چپتر 2130: نزدیک اما دور (بخش ۲)
0تسمیان، وارلاکِ خون، از نزدیک ملکه را دنبالفقط کرد. با حفظِ فاصلهای امن از نگهبان، پیشبیموردی از معرفیِ خودش تعظیمِ عمیقی به او کرد.
پدرِ تمامِ اژدهایان در حالی که مطالب را ورقموردنیازشان میزد و متوجه میشد به رمزهای باستانیِ مختلفی نوشتهچون شدهاند که مثل کفِ دست میشناختشان، پرسید: «این چیزا چیه؟»
ملکه پاسخ داد: «شاید هیچی، شایدمهمهچیز کلیدِ پایان دادن به این جنگ.برگشته این به شما بستگی داره که بفهمیدش.»
مارکینشینِ دیستار،فکریِ شهرِ لوتیا،موردنیازشان چند روز بعد.
حتی پس از آنکه لیث عفوِ کاملِ سلطنتیبهشدت و عنوانِ مَگوسِ اعلی را دریافت کرد، اعضای خانوادهٔدیده ورهن ترجیح داده بودند به خانهشان در پادشاهی برنگردند.
الینا باردار بود، رااز از نظرِ روانی حالِ مساعدی نداشت و لوتیا پس ازکاخِ حملهٔ پادشاهِ مرده هنوز کاملاً بازسازی نشده بود. ورهنها میترسیدند همشهریانشان چه واکنشی بهبری بازگشتِ آنها نشان دهند و این موضوع چه تأثیری بر آرامشِ فکریِ بهشدت موردنیازشان بگذارد.
حتی رنا هم خانوادهٔ شوهرش را فقطارتباطی از طریقِ آویزِ ارتباطی دیده بود، چونوارد نمیخواست استرسِ بیموردی به والدینش وارد کند.
پس از آنکه معلوم شد کامیلا باردار است، همهچیز تغییر کرد.ارتباطی او چند روز بعد از جشنِ سیسمونی سرِ کارش برگشته بود وهمهچیز هر وقت کاخِ سالارک را ترک میکرد، همیشه یک نگهبان همراهش میرفت.
الینا پرسید: «نظرت چیه وقتی کارت تموم شد، بهجای اینکه هی از کویرفقط بری و بیای، تو لوتیا بمونی؟ ما هم از دروازهٔ توی انبار بهتکامیلا ملحق میشیم و زینیا هم میتونه بدونِ رد شدن از گمرک بهت سر بزنه.»
کامیلا سبکسنگینکند کرد وکامیلا گفت: «حرفت منطقیه.»
واقعاً از اینکه تا غروبِ آفتاب کار کند و بعد ببیند گرمای ظهرِ کویر منتظرش است، خستهکامیلا و کلافه شده بود. این کار ساعتِ بدنش را به هم میریخت و مجبورش میکرد در آننظرت چند ساعتِ باقیمانده تا وقتِ خواب، خودش را در کاخ حبس کند تا از گرما خیسِ عرق نشود.
کامیلا دلتنگِ دیدنِ ماه و ستارهها و بوفقط و مزهٔ آشنای غذاهای پادشاهی بود، و بیشتربیموردی از همه، لکزدهٔ کمی سکوت و آرامش بود.
در کویر، خدمتکارانِ خانه جلویش زانو میزدند و تا دعای خیرش را نمیگرفتند، حاضر نمیشدندآویزِ بلند شوند. ققنوسها، اژدهایان و حتی اعضای شورا در تمامِ ساعاتِ روز میآمدند تا به اوسیسمونی تبریک بگویند یا دربارهٔ آیندهٔ نوزاد بحث کنند، در حالی که او فقط میخواست استراحت کند.
الینا که حالا دلگرم شده بود، به حرفهایش ادامه داد: «با حضورِ تو اونجا، بالاخره میتونیم سرِ میزِهمیشه خودمون غذا بخوریم و تو تختهای خودمون بخوابیم. این کار برای رااز معجزه میکنه. علاوه بر این، فکرمیشیم کنم وقتشه مردمِ لوتیا کمکم به این ایده عادت کنن که ما قرار نیست برای همیشه دور بمونیم.»
«بعد از اون اتفاقی که تو رستورانِ گرگِ آسمانی افتاد، دیگهاسترسِ زیاد به سپاهِ ملکه اعتماد ندارم. اونا تمامِ تلاششون رو میکنن،سیسمونی اما دشمنای ما ثابت کردن که هم کاربلد هستن و هم مکار.
«میفهمم که ثرود خیلی بدتر از ملنه، اما حتی اونم در مقایسهدیده با یه نگهبان هیچی نیست. اگه با ما بیای، من دیگه از روبهروجشنِ شدن با ملکهٔ دیوانه ترسی ندارم، چه برسه به یه مشت آدمِ عصبانی.»
کامیلا پاسخنشان داد: «فقطموضوع به چند شرط.»
الینا با لبخندیمعلوم گرم روی لبهایش گفت:تغییر «هر چی تو بخوای.»
«دلم میخواد بعد از رسیدنم، تو آشپزی رو شروع کنی. دلماسترسِ برای عطرِ لطیفِ ادویههای وطنمون و بوی موادِ تازه تنگ شده.سیسمونی در ضمن، بد نیست چند جلسه کلاسِ جبرانیِ آشپزی هم برام بذاری.
کامیلا گفت: «اینقدر مدتِ طولانیای برامرنا غذا آوردن که تنها وسیلهٔ آشپزخونهایدیده که یادمه چطور ازش استفاده کنم، چنگاله.»
الینا با خندهدهند گفت: «فکر میکردمآرامشِ اینجوری دوست داری.»
کامیلا ناخودآگاه دست روی شکمش گذاشت و گفت: «خب آره، ولیکارش این همهچیز رو عوض میکنه. الان دیگه فقط بحثِ درست کردنِوقتی غذاهای موردعلاقهٔ لیث وقتایی که حالش گرفتهست یا نوبتِ آشپزیِ منه، نیست.
«میخوام یاد بگیرم چطور هر چیزی رو که ممکنه بچه موقعِ بزرگ شدن دوستوارد داشته باشه، درست کنم. وقتی کوچیک بودم، خدمتکارای خونه بزرگم کردن. کیما هیچوقت برامونسالارک شام درست نمیکرد و با من و خواهرم وقت نمیگذروند، مگه برای اینکه نصیحتمون کنه.
«حالا که نوبتِ منه مادر باشم، میخوام هر چیزی رو که خودم نداشتم به بچهماسترسِ بدم. میخوام کنارش باشم، نه اینکه فقط تهموندهٔ وقتم رو بهش بدم. میخوام بتونم ازش مراقبتکاخِ کنم و براش غذاهای خوشمزه بپزم، بدون اینکه مجبور باشم مدام به کسِ دیگهای تکیه کنم.
«میخوام بهجای حرفای توخالی، با کارام بهش نشون بدم چقدربگذارد دوستش دارم.» با یادآوریِ اینکه چطور در کودکی ناامیدانه دنبالِاسترسِ محبتِ پدر و مادرش بود، حلقهای از اشک در چشمانش نشست.
پدر و مادرش فقط در صورتی تحسینش میکردند که ازسرِ آنها اطاعت میکرد و انتظاراتشان را برآورده میساخت، اما حتیمیرفت در آن زمان هم فقط داشتند او را بازی میدادند.
«علاوه بر این، لیث از همین الان قراره همون بابای باحالی باشه که بهش پروازکند کردن و اجرای جادو رو یاد میده. اگه بذارم آشپزی و کارای خونه رو هم اونهمیشه انجام بده، وقتی بچهمون بزرگ بشه، با خودش فکر میکنه پس مادر به چه دردی میخوره.»
الینا کامیلا را در آغوش گرفت تا نگذاردفقط به خودش شک کند و گفت: «نگران نباشبیموردی عزیزم. مادر بودن خیلی بیشتر از آشپزی و خیاطیه.»
رااز آهِ عمیقی کشید که باعث شد الینا نگاهِ تندی به او بیندازد و گفت: «باارتباطی این حال، حرفِ کامیلا هم کاملاً بیراه نیست. اونموقع که رنا و... منظورم دوقلوهاست رو داشتیم، منکارش اونقدر تو مزرعه وقت میگذروندم و تو ازشون مراقبت میکردی که خیلی چیزا رو از دست دادم.
«هنوز یادمه چطور بعد از یه سفرِ طولانی برای فروشِ گاوها، وقتیبرگشته برگشتم خونه بچهها یه جوری نگاهم میکردن. بعد، وقتی برای ناهار نشستیم، ازبهجای تو پرسیدن این مردِ بدبو کیه و چرا داره غذای تو رو میخوره.»
الینا، رنا وشوهرش کامیلا خندیدند، اما راازارتباطی فقط بلندتر غُرغُر کرد.
او با خرناسی گفت: «وقتی میفهمی اونقدر کم با بچههات وقتارتباطی میگذرونی که یه هفته طول میکشه تا فراموش کنن کی هستی،است اصلاً خندهدار نیست. تازه، یادت رفته تیستا کِی اولین کلمهش رو گفت؟»
الینا خندهاش را خوردموضوع و در خود فروبهشدت رفت: «نه، یادم نرفته.»
کامیلا باکند گیجی پرسید:کامیلا «مگه چی شد؟»
الینا از خجالت سرخ شد و گفت: «اون بچهٔ چهارممون بود و ما مجبور بودیمکند برای چرخوندنِ مزرعه و آوردنِ غذا سرِ سفره، خیلی کار کنیم. من و رااز مجبورمیکرد بودیم تا غروبِ آفتاب کار کنیم و خیلی وقتا جز برای غذا خوردن برنمیگشتیم خونه.»
«خب؟»
رااز با آهی گفت: «خب ما رنا رو گذاشته بودیم تا ازشوهرش خواهر و برادرای کوچیکترش مراقبت کنه. وقتی تیستا به حرف اومد، بهکند رنا میگفت مامان و خیلی زود تریون هم همین کار رو کرد.»
کامیلا که سعیمعلوم میکرد فضا را عوضتغییر کند، گفت: «بامزه نبود؟»
الینا سر تکان داد: «نه، افسردهکننده بود. مجبور شدم تا زمستون صبر کنموالدینش تا به من هم بگه مامان، ولی رنا هنوزم محبوبترین شخص برای تیستاوقت بود. به خدایان قسم معجزهست که لیث هیچوقت یادش نرفت ما کی هستیم.»
کامیلا آبِ دهانش را قورت داد و بهسرعت حساب کردآویزِ که بعد از کار چقدر میتواند با بچه وقت بگذراند وکامیلا آن را با ساعتهای طولانیِ کارِ لیث در برج مقایسه کرد.
ارتش مهدکودک داره، ولی بازم مجبورم بچه رو پیشِ غریبهها بذارم، درشوهرش حالی که لیث فقط به سولوس میگه یه منطقهٔ محافظتشده تو آزمایشگاه پدیدمعلوم بیاره تا بچه بتونه اونجا استراحت کنه. اگه فکر کنه سولوس مامانشه چی؟
کامیلا با وحشتمعلوم این فکر راهمهچیز از سر گذراند.