چپتر 2442: جادوی خلأ
0لیث برای اینکه مثلِ بقیهٔ کلاس زیرِ خنده نزند، بهداشتی ارادهای پولادین نیاز داشت و گفت: «ممنون، ولی منظورم اینپاسخ بود که موقعِ تمرینِ جادوی خلأ با چه مشکلی روبهرو میشی.»
دخترکِ بیچاره که از اشتباهشبرگرداند گریهاش گرفته بود، مثلِ جانوری بهباشید دام افتاده به اطراف نگاه میکرد.
سیلفا غرید: «کافیه!» و کلاس دوباره در سکوت فروبلند رفت. «اگه به نظرتون اینقدر خندهداره، بذارید ببینیم شما میتونیدمیکردند بهتر انجامش بدید یا نه. تو که اونجایی، اسمت چیه؟»
او به دختری اشاره کرد که آنقدر بلند و از روی تمسخر خندیدهدخترِ بود که در میانِ جمعیت به چشم میآمد. حالا که تمامِ کلاس بهچند او نگاه میکردند، دیگر نه آن موقعیت برایش خندهدار بود و نه صدایش درمیآمد.
صدای جیرجیرمانندی که از دهانشباشید بیرون آمد، نه شبیهِ کلمهداشتی بود و نه معنایی داشت.
سیلفا دستبهسینه ایستاد و نگاهش سردتر ازوقتی قبل شد: «من اسمت رو پرسیدم، نهآسون یه دستاوردِ جادویی. به یاد آوردنش اینقدر سخته؟»
دختر که حس میکرد تمسخرِ تمامِ کلاس حالا رویبلند دوشش سنگینی میکند و میدانست بهمحضِ اینکه اسمش را بگویدمیکردند در سراسرِ پادشاهی تبدیل به مضحکه میشود، زد زیرِ گریه.
ملکه دست زد و توجهها را به دختری که رگههای سرخمیگفتی در موهایش داشت برگرداند: «میبینید؟ وقتی خودتون سیبلِ انتقاد باشید، دیگه اونقدرهافصلِ هم آسون نیست. داشتی مشکلاتت با جادوی خلأ رو برامون میگفتی، بانو...»
دخترِ موطلایی با ادای احترامی بینقص پاسخ داد: «تایلا گارهم، اعلیحضرت.مشکلاتت من فصلِ مربوط به جادوی آتش و آب رو چند بار خوندم،گارهم ولی نمیفهمم این دو عنصر چطور میتونن به هم ربط داشته باشن.
«منظورم اینه که آتش، آتش تولید میکنه و آب، رطوبتِ هواباشید رو متراکم میکنه. اولی وقتی هوا رقیقه بیفایدهست و دومی وقتی هواادای خشکه. برام منطقیتر بود اگه بهجای همدیگه، به عنصر هوا وصل بودن.»
دخترِ دیگری که رگههای نارنجی در موهایش داشت بلند شد وتمسخر گفت: «منم مشکلِ مشابهی دارم. هر چقدر تلاش میکنم، نمیتونم هوابرایش رو به زمین تبدیل کنم یا برعکس. یکیشون اثیریه درحالیکه اونیکی جامده.
«تنها وجهِ مشترکشون قرابتشون به آبه که الکتریسیته رومشکلاتت هدایت میکنه و زمین رو نرم میکنه. مطمئنید کهپاسخ عناصر بهجای جفت، تو مجموعههای سهتایی به هم وصل نیستن؟»
یکی از معدود پسرهایی که موهبتِ خدایانِ جادو را بهشکلِداشتی رگههای نقرهای در میانِ موهایش داشت نیز بلند شد: «منمپاسخ همینطور. با این تفاوت که نور و تاریکی هیچ واسطهای ندارن.
«برخلافِ بقیهٔ جفتهای عناصر، همه میدونن چطور اونا رو باانتقاد هم به کار بگیرن، ولی منم هیچ شباهتی بینشون پیدا نمیکنم.دخترِ یکی درمان میکنه و اونیکی نابود میکنه. هیچ وجهِ مشترکی ندارن.»
دانشآموزان به نشانهٔ تأیید برایدختری یکدیگر سر تکان دادند وروی زمزمههای موافقت در کلاس پیچید.
سیلفا موهای جمعشدهاش را باز کرد و اجازه داد روی شانههایش بریزند تا هفت رگهادای نمایان شود: «وضعِ من فقط یه کم بهتره. میتونم بهزور عناصر رو به هم تبدیل کنم،چطور ولی همیشه حسِ غیرطبیعی بودن میده و حتی برای سادهترین ترفند هم مانای زیادی هدر میدم.»
او ذرهای انرژی را برای هر شش عنصر به نقطهٔداشتی مقابلش تغییر داد و به بقیهٔ کلاس ثابت کرد کهپاسخ جادوی خلأ با وجودِ دشواریاش، واقعاً وجود دارد و کار میکند.
لیث سر تکان داد: «میفهمم. ریشهٔ مشکل اینه که وقتی کتابِ درسی رواونقدرها مینوشتم، هرگز به این فکر نکردم که خوانندههام ممکنه علت و معلولِ هرپاسخ عنصر رو با هم اشتباه بگیرن. خوبیاش اینه که رفع کردنش سخت نیست.»
حرفهایش هیچ معنایی نداشت ودختری اعتمادبهنفسش باعث شد حتی جادوگرانِروی اعظم هم احساسِ حماقت کنند.
لیث دستِ راستش را بالا برد و گفت: «بذارید جادوی خلأِ واقعی رو بهتونموطلایی نشون بدم.» او شعلهای بنفش پدید آورد که هوا را داغ کرد، تا اینکهخوندم ناگهان در قالبِ یک کریستالِ یخِ موجدار منجمد شد و گرما را از بین برد.
وقتی دستِ چپش را بالا برد، جرقههای صاعقه از مچ تا نوکِبرامون انگشتانش دوید. شدتِ جریان بیشتر شد تا اینکه ناگهان جای خود رااعلیحضرت به لایهٔ ضخیمی از سنگهای رسانا داد که تا آرنجِ لیث بالا آمد.
سپس چند اسکلتِ موش را از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و آنهادیگه را در قالبِ نامردگانِ پَست برخیزاند. بعد تاریکی را به شمشیرِ نورِاحترامی سخت تبدیل کرد و از استخوانِ موشها بهعنوانِ داربستی برای سازه بهره برد.
لیث با حالتی عذرخواهانه برایشان تعظیم کرد و گفت: «ای کاش میتونستم یه طلسمِ ردهٔ ۴ رو هم بهتونمیکردند نشون بدم، اما هنوز برای کار با یه عنصرِ واحد هم مشکل دارم. جابهجا کردنِ همزمانِ دو عنصر، اونقبل هم در حالی که پایدار نگهشون دارم و وادارشون کنم در هماهنگی با هم کار کنن، هنوز از توانم خارجه.»
با این حال، تماشای او که در حالِ اجرای سهگانهٔ طلسمهایمیگفتی خلأ بود، حتی برای سیلفا که هنوز فقط از پسِ مهارِاعلیحضرت یک جرقهٔ عنصری در آنِ واحد برمیآمد، دستاوردی چشمگیر به شمار میرفت.
سیلفا پرسید: «منظورتون از علت و معلول چیه؟» برخلافِنیست دیگر جادوگرانِ اعظم، عطشش برای یادگیری زیرِ سایهٔ غرور کوربینقص نشده بود و از اعتراف به نادانیاش هیچ شرمی نداشت.
سیلفا با خودش فکر کرد.
باید بگم ورهن جوونِ خیلی زیرکیه. با خطاب کردنِ خودشروی بهعنوانِ پروفسور و ما بهعنوانِ شاگرداش، از تمامِ دردسرهای مربوط بهموقعیت اینکه جایگاهِ کی بالاتره، خانوادهٔ سلطنتی یا مَگوسِ اعلی، طفره رفت.
تازهش هم، چون همهمون رو تو یه سطح قرار داد، نذاشت آبروی کسیدخترِ بره. اون داره از ما یاد میگیره و ما از اون. ورهن اولچند از ما سؤال پرسید، پس کاملاً طبیعیه که ما هم همین کار رو بکنیم.
لیث لیوانِ سادهای بیرون آورد و آن را روبهروی کلاس بالا گرفتبرامون و گفت: «نشون دادنش راحتتر از توضیح دادنشه. بر اساسِ حرفایی کهاعلیحضرت پیشتر زدید، طرزِ فکرتون اینه. این آبه.» با یک بشکن، لیوان پر شد.
«و این هم آتشه.» شعلهٔ کوچکی درست کنارِ لیوانسیبلِ ظاهر شد، بیآنکه تماسی با آن داشته باشد یا واکنشیمیگفتی نشان دهد. «درسته؟ کاملاً مجزا و جدا از هم هستن.»
اعضای کلاس سراسمت تکان دادند تااشاره به حرفش ادامه دهد.
«پس این چطور؟»باشید با بشکنِ دیگری،آسون شعله را ناپدید کرد.
در عرضِ چند ثانیه،انتقاد آبِ درونِ لیوان بخارآسون کرد و به جوش آمد.
سیلفا گفت: «شما برای گرم کردنِ آب از جادوی آتشانتقاد استفاده کردید.» با اینکه سؤال ساده به نظر میرسید، اما ذهنشدخترِ بیاختیار درگیرِ این شد که پاسخ در واقع چقدر پیچیده است.
لیث سر تکان داد: «درسته.» بیشترِ اعضای کلاس اخم کردند، درتمسخر حالی که تنها چند نفر مانند سیلفا با فهمیدنِ ناگهانیِ موضوعبرایش ابرو بالا انداختند. «بذارید روشنتر بگم و مرحله به مرحله پیش بریم.»
«من این کارباشید رو کردم.» لیوانِ دومنیست خودبهخود به جوش آمد.
«نه این کار رو.» لیوانِ سومیدیگه پدیدار شد، اما این بار شعلهایبرامون مانند شعلهٔ اجاق، زیرِ لیوان قرار داشت.
«پس جوابِ این سؤالم رو بدید. اگه عنصرِ آتش فقط شعله تولید میکنه و عنصرِ آبداشتی هم بدونِ رطوبت کار نمیکنه، پس آتشی که اون دوتا فنجونِ اول رو به جوش آورد کجاست؟»آتش خیلیها دهان باز کردند تا پاسخ دهند، اما همین که متوجهِ اصلِ قضیه شدند، حرفشان را خوردند.
«دقیقاً. همونطور که گفتم، شما علت رو با معلول اشتباه میگیرید.» لیث رومیانِ به کلاس چرخید تا مطمئن شود همه متوجهِ استدلالش شدهاند. «عنصرِ آتش گرماصدای تولید میکنه، نه شعله. درست همونطور که عنصرِ آب سرما تولید میکنه، نه یخ.»
«تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا جادوگران در برابرِ بیشترِ طلسمهای خودشون مصونموطلایی هستن؟ مثلاً چرا یه گلولهٔ آتشین حتی یه تارِ موی سرمون رو هم نمیسوزونه،خوندم اما موجِ انفجارش ما رو به عقب پرت میکنه و هوا رو غیرقابلِتنفس میکنه؟»