چپتر 1548: خانهٔ سینمارا (بخش ۲)
0با این حال نه لیث و نه زناگروش تسلیم نشدندحالی و طوری به کارِ ققنوس خیره ماندند که انگار جانشانهمجوشیِ به آن بسته بود. چون چهبسا روزی واقعاً همینطور میشد.
سینمارا بعد از کنار گذاشتنِ آخرین قطعهاشداری و لباسِ کارش گفت: «برادر کوچولو! اصلاًبیادبیه نمیدونی چقدر دلم میخواست از نزدیک ببینمت.»
تجهیزاتِ جادوآهنگریاش از فلسهای سورتر ساخته شده بود، نه به اینکمکِ خاطر که پوستِ اژدها محافظتِ بیشتری نسبت به پرهای ققنوس داشت، بلکهولی بیشتر چون سینمارا پوشیدنِ معادلِ جادوییِ پوستِ مردهٔ خودش را چندشآور میدانست.
به همین شکل، لباسِمردهٔ کارِ سورتر هم ازهمین پرهای سیاه ساخته شده بود.
لیث در حالی که از اینکه نصفِ اوشکل بود احساسِ معذببودن میکرد، پرسید: «چون من یه گونهٔگونهٔ جدیدم و اولین همجوشیِ موفق بینِ تبارِ دو نگهبانم؟»
سولوس با پوزخنددیگه گفت: «به دنیاینیاز من خوش اومدی، درازلاق.»
سینمارا جواب داد: «نه، به خاطرِ اون چیزت که بهش میگی آیسکریم. مامان تو جشنِحاضر تولدت عاشقش شد. همیشه برام پز میده که بعد از یه روزِ سختِ کاری توباج کوره، این بهترین چیزیه که میشه با یه آبجوی خنک تو حمومِ آبِ گرم خورد.»
لیث جواب داد: «اسمش بستنیه، نه آیسکریم. تازه،همین من دستورِ تهیهش رو به مادربزرگ هدیه دادم.میکرد دیگه برای چی به کمکِ من نیاز داری؟»
ققنوس غرید: «چون حاضر نشد اون رو باهام در میون بذارهاینکه و گفت بیادبیه که رازدارِ تو نباشه! ولی حقیقت اینه که ازشتبارِ استفاده میکنه تا ازم باج بگیره و مجبورم کنه بیشتر کار کنم.
میشه دستورِ تهیهش روبرای به منم بدی، خواهشغرید میکنم؟ واقعاً روزِ بدی داشتم.»
لیث برای ناهار مقدارِ زیادی بستنی آورده بود، اما فکر میکردکمکِ فقط خودش و زناگروش هستند. او موادِ اولیهٔ کافی داخلِ بُعدِ جیبیاشولی نداشت تا یک وعدهٔ اضافی برای کسی به آن بزرگی درست کند.
گفت: «حتماً.» و یک تکه کاغذِ معمولیمیدانست به او داد که چشمانِ سینمارا فقط بهمعذببودن لطفِ بیناییِ فوقالعادهاش قادر به خواندنِ آن بود.
«بالاخره! ده دقیقهٔ دیگه میبینمتون.» او بهسرعت لیث راسیاه بغل کرد و پیش از آنکه در یکی ازجدیدم اتاقهای کناری ناپدید شود، با مهربانی نوکی به سرش زد.
لیث در حالی کهبرای به صدای جریانِ آب گوشحاضر میداد، پرسید: «حمومِ آبِ گرم؟»
زناگروش سر تکان داد و گفت:مادربزرگ «احتمالاً. بیا تو اتاقِ غذاخوری منتظرشنیاز بمونیم. مگه اینکه بخوای بری دید بزنی.»
لیث نوچی کرد؛ هیچمردهٔ علاقهای نه به فلسهمین داشت و نه به پر.
میزِ غذاخوری از قبل برای سه نفر چیده شده بود، با لیوانها،نصفِ بشقابها و مبلمانِ مناسب. همهچیز دقیقاً اندازهٔ سینمارا بود، اما بهمحضِ اینکهنگهبانم آنها صندلیهایشان را لمس کردند، وسایل ارتفاعشان را برای آنها تنظیم کردند.
حتی در حالتِ نشسته همکمکِ لیث این حس را داشتنشد که کودکی در میانِ بزرگسالان است.
سولوس میدانست خندیدن به بدبختیِ دیگران منصفانه نیست، اما بابرای این حال خندید و گفت: «حالا میفهمی هروقت دربارهٔ گذاشتنِبیادبیه صندلیِ بچه برام سرِ میز شوخی میکنی، چه حسی دارم.»
او آنقدر جوکهای مربوطمردهٔ به کوتولهها شنیده بود کهشکل میخواست تلافیشان را در بیاورد.
سینمارا دقیقاً ده دقیقهٔ بعد، همانطور که قول داده بود، واردِ اتاق شد، امامعذببودن نه به آن شکلی که لیث انتظار داشت: «ممنون که منتظر موندید. از اعتراف بهشاومدی متنفرم، ولی حق با مامان بود. بستنی بعد از ساعتها موندن تو آتشفشان واقعاً میچسبه.»
او حالا بسیار کوچک شده بود، با ظاهرِ یک زنِ موقرمزِ خیرهکننده با حدودِبیادبیه ۱٫۸۳ متر قد و چشمانِ سبزِ زمردی. زیرِ چشمانش، روی بینیاش، و روی شانههایکار رنگپریدهاش که حولهٔ حمام آنها را برهنه گذاشته بود، ککومکهای کوچک و بامزهای داشت.
لیث با صدای خسداری شبیه به کسی که توپِ تنیس در گلویش گیر کرده باشد،حاضر گفت: «چرا تو هیئتِ انسانی هستی و چرا لختی؟» در همین حال چشمانِ تیاماتش قطراتِباج آبی را که از موهای سینمارا به پایین و روی سینههای برجستهاش میچکید، دنبال میکرد.
«اژدهایان و ققنوسها زیاد از آب خوششون نمیاد و این حس متقابله.اینکه تو اون یکی هیئتم، بهمحضِ تماس، وان رو تبدیل به سونا میکردم.تبارِ تازه، اصلاً میدونی برای شستنِ یه بدنِ ۴۰ متری چقدر آب هدر میدادم؟»
سینمارا پیش از اینکه متوجهِ هورمونهای داخلِ اتاق بشود، گفت: «دراینکه موردِ سؤالِ دومت، تو با لباس حموم میکنی؟» و ادامه داد:بینِ «از احساست خوشحالم، ولی من به هیچکسِ زیرِ ۳۰۰ سال علاقهای ندارم.»
لیث خوشحال بود که فلسهایکمکِ کاملاً سیاهِ روی بدنش نمیگذاشتنشد آن دو زن خجالتش را ببینند.
سینمارا در حالی که بالای میزمادربزرگ مینشست، به هیئتِ انساننمای غولآسا ونیاز ققنوسیاش برگشت و پرسید: «الان بهتر شد؟»
لیث غذا را از جیبِ بُعدیاش بیرون آورد و گفت: «خیلی، ممنون.»اینکه و این خاطرهٔ معذبکنندهٔ اخیر را به تمامِ خاطراتی افزود که میخواستتبارِ برای همیشه سرکوبشان کند، مثلِ خواستگاری از نالیر در همان روزِ اولِ آشناییشان.
سینمارا با اشتیاق دستانِ چنگالدارش را به هم کوبید و گاوهای زندهای رااحساسِ که قصد داشت بهعنوانِ ناهار به مهمانانش تعارف کند، کنار گذاشت: «اول بستنیپوزخند و حالا هم غذای خونگی؟ واقعاً برام خجالتآوره. من هیچ هدیهای برات آماده نکردم.»
لیث گفت: «پس شاید بتونید چندتا راهنمایی بهم بکنید. من از مأموریتِ شورا با کلی سؤال و جوابهایحقیقت خیلی کمی برگشتم.» لیث پرسهای غذا را برای سیر کردنِ دو فالوئل آماده کرده بود، اما چون او ومقدارِ زناگروش بسیار کمتر از یک هیدرا غذا میخوردند، برای نفرِ سوم هم بیش از حدِ نیاز غذا وجود داشت.
در طولِ چند لقمهٔ اول، سکوتی معذبکننده در اتاق حاکم بود. لیثنیاز هنوز از اتفاقِ پیشین خجالتزده بود، زناگروش غرق در افکارش سعی داشت ازاینه افسونهای پرشمارِ اطرافش سر در بیاورد و سینمارا روی غذا تمرکز کرده بود.
آنقدر از آخرین باری که یک وعدهمیدانست غذای درستوحسابی خورده بود میگذشت که طعمِاحساسِ غنیِ بشقابهای لیث او را مدهوش کرد.
سینمارا پس از بلعیدنِ بیش از ۱۰۰۰ پرسِ معمولی لازانیا که بشقابش را پر کردهمیکرد بود، گفت: «خدایانِ بزرگ. یه موجودِ قدرتمند که با بچهها خوبه و حتی آشپزی همدرازلاق بلده. تو قطعاً همهچیتمومی. اگه تا ۳۰۰ سالِ دیگه هنوز مجرد بودم، حتماً بهم خبر بده.»
این حرفها باعث شد لیث به یادِ کامیلاغرید بیفتد و کمکش کرد تا خونسردیاش را بازیابد.نباشه او گفت: «ممنون. از کجا دربارهٔ بچهها میدونید؟»
«همونطور که همهچیز رو دربارهٔ برنامهٔ تمرینیت با فالوئلدیگه میدونم و خبر دارم که تو آزمونِ اورگاماکای بدلی بهعنوانِبذاره نیزه اول شدی و در مجموع رتبهٔ دوم رو آوردی.»
او پاسخ داد: «مامان تمامِ کاغذبازیهای شورامیدانست و گزارشهای خواهر و برادرامون رو کهاحساسِ مراقبِ خونهت هستن میده تا بررسیشون کنم.»
لیث پرسید: «نیزه چیه؟»
سینمارا گفت: «تو یه ارتشِ بیدارشده، چهار نقشِ اصلی وجود داره. نیزه کهبذاره مستقیماً به دشمن یورش میبره، سپر که از مهاجمانِ اصلی محافظت میکنه، استادِمجبورم ارشد که از راهِ دور آسیب میزنه و برج که از بقیه پشتیبانی میکنه.»
«مهمترین نقش مالِ استادِ ارشده، چون آرایهها بیشترین آسیبدیگه رو تو مبارزه وارد میکنن، اما بدونِ بقیه، اونا هرگزبذاره وقتِ کافی برای اجرای طلسمهای طولانی و لعنتیشون پیدا نمیکنن.
«نیزه صفوفِ دشمن رو میشکافه و استادهای ارشدشون رو هدف میگیره،حالی سپر هر چیزی رو که از نیزه جونِ سالم به در ببرهبینِ دفع میکنه، و برج هم نقشش رو بسته به شرایط تغییر میده.
«تو نقشت رو بهعنوانِ نیزه خیلیمیدانست خوب بازی کردی و شاگردت هم بهعنوانِاحساسِ سپر و اون الف بهعنوانِ برج همینطور.»
لیث گفت: «بذاریددیگه حدس بزنم. آتونگنیاز استادِ ارشدمون بود، درسته؟»
سینمارا سر تکان داد و در حالی که به سراغِ ظرفِ گوشت کهداری شاملِ تپهای داغ و بخاردار از فیله مینیون بود میرفت، گفت: «درسته. همینازش موضوع در کنارِ چیزهای دیگه، کمکش کرد تا در مجموع رتبهٔ اول رو بیاره.»