چپتر 1454: گذشته و حال (بخشِ ۲)
0وقتی فلوریا لباسهایش را درآورد، چند ثانیهای طول کشید تا سولوس از دیدنِ بدنِممنون برهنهاش به خود بیاید. فلوریا هنوز سینهٔ برجستهای نداشت، اما با آن پاهای بلند، باسنِجواب خوشفرم و بدنِ تراشیدهاش، سولوس در مقایسه با او حس میکرد یک اسمورفِ تنبل است.
به جانِ مادرم، بدنِ انسانیِ من اصلاً اینقدر رو فرم نیست. باهنوزم این حال تو خاطراتم با مالیشکا بیشتر شبیهِ یه بیدارشده بودم تا یهممنون عاشقِ پنیر. لابد بعد از تموم شدنِ دورانِ سرکشیم تبدیل به سنتون شدم.
فلوریا که دوست نداشت اینقدر طولانیوایسه و در چنین سکوتِ معذبکنندهای به اوخوبم خیره شوند، پرسید: «داری بهم نخ میدی؟»
چشمانِ سولوس بنفشتر شد و گفت: «نه. فقط داشتممعذبکنندهای به باسنت، منظورم اینه که به حرفات فکر میکردم.گفت به نظرت باید چیکار کنم؟ کی بالاخره نوبتِ من میرسه؟»
فلوریا آهی عمیق کشید و گفت: «مادرِ بزرگ میدونه. منم تو همین قایقم خواهر،ممنون اما میدونم بهترین کار اینه که کنارش باشم و کمک کنم لیث دوباره روخجالت پای خودش وایسه. از زمانِ آکادمی به نظر میرسه این تنها کاریه که توش خوبم.»
«من خیلی رقتانگیزم.»
سولوس با خشم گفت: «نه، نیستی. تو تنها کسی هستی که لیث تو این سالهارقتانگیزم با میلِ خودش باهاش درددل کرده و هنوزم تو رو خیلی بیشتر از بقیه دوست داره.انسان تو تو تبدیل کردنِ یه هیولای کوچیک به یه انسان معجزه کردی. یهجورایی. تقریباً. تا حدودی.»
فلوریا خندید و گفت: «ممنون، سولوس. حرفات برامسکوتِ یه دنیا ارزش داره، ولی باید ازت بخوامچشمانِ بیرون منتظرم بمونی. هنوز داری یهجوری ترسناک نگام میکنی.»
سولوس با خجالت جوابکردنِ داد: «اوه، باید ببینیمعجزه چطوری به لیث نگاه میکنم.»
«چی؟»
«هیچی.» به بیرون از اتاقِخودش تیستا دوید و ذهنش بالاخرهتنها روی هدفِ جدیدی متمرکز شد.
باید یهتبدیل راهی برای ورزشدوست کردن پیدا کنم.
بعد از هر جلسهٔ تمرین، فلوریا مثلِ دورانِ قدیم برای شام میماند. رااز وممنون الینا از اینکه او دوباره پیشِ آنها برگشته بود بسیار خوشحال بودند و بچههاخجالت حتی بیشتر، با این حال این موضوع هنوز والدینِ لیث را بهشدت گیج میکرد.
لیث حالا وقتِ زیادی را با او و حتی بیشتر از آن را باداره سولوس میگذراند. این باعث میشد آنها از خود بپرسند که آیا میتوانند به رخارزش دادنِ اتفاقی امیدوار باشند یا اینکه اینجور چیزها در جامعهٔ بیدارشدگان عادی تلقی میشود.
«ببخشید که نتونستم برای تشکر از کمکت تو رو به یه جای خوب ببرم، امارقتانگیزم وقتی این ایده رو به جیرنی گفتم، نزدیک بود سرمو بکنه. گفت من صلاحیتِ کافیکوچیک برای محافظت از تو رو ندارم و این کار ماهها تلاشش رو به باد میده.»
لیث گفت: «بایدسنتون تا بعد ازطولانی مهمونی منتظر بمونیم.»
بینِ سه ققنوس، دورگهٔ باستانی و سپاه، اینجا به اندازهٔ والرون امنه. بدم میادممنون اعتراف کنم، ولی جیرنی حق داره. اگه دیروس هنوز با دربارها در ارتباط باشه وجواب ما دوتا تنها بریم بیرون، میتونن منو اونقدر مشغول نگه دارن تا فلوریا رو بکشن.
نمیدونم ولادیون کی یهنیستی جوابِ لعنتی پیدا میکنه. بایدباهاش بدونم کی پشتِ کارتهای بالکوره.
فلوریا خندید و گفت: «نگران نباش. غذای خونگیآکادمی همیشه بهترین مزه رو داره و همین کهخشم ازم خواستی باهات بیام بیرون، از سرمم زیاده.»
آران گفت: «ما خیلی دلمون براتطولانی تنگ شده بود، خاله فلوریا، و حتیداری نمیدونستیم چقدر باحالی. قراره دوباره غیبت بزنه؟»
«من هیچوقت غیبم نزد. فقط سرم شلوغانسان بود.» فلوریا نمیتوانست برای بچهها توضیح دهدممنون که رابطهاش با دوستپسرِ سابقش چقدر پیچیده است.
لریا که هنوز کامیلا را بهترین خالهاش میدانست، لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «حرفتو باورهیولای نمیکنم. خاله کامی خیلی کار میکنه و همیشه خستهست، اما همیشه وقت پیدا میکنه تا بهمونبیرون سر بزنه. حیف که همیشه وقتی عمو لیث نیست میاد. دوست داشتم اونا رو با هم ببینم.»
لیث با شنیدنِ این حرف خشکش زد. برایآکادمی گرفتنِ جواب به الینا نگاه کرد، اما الیناخشم فقط با اشاره از او خواست صبر کند.
فلوریا گفت: «خب، دلیلش اینه که الان یه دروازهٔ وارپ تو انبارپرسید هست. کار رو براش راحتتر میکنه.» فلوریا نمیدانست از اینکه یک دخترِحرفات ششساله دروغش را لو داده بیشتر خجالت بکشد یا از این مقایسه.
لریا کمی فکر کرد و گفت: «درسته.انسان ولی تو جادوگری و اون نیست. چراممنون بیشتر از دو سال نیومدی بهمون سر بزنی؟»
فلوریا گفت: «پیچیدهست.»
رنا برای نجاتِ اوپای به میانِ بحث پرید: «وقتینظر بزرگتر شدی برات توضیح میدم.»
«ولی مامان،تبدیل من میخوامشدم الان بدونم!»
«اگه دخترِبقیه خوبی نباشی ازهیولای بستنی خبری نیست.»
لریا بیدرنگ بحث رانیستی رها کرد و تمامِمیلِ حواسش را به سوپش داد.
بعد از شام، لیثپای سرانجام توانست از مادرشآکادمی دربارهٔ دیدارهای کامیلا بپرسد.
الینا گفت: «اون دخترِ بیچاره الان کاملاً تنهاست. بدجوری به جواب نیاز داره، امابهم تنها کسایی که میتونن بهش جواب بدن، همه به تو ربط دارن. میتونی تصورباید کنی بعد از بههمزدن با تو، چقدر براش سخته که بیاد اینجا و کمک بخواد؟»
لیث سربقیه تکان داد:کردنِ «میتونم. چی میگفت؟»
الینا جواب داد: «چیزِ زیادی نگفت. کامیلا فقط میخواست بدونه حالتکرده چطوره و حالا که سولوس دیگه تو دستوپات نیست، چه رابطهایتقریباً باهاش داری. دقیقاً همون چیزایی که اگه منم جای اون بودم میپرسیدم.»
«البته دقیقاًلیث این کلمات روخودش به کار نبرد.»
لیث پرسید: «بهش چی گفتی؟»
«حقیقت رو. اینکه حالت افتضاحه و با هیچکس هم رابطهیهجورایی نداری. وقتی شنید چیزایی که دربارهٔ سولوس به ما گفتیبخوام دقیقاً همون چیزاییه که به خودش گفتی، خیلی خیالش راحت شد.»
لیث با غیظخشم گفت: «من فقط نگفتم،سالها به همهتون نشون دادم.»
الینا دستبهسینه شد و با نگاهی سرزنشآمیز به او خیره ماند: «خب، تو سالها بهطورِ مداومخشم به همه دروغ میگفتی. نمیتونم سرزنشش کنم که شک کرده باشه بخشی از اون خاطرات رومعجزه ساخته باشی. هر چی باشه ما بیدارشده نیستیم. پیوندِ ذهنیِ توئه، پس قوانین هم مالِ توئه.»
«مامان، تو حرفم رو باوردوست نمیکنی؟» لیث بیشتر از چیزی کهشوند فکر میکرد ممکن باشد، دلش شکست.
الینا در حالی که گونهاش را نوازش میکرد گفت: «معلومه که باور میکنم، احمقجان.ممنون ولی من مادرتم. کامیلا که مادرت نیست. نمیتونی یه زن رو از یه زنِخجالت دیگه پنهان کنی و طوری رفتار کنی که انگار فقط یه حیوانِ خانگیِ مخفی داشتی.»
«احساس میکنه بهش خیانت شده، عمیقاً آسیب دیده و هیچکس رو ندارههنوزم که باهاش حرف بزنه. تو از قفسِ کوچیکِ رازهات بیرون اومدی، اما اونممنون هنوز همونجا زندانیه. نمیتونه بدونِ لو دادنِ رازهای تو، با هیچکس درددل کنه.»
«علاوه بر این، اون هنوزمخودش بچهها رو دوست داره وتنها نمیخواست فکر کنن که ترکشون کرده.»
لیث نفسش را صدادار تو داد و تازه فهمید وضعیتِ کامیلا چقدر وحشتناک است. گفت:میدی «گندش بزنن. مامان، من نمیتونم بدونِ اینکه همهچیز رو بدتر کنم بهش نزدیک بشم. میشه لطفاًبالاخره تو به جای من این کار رو بکنی؟ بابا، سلیا و محافظ هم میتونن کمکت کنن.»
«ما همین الانش هم داریم این کار رو میکنیم. کامیلا اول پیشِ سلیا رفت وبرام تازه بعدش اومد پیشِ من. با وجودِ دردش، زنِ باهوشیه. حالا برگرد پیشِ دوستات. اینداد از اون مشکلاتی نیست که بتونی با یه جرقهٔ جادو و یه بشکن زدن حلش کنی.»
الینا گفت:رقتانگیزم «این چیزانیستی زمان میبره.»
لیث گفت: «ممنون، مامان. اگه کاری از دستمآکادمی برمیاد، لطفاً بهم بگو.» سپس به اتاقِ نشیمنخشم برگشت، جایی که بساطِ کشتی گرفتن به پا بود.