چپتر 2263: اهریمنان تاریکی (بخشِ ۱)
0فقط وقتی تودهٔ سایهها شروع به شکافتنهزار کرد و دست، پا، سر و بالحتی درآورد، ثرود فهمید چه اتفاقی دارد میافتد.
«چندتا ازبیخیال اهریمنان تاریکیشکر پدید آورده؟»
اوفیل که چشمان اژدهایش به او اجازه میداد همزمان با گسترشِ سیاهی تعدادِ دشمنتبارِ را بهسرعت تخمین بزند، پاسخ داد: «۲۵۶تا، حالا ۵۱۲تا و داره میره بالا. هزارتا،زدن دو هزارتا، تعدادِ این لعنتیها داره تصاعدی میره بالا! اگه همینجوری پیش بره، اینا—»
«بیخیال. خدا روتبارِ شکر روی سهفازِ هزارتا متوقف شد.»
زولا گفت: «واسه چی داری نفسِ راحتهزار میکشی؟ این هنوزم سه هزار سربازِ مفتهحتی و اوضاع داره بدتر میشه. نگاه کن!»
حتی با کمکِ گولمهایش و چشمه، لیث فقط میتوانست تعدادِ محدودینفسِ روح را همزمان پدید آورد. با این حال، قصد نداشت پیشحتی از آنکه کیفیت به پای کمیت برسد، حمله را آغاز کند.
چیزی که فنریر با وحشت به آن خیرهنامیرا شده بود، تعدادِ چشمانِ دیوها بود که درداشتند عرضِ چند ثانیه از یک به شش رسید.
در یک چشمبرهمزدن، آسمانِ جلوی فوگیا پر ازشبیه ۳۰۰۰ موجودِ نامیرا شد که هر کدام قدرتِحرف هستهٔ بنفش و تواناییهای تبارِ یک تیامات را داشتند.
«فازِ سه آغاز شد!» صدای لیث شبیه زوزهٔ بادی بود که ازمیشه درونِ مغاکی بیرون میآمد و انگار حرف زدن یاد گرفته بود. با ایننداشت حال واضح بود و در هوا طنین انداخت و به ارتشِ متحدان رسید.
ثرود از روی استیصال مشتش را رویزولا دستهٔ تختِ پادشاهیاش کوبید، آن را خُردهنوزم کرد و گفت: «داره چه غلطی میکنه؟»
فلوریا که به اندازهٔ سرورشفوگیا گیج شده بود و هیچقدرتِ توصیهای برای ارائه نداشت، گفت: «نمیدونم!»
زولا از طریقِ آویزِ ارتباطی گفت:فازِ «اگه الان دخالت نکنیم، بعداً هیچمغاکی راهی واسه متوقف کردنِ ورهن نیست.»
ملکه دیوانه با پوزخندی گفت: «و دقیقاً در برابرِ یه ارتش از دیوها کهحتی میتونن از جادوی روح استفاده کنن و هستهٔ مانایی به قدرتمندیِ هستهٔ تو دارن، چیکارکمیت میتونی بکنی؟ منتظرِ یه فرصت بمون. اگه فرصتی پیش نیومد، فقط موقعیتت رو حفظ کن.»
«اگه کشته بشی،خدا چند روز طول میکشهزولا تا دوباره شکل بگیری.»
لیث تازه فریادش را تمام کرده بود که نفسِ عمیقی کشید و دیوهاتواناییهای نیز همراهِ او نفس کشیدند. زیرِ پایش، ترابل و رپتور هم داشتند نفسانگار میکشیدند و رنگِ نقرهایِ پوستِ آدامانتشان با لایهٔ ضخیمی از سیاهی پوشیده شده بود.
ولاگروس و والیا بلافاصله پس از مرگشان به دیو تبدیل شده بودند و این فرصتانگار را به دست آورده بودند تا بدنِ اصلیشان را حفظ کنند. نکرومنسی اجساد را کاملاًپادشاهیاش سالم نگه میداشت و لیث پیش از هر نبرد آنها را از بُعدِ جیبیاش بیرون میآورد.
این کار به آن دو عضوِ پیشینِ سپاه ملکه اجازه میداد تا همیشه مستقیماًحتی به شکلِ شیاطین سقوطکرده دوباره متولد شوند، بدونِ اینکه نیازی به یافتنِ بدنِ میزبانپای داشته باشند. تریون و ولاگروس اینقدر خوششانس نبودند، بنابراین مجبور بودند با گولمها سر کنند.
ادغامِ یک دیو با سازهها، به روحها یک بدنِ فیزیکی میبخشید و اجازه میداد علاوههزار بر هستهٔ سیاهی که با آن دوباره متولد شده بودند، از هستهٔ نیرو نیز استفادهآورد کنند. همچنین، این کار به گولمها یک مغز و دامنهٔ کاملِ تواناییهای تبارِ لیث را میداد.
ولاگروس قدیمیترین دیوِ او بود، بنابراین لیث ترابل را به او سپرده بود.تواناییهای بالور بدنی انساننما داشت و لیث امیدوار بود که سه کریستالِ عنصری کهانگار جایگزینِ چشمانِ شیطانیاش شده بودند، بتوانند با چشمانِ تیاماتِ ولاگروس همافزایی داشته باشند.
سروانِ پیشینِ سپاه ملکه، در حالی کهصدای بدنِ بالور شش چشم را طوری میپذیرفت کهانگار انگار مالِ خودش بودند، با خود فکر کرد:
مادر بزرگِداری قادرِ متعال، حقمیکشی با ورهن بود.
به جریانبیخیال انداختنِ قدرتشان برایشروی مثلِ غریزه بود.
یه بالور هنوزم یه انسانِ تکاملیافتهست و بانامیرا اینکه من مردهم، تو هیئتِ دیو بودنم هم بازمفازِ یه انسانم. کاش فقط میفهمیدم داره چه اتفاقی میافته.
سه کریستالِ عنصری با قدرت جرقه زدندصدای و انرژیشان را بینِ جفتهای متناظر ازمیآمد عناصری که ظاهراً متضاد بودند، تقسیم کردند.
کریستالِ سرخ چشمانِ آتش و باد را تغذیه میکرد، کریستالِ سیاه چشمانِ نور وحتی تاریکی را، و کریستالِ آبی سوختِ چشمانِ آب و خاک را تأمین میکرد. ولاگروسپای میتوانست چیزهای بسیاری را از طریقِ اندامهای مانای تازهیافتهاش ببیند، اما از درکشان عاجز بود.
نوری سیاه در میانِ فلسهایی که بدنِ لیث را پوشانده بود پخش شد؛ از صورتشهزار شروع شد و بعد به سمتِ پایین، به گردن، ریهها و قلبش حرکت کرد. سپس،آورد نقابِ صورتش باز شد و آروارهای پر از نیشهای سفید و شعلههای سیاه-بنفش را نمایان کرد.
دهانِ ۳۰۰۰ دیوآسمانِ از اربابشان پیروی کردندموجودِ و همصدا باز شدند.
نورِ ترکیبیشان منطقهٔ اطرافِ فوگیا را بهصدای رنگِ بنفش درآورد، در حالی که شمارِمیآمد عظیمِ دیوها خورشید را در آسمان پوشاند.
ثرود هنوز فرمانش را کامل صادر نکرده بود که لیث و دیوهایش فورانی ازحتی شعلههای خلأ را بیرون دادند. همهٔ آنها به یک نقطه در چند ده متریِپای جلوی تیامات نشانه رفته بودند، جایی که در قالبِ یک کره به هم پیوستند.
هزار شعله امضای انرژیِ یکسانی داشتند که به آنها اجازه میداد قدرتشان را بدونِ برخورد باسربازِ هیچ مقاومتی روی هم انباشته کنند. لحظهای که آخرین قطره از شعلههای خلأ به کره رسید،قصد با سرعتی به جلو شلیک شد که حتی چشمانِ اژدها هم نمیتوانست آن را دنبال کند.
ستونِ شعلههای سیاه-بنفش در یک نقطه به آرایههای محافظِ فوگیا برخورد کرد و نیروهایتبارِ دفاعیِ مستقر در آنجا را مجبور کرد تا طلسمهایی را که برای مقاومت درزدن برابرِ تهاجم آماده کرده بودند، فقط برای جلوگیری از فروپاشیِ سد به کار ببرند.
با اینکه سدِ محافظ دوام آورد، گرمایی که هزار شعله به همراه داشت آنقدرمیآمد بود که هوای داخلِ فوگیا را سوزان کند. مردمِ روی دیوارهای شهر روی زمیندستهٔ افتادند؛ با هر نفسی که میکشیدند ریههایشان میسوخت و پوستشان پر از تاول شده بود.
بیدارشدگان نمیتوانستند برای بازیابیِ قدرتشان از فنِ تنفسِ خود استفادهاوضاع کنند، پس مجبور شدند از هر مانایی که برایشان باقیمحدودی مانده بود فقط برای پایین آوردنِ دمای اطرافشان استفاده کنند.
در بیرونِ شهر، هر جا کهمتوقف جرقههای شعلههای خلأ پس از بازتابراحت از سد فرود میآمد، علفها آتش میگرفت.
بزرگترین تکههای شعلههای نفرینشده باعثفوگیا شد سنگها ذوب شوند وقدرتِ زمین به گدازهای سوزان تبدیل شود.
نیروهای متفقین تنها به لطفِ سدهایی که جلوی بازگشتِزوزهٔ شعلهها را میگرفتند و آرایههای مهرومومِ عنصری که شعلههایاد را بهمحضِ شکلگیری خنثی میکردند، جانِ سالم به در بردند.
لیث غرید: «مرحلهٔ چهار شروع شد!» در همانسربازِ حال زرههای سیاه و شعلهور دیوها را درگولمهایش بر گرفت و تیغههایی سرخ در دستانشان پدیدار شد.
در حالی که لیث شعلههای خلأ را مهار میکرد، سولوس از دهانِ منادیونمیکشی برای اجرای طلسمِ ردهٔ تیغه، یعنی ویرانی، استفاده کرده بود و سپس قدرتش رامیتوانست به سازههای نورِ سخت تقسیم کرده بود تا با آنها دیوها را مجهز کند.
ارتشِ سیاه در آسمان هجوم آورد وموجودِ در حالی به شهر رسید که اثراتِتبارِ هزار شعله هنوز داشت فوگیا را ویران میکرد.
زولا پرسید:تواناییهای «الان چطور؟تیامات ورهن تنهاست.»
اوفیل او را گرفت تا بیحرکت نگهاش دارد و گفت: «عمراً. آره، تنهاست، ولیحتی چندتا طلسمِ روح با قدرتِ مسخرهای همراهش داره. جزر و مدِ شومِ تو هیچپای کاری در برابرشون نمیتونه بکنه و همون لحظهای که ما رو ببینه، کارمون تمومه.»
لیث از کنارِ چشمهٔ مانا تکان نخورد و قدرتِ جدید ونفسِ طلسمها را به دیوهایی هدایت کرد که از جادوی روحِ ردهٔ برجکمکِ استفاده میکردند تا هر کسی را که سرِ راهشان میایستاد قتلعام کنند.
قدرتِ متراکمِ طلسمِ ردهٔ تیغه میتوانست موقتاً با تجهیزاتِ اوریکالکومِقدرتِ پالایششده برابری کند. دیوها از هر زخمی که برمیداشتند درزوزهٔ عرضِ چند ثانیه درمان میشدند و قدرتشان هرگز کاهش نمییافت.
نیروهای متفقین همراه با دیوها حرکت کردند وشبیه دیوارهای شهر را بهراحتی پایین آوردند، چون بیدارشدگانِحرف ثرود بیش از حد مشغولِ نجاتِ جانِ خودشان بودند.