چپتر 1249: نامردهٔ طبیعی (بخشِ ۱)
0لیث از مضحک بودنِ چنین توضیحی غرید: «اگه مرگ اینقدر سادهست،آنقدر پس من اینجا چیکار میکنم؟» حتی کمکم داشت شک میکرد که نکندرها چیزی که جلویش ایستاده، نه برادرِ سالها گمشدهاش، بلکه یک توهم باشد.
کارل گفت: «حتی روی زمین که تقریباً هیچ مانایی نداره،پدر وقتی کسی تو شرایطِ خاصی میمرد، کینهاش اونو پابندِ محلِ مرگشاودی میکرد و نمیتونست به مسیرش ادامه بده. تو دقیقاً برعکسِ اینی.»
«تو هیچ کارِ ناتمومی نداشتی که تو رو پابندِ سیارهمون کنه، نه جایی داشتی که بهش تعلق داشته باشی،پدر نه کسی که بخوای دوباره ببینیش. تو تمامِ عمرت هیچکس رو دوست نداشتی و بعد از کشتنِ اتزیو ومیداد کریس، خواستهت برای محافظت از من در برابرِ همهچیز، حتی خودت، باعث شد که دوباره رسیدنمون به هم غیرممکن بشه.
«تو خودت دلیلِ مشکلِ تناسخت هستی. وقتی هیچکس و هیچجایی برایمانندِ رفتن نداشتی، بیهدف سرگردون شدی. من اومدم تا به چرخهٔ مرگوقتش و تولدِ دوبارهت پایان بدم. من اینجام تا ببرمت خونه، برادرِ بزرگ.»
کلبهٔ بابا یاگا، زمانِ حال.
بابا یاگا، بهعنوانِ نخستین موجودِ زندهای که به هستهٔ سفیدزندهای رسیده بود، آنقدر عمر کرده بود که نامی را که پدرهنگامِ و مادرش هنگامِ تولد بر او گذاشته بودند، از یاد ببرد.
او آن را رها کرده بود و همهچیزِ میراثِ اودی را مانندِ یادگاریِ بیفایدهایگذشته از گذشته میدانست. بابا یاگا همیشه ترجیح میداد بهجای تلف کردنِ وقتش با خاطرات،بهتر روی زمانِ حال تمرکز کند و برای ساختنِ آیندهای بهتر برای فرزندانش سخت بکوشد.
روزِ روشن پرسید: «دقیقاً برای چیزندهای داریم به این نگاه میکنیم؟» و خواهرکرده و برادرش در تأیید سر تکان دادند.
«چون اینکه یه بیدارشده بتونه پیش از هستهٔ سفید، مصیبتِپدر جهان رو پس بزنه، اتفاقِ نادریه. انرژیِ جهان تو کولگامیراثِ رقیقه، اما نه اونقدر که مانعِ دیدِ موگار یا نفوذش بشه.
بابا یاگا پاسخ داد: «اگه سیاره میخواست،بهعنوانِ باید میتونست مصیبت رو شروع کنه، اما هیچآنقدر اتفاقی نمیافته. این چیزیه که ارزشِ بررسی داره.»
صدای شبِ سیاه از بدنِ اورپال بیرونرها آمد: «نمیفهمم چرا بهطورِ کلی اینقدر روی دورگههامیدانست و بهطورِ خاص روی این یکی وسواس داری.»
پس از بستنِ قرارداد با برادرِ بزرگتر و طردشدهٔ لیث، شب مجبور شده بود رویپدر او از پیکرتراشی استفاده کند تا بدنشان با منیتِ اورپال جور دربیاید. او دیگر هیچگذشته شباهتی به دورانِ جوانیاش نداشت، تا جایی که شاید حتی الینا هم دیگر او را نمیشناخت.
مخصوصاً نه بعد از اینکه شب او را بیدار هم کرده بود و چند ماهِبودند گذشته را صرفِ پالایشِ بدن و هستهاش کرده بود. بدنِ اورپال در وضعیتِ دردِ مداومی بودتلف و زرهِ کریستالِ سیاه تنها چیزی بود که نمیگذاشت مثلِ یک بادکنکِ بیشازحد بادشده منفجر شود.
«نمیدونم این بهخاطرِ میزبانِ احمقِ جدیدته که روی ذهنت تأثیر گذاشته، یا اینکهرسیده موقعِ به دنیا آوردنت اشتباهی کردم، فرزندم.» بابا یاگا شب را از صمیمِببرد قلب دوست داشت، اما نمیتوانست او را بابتِ اینطور به خطر انداختنِ زندگیاش ببخشد.
انتخابِ اورپال تقریباً به معنای زیر پا گذاشتنِ محدودیتهایی بود که بابا یاگا برای شب تعیین کردهترجیح بود. علاوه بر آن، این نشانهٔ روشنی بود که سوارِ شب هیچ قصدی برای دست کشیدن ازپرسید لوتیا ندارد و این کار پیامدهایی به دنبال داشت که حتی بابا یاگا هم نمیتوانست پیشبینیشان کند.
او پرسید: «فکر میکنی چرا نه نگهبانان و نه شورابود هرگز تلاشی برای نابود کردنِ مسخشدگان نکردن؟ فکر میکنی چرابودند اصلاً دارن به پذیرفتنِ اونا تو صفوفِ خودشون فکر میکنن؟»
حتی سوارِ گرگومیش، داناترینِ آن سه نفر، هیچ پاسخی نداشت.پدر هرچند از مسخشدگان متنفر بود، اما به قدرتشان احترام میگذاشتمیراثِ و مشتاق بود رازهای جادوی آشوب را از آنها بدزدد.
بابا یاگا گفت: «جوابش سادهتر از چیزیه که فکرموجودِ میکنی. مسخشدگان، در نبودِ واژهای بهتر، همون نامردگانِ طبیعیِ موگارنپدر که من ازشون تقلید کردم و با کارم بهبودشون دادم.»
«درست همونطور که هستهٔ سفیدِ من نشوندهندهٔ استادیِ مطلقِ من بر زندگیه، که بهم جوونیِ جاودانههمیشه میده و تمامِ تواناییهام رو تقویت میکنه، هستهٔ سیاه یعنی نبودِ کاملِ زندگی. مسخشدگان هیچ نیرویروزِ زندگیای ندارن چون از قبل مردن و تنها راه برای کشتنشون، پراکنده کردنِ انرژیِ ذخیرهشده توی هستههاشونه.»
«اونا روحهایی اونقدر قدرتمند هستن که میتونن مرگ رو پس بزنن و حتیکرده بدونِ بدن هم به زندگی ادامه بدن. اما در عوض، تواناییِ تولیدِ مثلاودی و هر ابزاری برای لذت بردن از دنیای فیزیکی رو از دست میدن.»
«من هر دوی اون مشکلات رو براتون حل کردم، اما نتونستم ازهنگامِ شرِ اون گرسنگی خلاص بشم. بدتر از اون، نامردگانِ من نمیتونن ازبیفایدهای جادوی آشوب استفاده کنن و محدودیتهای متعددی پیدا میکنن که مسخشدگان ندارن.»
«این بچه، لیث، نمایانگرِ هماهنگیِ بینِ زندگی و مرگه، در حالی که دورگههای ارباب اولین نمونههایعمر یه رستاخیزِ بینقصن. اونا نامیرا هستن، میتونن تولیدِ مثل کنن و هیچ نقطهضعفی ندارن.» بابا یاگایادگاریِ مکث کرد تا در چشمانشان نگاه کند و اهمیتِ موضوعِ پیشِ رو را به آنها بفهماند.
«با اینکه لیث از دورگههای ارباب ضعیفتره، اما هنوز به پتانسیلِ کاملشیادگاریِ نرسیده، در حالی که اونا بهمحضِ اینکه به بدنهای جدیدشون عادت کنن، دیگهکند هیچ جایی برای رشد ندارن، درست مثلِ اتفاقی که برای بچههای من میافته.»
او گفت: «ما داریم به این موضوع نگاهسفید میکنیم چون تنها راهِ زنده موندن در برابرِ امواجِهنگامِ تغییرات، سوار شدن بر اونهاست، نه ایستادن در مسیرشون.»
«از کِی در موردِ اتزیو میدونستی؟» حتی پس از اینهمه سال،هستهٔ هر دو برادر حاضر نبودند او را بابا صدا کنند. اوتولد هیچ کاری برای به دست آوردنِ این عنوان یا احترامشان نکرده بود.
کارل پاسخ داد: «اونموقع که بچه بودم، فکر میکردم معجزه شده. سالها طولبیفایدهای کشید تا بفهمم حتی اگه تو باعثِ اون تصادف نشده باشی، عکسها، شکایت،ساختنِ وکیلمون، همهچیز خیلی راحتتر از اون پیش رفت که فقط یه تصادف باشه.»
لیث گفت: «پس چرانخستین هیچوقت در موردِ شکسفید و تردیدهات بهم چیزی نگفتی؟»
«چون نمیخواستم مجبورت کنم باهام درددل کنی. اماکرده این دیگه الان مهم نیست. دلیلِ اینکه منیاد اینجام اینه که میخوام به آرامشی که حقته برسی.»
«داری میگی من یه جور روحم؟حال یه نامرده؟» حتی در فضای ذهنسفید هم صدای لیث از شدتِ شوک لرزید.
«اگه دقیقتر بگم، یه مسخشده.» موگار-الیناببرد دستش را تکان داد و نیروهای زندگیِبیفایدهای لیث را به اجزای سازندهشان تجزیه کرد.
آنها به شکلِ یک مِهِ سرخِ انساننماهستهٔ و سایهای غُران درآمدند که تنها زنجیرهاینامی آبیِ سنگین مانع از حملهشان به حاضران میشد.
«این غیرممکنه!هستهٔ من نیرویرسیده زندگیِ انسانی دارم!»
موگار سر تکان داد و گفت: «درست همونطور که خیمهشببازی که باهاش جنگیدی نیرویبود زندگیِ اورک داشت و مصرفش کرد تا آشوب رو درونش نگه داره. اون واقعاً مالِمیراثِ تو نیست، مالِ بدنیه که تسخیرش کردی و بهت کمک میکنه حضورت رو مخفی کنی.»
«پس نیروی زندگیِ جانوریم چی؟» لیث حاضر نبودهمهچیزِ باور کند یکی از وحشتناکترین افکاری که مدتها آزارشترجیح میداد واقعیت دارد، اما همهچیز با عقل جور درمیآمد.
کارل سر تکان داد و گفت:زندهای «دقیقاً منظورم همینه. اگه تو واقعاًعمر انسانی، پس اون از کجا اومده؟»
لیث نمیدانست چه بگوید، چون هرقدر همعمر که او و سولوس به این موضوع فکربودند کرده بودند، هرگز توضیحِ قانعکنندهای برایش نیافته بودند.
موگار به میانِبابا حرفشان پرید: «اونحال از من میاد.»
«من به عادل بودنم افتخار میکنم. تمامِ فرزندانِ من که به مسخشده تبدیلبیفایدهای میشن، این کار رو با انتخابِ خودشون انجام میدن. انتخابِ اینکه بیشتر ازساختنِ زندگی، تشنهٔ قدرت باشن. حتی اونموقع هم هنوز راهِ فراری دارن، فقط متوجهش نمیشن.»