چپتر 1280: رانندگیِ آزمایشی (بخشِ ۴)
0هیلیا گفت: «به خانههرچه خوش اومدید، اربابِ جوان. حضورتونکمتر در اینجا همیشه مایهٔ افتخاره.»
لارک داشت از کوره در میرفت که متوجه شد سرآشپز واقعاًفراتر از دستوراتش اطاعت کرده است. او داشت با آران حرف میزد،هدیه نه لیث، و از چرخدستیاش به او و لریا شیرینی تعارف میکرد.
استرس نزدیک بود سکتهاش بدهد، بهخصوص وقتی متوجه شددولورین نگهبانان چطور به او نگاه میکنند؛ انتظار داشتند کنت هیلیااندک را سرزنش کند و شادیِ بچهها را به هم بزند.
لارک که بینِ سنگ و سندانروی گیر افتاده بود، چارهای نداشت جز اینکهاین دندان روی جگر بگذارد و تحمل کند.
لارک پرسید: «بانو ارناس، این افتخارِ غیرمنتظره رو به چی مدیونم؟» اوادعاییاش فریا را از دربار میشناخت و امیدوار بود حضورِ او در کنارِایستادن تیستا باعث شود خدمهٔ مرد چیزی از آن اتفاقات به یاد نیاورند.
با توجه به نگاههایسواریِ مات و ناگهانیشان، ظاهراًبشم نقشه جواب داده بود.
فریا در پاسخ به تعظیمِ کنت، تعظیمِ کوتاهی کرد و گفت: «من تو ساختِ این شگفتیِ جادوعشقِ به لیث کمک کردم و تصمیم گرفتم تو این سواریِ تفریحی بهشون ملحق بشم. باید بگم کههمسرش فراتر از حدِ تصورم کار میکنه. حتی دارم به این فکر میکنم که یکی به مادرم هدیه بدم.»
هرچه لارک بیشتر دربارهٔ دولورین میفهمید، کمتر به نقشِ پدریِ ادعاییاش اهمیتارناس میداد. عشقِ او به هر چیزِ حتی اندک جادویی، همان دلیلی بود کهشود از همان ابتدا مسیرِ او و لیث را به هم پیوند داده بود.
ایستادن در برابرِ اثری که حتی جادوآهنگرِ سلطنتیِ نامدار،کمتر اوریون ارناس، آن را لایقِ همسرش میدانست، باعث شدجادویی عینکِ تکچشمیِ لارک از شدتِ تعجب از حدقهاش بیرون بپرد.
او خبر نداشت که فریا فقط ازملحق طرفِ خودش حرف میزند و احتمالاً درخواستشکار تا چند ساعتِ دیگر خلافِ قانون خواهد شد.
لارک در حالی که بیآنکه حتی یکبیشتر قدم از ماشین دور شود، داخل وادعاییاش خارجش را بررسی میکرد، پرسید: «دقیقاً چیکار میکنه؟»
هیلیا در دل از بینزاکتیِ اربابش حرص خورد که مهمانانشپرسید را مجبور کرده بود با وجودِ بادِ سردِ زمستانِ پیشِ رو،حضورِ بیرون بایستند، آن هم بدونِ اینکه پذیراییای به آنها تعارف کند.
او چرخدستیاش را لبالب از شیرینیهای هنوز گرم و چایِ داغ پر کرده بود وعشقِ انتظار داشت آنها را در اتاقِ چای سرو کند، نه در میانِ گاردِ تشریفات. خبراوریون نداشت که بعد از آنطور پرواز کردن، همه از حسِ زمینِ سفتِ زیرِ پایشان لذت میبردند.
هیلیا طوری ایستاده بود که وقتی سرش را به سمتِ خانه کج میکرد، بهکار بچهها هم اشاره میشد. او گفت: «ببخشید که حرفِ حضرتِ والا رو قطع میکنم،میفهمید اما چایتون داره سرد میشه. شاید بهتر باشه گفتگو رو داخلِ عمارت ادامه بدید.»
امیدوار بود دوزاریِمادرم کنت بیفتد و دستبیشتر از این مسخرهبازیهایش بردارد.
لارک با صدای دردمندِ مردی کهروی مجبور است با عشقِ حقیقیاش خداحافظی کند،این گفت: «فکر کنم حق با توئه، هیلیا.»
سپس به خورشید نگاههرچه کرد و حساب کردمیفهمید چقدر تا غروب مانده است.
و پرسید: «میدونم خیلی بیادبیه، اما دلم میخوادبشم تا وقتی هنوز نوری برای لذت بردن ازحتی منظره هست، یه دوری بزنم. مایلید باهامون همراه بشید؟»
بزرگسالان لرزیدند، بچهها بیش از حد مشغولِ تپاندنِ شیرینی در دهانشان بودند، و زکل ترجیح میدادمیداد از مهماننوازیای درخورِ خانوادهٔ سلطنتی لذت ببرد. او هرگز ورهنها را در رویدادهای رسمی همراهی نمیکرداوریون و برای یک آهنگرِ سادهٔ روستایی، این فرصتی بینظیر برای دریافتِ توجهاتی بود که انتظارش را نداشت.
لیث کُرهای سیاه به اندازهٔ یک پرتقال را کهتحمل پوشیده از رونهای سرخ بود، از بُعدِ جیبیاش بیروندربار آورد و گفت: «در این صورت، بهتره اینو اینجا بذارم.»
لارک پرسید: «اون چیه؟»
فریا گفت: «این یه سنگِ خانهست. جفتی کار میکنه و بافراتر ایجادِ یه نشانگر که شاملِ یه مجموعه مختصاتِ مشخصه، اجازه میدههدیه بُردِ جادوی بُعدی رو افزایش بدیم و پیشنیازهاش رو کم کنیم.»
لارک سر تکان داد وبدم وانمود کرد حرفهایش را فهمیده است.کمتر بقیه هم همین کار را کردند.
لیث گفت: «اینم یکی دیگه از دلایلیه که به کمک فریا نیاز داشتم.این درکِ من از جادوی بُعدی بهم اجازه میده یکی با مختصاتِ ثابت بسازم،خدمهٔ ولی این یکی میتونه بسته به شرایط ما رو به مقصدهای مختلفی ببره.»
با تغییرِ رونهای روی سطحش، سنگِ توی دستِ لیث با نوری سرخادعاییاش تپید. این فرایند شبیه به کارِ آویزِ ارتشیِ لیث در زمانِ اشتراکگذاریِایستادن موقعیتش بود، اما در این مورد، سنگ فقط اطلاعات را ذخیره میکرد.
با ناپدید شدنِ نور، لیث از جادویملحق زمین استفاده کرد تا سنگِ خانه راکار بدونِ خراب کردنِ چمنِ بینقصِ لارک دفن کند.
لیث به کنت گفت: «تا زمانِ برگشتنمون نباید از جاشمیفهمید برداشته بشه.» کنت هم به نگهبانان دستور داد آنجا را ترکهمان کنند و از هیلیا خواست تا زمانِ بازگشتش به مهمانان برسد.
لارک پرسید: «پونتوسنداشت کجاست؟ قرار بودروی این کارِ اون باشه.»
هیلیا پاسخ داد: «آخرینهرچه باری که دیدمش، با درمانگرِکمتر شما جلسه داشت، حضرتِ والا.»
«من به شایعات اهمیت نمیدم، هیلیا. اون میتونه با هر کسی که میخوادتصورم قرار بذاره، به شرطی که تو ساعاتِ کاری این کار رو نکنه.» کنتدربارهٔ از این بیاخلاقیِ غیرعادیِ سرپیشخدمتش هم جا خورده بود و هم اشتباه میکرد.
هیلیا گفت: «فکرمادرم میکنم رابطهشون کاملاًهرچه کاری باشه، حضرتِ والا.»
فریا پرسید:چارهای «به کمکاینکه نیاز داره؟»
سرآشپز تعظیمِ عمیقی کرد و گفت: «به گفتهٔ جادوگر اوفین،نقشِ پونتوس فقط کمی خستهست و دویدن بهش نمیسازه، بانوی من،دلیلی اما مطمئنم نظرِ یک نفرِ دیگه هم میتونه براش مفید باشه.»
اما لارک حتی یک کلمهتفریحی از این حرفها را نشنیدبگم و مستقیم روی صندلیِ راننده پرید.
لیث پرسید: «مطمئنیدمادرم نمیخواید اول بهعنوانِهرچه مسافر تجربهش کنید؟»
«مگه امن نیست؟»
لیث پاسخ داد: «البته کهبیشتر هست. من اینو برای غیرجادوگران ساختم،پدریِ برای همین امنیت اولویتِ اولم بود.»
لارک در حالی که بینتیجه فرمان راملحق میکشید و میچرخاند، پرسید: «پس میتونم به کارِتمیکنه اعتماد کنم و لذت ببرم. باید چیکار کنم؟»
پس از توضیحی کوتاه دربارهٔ کنترلها، کنت ماشین رادولورین نشان زد و با کشیدنِ اهرمِ سرعت مستقیماً از صفراندک به سه، باعث شد ماشین از روی چمنها کنده شود.
«برای دیدن به مونوکلتون نیاز ندارید؟» وقتی لارک بدونِ اینکه حتی بهارناس نگهبانان فرصت دهد دروازهٔ فلزیِ عمارت را برایشان باز کنند ماشین راباعث از روی آن پراند، دلورودهٔ لیث همراه با دولورین بالا و پایین رفت.
«مزخرفه. بینایی مالِ ضعیفهاست. یه وسیلهٔ نقلیه یا امنه یا نیست.» کنت ماشین را بهعشقِ جاده برگرداند و مثلِ یک بچه از تهِ دل خندید. با توجه به سنش، بیشتراوریون شبیه دیوانهها به نظر میرسید، اما لیث وقت نداشت به چنین چیزهای بیاهمیتی توجه کند.
او بیش از حد روی این تمرکز کرده بود که بهمحضِ وقوعِ اتفاقیتصورم ناگوار، فرمان را به دست بگیرد. کنت اصلاً سرعتش را کم نمیکرد ودربارهٔ چنان پیچهای تندی میگرفت که چند بار نزدیک بود به تابلوهای راهنما بکوبد.
خوشحالم که کنترلها رو اینقدر فرمانپذیر ساختیم، ولی لارک واقعاً داره اونا روپدریِ به مرزِ توانشون میرسونه. سولوس در حالی که تماشا میکرد دولورین چطور بهایستادن هوسهای نجیبزاده از روی وسایلِ نقلیهٔ دیگر میپرد یا جاخالی میدهد، اینطور فکر کرد.
لارک هرگز سرعتش را کم نمیکرد،روی بنابراین هر کدام از مانورهایش آنهاارناس را در چند سانتیمتریِ تصادف قرار میداد.
کنت به کالسکهٔ مجللِ طلاییرنگی که در هوا شناورکمتر بود و شش اسبِ نرِ سفید و باشکوه آن راهمان میکشیدند اشاره کرد و گفت: «نگاه کنید، اون ویکنت دراثه!»
«نمیدونید چقدر دوست داره با اون چیزِ بیمصرف پز بده. درسته که افسونهاشتصورم حتی وقتی اسبها با تمامِ سرعت میتازن جلوی هرگونه تکانی رو میگیره، امادربارهٔ فکر نمیکنم ارزشش رو داشته باشه که یکدهمِ درآمدِ سالانهتون رو براش خرج کنید.»