرفتم.» رتیا نیز لباسِ زمردینیمجبورم به تن داشت که قرمزیِ تیرهٔ موهایش را به رخ میکشید.
کامیلا گفت: «نگران نباش، فقط یه لباسه. ممنون که اومدی.» کامیلا پیش ازمیندازم آن هرگز گریفونِ باد را ندیده بود، از این رو صمیمیتی که رتیاخودم در صحبت با او به خرج میداد، برایش کمی ناخوشایند و عجیب بود.
رتیا در حالی که چشمانِ نقرهایش با کمترین نوری مثلِ ماهِ کامل میدرخشید،برای پاسخ داد: «اوه، خواهش میکنم. سورتر برای دیدنِ دوبارهٔ برادرِ کوچکش بیتاب بود. میدونمکردنِ به من ربطی نداره، اما فکر کنم باید به فکرِ آوردنِ اولین بچهتون باشید.»
«اگه لیث بهنمیشه جنگ بره، ممکنهخودم هر اتفاقی بیفته.»
زینیا نگاهش راانگار با اندوه پایینسؤالاتِ انداخت و گفت: «موافقم.»
با وجودِ تلاشهای بسیار و مصرفِ تمامِ معجونهای باروریِ پادشاهی، نتوانسته بود از واستورنکنه باردار شود و میترسید که دیگر بیش از حد پیر شده باشد. او هیچکنم خبر نداشت که در واقع واستور پس از تبدیل شدن به دورگه عقیم شده است.
سلیا یکی از پیشخدمتها را متوقف کرد و به هر یک ازوقتت آنها لیوانی پر از مشروبِ کهرباییرنگ با بویی تند داد و گفت:همراهه «بیخیال دخترا، اینجا قراره یه مهمونی باشه. شاد باشید! به سلامتیِ عروسِ دوستداشتنیمون.»
سولوس گفت: «تبریک میگم، کامی.» سولوسخودم با خودش کنار آمده بود و اینکمک بار در مراسمِ ازدواج شرکت کرده بود.
نایکا گفت: «فکر نکنم تا حالا همدیگه رو دیده باشیم. من نایکا هستم، دخترِمثلِ کالّا و یکی از قدیمیترین دوستانِ سولوس. تبریک میگم بانو ورهن.» آنها مهمانی رادهنش در شب برگزار کرده بودند تا حتی نامردگان نیز بتوانند در آن شرکت کنند.
کامیلا گفت: «لطفاً کامیلا صدام کن.» اواست ناخودآگاه از دیدنِ خونآشام یکه خورد، امانکنه این حالت بهسختی یک ثانیه طول کشید.
او چیزهای عجیبِ زیادی دیده بود و دیگر یک خونآشامِ خوشبرخورد نمیتوانست باعثِ ناراحتیاش شود.حساس سولوس و نایکا برای نوشیدنِ کمی الکل به سمتی از اتاق رفتند که داماد حضور داشت.زیرِ سولوس بهشدت به آرامش نیاز داشت و نایکا از فکرِ آشنایی با آدمهای جدید هیجانزده بود.